خداوند چیست و چه خلق میکند؟

چنانکه بیان گردید درک چیستی ذات خداوند خارج از دسترس مخلوقات اوست، با این وجود هنوز هم راههایی وجود دارند که بتوان از طریق آنها درباره ی خداوند صحبت کرد و بهتر او را شناخت، اگرچه این صحبت کردنها دیگر باید با احتیاط بیشتری صورت گیرد تا به خطا منحرف نشود. برای اینکه بتوانیم درک بهتری از خداوند داشته باشیم ابتدا مثال مع الفارق "مقاطع مخروطی" در هندسه را در نظر بگیرید:

یک مخروط معمولی در نظر بگیرید که با یک صفحه‌ی صاف قطعش میکنیم، شکل مقطع مخروط که یک منحنی است را یک مقطع مخروطی میگوییم. این منحنی در واقع مجموعه‌ی نقاطی را شامل میشود که هم در مخروط هستند و هم در آن صفحه‌ی تخت. اما بسته به اینکه این صفحه با چه زاویه‌ای با مخروط قطع داده شود منحنی ایجاد شده میتواند شکل متفاوتی داشته باشد و از اینجا شروع به تقسیم بندی این منحنی‌ها تحت عنوان «مقاطع مخروطی» میکنند. اگر صفحه‌ی تخت مورد نظر عمود بر محور مخروط آنرا قطع نماید شکل ایجاد شده دایره خواهد بود. اگر صفحه کمی مایل با مخروط قطع داده شود این شکل بیضی خواهد شد. اگر زاویه‌ی قطع باز هم بیشتر شود به نحوی که صفحه‌ی تخت مورد نظر موازی سطح مخروط  آنرا قطع نماید در این صورت دیگر حاصل این تقاطع یک منحنی بسته نخواهد بود و شکل سهمی ایجاد میشود. و در نهایت اگر باز هم زاویه‌ی قطع بیشتر گردد شکل منحنی به صورت یک هذلولی درخواهد آمد  (البته به شرطی که در هیچ یک از این حالتها صفحه از رأس مخروط نگذرد و شامل آن نباشد):

 

      

     دایره                               بیضی                           سهمی                          هذلولی

 

تمامی این منحنی‌ها را میتوان با یک فرمول کلی در مختصات قطبی به صورت زیر نمایش داد:

 

r = l / (1 - e Cos ө)

 

که در آن (r,ө) معرف مختصه های دستگاه مختصات قطبی بوده و در نتیجه r(ө) معادله‌ی یک منحنی در این دستگاه مختصات میباشد؛ همچنین e به نوعی معرف میزان کج بودن صفحه‌ی تخت نسبت به محور مخروط میباشد (به نحوی که e =0 به معنی 0 بودن این انحراف باشد و e =1 به معنی مماس شدن صفحه‌ی تخت بر سطح جانبی مخروط) و به آن اصطلاحاً پارامتر خروج از مرکز هم گفته میشود، و دست آخر هم l به نوعی معرف مقیاس منحنی است (مثلاً اگر شکل دایره باشدlمیشود شعاع دایره). از این رابطه به سهولت میتوان دید که e =0 معرف یک دایره است، برای 0<e<1 یک بیضی خواهیم داشت، در e=1 یک سهمی خواهیم داشت و برای e>1 هم هذلولی به دست میآید! پس اکنون ما یک پارامتر آزاد داریم که هر مقداری که به آن بدهیم یک منحنی از منحنیهای مقاطع مخروطی به دست میآید. بخشی از این بحث که به درد ما میخورد مربوط به زمانی میشود که این پارامتر از ۰ تا ۱ زیاد میشود. در تمام مدتی که e از ۰ شروع به زیاد شدن میکند منحنی ایجاد شده یک بیضی است. میتوان با این بیضیها که تعدادشان هم بیشمار است یک جهان از بیضیها ساخت، تازه با تغییر دادن l میتوان تنوع بیضیهای موجود در این جهان را افزایش هم داد. حتی میتوان دایره را هم بیضی حساب کرد و آن را با هر اندازه‌ای که داشته باشد در این جهان راه داد. اما زمانی میرد که e آنقدر بزرگ شود که نزدیک باشد که به ۱ برسد. در تمام این مدت هم هنوز ما بیضی داریم تا اینکه e دیگر میشود خودِ خود ۱. در این لحظه موجودی ایجاد میشود که هیچ شباهتی به بیضی‌های قبلی ندارد. هیچ یک از موجودات جهان بیضی‌ها قابل به درک آن نیستند. میتوان تصور کرد که l بزرگ باشد و با بزرگ شدن آن بیضی‌ها و دایره‌ها هم بزرگ شوند، حتی خیلی خیلی بزرگ شوند، همینطور بیضی‌های ایجاد شده یک کمی قبل از این موجود جدید هم شاید خیلی بزرگ بودند اما نهایتاُ همه‌ی آنها باز بیضی هستند و انتها دارند، آنها منیحنی‌هایی بسته هستند و نه باز، در حالیکه این موجود جدید یک منحنی باز است، یعنی اصلاُ ته ندارد، تا ابدیت باز میشود و هرگز هم بسته نخواهد شد! هیچ یک از موجودات عضو این جهان بیضی‌ها نمیتوانند بفهمند که این موجود لایتناهی چیست، آنها فقط میتوانند موجوداتی را درک کنند که منحنی بسته باشند، اگر کسی به آنها بگوید من یک منحنی میشناسم که بسته نیست پیش خودش فکر میکند که یعنی چی که بسته نیست، خوب اینقدر رویش برو جلو که برسی به جایی که بسته میشود، اما به او میگویند اگر تا بینهایت هم بروی این منحنی بسته نخواهد شد (برعکس دایره‌ها و بیضی‌های بینهایت بزرگ) و اینجاست که او حیران میماند، یا میپذیرد و یا انکار میکند! برای آنهایی که این مفهوم را میپذیرند هم تازه سهمی یک مفهوم حدّی است که تنها در حد میتوان به آن رسید، یعنی در عالم واقع جهان بیضی‌ها هرگز نمیتوان به آن رسید و فقط میتوان به آن نزدیک شد! اما حالا من که دارم از بیرون به مسأله نگاه میکنم از شما میپرسم آیا تصور کردن یک منحنی «سهمی» مشکل است؟ حتیٰ میتوان برای آن یک ضابطه‌ی خیلی ساده به صورت y= x2+c در دستگاه مختصات کارتزین نوشت و به هیچ عنوان این مسأله مشکل و غیرقابل فهم نمیباشد، تنها لازم است به سهمی از جهانی کلی‌تر از جهان بیضی‌ها نگاه کرد، آنوقت میبینیم که بیضی‌ها هم انواع دارند و تازه بعد از بیضی‌ها هم میتوان به هذلولیها رسید و الیٰ آخر. آنچه مسأله را از حالت ساده منحرف میکند محدودیت وجودی بیضی بودن است، چیزی که مانع میشود تا بیضی بتواند ذات یک سهمی را درک کند، در عین حالی که همان بیضی هم اگر فکر کند میتواند عاقلانه نتیجه‌گیری کند که نه باز بودن و نه بسته بودن نمیتواند شرط وجود داشتن یا نداشتن یک منحنی باشد و امکانش هست که موجودات دیگری هم وجود داشته باشند که اصلاً مثل من نباشند و من هم نتوانم آنها را درک کنم، ولی آنها وجود داشته باشند. با چنین محدودیتهایی در ایجاد شناخت از سایر موجودات حتی چه بسا سهمی هم نتواند مفهوم یک منحنی بسته را دریابد و اصلاً هر نوع منحنی ممکن است وجود نوع دیگری از منحنی را منکر شود، مثلاُ دایره نتواند مربع را درک کند چون مربع گوشه دارد و دایره اصلاُ با این مفهوم آشنا نیست.

مثال از این دست زیاد است و دراینجا تنها یک مورد دیگر را برای روشن‌تر شدن مطلب بیان میکنیم: تناقض آشیل. آشیل، دونده‌ی یونانی، میخواهد با یک لاک‌پشت مسابقه‌ی سرعت دهد،برای اینکه به لاک‌پشت امتیازی برای شروع داده باشد خودش حدود ده متر عقب‌تر میاستد. مسابقه شروع میشود. آشیل میدود و به محلی میرسد که لاک‌پشت از آن شروع به دویدن کرده بود، اما لاک‌پشت دیگر آنجا نیست چون آن هم به کمی جلوتر حرکت کرده است. آشیل باز میدود تا برسد به محل جدید لاک‌پشت، اما لاک‌پشت هم در این مدت کمی جلوتر رفته است، هرچقدر که آشیل بدود تا برسد به محل لاک‌پشت طبیعی است که در آن مدت خود لاک‌پشت هم کمی جلوتر رفته باشد و به این ترتیب احتمالاً باید انتظار داشت که آشیل هرگز نتواند به لاک‌پشت برسد، مگر تنها در بینهایت که به آن بینهایت نزدیک میشود اما باز نمیتواند از آن عبور کند، یعنی باید پذیرفت که آشیل مسابقه را خواهد باخت. جالب اینجاست که با این استدلال آشیل حتی اگر ۱۰ سانتی‌متر هم در آغاز مسابقه به لاک‌پشت امتیاز میداد باز دیگر هرگز نمیتوانست جبرانش کند. اما آیا این نتیجه‌گیریها درست هستند؟ حتماً نه! اما کجای این استدلال مشکل دارد؟ باید گفت هیچ جا! پس بالأخره چگونه میتوان این تناقض ایجاد شده در ذهن را رفع نمود؟ راه حل رفع این تناقض به این صورت است که باید توجه نمود که هر عدد حقیقی را میتوان حاصل یک سری بینهایت نوشت که برای رسیدن به آن باید اول بینهایت بار جمع انجام نمود و بعد به آن عدد که حاصل سری است دست یافت، یا اصلاً میتوان گفت که هر عدد حقیقی را میتوان به صورت حدّ یک دنباله‌ی بینهایت در نظر گرفت (مثلاً دنباله‌ی کوشی) که برای رسیدن به آن عدد باید اول تمام اعضای آن دنباله را یکی پس از دیگری شناخت تا در بینهایت برسیم به آن عددی که مدّ نظرمان است. به این ترتیب برای رسیدن به عددی مثل ۵ مثلاً باید بینهایت عدد را بشماریم یا با هم جمع کنیم تا برسیم به عدد نهایی که مدّ نظرمان است و دراین صورت ما با هر سرعت زیادی هم که این کارها را انجام دهیم باز هرگز نخواهیم توانست که از این طریق به عدد ۵ برسیم مگر در بینهایت، اما آیا واقعاً نمیتوان به سهولت هر چه تمام‌تر مثلاً از ۱ رفت به ۵؟ کافی است اعداد را بشماریم! مسأله‌ی تناقض آشیل هم به همین سادگی قابل رفع نمودن است. در اینجا برای رساندن آشیل به لاک‌پشت از یک الگوریتم خاص استفاده شده است که عملاً دنباله‌ای را تولید میکند که در نهایت و در حد همگرا میشود به اینکه «آشیل به لاک‌پشت رسید (اما از آن نگذشت!)»، اما حتی همین نتیجه هم از این راه تنها به صورت یک مفهوم حدی درک میشود که ممکن است هرگز به آن نرسیم در حالیکه ما میدانیم که این یک حقیقت است و خیلی زود و ظرف چند ثانیه رخ میدهد و نه تنها آشیل به لاک‌پشت خواهد رسید که به سرعت هم از آن خواهد گذشت، کافی است عینک خود را در دیدن وقایع عوض کرده و به مسأله از دید گذر زمان و شمارش لحظات آن نگاه کنیم. در الگوریتم قبلی آنچه به سمت بینهایت میرفت زمان نبود بلکه تعداد مراحلی از الگوریتم طراحی شده بود که باید طی میشد تا آشیل به لاک‌پشت برسد، مرحله‌ی نخست آن شاید ۱ ثانیه طول میکشید، مرحله‌ی دومش شاید ۰/۱ ثانیه، مرحله‌ی بعدی آن شاید ۰/۰۱ ثانیه و الیٰ آخر و مثلاُ آنچه به صورت حدی باید به آن رسید (لحظه‌ی رسیدن آشیل به لاک‌پشت) در زمان مشخص ۱/۱۵ ثانیه رخ میدهد نه لحظه‌ی بینهایت! حال جهانی را فرض کنید که موجودات عضو آن شمارش را آنطور که ما بلد هستیم بلد نباشند و برای آنها اعضای مثلاً مجموعه‌ی اعداد حقیقی تنها به صورت مقادیر حدی دنباله‌هایی بینهایت تعریف شده باشند، آنها هیچ درکی از ماهیت این اعداد نخواهند داشت چون گمان میکنند که اعضای این مجموعه تنها در حد وجود دارند، یعنی شاید حتی هیچ وقت هم به آنها دسترسی نباشد و شاید اصلاً وجود خارجی هم نداشته باشند، حال آنکه ما اعداد حقیقی را به خوبی میشناسیم و با آنها کار میکنیم، دنیایی که ما میبینیم با دنیایی که چنین موجوداتی میبینند به کل متفاوت خواهد بود. با این وجود همین اعداد حقیقی و حتی طبیعی و گویا هم در ریاضیات تعدادشان نامتناهی است و ما معنی بینهایت در آنها را درک نمیکنیم، همین الآن برخی ریاضیدانها بینهایت اعداد طبیعی یا حقیقی را تنها به عنوان موجوداتی حدی قبول دارند که وجود ندارند و از آنها فقط میتوان به صورت حدی و مثلاً برای ساده‌سازی برخی محاسبات و ...  استفاده کرد، در حالیکه برخی دیگر از ریاضیدانها برای این موجودات هویت حقیقی قائل هستند (اگرچه نتوانند معنی آنها را درک کنند و جایشان یک علامت سؤال بگذارند که در پوششی از اسم و نماد ریاضی نمایش داده شوند، مثلاً اسم یکی را بگذارند «علامت سؤال ۱»، اسم دیگری را بگذارند «علامت سؤال ۲» و همینطور الیٰ آخر) و تازه جهانی از بینهایت‌ها برای خودشان به صورت مجرّد و ذهنی ساخته‌اند که در آنها بینهایت‌های به مراتب بزرگتری از بینهایت اعداد طبیعی و حقیقی هم وجود دارد و حتی برایشان ریاضی و جبر و ... هم درست کرده اند (این کار را کانتور شروع کرد، نتیجه‌ی کار او که دنیای جدیدی را به روی ریاضیدانها گشود به بهشت کانتور معروف شد، و بحث کاردینالها در ریاضی هم مرتبط با همین بحثها میباشد). ممکن است موجوداتی باشند که ماهیت این بینهایت‌ها را نیز بتوانند درک کنند ولی فقط نتوانند آنها را برای ما توضیح دهند چون ما قابلیت درک آن را نداریم.
همینطور که سهمی را باید به یک بیضی به عنوان یک نقطه‌ی حدی و یک بینهایت معرفی کرد، خداوند را هم باید برای مخلوقینش به صورت یک نقطه‌ی حدی و یک بینهایت معرفی کرد، یک علامت سؤال بزرگ که فقط میدانیم وجود دارد و یکتاست، اما چیزی در مورد چیستی ذات او نمیدانیم. از آنجا که بجز خداوند همه‌ی موجودات دیگر مخلوق همان یک خدا هستند پس تنها موجودی که قادر به درک ذات خداوند است میشود خود خداوند. در غدیر خم پیامبر (صلی الله علیه و آله) در این باره فرموده‌اند:

… وَ لا یَجِدُ أحَدٌ کَیفَ هُوَ مِن سِرٍّ وَ عَلانیةٍ، إلّا بِما دَلَّ عَزَّ وَ جَلَّ عَلی نَفسِه
احدی از روی نشانه‌های آشکار و از روی اسرار نخواهد فهمید که او چگونه است، مگر با دلالتهایی که خودش –که عزیز و جلیل است- بر نفسش کند.

توجه شود که نقطه‌ی حدّی را میتوان به او نزدیک شد اما نمیتوان به آن رسید، مفهوم خداوند را میتوان بهتر فهمید ولی هرگز نمیتوان کامل فهم کرد و اصطلاحاً نمیتوان پی به کُنْهِ ذاتش برد. پیامبر (صلّ الله علیه و آله) در این خطابه اشاره به این موضوع دارند که برای شناخت پیدا کردن حدّی نسبت به خداوند هم تنها باید به دلالتها و اشارتهایی که خود خداوند نسبت به وجودش دارد تکیه کرد و البته بدیهی هم هست چون احدی جز خداوند خودش را نمیشناسد و در نتیجه ما ابتدا به ساکن هیچ چیزی نمیتوانیم درباره‌ی او بگوییم مگر اینکه او وجود دارد و یکتاست (تسبیحات اربعه شاید جامع تمام کلماتی باشند که با تکیه فقط بر عقلِ تنها هم میتوان به آنها رسید: الحمد لله، سبحان الله، لا الٰه الّا الله، و الله اکبر و اینها چنانکه در حدیث هم آمده است ظاهراً همان اولین کلماتی هستند که ارواح طیبه اهل بیت -علیهم السلام- در آغاز خلقت بیان میکردند بعد از آنکه به قدرت خداوند گویا شده بودند، الحمد لله نخستین آنها بود زمانی که جز آنها مخلوق ذی‌شعور دیگری خلق نشده بود و بعد احتمالاً به ترتیب گفته شده در بالا سایر این کلمات هم در مواجه‌ی مخلوقات دیگر -فرشتگان- با آنها بیان میشدند تا مقام خداوند بالاتر از مقام آنها به فرشتگان معرفی گردد! برای توضیحات بیشتر ر.ک. به کتاب «علل الشّرایع» نوشته‌ی شیخ صدوق، باب هفتم)، بعد از آن دیگر باید ساکت باشیم تا خودش بر نفس خودش راهنماییمان کند و اگر مثلاً میگوییم «هُوَ الرّحْمٰنُ الرَّحیمُ المَلکُ القدّوسُ السَّلامُ المُؤمِنُ المُهَیمِنُ ...» همگی از بعد از آن است که او خودش از طریق وحی ما را به این اسماء حُسنیٰ راهنمایی نموده است:

وَ لِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ فَادْعُوهُ بِهَا وَذَرُوا الَّذِینَ یلْحِدُونَ فِی أَسْمَائِهِ سَیجْزَوْنَ مَا کَانُوا یعْمَلُونَ (أعراف، 180)
و برای خداوند اسمهای نیکویی است، پس او را به آن نامها بخوانید و کسانی که در این نامها دشمنی میکنند را واگذارید تا جزای آنچه انجام داده اند را به زودی دریافت کنند.

تنها اسم از اسمهای خداوند که دلالت بر هیچ کیفیتی برای خداوند ندارد ظاهراً اسم «الله» است که به همین دلیل هم میتوان آنرا اسم خاص و عَلَم خداوند دانست (مثلاً میتوان گفت که الله رحمان است ولی معنا ندارد که بگوییم رحمان الله است و در آن الله وصف کننده‌ی کیفیتی برای خداوند در گامهای نخست دنباله‌ای باشد که خداوند حدّ آن است!) که حداکثر فقط به خداوندی خداوند دلالت مینماید (چه از ریشه‌ی «ألَهَ» باشد و چه از ریشه‌ی «وَلَهَ»)، و از آنجایی هم که گفته شد فقط خود خداوند میتواند صفات خود را برشمرد و ما را در حدّ فهم خودمان به آنها راهنمایی کند پس همین یک اسم باید جمع کننده‌ی تمام صفات (کمالی؟) خداوند نیز در دل خود باشد و به همین دلیل از «الله» میتوان تعبیر به اسم ذات خداوند کرد (ر.ک. به تفسیر المیزان علامه طباطبایی، بخش مربوط به تفسیر سوره‌ی حمد). در اینجا ذکر یک نکته در ورانتز شاید بد نباشد، اینکه اگر الله اسم علم و خاص است دیگر قابل ترجمه نیست و خدا یا خداوند در فارسی و god یا God در انگلیسی و ... همگی ترجمه‌ی «الٰه» هستند نه «الله»، که البته به علت یکتایی خداوند و وجود نداشتن «خداوندها» در عوض «خداوند یکتا» عملاً باز همه‌ی این کلمات به همان یک خداوند که الله هست اشاره خواهند داشت و اگر تفاوتی است بین مثلاً God و god هم این تفاوت عملاً همان تفاوتی خواهد بود که میان «خدای حق و متحقق و موجود» است با «خدای باطل و غیرمتحقق و ناموجود»! از این مسائل که بگذریم باز باید توجه کنیم که اسماء و صفات حُسنیٰ هیچ یک معرف کیفیتی برای خود ذات خداوند نیستند، چون آنها در ذهن ما معانی‌ای را القاء میکنند که خداوند هیچ کدام از آنها نیست، بلکه آن القائات هر چقدر هم که متعالی باشند باز تنها چند گام نخست از دنباله‌ی حقیقتی بینهایتی هستند که خداوند حدّ آن دنباله‌ها میباشد، بلکه خداوند قابل درک توسط ذهن ما نیست و ما فقط میتوانیم به کمک این اسماء به درک حقیقت او نزدیک و نزدیکتر شویم و باز تأکید دارم که هرگز نخواهیم توانست او را کامل درک نماییم. بنابراین خداوند موجودی است که حقیقتاً وجود دارد اما درک ما از او حدّی است، آن هم به صورت حدّ دنباله‌هایی که تنها چند گام نخست این دنباله‌ها برای ما قابل فهم هستند. اینکه صفات آمده برای خداوند از طریق وحی هم تازه «صفات اعضای دنباله‌ها»ای هستند که خداوند حدّ آن دنباله‌ها میباشد نشان میدهد که خود خداوند در جهان مخلوق صفتی ندارد (چون متشابهٌ بِه ندارد و مثل و مانندی ندارد: «وَ لَمْ یکُنْ لَهُ کُفُوًا أَحَدٌ») و این همان مفهوم بخش آغازین از خطبه‌ی نخست نهج‌البلاغه‌ی امیرالمؤمنین (علیه السلام) است که میفرماید:

الحمد لله الذی لا یبلغ مدحته القائلون، ولا یحصی نعماءه العادون، ولا یؤدی حقه المجتهدون، الذی لا یدرکه بعد الهمم، ولا یناله غوص الفطن، الذی لیس لصفته حد محدود، ولا نعت موجود، ولا وقت معدود، ولا أجل ممدود.فطر الخلائق بقدرته، ونشر الریاح برحمته، ووتد بالصخور میدان أرضه. أول الدین معرفته، وکمال معرفته التصدیق به، وکمال التصدیق به توحیده، وکمال توحیده الإخلاص له، وکمال الإخلاص له نفی الصفات عنه، لشهادة کل صفة أنها غیر الموصوف، وشهادة کل موصوف أنه غیر الصفة، فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه، و من قرنه فقد ثناه، و من ثناه فقد جزأه، ومن جزأه فقد جهله، ومن جهله فقد أشار إلیه، ومن أشار إلیه فقد حده، ومن حده فقد عده، ومن قال: «فیم» فقد ضمنه، ومن قال: «علام؟» فقد أخلی منه. کائن لا عن حدث، موجود لا عن عدم، مع کل شیء لا بمقارنة، وغیر کل شیء لا بمزایلة، فاعل لا بمعنی الحرکات والآلة، بصیر إذ لا منظور إلیه من خلقه، متوحد إذ لا سکن یستأنس به ولا یستوحش لفقده. 
حمد باد خداوندى را که سخنوران در ثنایش فرو مانند، و شمارندگان از شمارش نعمتهایش عاجز آیند، و کوشندگان هر چه کوشند حق نعمتش را آنسان که شایسته اوست ادا کردن نتوانند. خداوندى که اندیشه‏هاى دورپرواز او را درک نکنند، و زیرکان تیزهوش به عمق جلال و جبروت او نرسند. خداوندى که فراخناى صفاتش را نه حدّى است و نه نهایتى، و وصف جلال و جمال او را سخنى درخور نتوان یافت، که در زمان نگنجد و مدت نپذیرد. آفریدگان را به قدرت خویش بیافرید، و بادهاى باران زاى را بپراکند تا بشارت باران رحمت او دهند، و به صخره‏هاى کوهساران زمینش را از لرزش بازداشت. اساس دین شناخت خداوند است، و کمال شناخت او تصدیق به وجود اوست، و کمال تصدیق به وجود او یکتا و یگانه دانستن اوست، و کمال اعتقاد به یکتایى و یگانگى او پرستش اوست دور از هر شائبه و آمیزه‏اى، و پرستش او زمانى از هر شائبه و آمیزه‏اى پاک باشد که از ذات او نفى هر صفت شود، زیرا هر صفتى گواه بر این است که غیر از موصوف خود است، و هر موصوفى گواه بر این است که غیر از صفت خود است. هرکس خداوند سبحان را به صفتى زاید بر ذات خداوند وصف کند او را به چیزى مقرون ساخته، و هر که او را به چیزى مقرون دارد دو چیزش پنداشته، و هر که دو چیزش پندارد چنان است که به اجزایش تقسیم کرده، و هر که به اجزایش تقسیم کند او را ندانسته و نشناخته است. و آنکه به سوى او اشارت کند محدودش پنداشته، و هر که محدودش پندارد او را بر شمرده است، و هر که گوید که «خداوند در چیست؟» خدا را درون چیزى قرار داده، و هر که گوید که خدا بر روى چیزى جاى دارد دیگر جایها را از وجود او تهى کرده است. خداوند همواره بوده است و از نقص حادث شدن منزه است، موجود است اما نه آنسان که از عدم به وجود آمده باشد، با هر چیزى هست ولى نه به گونه‏اى که همنشین و نزدیک او باشد، غیر از هر چیزى است ولى نه بدان سان که از او دور باشد، کننده کارهاست ولى نه با حرکات و ابزارها، به آفریدگان خود بینا بود حتى آن زمان که هنوز جامه هستى بر تن نداشتند [توجه شود که خداوند محدود به زمان نیست!]، تنها و یکتاست زیرا هرگز او را یار و همدمى نبوده که با او اُنس بگیرد و با فقدانش دچار وحشت گردد.

بحث در مورد نامهای خداوند و اینکه این نامها چه برداشتی از خداوند را میتوانند در ما ایجاد کنند مفصّل است و شاید زمانی دیگر بحثی جمع و جور در مورد آن و با توجه به کتب منتشر شده در این زمینه (مثل کتاب «خواص و مفاهیم اسماء الله الحسنیٰ، نامهای زیبای خداوند»، تألیف ملا حبیب الله شریف کاشانی) داشته باشیم، اما فعلاً از این مبحث که خداوند چیست و چگونه است میگذریم و به این بحث میپردازیم که او چه خلق کرده است؟ در پایان متذکر میشویم که آنچه از آن در دین نهی شده است تفکر در ذات خداوند است و نه در اسماء حُسنای او، چه آنکه ذهنها از درک ذات او عاجزند و تفکر در ذات خداوندی نتیجه‌ای جز حیرانی ندارد و این حیرانی بعید نیست به انکار منجر شود ...


خداوند چه خلق میکند؟

برای اینکه بدانیم خداوند چه خلق میکند مناسب است که ابتدا بپرسیم چرا آنچه را که خلق کرده است اینطور که اکنون هست خلق کرده و نه طور دیگر؛ مثلاً اینکه چرا خداوند من و شما را انسان آفرید و نه مثلاً گربه‌ای که پناهگاه درستی از سرما و گرما و باران و آفتاب شدید ندارد و غذایش ته‌مانده‌ی غذای ما انسانهاست و روزی خود را از سطل آشغالهای شهر برمیدارد و ...؟ چه شد که او گربه شد فرزند گربه و ما انسان شدیم فرزند انسان؟ چرا یکی انسان میشود و یکی گاو که با وجود بزرگتر بودن و قوی‌تر بودن باز به انسان اجازه میدهد که از او سواری بگیرد و با او بار حمل کند و از شیرش بنوشد و ...؟ چرا من در این خانواده‌ی خاصی که الآن دارم متولد شدم و نه در خانواده‌ای دیگر که خیلی ثروتمند یا خیلی فقیر هستند، خیلی مؤمن یا خیلی کافر هستند، سالم هستند یا پر از بیماریهای جسمی و روحی؟ چرا در این کشور و چرا در این شهر با موقعیت خاص سیاسی و جغرافیایی و فرهنگی و چرا در سال و ماه و روز خاصی به دنیا آمدم، بیش از ۷۰۰۰ سال بعد از هبوط آدم (علیه السلام) بر روی زمین و آنهم درست روی همین سیّاره که همه‌ی ما متولد همان هستیم؟ چه شد که من هم‌عصر شما شدم و هم‌عصر پیشینیان یا پسینیان شما نشدم؟ چه شد که با این قیافه‌ای که دارم خلق شدم و نه مثلاً بسیار زیباتر یا زشت‌تر از آنچه که الآن هستم؟ و بیشمار چراهای دیگر ... . بدیهی است که ما نخواهیم فهمید چرا خداوند چیزی را به شکلی خاص خلق میکند مگرآنکه ابتدا خود خداوند را تا حدّ ممکن بشناسیم و به همین دلیل هم این بحث را باید بعد از بحث چیستی و چگونگی خداوند انجام میدادیم. سنگ‌بنای این بحث اما دو تا از اسمهای حُسنای خداوند است که دلالت بر عدالت و بخشش عام او دارند، اینکه خداوند «عادل» و «رحمٰن» است. عادل بودن یعنی عدل را جاری کننده بودن، و اگر اشتباه نکنم معنی لغوی

/ 1 نظر / 175 بازدید
asemane

so intresting.... tnx alot:)