مشغولیت‌های ذهنی‌ یه بنده‌ی خدا

می‌نویسد تا نقد شود و شاید هم گاهی بذری بپاشد برای تفکری بیشتر ...

خداوند چیست و چه خلق میکند؟
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

چنانکه بیان گردید درک چیستی ذات خداوند خارج از دسترس مخلوقات اوست، با این وجود هنوز هم راههایی وجود دارند که بتوان از طریق آنها درباره ی خداوند صحبت کرد و بهتر او را شناخت، اگرچه این صحبت کردنها دیگر باید با احتیاط بیشتری صورت گیرد تا به خطا منحرف نشود. برای اینکه بتوانیم درک بهتری از خداوند داشته باشیم ابتدا مثال مع الفارق "مقاطع مخروطی" در هندسه را در نظر بگیرید:

یک مخروط معمولی در نظر بگیرید که با یک صفحه‌ی صاف قطعش میکنیم، شکل مقطع مخروط که یک منحنی است را یک مقطع مخروطی میگوییم. این منحنی در واقع مجموعه‌ی نقاطی را شامل میشود که هم در مخروط هستند و هم در آن صفحه‌ی تخت. اما بسته به اینکه این صفحه با چه زاویه‌ای با مخروط قطع داده شود منحنی ایجاد شده میتواند شکل متفاوتی داشته باشد و از اینجا شروع به تقسیم بندی این منحنی‌ها تحت عنوان «مقاطع مخروطی» میکنند. اگر صفحه‌ی تخت مورد نظر عمود بر محور مخروط آنرا قطع نماید شکل ایجاد شده دایره خواهد بود. اگر صفحه کمی مایل با مخروط قطع داده شود این شکل بیضی خواهد شد. اگر زاویه‌ی قطع باز هم بیشتر شود به نحوی که صفحه‌ی تخت مورد نظر موازی سطح مخروط  آنرا قطع نماید در این صورت دیگر حاصل این تقاطع یک منحنی بسته نخواهد بود و شکل سهمی ایجاد میشود. و در نهایت اگر باز هم زاویه‌ی قطع بیشتر گردد شکل منحنی به صورت یک هذلولی درخواهد آمد  (البته به شرطی که در هیچ یک از این حالتها صفحه از رأس مخروط نگذرد و شامل آن نباشد):

 

      

     دایره                               بیضی                           سهمی                          هذلولی

 

تمامی این منحنی‌ها را میتوان با یک فرمول کلی در مختصات قطبی به صورت زیر نمایش داد:

 

r = l / (1 - e Cos ө)

 

که در آن (r,ө) معرف مختصه های دستگاه مختصات قطبی بوده و در نتیجه r(ө) معادله‌ی یک منحنی در این دستگاه مختصات میباشد؛ همچنین e به نوعی معرف میزان کج بودن صفحه‌ی تخت نسبت به محور مخروط میباشد (به نحوی که e =0 به معنی 0 بودن این انحراف باشد و e =1 به معنی مماس شدن صفحه‌ی تخت بر سطح جانبی مخروط) و به آن اصطلاحاً پارامتر خروج از مرکز هم گفته میشود، و دست آخر هم l به نوعی معرف مقیاس منحنی است (مثلاً اگر شکل دایره باشد l میشود شعاع دایره). از این رابطه به سهولت میتوان دید که e =0 معرف یک دایره است، برای 0<e<1 یک بیضی خواهیم داشت، در e=1 یک سهمی خواهیم داشت و برای e>1 هم هذلولی به دست میآید! پس اکنون ما یک پارامتر آزاد داریم که هر مقداری که به آن بدهیم یک منحنی از منحنیهای مقاطع مخروطی به دست میآید. بخشی از این بحث که به درد ما میخورد مربوط به زمانی میشود که این پارامتر از ۰ تا ۱ زیاد میشود. در تمام مدتی که e از ۰ شروع به زیاد شدن میکند منحنی ایجاد شده یک بیضی است. میتوان با این بیضیها که تعدادشان هم بیشمار است یک جهان از بیضیها ساخت، تازه با تغییر دادن l میتوان تنوع بیضیهای موجود در این جهان را افزایش هم داد. حتی میتوان دایره را هم بیضی حساب کرد و آن را با هر اندازه‌ای که داشته باشد در این جهان راه داد. اما زمانی میرد که e آنقدر بزرگ شود که نزدیک باشد که به ۱ برسد. در تمام این مدت هم هنوز ما بیضی داریم تا اینکه e دیگر میشود خودِ خود ۱. در این لحظه موجودی ایجاد میشود که هیچ شباهتی به بیضی‌های قبلی ندارد. هیچ یک از موجودات جهان بیضی‌ها قابل به درک آن نیستند. میتوان تصور کرد که l بزرگ باشد و با بزرگ شدن آن بیضی‌ها و دایره‌ها هم بزرگ شوند، حتی خیلی خیلی بزرگ شوند، همینطور بیضی‌های ایجاد شده یک کمی قبل از این موجود جدید هم شاید خیلی بزرگ بودند اما نهایتاُ همه‌ی آنها باز بیضی هستند و انتها دارند، آنها منیحنی‌هایی بسته هستند و نه باز، در حالیکه این موجود جدید یک منحنی باز است، یعنی اصلاُ ته ندارد، تا ابدیت باز میشود و هرگز هم بسته نخواهد شد! هیچ یک از موجودات عضو این جهان بیضی‌ها نمیتوانند بفهمند که این موجود لایتناهی چیست، آنها فقط میتوانند موجوداتی را درک کنند که منحنی بسته باشند، اگر کسی به آنها بگوید من یک منحنی میشناسم که بسته نیست پیش خودش فکر میکند که یعنی چی که بسته نیست، خوب اینقدر رویش برو جلو که برسی به جایی که بسته میشود، اما به او میگویند اگر تا بینهایت هم بروی این منحنی بسته نخواهد شد (برعکس دایره‌ها و بیضی‌های بینهایت بزرگ) و اینجاست که او حیران میماند، یا میپذیرد و یا انکار میکند! برای آنهایی که این مفهوم را میپذیرند هم تازه سهمی یک مفهوم حدّی است که تنها در حد میتوان به آن رسید، یعنی در عالم واقع جهان بیضی‌ها هرگز نمیتوان به آن رسید و فقط میتوان به آن نزدیک شد! اما حالا من که دارم از بیرون به مسأله نگاه میکنم از شما میپرسم آیا تصور کردن یک منحنی «سهمی» مشکل است؟ حتیٰ میتوان برای آن یک ضابطه‌ی خیلی ساده به صورت y= x2+c در دستگاه مختصات کارتزین نوشت و به هیچ عنوان این مسأله مشکل و غیرقابل فهم نمیباشد، تنها لازم است به سهمی از جهانی کلی‌تر از جهان بیضی‌ها نگاه کرد، آنوقت میبینیم که بیضی‌ها هم انواع دارند و تازه بعد از بیضی‌ها هم میتوان به هذلولیها رسید و الیٰ آخر. آنچه مسأله را از حالت ساده منحرف میکند محدودیت وجودی بیضی بودن است، چیزی که مانع میشود تا بیضی بتواند ذات یک سهمی را درک کند، در عین حالی که همان بیضی هم اگر فکر کند میتواند عاقلانه نتیجه‌گیری کند که نه باز بودن و نه بسته بودن نمیتواند شرط وجود داشتن یا نداشتن یک منحنی باشد و امکانش هست که موجودات دیگری هم وجود داشته باشند که اصلاً مثل من نباشند و من هم نتوانم آنها را درک کنم، ولی آنها وجود داشته باشند. با چنین محدودیتهایی در ایجاد شناخت از سایر موجودات حتی چه بسا سهمی هم نتواند مفهوم یک منحنی بسته را دریابد و اصلاً هر نوع منحنی ممکن است وجود نوع دیگری از منحنی را منکر شود، مثلاُ دایره نتواند مربع را درک کند چون مربع گوشه دارد و دایره اصلاُ با این مفهوم آشنا نیست.

مثال از این دست زیاد است و دراینجا تنها یک مورد دیگر را برای روشن‌تر شدن مطلب بیان میکنیم: تناقض آشیل. آشیل، دونده‌ی یونانی، میخواهد با یک لاک‌پشت مسابقه‌ی سرعت دهد،برای اینکه به لاک‌پشت امتیازی برای شروع داده باشد خودش حدود ده متر عقب‌تر میاستد. مسابقه شروع میشود. آشیل میدود و به محلی میرسد که لاک‌پشت از آن شروع به دویدن کرده بود، اما لاک‌پشت دیگر آنجا نیست چون آن هم به کمی جلوتر حرکت کرده است. آشیل باز میدود تا برسد به محل جدید لاک‌پشت، اما لاک‌پشت هم در این مدت کمی جلوتر رفته است، هرچقدر که آشیل بدود تا برسد به محل لاک‌پشت طبیعی است که در آن مدت خود لاک‌پشت هم کمی جلوتر رفته باشد و به این ترتیب احتمالاً باید انتظار داشت که آشیل هرگز نتواند به لاک‌پشت برسد، مگر تنها در بینهایت که به آن بینهایت نزدیک میشود اما باز نمیتواند از آن عبور کند، یعنی باید پذیرفت که آشیل مسابقه را خواهد باخت. جالب اینجاست که با این استدلال آشیل حتی اگر ۱۰ سانتی‌متر هم در آغاز مسابقه به لاک‌پشت امتیاز میداد باز دیگر هرگز نمیتوانست جبرانش کند. اما آیا این نتیجه‌گیریها درست هستند؟ حتماً نه! اما کجای این استدلال مشکل دارد؟ باید گفت هیچ جا! پس بالأخره چگونه میتوان این تناقض ایجاد شده در ذهن را رفع نمود؟ راه حل رفع این تناقض به این صورت است که باید توجه نمود که هر عدد حقیقی را میتوان حاصل یک سری بینهایت نوشت که برای رسیدن به آن باید اول بینهایت بار جمع انجام نمود و بعد به آن عدد که حاصل سری است دست یافت، یا اصلاً میتوان گفت که هر عدد حقیقی را میتوان به صورت حدّ یک دنباله‌ی بینهایت در نظر گرفت (مثلاً دنباله‌ی کوشی) که برای رسیدن به آن عدد باید اول تمام اعضای آن دنباله را یکی پس از دیگری شناخت تا در بینهایت برسیم به آن عددی که مدّ نظرمان است. به این ترتیب برای رسیدن به عددی مثل ۵ مثلاً باید بینهایت عدد را بشماریم یا با هم جمع کنیم تا برسیم به عدد نهایی که مدّ نظرمان است و دراین صورت ما با هر سرعت زیادی هم که این کارها را انجام دهیم باز هرگز نخواهیم توانست که از این طریق به عدد ۵ برسیم مگر در بینهایت، اما آیا واقعاً نمیتوان به سهولت هر چه تمام‌تر مثلاً از ۱ رفت به ۵؟ کافی است اعداد را بشماریم! مسأله‌ی تناقض آشیل هم به همین سادگی قابل رفع نمودن است. در اینجا برای رساندن آشیل به لاک‌پشت از یک الگوریتم خاص استفاده شده است که عملاً دنباله‌ای را تولید میکند که در نهایت و در حد همگرا میشود به اینکه «آشیل به لاک‌پشت رسید (اما از آن نگذشت!)»، اما حتی همین نتیجه هم از این راه تنها به صورت یک مفهوم حدی درک میشود که ممکن است هرگز به آن نرسیم در حالیکه ما میدانیم که این یک حقیقت است و خیلی زود و ظرف چند ثانیه رخ میدهد و نه تنها آشیل به لاک‌پشت خواهد رسید که به سرعت هم از آن خواهد گذشت، کافی است عینک خود را در دیدن وقایع عوض کرده و به مسأله از دید گذر زمان و شمارش لحظات آن نگاه کنیم. در الگوریتم قبلی آنچه به سمت بینهایت میرفت زمان نبود بلکه تعداد مراحلی از الگوریتم طراحی شده بود که باید طی میشد تا آشیل به لاک‌پشت برسد، مرحله‌ی نخست آن شاید ۱ ثانیه طول میکشید، مرحله‌ی دومش شاید ۰/۱ ثانیه، مرحله‌ی بعدی آن شاید ۰/۰۱ ثانیه و الیٰ آخر و مثلاُ آنچه به صورت حدی باید به آن رسید (لحظه‌ی رسیدن آشیل به لاک‌پشت) در زمان مشخص ۱/۱۵ ثانیه رخ میدهد نه لحظه‌ی بینهایت! حال جهانی را فرض کنید که موجودات عضو آن شمارش را آنطور که ما بلد هستیم بلد نباشند و برای آنها اعضای مثلاً مجموعه‌ی اعداد حقیقی تنها به صورت مقادیر حدی دنباله‌هایی بینهایت تعریف شده باشند، آنها هیچ درکی از ماهیت این اعداد نخواهند داشت چون گمان میکنند که اعضای این مجموعه تنها در حد وجود دارند، یعنی شاید حتی هیچ وقت هم به آنها دسترسی نباشد و شاید اصلاً وجود خارجی هم نداشته باشند، حال آنکه ما اعداد حقیقی را به خوبی میشناسیم و با آنها کار میکنیم، دنیایی که ما میبینیم با دنیایی که چنین موجوداتی میبینند به کل متفاوت خواهد بود. با این وجود همین اعداد حقیقی و حتی طبیعی و گویا هم در ریاضیات تعدادشان نامتناهی است و ما معنی بینهایت در آنها را درک نمیکنیم، همین الآن برخی ریاضیدانها بینهایت اعداد طبیعی یا حقیقی را تنها به عنوان موجوداتی حدی قبول دارند که وجود ندارند و از آنها فقط میتوان به صورت حدی و مثلاً برای ساده‌سازی برخی محاسبات و ...  استفاده کرد، در حالیکه برخی دیگر از ریاضیدانها برای این موجودات هویت حقیقی قائل هستند (اگرچه نتوانند معنی آنها را درک کنند و جایشان یک علامت سؤال بگذارند که در پوششی از اسم و نماد ریاضی نمایش داده شوند، مثلاً اسم یکی را بگذارند «علامت سؤال ۱»، اسم دیگری را بگذارند «علامت سؤال ۲» و همینطور الیٰ آخر) و تازه جهانی از بینهایت‌ها برای خودشان به صورت مجرّد و ذهنی ساخته‌اند که در آنها بینهایت‌های به مراتب بزرگتری از بینهایت اعداد طبیعی و حقیقی هم وجود دارد و حتی برایشان ریاضی و جبر و ... هم درست کرده اند (این کار را کانتور شروع کرد، نتیجه‌ی کار او که دنیای جدیدی را به روی ریاضیدانها گشود به بهشت کانتور معروف شد، و بحث کاردینالها در ریاضی هم مرتبط با همین بحثها میباشد). ممکن است موجوداتی باشند که ماهیت این بینهایت‌ها را نیز بتوانند درک کنند ولی فقط نتوانند آنها را برای ما توضیح دهند چون ما قابلیت درک آن را نداریم.
همینطور که سهمی را باید به یک بیضی به عنوان یک نقطه‌ی حدی و یک بینهایت معرفی کرد، خداوند را هم باید برای مخلوقینش به صورت یک نقطه‌ی حدی و یک بینهایت معرفی کرد، یک علامت سؤال بزرگ که فقط میدانیم وجود دارد و یکتاست، اما چیزی در مورد چیستی ذات او نمیدانیم. از آنجا که بجز خداوند همه‌ی موجودات دیگر مخلوق همان یک خدا هستند پس تنها موجودی که قادر به درک ذات خداوند است میشود خود خداوند. در غدیر خم پیامبر (صلی الله علیه و آله) در این باره فرموده‌اند:

… وَ لا یَجِدُ أحَدٌ کَیفَ هُوَ مِن سِرٍّ وَ عَلانیةٍ، إلّا بِما دَلَّ عَزَّ وَ جَلَّ عَلی نَفسِه
احدی از روی نشانه‌های آشکار و از روی اسرار نخواهد فهمید که او چگونه است، مگر با دلالتهایی که خودش –که عزیز و جلیل است- بر نفسش کند.

توجه شود که نقطه‌ی حدّی را میتوان به او نزدیک شد اما نمیتوان به آن رسید، مفهوم خداوند را میتوان بهتر فهمید ولی هرگز نمیتوان کامل فهم کرد و اصطلاحاً نمیتوان پی به کُنْهِ ذاتش برد. پیامبر (صلّ الله علیه و آله) در این خطابه اشاره به این موضوع دارند که برای شناخت پیدا کردن حدّی نسبت به خداوند هم تنها باید به دلالتها و اشارتهایی که خود خداوند نسبت به وجودش دارد تکیه کرد و البته بدیهی هم هست چون احدی جز خداوند خودش را نمیشناسد و در نتیجه ما ابتدا به ساکن هیچ چیزی نمیتوانیم درباره‌ی او بگوییم مگر اینکه او وجود دارد و یکتاست (تسبیحات اربعه شاید جامع تمام کلماتی باشند که با تکیه فقط بر عقلِ تنها هم میتوان به آنها رسید: الحمد لله، سبحان الله، لا الٰه الّا الله، و الله اکبر و اینها چنانکه در حدیث هم آمده است ظاهراً همان اولین کلماتی هستند که ارواح طیبه اهل بیت -علیهم السلام- در آغاز خلقت بیان میکردند بعد از آنکه به قدرت خداوند گویا شده بودند، الحمد لله نخستین آنها بود زمانی که جز آنها مخلوق ذی‌شعور دیگری خلق نشده بود و بعد احتمالاً به ترتیب گفته شده در بالا سایر این کلمات هم در مواجه‌ی مخلوقات دیگر -فرشتگان- با آنها بیان میشدند تا مقام خداوند بالاتر از مقام آنها به فرشتگان معرفی گردد! برای توضیحات بیشتر ر.ک. به کتاب «علل الشّرایع» نوشته‌ی شیخ صدوق، باب هفتم)، بعد از آن دیگر باید ساکت باشیم تا خودش بر نفس خودش راهنماییمان کند و اگر مثلاً میگوییم «هُوَ الرّحْمٰنُ الرَّحیمُ المَلکُ القدّوسُ السَّلامُ المُؤمِنُ المُهَیمِنُ ...» همگی از بعد از آن است که او خودش از طریق وحی ما را به این اسماء حُسنیٰ راهنمایی نموده است:

وَ لِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ فَادْعُوهُ بِهَا وَذَرُوا الَّذِینَ یلْحِدُونَ فِی أَسْمَائِهِ سَیجْزَوْنَ مَا کَانُوا یعْمَلُونَ (أعراف، 180)
و برای خداوند اسمهای نیکویی است، پس او را به آن نامها بخوانید و کسانی که در این نامها دشمنی میکنند را واگذارید تا جزای آنچه انجام داده اند را به زودی دریافت کنند.

تنها اسم از اسمهای خداوند که دلالت بر هیچ کیفیتی برای خداوند ندارد ظاهراً اسم «الله» است که به همین دلیل هم میتوان آنرا اسم خاص و عَلَم خداوند دانست (مثلاً میتوان گفت که الله رحمان است ولی معنا ندارد که بگوییم رحمان الله است و در آن الله وصف کننده‌ی کیفیتی برای خداوند در گامهای نخست دنباله‌ای باشد که خداوند حدّ آن است!) که حداکثر فقط به خداوندی خداوند دلالت مینماید (چه از ریشه‌ی «ألَهَ» باشد و چه از ریشه‌ی «وَلَهَ»)، و از آنجایی هم که گفته شد فقط خود خداوند میتواند صفات خود را برشمرد و ما را در حدّ فهم خودمان به آنها راهنمایی کند پس همین یک اسم باید جمع کننده‌ی تمام صفات (کمالی؟) خداوند نیز در دل خود باشد و به همین دلیل از «الله» میتوان تعبیر به اسم ذات خداوند کرد (ر.ک. به تفسیر المیزان علامه طباطبایی، بخش مربوط به تفسیر سوره‌ی حمد). در اینجا ذکر یک نکته در ورانتز شاید بد نباشد، اینکه اگر الله اسم علم و خاص است دیگر قابل ترجمه نیست و خدا یا خداوند در فارسی و god یا God در انگلیسی و ... همگی ترجمه‌ی «الٰه» هستند نه «الله»، که البته به علت یکتایی خداوند و وجود نداشتن «خداوندها» در عوض «خداوند یکتا» عملاً باز همه‌ی این کلمات به همان یک خداوند که الله هست اشاره خواهند داشت و اگر تفاوتی است بین مثلاً God و god هم این تفاوت عملاً همان تفاوتی خواهد بود که میان «خدای حق و متحقق و موجود» است با «خدای باطل و غیرمتحقق و ناموجود»! از این مسائل که بگذریم باز باید توجه کنیم که اسماء و صفات حُسنیٰ هیچ یک معرف کیفیتی برای خود ذات خداوند نیستند، چون آنها در ذهن ما معانی‌ای را القاء میکنند که خداوند هیچ کدام از آنها نیست، بلکه آن القائات هر چقدر هم که متعالی باشند باز تنها چند گام نخست از دنباله‌ی حقیقتی بینهایتی هستند که خداوند حدّ آن دنباله‌ها میباشد، بلکه خداوند قابل درک توسط ذهن ما نیست و ما فقط میتوانیم به کمک این اسماء به درک حقیقت او نزدیک و نزدیکتر شویم و باز تأکید دارم که هرگز نخواهیم توانست او را کامل درک نماییم. بنابراین خداوند موجودی است که حقیقتاً وجود دارد اما درک ما از او حدّی است، آن هم به صورت حدّ دنباله‌هایی که تنها چند گام نخست این دنباله‌ها برای ما قابل فهم هستند. اینکه صفات آمده برای خداوند از طریق وحی هم تازه «صفات اعضای دنباله‌ها»ای هستند که خداوند حدّ آن دنباله‌ها میباشد نشان میدهد که خود خداوند در جهان مخلوق صفتی ندارد (چون متشابهٌ بِه ندارد و مثل و مانندی ندارد: «وَ لَمْ یکُنْ لَهُ کُفُوًا أَحَدٌ») و این همان مفهوم بخش آغازین از خطبه‌ی نخست نهج‌البلاغه‌ی امیرالمؤمنین (علیه السلام) است که میفرماید:

الحمد لله الذی لا یبلغ مدحته القائلون، ولا یحصی نعماءه العادون، ولا یؤدی حقه المجتهدون، الذی لا یدرکه بعد الهمم، ولا یناله غوص الفطن، الذی لیس لصفته حد محدود، ولا نعت موجود، ولا وقت معدود، ولا أجل ممدود.فطر الخلائق بقدرته، ونشر الریاح برحمته، ووتد بالصخور میدان أرضه. أول الدین معرفته، وکمال معرفته التصدیق به، وکمال التصدیق به توحیده، وکمال توحیده الإخلاص له، وکمال الإخلاص له نفی الصفات عنه، لشهادة کل صفة أنها غیر الموصوف، وشهادة کل موصوف أنه غیر الصفة، فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه، و من قرنه فقد ثناه، و من ثناه فقد جزأه، ومن جزأه فقد جهله، ومن جهله فقد أشار إلیه، ومن أشار إلیه فقد حده، ومن حده فقد عده، ومن قال: «فیم» فقد ضمنه، ومن قال: «علام؟» فقد أخلی منه. کائن لا عن حدث، موجود لا عن عدم، مع کل شیء لا بمقارنة، وغیر کل شیء لا بمزایلة، فاعل لا بمعنی الحرکات والآلة، بصیر إذ لا منظور إلیه من خلقه، متوحد إذ لا سکن یستأنس به ولا یستوحش لفقده. 
حمد باد خداوندى را که سخنوران در ثنایش فرو مانند، و شمارندگان از شمارش نعمتهایش عاجز آیند، و کوشندگان هر چه کوشند حق نعمتش را آنسان که شایسته اوست ادا کردن نتوانند. خداوندى که اندیشه‏هاى دورپرواز او را درک نکنند، و زیرکان تیزهوش به عمق جلال و جبروت او نرسند. خداوندى که فراخناى صفاتش را نه حدّى است و نه نهایتى، و وصف جلال و جمال او را سخنى درخور نتوان یافت، که در زمان نگنجد و مدت نپذیرد. آفریدگان را به قدرت خویش بیافرید، و بادهاى باران زاى را بپراکند تا بشارت باران رحمت او دهند، و به صخره‏هاى کوهساران زمینش را از لرزش بازداشت. اساس دین شناخت خداوند است، و کمال شناخت او تصدیق به وجود اوست، و کمال تصدیق به وجود او یکتا و یگانه دانستن اوست، و کمال اعتقاد به یکتایى و یگانگى او پرستش اوست دور از هر شائبه و آمیزه‏اى، و پرستش او زمانى از هر شائبه و آمیزه‏اى پاک باشد که از ذات او نفى هر صفت شود، زیرا هر صفتى گواه بر این است که غیر از موصوف خود است، و هر موصوفى گواه بر این است که غیر از صفت خود است. هرکس خداوند سبحان را به صفتى زاید بر ذات خداوند وصف کند او را به چیزى مقرون ساخته، و هر که او را به چیزى مقرون دارد دو چیزش پنداشته، و هر که دو چیزش پندارد چنان است که به اجزایش تقسیم کرده، و هر که به اجزایش تقسیم کند او را ندانسته و نشناخته است. و آنکه به سوى او اشارت کند محدودش پنداشته، و هر که محدودش پندارد او را بر شمرده است، و هر که گوید که «خداوند در چیست؟» خدا را درون چیزى قرار داده، و هر که گوید که خدا بر روى چیزى جاى دارد دیگر جایها را از وجود او تهى کرده است. خداوند همواره بوده است و از نقص حادث شدن منزه است، موجود است اما نه آنسان که از عدم به وجود آمده باشد، با هر چیزى هست ولى نه به گونه‏اى که همنشین و نزدیک او باشد، غیر از هر چیزى است ولى نه بدان سان که از او دور باشد، کننده کارهاست ولى نه با حرکات و ابزارها، به آفریدگان خود بینا بود حتى آن زمان که هنوز جامه هستى بر تن نداشتند [توجه شود که خداوند محدود به زمان نیست!]، تنها و یکتاست زیرا هرگز او را یار و همدمى نبوده که با او اُنس بگیرد و با فقدانش دچار وحشت گردد.

بحث در مورد نامهای خداوند و اینکه این نامها چه برداشتی از خداوند را میتوانند در ما ایجاد کنند مفصّل است و شاید زمانی دیگر بحثی جمع و جور در مورد آن و با توجه به کتب منتشر شده در این زمینه (مثل کتاب «خواص و مفاهیم اسماء الله الحسنیٰ، نامهای زیبای خداوند»، تألیف ملا حبیب الله شریف کاشانی) داشته باشیم، اما فعلاً از این مبحث که خداوند چیست و چگونه است میگذریم و به این بحث میپردازیم که او چه خلق کرده است؟ در پایان متذکر میشویم که آنچه از آن در دین نهی شده است تفکر در ذات خداوند است و نه در اسماء حُسنای او، چه آنکه ذهنها از درک ذات او عاجزند و تفکر در ذات خداوندی نتیجه‌ای جز حیرانی ندارد و این حیرانی بعید نیست به انکار منجر شود ...


خداوند چه خلق میکند؟

برای اینکه بدانیم خداوند چه خلق میکند مناسب است که ابتدا بپرسیم چرا آنچه را که خلق کرده است اینطور که اکنون هست خلق کرده و نه طور دیگر؛ مثلاً اینکه چرا خداوند من و شما را انسان آفرید و نه مثلاً گربه‌ای که پناهگاه درستی از سرما و گرما و باران و آفتاب شدید ندارد و غذایش ته‌مانده‌ی غذای ما انسانهاست و روزی خود را از سطل آشغالهای شهر برمیدارد و ...؟ چه شد که او گربه شد فرزند گربه و ما انسان شدیم فرزند انسان؟ چرا یکی انسان میشود و یکی گاو که با وجود بزرگتر بودن و قوی‌تر بودن باز به انسان اجازه میدهد که از او سواری بگیرد و با او بار حمل کند و از شیرش بنوشد و ...؟ چرا من در این خانواده‌ی خاصی که الآن دارم متولد شدم و نه در خانواده‌ای دیگر که خیلی ثروتمند یا خیلی فقیر هستند، خیلی مؤمن یا خیلی کافر هستند، سالم هستند یا پر از بیماریهای جسمی و روحی؟ چرا در این کشور و چرا در این شهر با موقعیت خاص سیاسی و جغرافیایی و فرهنگی و چرا در سال و ماه و روز خاصی به دنیا آمدم، بیش از ۷۰۰۰ سال بعد از هبوط آدم (علیه السلام) بر روی زمین و آنهم درست روی همین سیّاره که همه‌ی ما متولد همان هستیم؟ چه شد که من هم‌عصر شما شدم و هم‌عصر پیشینیان یا پسینیان شما نشدم؟ چه شد که با این قیافه‌ای که دارم خلق شدم و نه مثلاً بسیار زیباتر یا زشت‌تر از آنچه که الآن هستم؟ و بیشمار چراهای دیگر ... . بدیهی است که ما نخواهیم فهمید چرا خداوند چیزی را به شکلی خاص خلق میکند مگرآنکه ابتدا خود خداوند را تا حدّ ممکن بشناسیم و به همین دلیل هم این بحث را باید بعد از بحث چیستی و چگونگی خداوند انجام میدادیم. سنگ‌بنای این بحث اما دو تا از اسمهای حُسنای خداوند است که دلالت بر عدالت و بخشش عام او دارند، اینکه خداوند «عادل» و «رحمٰن» است. عادل بودن یعنی عدل را جاری کننده بودن، و اگر اشتباه نکنم معنی لغوی عدل هم در اینجا «برابری» و «موازنه» (به معنای میزان بودن) میباشد، اما نه به معنی «تساوی» که به این معنی که «هر چیزی سر جای خودش قرار بگیرد» و معیار «جای هر چیز» هم «استحقاق آن چیز» است (ر.ک. به کتاب «قاموس قرآن، واژه‌نامه‌ی قرآن» نوشته‌ی آیت الله سید علی اکبر قریشی، مدخل «عدل»). البته «مُستَحَق بودن» با «مُحِق بودن» فرق دارد، کسی که محق است حقی دارد که باید به او داده شود و اگر داده نشود این کار ظلم است (به معنای رعایت نکردن عدل)، در حالیکه مستحق کسی است که خودبخود حقی را نداشته باشد ولی اگر به او بدهند مصداق ظلم هم نباشد و مصداق بخشش باشد، به چنین کسی دادن و ندادن هیچ کدام مصداق ظلم نیست. در پیشگاه الله هیچ‌کس «محق» نیست و هر چیزی به کسی داده میشود، از خلقت وجودش گرفته تا خلقت امکانات و استعدادها و فرصتهایی که به آن داده میشود، از بخشش خداوند است و این میشود رحمانیت خداوند که رحمٰن اسم حُسنای دیگری برای خداست. اگر خداوند هیچ موجودی را خلق نکند هم باز ظالم نخواهد بود و اگر خلق میکند از رحمانیت اوست، اما اگر چیزی را در غیر از جایگاهی که استحقاقش را دارد خلق کند و به آن امکانات دهد این میشود ظلم (در مقابل عدل)، و خداوند ظالم نیست که انتخاب کند، او خلق میکند و امکانات میدهد به اندازه‌ی تمام استحقاقی که هر چیز دارد ولی نه هرگز حتیٰ کمی بیشتر از حدّ استحقاق آن. در خطبه‌ی نخست از نهج‌البلاغه‌ی امیرالمؤمنین (علیه السلام) هم آمده است که ایشان میفرمایند:

أحال الأشیاء لأوقاتها، و لأم بین مختلفاتها، وغرز غرائزها، و ألزمها أشباحها، عالماً بها قبل ابتدائها، محیطاً بحدودها وانتهائها، عارفاً بقرائنها وأحنائها.
آفرینش هر چیزى را در زمان معینش به انجام رسانید، و میان طبایع گوناگون و اختلافاتشان سازش پدید آورد، و به هر چیزى غریزه و سرشت خاص خودش را عطا کرد، و هر غریزه و سرشتى را ملازم و خاص کسى قرار داد، پیش از آنکه بر او جامه آفرینش بپوشاند به آن آگاه بود، و بر حدود و انتهای آن احاطه داشت، و نفس هر سرشت و پیچ و خم هر کارى را مى‏شناخت.

سؤال بعدی این است که این استحقاق چیست و از کجا برای مخلوقات پیدا میشود؟ مگر جز این است که خود خداوند به مخلوقاتش استحقاق میبخشد و موجودی که وجود نداشته باشد استحقاقی هم نخواهد داشت، پس چرا خداوند به همه‌ی موجودات به یک اندازه استحقاق نداده است؟ اکنون میتوان باز به سؤال اول برگشت و پرسید خداوند چه چیزی را خلق میکند؟ در جواب میتوان گفت که او هر چیزی را که در درجه‌ی ا ول ممکن الوجود باشد (امکان وجود داشتن را داشته باشد) و در درجه‌ی دوم دلیلی هم برای به وجود آمدنش داشته باشد خلق میکند. منظور از این امکان (که همان استحقاق است، چه برای صِرف وجود داشتن و چه برای چگونه و با چه امکانات و اوصاف و محدوده‌ای وجود داشتن) «امکان منطقی» است! قبلاً کمی درباره‌ی تعدّد منطق در جهانهای متعددی که خداوند خلق کرده است صحبت شده است (در بحث یکتایی خداوند که دیدیم خداوند یکتاست ولی جهانهای مخلوق او میتوانند متعدد باشند و البته الآن دیگر با توجه به رحمانیت خداوند میتوان با قطعیت تأیید نمود که حتماً هم متعدد خواهند بود! توجه شود که منطق هر جهان اولین چیزی است که توسط خداوند برای آن جهان خلق میشود تا بعد بر اساس عدالت و رحمانیت الله خود آن جهانها بر اساس آن منطقها خلق شوند. همانطور که در ریاضیات میتوان با «مجموعه‌ی اصول موضوعه»ی متفاوت جهانهای ریاضی متفاوتی خلق نمود که اگرچه برخی با برخی دیگر در تناقض باشند اما هرگز هیچ‌کدام خود-متناقض نبوده و به اصطلاح self-contradicted نخواهند بود، یعنی هر کدام به تنهایی قوام دارند و میتوانند کامل متحقق شوند چون باطل در آنها راه ندارد)، هر موجودی بر اساس یک (یا یک تعداد) منطق خاص قابل وجود داشتن است و در این وجود داشتن از قوانینی خاص تبعیت میکند که نتیجه‌ی بلافصل آن منطقها هستند، برخی موجودات امکان منطقی وجود داشتن در جهانهای دیگر را ندارند چون قوانین حاکم بر خلقت نخستین (وجود اولیه) و حلقتهای ثانویه (دوام وجود او با زمان) او با قوانین حاکم بر آن جهانهای دیگر سازگار نبوده (ان شاء الله به بحث شباهت «به وجود آمدن» و «دوام وجود» بعداً  که درباره‌ی ماهیت «زمان» بحث میکنیم خواهیم رسید) و در نتیجه به علت بطلان «جمع اضداد» چنین خلقتی ممکن نیست، این ضعف خالق در خالقیتش نیست بلکه ضعف مخلوق در مخلوق واقع شدنش است که میشود همان نداشتن استحقاق! بطلان جمع اضداد خود یکی از اصولی‌ترین اصول منطقی حاکم بر هر خلقت در هر جهان مخلوقی است که خداوند خلق مینماید، در واقع باطل بودن به معنای حق نبودن است، حق آن چیزی است که متحقق باشد و وجود داشته باشد و باطل آن چیزی است که بهره‌ای از حق نداشته باشد و در نتیجه بهره‌ای از وجود نداشته باشد، مثلاً اگر خداوند میگوید:

ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِی الْکَبِیرُ (حج، ۶۲)
این بخاطر آن است که خداوند حق است؛ و آنچه را غیر از او می‌خوانند باطل است؛ و خداوند بلندمقام و بزرگ است!

یعنی خداوند وجود دارد (و البته هر چیز دیگری هم هرچقدر که از وجود او بهره بگیرد وجود خواهد داشت و حق خواهد بود و ادعای بیشتر از آنرا داشتن باطل و غیرمتحقق و ناموجود است) اما هر چیز دیگری که جز خداوند به خدایی خوانده شود در این ادعا باطل است و «به عنوان خدای دیگری جز خداوند واحد» بهره‌ای از وجود ندارد! بتهای سنگی و چوبی، یا بتهایی از جنس ستارگان و کواکب، یا بتهایی از جنس انسان و فرشتگان همگی در مقام خدایی باطل هستند و تنها همانقدر که از خداوند وجود گرفته اند حق و متحقق میباشند، نه بیشتر، و ادعای بازل برای آنها هم میشود مصداق کذب و دروغ! جمع اضداد خود یک پدیده‌ی باطل است که هرگز نمیتواند وجود داشته باشد و به نظر آنقدر بدیهی میآید که لزومی به توضیح بیشترش نمیبینم. اگر میبینیم که در جهانی که ما زندگی میکنیم هم دایناسور وجود داشته آنهم با تعدد گونه، هم کوسه وجود دارد و هم گربه و هم انسان و فرشته و جن، همگی با تعدد گونه و در هر گونه با تعدد فردیتهای متفاوت و بسیار، در این صورت باید نتیجه بگیریم که تمامی این موجودات و سایر موجودات این جهانی در این جهان به لحاظ منطقی ممکن الوجود هستند (چون اگرچه جهان ما تحول هم داشته باشد لیکن همین تحول هم در چهارچوب قوانین و در نتیجه مقید به رعایت منطق حاکم بر آن است و منطق جهان عوض نمیشود که ممکن الوجودهای آن نیز متغیر باشند!)، اما پس چه چیزی سبب میشود زمانی دایناسورها وجود داشته باشند و زمانی وجود نداشته باشند (لااقل در شکل زنده‌ی خود با جسمی روی سطح زمین)، یا موجودی انسان باشد و موجودی گیاه و موجود حیوان و موجودی سنگ بیجان و ...، چرا یکی در یک روز به دنیا میآید و یکی صدها سال بعد از مرگ او، چرا یکی بلند میشود و یکی کوتاه؟ دلیل اینها دیگر همگی میشود «علت وجود داشتن برای به وجود آمدن»! در واقع هر ممکن الوجوبی زمانی استحقاق لازم برای به وجود آمدن را کسب میکند که علت وجود هم برای آن فراهم شود. سؤال دیگری که پرسیده شده بود این بود که چرا من به این صورت که هستم خلق شده‌ام و نه به آن صورت که مثلاً یکی از دوستانم خلق شده است؟ یا اینکه بخواهم در مورد چرایی انتخاب روز تولد و شهر تولدم یا اینکه اصلاً چرا انسان خلق شده ام و ... سؤال بپرسم؟ ممکن است ابتدا به ساکن به نظر بیاید که پاسخ این سؤالها در چهارچوب متفاوت بودن «علت به وجود آمدن و سپس وجود داشتن» من و دوستم و ... نمیگنجد، اما اگر به یک نکته‌ی اساسی دقت بیشتری نماییم شاید مسأله راحت‌تر حل شود. در واقع اینطور نیست که خداوند یکی را یکجور خلق کند و یکی دیگر را جور دیگر که بعد بپرسیم چرا من اینطور خلق شده‌ام ولی آن دیگری آنطور، چون اینطور نیست که او ابتدا این و آن را خلق کند و بعد هر کدام را بطور خاصی خلقت ببخشد، خلقت شخصیت نمیتواند بر خلقت اصل وجود شخص مقدم باشد، خداوند ابتدا خلق میکند و از جمله‌ی چیزهایی که خلق میکند یکی هم شعور است و تنها بعد از خلقت شعور برای من است که من میتوانم درباره‌ی خودم فکر کنم، بین خودم و دوستم فرق قائل شوم و بپرسم چرا من اینطور خلق شده‌ام و او آنطور، من بودن و او بودن بعد از خلق شدن اولیه است که معنا پیدا میکند. اگر دقت کنیم که همه‌ی مایی که شعور مستقلی داریم میتوانیم همین سؤال را از خودمان بپرسیم آنوقت متوجه میشویم که خداوند موجودات را آنگونه خلق کرده است که میتوانستند و جود داشته باشند و دلیل هم برای آنگونه وجود داشتن داشته اند، بعد از خلق اوست که من از دید خودم گفتم «من» و «غیر من» و دوستم و سایرین هم از دید خودشان همین عبارات را جداگانه به کار بردند و تازه در ذهنمان سؤالی متبلور شد که چرا من اینطور خلق شده‌ام و دیگری آنطور. جماداتی که از دید ما شعور ندارند و همانطور که ممکن بوده است خلق شده‌اند هم اگر شعور داشتند یکی به دیگری میگفت چرا من اینطور هستم ولی تو آنطور. این سؤالها مربوط به بعد از خلقت شعور میشود و در مقیاس خداوند این سؤالها مطرح نیستند که بخواهیم برای خودمان دنبال جوابی از دید او که خالق است بیابیم! البته اینکه کدام شعور در کدام خلقت قرار بگیرد هم باز باید به همان «ممکن الوجود» بودن در چهارچوب منطق جهان مورد نظری که خلقت در آن صورت میگیرد نگاه کرد و به اینکه آیا چنین خلقتی علتی داشته است یا خیر. مراد از لفظ علت در این بحثها هم چیزی نیست مگر همانکه در بحث «اصل علیت» از آن یاد میشود. مثلاً گربه‌ای در اثر شرایطی که خداوند برایش ممکن ساخته است بچه‌دار میشود و الآن پتانسیل به وجود آمدن (با شکل این دنیایی مگرنه ممکن است روح آن قبلاً توسط خدایی که محدود به زمان نیست خلق شده باشد که ظاهراً هم همینطور است) یک بچه گربه با شرایطی که بتواند بچه‌ی آن گربه باشد فراهم است، همین میشود یک دلیل برای اینکه خداوند بچه‌ گربه‌ای را از دنیای ارواح قبل از این دنیا به این دنیا آورده و در صورت جدیدی به او خلقت بخشد، خلقتی با جسم یک بچه گربه با امکانات و استعدادهای خاص وراثتی و محیطی و ... که خاص او خواهد بود. بدیهی است که اگر ممکن الوجودی باشد که تا قیامت که نه تا آخر زمان (که زمان انتها هم ندارد) هم علتی برای ظهور و متحقق شدن نیابد هرگز از ابتدای زمان هم در هیچ صورتی خلقت نخواهد یافت و البته بعید به نظر میرسد که رحمانیت خداوند شرایطی را برایش ایجاد نکند که دلیلی هم برای به وجود آمدن آن (ولو این وجود داشتن مقطعی باشد و مثلاً اگر ازلی نیست بر خلاف انسان ابدی هم نباشد) در لحظه‌ای از زمان ایجاد نشود. اینکه خداوند هر چیز را آنطور که ممکن باشد خلق میکند نکته‌ی مهمی است که کمک میکند خلقت خداوند بتواند امری آنی باشد:

إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیئًا أَنْ یقُولَ لَهُ کُنْ فَیکُونُ (یٰس، ۸۲)
چنین است و جز این نیست که امر او اینگونه است که هرگاه چیزی را اراده کند تنها به آن می‌گوید «موجود باش!» پس آن چیز بی‌درنگ موجود می‌شود.

إِنَّمَا قَوْلُنَا لِشَیءٍ إِذَا أَرَدْنَاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ کُنْ فَیکُونُ (نحل، ۴۰)
چنین است و جز این نیست که گفتار ما به چیزی زمانی که اراده‌اش میکنیم این است که موجود باش پس بلافاصله موجود میشود.

[گاهی برای توضیح اینکه «خلقت آنی» چگونه میتواند باشد و آنرا به ذهن نزدیکتر گردانند فلاسفه‌ی اسلامی از مثال «خیال» استفاده مینمایند، مثلاً میگویند چشمتان را ببندید و اراده کنید که یک جنگل انبوه را تصور نمایید، میتوانید ناگهان خود را در وسط یک جنگ با درختان سر به فلک کشیده بیابید. میتوانند از شما بخواهند که در آنجا صداهای جنگل را هم تصور کنید که میشنوید، صدای پرندگان و ...، حتی میتوانند بخواهند که یک رودخانه و آبشار در جایی از آن تعبیه نمایید و یا حیواناتی عجیب و غریب در آن تصور نمایید که به سمت شما میآیند، در تمام این موارد شما خلقتهایی آنی را در ذهن و خیال خود انجام میدهید (البته نه با تمام جزئیات داخلی و ظاهری آنها، مثلاً در تخیل یک خرگوش فقط ظاهر خرگوش را تصور مینمایید و نه اجزای داخلی بدن آنرا تا خرگوش شما واقعی‌تر بشود و از این نظر هم عالم خیال و مثال با عالم واقع تفاوت دارد)، فلاسفه میگویند نسبت خداوند به عالم واقع مانند نسبت ما به عالم خیالمان میباشد!] پیامبر خاتم (صل الله علیه و آله) در خطابه‌ی غدیر در مورد خلقت خداوند توضیح زیر را بیان میکنند:

صَوَّرَ ما أبتَدَعَ عَلی غَیرِ مِثالٍ، و خَلَقَ ما خَلَقَ بِلا مَعونَةٍ مِن أحَدٍ وَ لا تَکَّلُفٍ و لا إحتیالٍ
صورت میدهد آنچه بدعت کرده (= بدون سابقه‌ی قبلی آفریده) است را بدون در دست داشتن مثالی پیشین برای آن، و خلق میکند آنچه را که می‌آفریند بدون کمک گرفتن از احدی و بدون هیچ گونه زحمت و سختی و بدون هیچ حیله‌گری و چاره‌اندیش

که قسمت آخر آن دلالت دارد بر اینکه خداوند خلق مینماید بدون آنکه لازم باشد حتیٰ لحظه‌ای درباره‌ی چگونگی این خلقت (اینکه چه خلق کند یا آنرا چگونه خلق کند) تفکر نماید! به طور مشابه نخستین وصی پیامبر خاتم حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) نیز در خطبه‌ی نخست آمده در نهج‌البلاغه میفرمایند:

أنشأ الخلق إنشاءً، و ابتدأه ابتداءً، بلا رویة أجالها و لا تجربة استفادها، و لا حرکة أحدثها و لا همامة نفس اظطرب فیها
موجودات را چنانکه باید بیافرید، و آفرینش را چنانکه باید آغاز نهاد، بى‏آنکه نیازش به اندیشه‏اى باشد و بدون تجربه‏اى که از آن سود برده باشد، و بدون حرکتى که در او پدید آمده باشد و بدون دل مشغولى که موجب تشویش او گردد

بله، خداوند بر اساس رحمانیت و عدالتش هر چیز را همانطور که ممکن است می‌آفریند و این رعایت امکان و استحقاق خود ضامنی است برای اینکه جهان مخلوق او یک‌‌سره قوام داشته و محکم باشد، بدون آنکه کوچکترین نقصی در آن رخ دهد:

الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا مَا تَرَى فِی خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِنْ تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِنْ فُطُورٍ؛ ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَینِ ینْقَلِبْ إِلَیکَ الْبَصَرُ خَاسِئًا وَهُوَ حَسِیرٌ (ملک، ۳ و ۴)
کسی که هفت آسمان را بر فراز یکدیگر و طبقه طبقه آفرید؛ در خلقت رحمان (که خلقت او از روی رحمانیت اوست) [و تدبیر روابط بین آنها] هیچ تضاد و عیبی نمی‌بینی! بار دیگر نگاه کن، آیا هیچ شکاف و خللی [در اتصال اجزای عالم به هم وارتباط آنها با یکدیگر] مشاهده می‌کنی؟! بار دیگر نگاه کن (که آیا نقصی در خلقت رحمان میابی)، چشمانت به سوی تو (ناکام) باز میگردد در حالی که خسته و ناتوان است!

اکنون دیگر باید واضح شده باشد که خداوند یکتاست ولی جهانهای مخلوق او متعدد هستند و هر کدام از این جهانها هم بر یک یا تعدادی منطق نه لزوماً مشترک استوار گشته‌اند، چنانکه در توضیح حدیث امام صادق (علیه السلام) هم بیان گردید و در نتیجه جزء اعتقادات شیعه میباشد، و در اعتقاد شیعه تعداد این جهانها هم شاید نامحدود باشد چنانکه امام (علیه السلام) تأکید کرده‌اند که شماره‌ی آنها را جز خداوند نمیداند. سپس در هر جهان تنها موجوداتی خلق میشوند --و هر کدام در جایگاه و زمان و با شرایط و امکانات خاصی خلق میشوند-- که استحقاق آن خلقت را داشته باشند و این استحقاق چیزی نیست جز ممکن الوجود بودن (با توجه به منطق حاکم بر آن جهان) و داشتن علتی برای به وجود آمدن. من و یک دایناسور هر دو در این جهان ممکن الوجود هستیم ولی زمان دایناسورها من علتی برای متولد شدن نداشتم (البته با توجه به حدیثی از امیرالمؤمنین --علیه السلام-- احتمالاً انسانهایی در آن زمان هم روی زمین میزیسته‌اند، اگر سند حدیث درست باشد، ولی بدون شک آنها از نسل آدم و حوا --علیهما السلام-- نبوده‌اند) و اگر داشتم احتمالاً دیگر به این صورت که الآن خلق شده‌ام صورت داده نمیشدم (چه از نظر شکل ظاهر، چه از نظر اعضای داخلی بدن و نحوه‌ی کار آنها، چه از نظر اندازه و چه بسیاری موارد جسمی و روانی و ذهنی و عقلی دیگر، زیرا در این صورت علت وجودی‌ ام متفاوت بود و به تبع با متفاوت بودن شراط زندگی روی زمین نیازهایم هم متفاوت میبود و خلقت خداوند هم مطابق با آنها میبود)، اما در هر حال الآن که جسمم در آن زمان خلق نشده است باز روحم را نمیدانم که آیا در آن زمان خلق شده بوده است یا خیر، یعنی دلیلی برای خلق شدن داشته است یا خیر، و الله العالم. از این بحثها که بگذریم در بین خلقتهای متفاوت خداوند در این جهان گاهی شباهتهای زیادی یافت میشود، بین انواع و اقسام حیوانات و بین حتیٰ انواع حیوان با انسان؛ مثلاً زرافه در طرح و رنگ پوست بسیار شبیه است به پلنگ۷ از نظر گردن شباهت دارد به شتر، از نظر شکل سر شبیه است به اسب و از نظر سمها شبیه است به گاو، شدت این شباهتها آنقدر زیاد است که گاهی در قدیم به زرافه «شتر گاو پلنگ» هم گفته میشده است (یا Camelopardalis که معادل انگلیسی آن است) ولی این شباهتها به هیچ وجه هم نمیتواند ابتدا به ساکن نتیجه دهد که پس نسل این جانوران همگی به یک تیره‌ی ابتدایی از جانوران برسد (بحث ژنتیک و تکامل داروینی)، و یا اینکه زمانی گفته میشود که شاید در گذشته‌ی دور چند جانور متفاوت (مثلاً شتر و گاو و پلنگ) که سر آبگیرها برای آب خوردم جمع میشدند با هم جفت‌گیری کرده باشند و نتیجه‌ی آن ‌تولد جانور جدیدی مانند زرافه بوده باشد (بحث وراثت) هم که ابتدا به ساکن بسیار بعید مینماید. اما بحث دقیق‌تر و درست درباره‌ی این دو ایده‌ی اشتباه همان است که امام صادق (علیه السلام) در کتاب «توحید مُفَضَّل» به صحابه‌ی عالم خود «مُفَضَّل» فرموده‌اند:

تفکر کن در خلقت زرافه و اختلاف اعضاى آن و مشابهت هر عضوى از آن به حیوانى از حیوانات، زیرا که سرش به سر اسب مى ماند و گردنش به گردن شتر، و سمش به سم گاو، و پوستش به پوست پلنگ. گروهى از جاهلان گمان برده‌اند که مجامعت چند نوع از حیوان با یک ماده چنین حیوانى متولد مى‌شود، گفته‌اند سببش آن است که چون اصناف حیوانات صحرائى بر سر آب جمع مى‌شوند، چند صنف آنها با یک ماده مقاربت مى‌نمایند و این حیوان به وجود مى‌آید، و هر عضوى از آن به حیوانى شبیه مى‌گردد! و این سخن از جهالت قائلش ناشى شده و از قلّت معرفت او به قدرت خالق عالم (جَلَّ شَأنُه)، زیرا که هیچ صنفى از حیوان با غیر صنف خود جمع نمى‌شود [و جماع نمیکند]، چنان که مى‌بینى اسب بر شتر نمى‌جهد، و شتر با گاو جفت نمى‌شود، بلى اگر حیوانى در شکل با حیوانى دیگر شبیه باشد گاهى بر آن مى‌جهد --مانند درازگوش که بر اسب مى‌جهد و از میان ایشان «استر» به هم مى رسد و گرگ با کفتار جفت مى شود و از ایشان حیوانى به وجود مى آید که آن را «سمع» مى‌گویند-- و حیوانى که از میان ایشان به هم مى رسد اگر چه به هر دو حیوان شباهتى دارد اما چنان نیست که مانند زرافه هر عضوى از آن شبیه به حیوانى باشد، بلکه مجموعش به مجموع آن دو حیوان شبیه است چنانچه استر سر و دم و گوشها و سم هایش حد وسطى است در میان این اعضاء از اسب و درازگوش حتى آوازش گویا ممزوج گردیده از آواز آن دو حیوان، و این دلیل است بر آن که زرافه از این حیوانات مختلفه به وجود نیامده، بلکه خلقى است از خلق‌هاى غریب صانع بى‌چون تا مردم را دلالت کند بر قدرت کامله‌اش که هیچ ممکن از آن بیرون نیست، و بدانند که خالق جمیع اصناف حیوانات یکى است. اگر خواهد اعضاى چند حیوان را جمع مى‌‌تواند کرد و اعضاى حیوانات را متفرق مى‌تواند ساخت، و در خلقت هر چه خواهد مى‌افزاید و آنچه اراده نماید مى‌کاهد. و آنچه را اراده نماید قدرتش از آن عاجز نیست.

خلقت خداوند اینگونه است و جز این نیست که بر اساس استحقاق (ممکن الوجوب بودن و داشتن علتی برای به وجود آمدن) است، و اصلاً بعید نیست که بر این اساس شباهتهایی هم بین مخلوقات ظاهر شود، چون اگر حکمتی در شکل سم گاو لحاظ شده باشد مشابه همان حکمت میتواند برای زرافه هم لحاظ شده باشد و ...، یعنی خداوندی که یک حیوان را به شکلی آفریده است قادر است بر اینکه حیوان دیگری را هم در برخی موارد شبیه به آن ولی با برخی خصوصیات متفاوت دیگر بیافریند، همچنین است شباهت ظاهری نسبی بین انسان و میمون و ... که به هیچ وجه دلیلی نیست بر اینکه نسل انسان به این حیوان برسد، چه آنکه اگر بپرسند چرا برای انسان چنین شکل بدنی خلق شده است و آیا این شکل بدن فقط برای انسان ممکن بود و امکان نداشت که از انواع حیوانات هم نوعی وجود داشته باشد که بدنی مشابه انسان داشته باشد در جواب میگفتیم چرا ممکن است و خداوند آن را هم آفریده است و به آن میمون گفته میشود!  به همین ترتیب میتوان به راحتی دید که نظریه‌ی «هرگز اثبات نشده»ی تکامل داروین هم زیر سؤال میرود، چه آنکه توجیهی منطقی‌تر از آنچه این نظریه می‌آورد برای وجود گونه‌های متشابه در عالم خلقت وجود دارد، اگرچه هر گونه هم ممکن است بسته به تغییر شرایط محیطی و ... (که در علت به وجود آمدن مخلوقات و تحول آنها از شکلی به شکل دیگر -- مثلاً از روح مجرد به موجود زنده‌ی روی زمین-- هم ضمنی ظاهر گشته و اثر دارد) تحولاتی داشته باشد که البته نباید همیشه هم این تحول را «تکامل» نامید! در هر صورت در کتاب «توحید مفضل» بسیاری از حکمتهای خداوند در خلقتهای متفاوت برشمرده شده است که نشان میدهد چرا شکل بدن و کارکرد اعضای آن در ممکن‌ الوجود شدن یک حیوان دخیل شده است و رحمانیت خداوند بلافاصله در خلقت یک حیوان آن شکل خاص از بدن را نظم میدهد. برای نمونه تعدادی از این حکمتها در ادامه ذکر میشود:

فکر کن در بناى بدنهاى حیوان که خالق انس و جن چگونه ترتیبشان داده است که نه بسیار صلب است مانند سنگ، که اگر چنین مى‌بود خم نمى‌شد و اعمال از او متمشى نمى شد، و نه بسیار نرم است، که اگر چنین مى‌بود برپا نمى‌توانست ایستاد و محل امور شاقه نمى‌توانست شد، پس ظاهر بدن را گوشت نرم قرار داده است و در میانش‍ استخوانهاى صلب تعبیه کرده که آن را نگاه دارد و استخوانها را به عصبها و پیه ها و رگها بر یکدیگر بربسته و محکم گردانیده که از یکدیگر نپاشند و بر روى همه پوستى کشیده که محافظت همه نماید.
فکر کن اى مفضل در این سه صنف از حیوان، یعنى انسان و چهارپایان و مرغان، که هر یک را آنچه مناسب حکمت وجودش است به او عطا کرده است، پس آدمیان را مقدر ساخته که صاحب عقل و زیرکى باشند و متوجه صنعتهائى شوند مانند بنائى و زرگرى و نجارى و غیر اینها، لهذا خلق کرده است از براى ایشان دست هاى بزرگ با انگشتان غلیظ قوى که تواند چیزها را به دست گرفتن و این صنعت ها را به عمل آوردن؛ و حیوانات گوشت خوار را مقدر گردانیده که معاش ایشان از شکار باشد، براى ایشان دست ها آفریده در نهایت استحکام با ناخن ها و چنگال ها که براى گرفتن شکار مناسب است و براى صنعت‌هاى بشر به کار نمى آید؛ و حیواناتى که علف خوارند چون نه براى صنعت آفریده شده‌اند و نه براى شکار کردن براى ایشان سم ها آفریده که در چراگاه‌ها که می‌چرند ناهموارى زمین به ایشان ضرر نرساند، و از براى چهارپایان سم‌هایی آفریده که گودى دارند مانند گودى کف پاى آدمى تا بر زمین منطبق شود و براى سوارى و بار کردن مهیا باشند. تأمل کن تدبیر حکیم قدیر را در خلقت حیوانات درنده و شکار کننده که چگونه آفریده است از براى ایشان نیشهاى تند و برنده و چنگالهاى محکم سخت و دهانهاى گشاده‌، تا مناسب آن حالتى باشند که براى آن خلق شده اند و ایشان را اعانت کرده است به اسلحه و ادواتى چند که براى شکار شایسته باشد؛ و هم چنین مى یابى مرغان درنده را صاحب منقارها و چنگالهایی که موافق کار ایشان است. اگر حیوانات علف خوار را چنگال مى داد هر آینه به ایشان داده بود چیزى را که به آن محتاج نیستند، زیرا که شکار نمى کنند و گوشت نمى‌خورند؛ و اگر به درندگان سم‌ها مى داد هر آینه به ایشان داده بود چیزى را که به آن محتاج نبودند و از ایشان منع کرده بود چیزى را که به آن محتاجند، یعنى حربه اى که به آن غذاى خود را شکار نمایند و تعیش کنند، آیا نمى‌بینى که از خزانه‌ی قدرت کامله‌ی خویش عطا کرده است به هر یک از این دو صنف حیوان آنچه مشاکل و مناسب صنف او و طبقه اوست، بلکه بقاء و صلاح او در آن است.
نظر کن به سوى پاهاى حیوانات که همه را جفت آفریده تا آن که راه رفتن بر ایشان آسان باشد و اگر طاق مى بود مناسب آن نبود، زیرا که حیوانى که راه مى‌رود چند پا را بر مى‌دارد و اعتماد بر چند پاى دیگر مى‌کند، پس حیوانى که چهار پا دارد دو پا را برمى‌دارد دو پا را مى‌گذارد اما به خلاف یکدیگر، یک پا از یک جانب و پاى دیگر از جانب دیگر، یکى از پیش و یکى از عقب، زیرا که اگر دو پا را از یک طرف بردارند نمى ایستد، پس دست چپ را با پاى راست برمى‌دارد تا در راه رفتن نیفتد.
نمى‌بینى که دراز گوش چگونه تن در مى‌دهد به آسیا کردن و بار برداشتن با آن که مى‌بیند که اسب از این خدمات معاف است و به رفاهیت مى‌گذراند؟ و شتر با آن توانائى --که اگر عاصى شود جمعى کثیر از مردان قوى به آن مقاومت نمى توانند نمود-- چگونه منقاد کودکى مى گردد؟ و گاو با آن قوت چگونه اطاعت صاحبش مى نماید تا خیش به گردنش مى‌نهد و آن را به شخم کردن مى‌دارد؟ و اسب عربى نجیب، الم و شمشیر و نیزه را متحمل مى‌شود براى موافقت صاحبش؟ و گله‌ی گوسفند را یک مرد مى‌چراند که اگر آنها پراکنده شوند و هر یک به طرفى روند چه کسى مى‌تواند از پى همه برود و به دست آورد؟ و همچنین جمیع اصناف حیوانات که مسخّر فرزند آدم گردیده‌اند، نیست مسخر شدن آنها براى آدمى مگر آن که صاحب عقل و تدبیر نیستند، زیرا که اگر اینها صاحب عقل و رأی مى‌بودند هر آینه امتناع مى‌نمودند از اکثر حوائج بنى‌آدم، تا آنکه شتر اطاعت نمى‌کرد کسى را که سرش را مى‌کشد، و گاو اگر عاصى مى‌شد بر صاحبش و گوسفندان پراکنده مى‌شدند از نزد شبان خود و هم چنین سایر حیوانات اطاعت صاحبان خود نمى کردند. همچنین درندگان اگر صاحب رأی و تدبیر مى‌بودند و با یکدیگر اتفاق مى‌کردند در ضرر بنى‌آدم هر آینه در اندک وقتى همه را مستأصل مى‌کردند و آنگاه چه کسى از عهده شیران و ببران و پلنگان و گرگان برمى‌آمد؟ و اگر با یکدیگر اتفاق مى‌کردند و معاونت یکدیگر مى‌نمودند هر آینه سزاوار بود که ایشان را مستأصل گردانند و چه کسى مى توانست مقاومت و مدافعت نماید با شیران و پلنگان و گرگان و خرسان اگر همه با یکدیگر در دفع بنى آدم اتفاق مى نمودند و در قلع و قمع ایشان مظاهرت یکدیگر مى کردند. نمى‌بینى که مدبر حکیم و خالق علیم چگونه آنها را از این امور ممنوع گردانیده و به جاى آن که آدمیان از آنها ترسند آنها را از آدمیان گریزان و هراسان ساخته که از مساکن فرزندان آدم دورى مى‌جویند و از منازل ایشان کناره مى‌گیرند و از بیم ایشان براى طلب روزى خود شب بیرون مى‌آیند و روز پنهان مى‌شوند و به آن صولت و قوتى که دارند بى آنکه از آدمى به ایشان ضررى رسیده باشد ترسان و متوحشند از ایشان؟ و اگر نه آن بود که حق تعالىٰ آنها را عدیم العقل و نادان از بنى آدم ترسان آفریده، هر آینه در میان خانه‌هاى آدمیان بر روى ایشان بر مى جستند و کار را بر ایشان تنگ مى‌کردند.
و در میان این درندگان سگ را بر صاحبش مهربان گردانیده که حمایت او نماید و در محافظت او نهایت سعى مبذول دارد، پس در شب تار بر بام و دیوار برمى‌آید براى پاسبانى خانه‌ی صاحبش و دفع کردن دزدان از او. و در محبت صاحبش به مرتبه‌اى مى رسد که جان خود را وقایه‌ی جان و مال و حیوانات او مى‌گرداند و نهایت الفت با او به هم مى‌رساند به حدى که هر چند گرسنگى و جفا و تعب کشد از او جدا نمى‌شود، پس چه کسى سگ را صاحب این خصلت‌ها گردانیده که پاسبان صاحبش باشد به غیر آن خداوندى که در اصل خلقت آلات این کار را به او عطا نموده، از نیشهاى برنده و چنگال هاى درنده و صداى بلند وحشت آورنده که دزدان از آن ترسند و پیرامون موضعى که در آنجاست نگردند.
اى مفضل تأمل کن در روى چهارپایان و حکمتها که حق تعالى به کار برده است در آنها. دیده‌هاى آنها را پیش رو قرار داده که برابر رو و پیش پاى خود را ببینند تا به دیوارى برنخورد و به چاهى نیفتند، و شق دهانش را از زیر قرار داده زیرا که اگر به روش آدمیان دهانشان در میان رو و بالاى دهن مى‌بود هر آینه نمى‌توانستند که چیزى به دهان از زمین برگیرند --چنانکه آدمى را نیز دشوار است که به دهان چیزى از زمین تناول نماید پس براى تشریف و تکریم و امتیاز ایشان از سایر حیوانات کف ها و انگشتان براى ایشان آفریده که طعام را به دست برگیرند و تناول نمایند-- و چون صلاح آنها در آن نبود که چندان دست‌هایی داشته باشند شق دهان ایشان را از زیر قرار داده که علف را به دندان و به دهان برگیرند و پوزهاى دراز به آنها داده که دهانشان به نزدیک و دور برسد.
تأمل کن در خلقت بوزینه و مشابهت آن با انسان در بسیارى از اعضاى آن، زیرا که سر و رو و دوشها و سینه آن شبیه است به آدمى و احشاء و امعاى وى مانند احشاى آدمى است و خدا او را زیرکى و فهمى بخشیده که هر اشاره که صاحبش مى کند مى‌یابد، و اکثر حرکات آدمى را تقلید مى‌کند، و در خلقت و شمایل نهایت مناسبت را به انسان دارد. و حکمت در خلقتش آن است که آدمى بداند که او از خلقت و طینت بهایم و چهارپایان مخلوق شده و صانع حکیم «او» را از سایر حیوانات به «عقل و نطق» امتیاز داده است و اگر گویائى و نفس ناطقه مدرکه او را نبود او نیز مانند سایر چهارپایان و بهایم بود، پس باید که خداوند را بر این نعمت عظمى و موهبت کبرىٰ شکر نماید و عقل را در آنچه به کار او آید مصروف گرداند. با آن که در جسم بوزینه زیادتى چند هست که آن را از انسان ممتاز مى گرداند مانند پوزه، دم و موئى که بدنش را فرا گرفته باز اگر حق تعالى او را عقل انسان و گویائى او مى داد در نوع انسان داخل مى‌بود، پس فرق میان او و انسان حقیقت نیست مگر به عقل و ادراک حقایق و نطق فایق.
نظر کن اى مفضل به سوى لطف خداوند کریم نسبت به حیوانات که چگونه بدن آنها را کسوت مو و کرک و پشم پوشانیده، که آنها را از سرماها و آفت‌ها محافظت نماید، و سم هاى شکافته و ناشکافته به آنها داده که پاهاى آنها نساید، زیرا که آنها را دست‌ها و انگشتان نیست که توانند پشم یا پنبه براى خود بریسند و جامه ببافند یا نعل و کفش براى خود بسازند، پس کسوت ایشان را در خلقت ایشان قرار داده که تا زنده اند از ایشان جدا نمى‌شوند و محتاج نیستند به نو کردن و تبدیل نمودن آنها، و چون انسان را دست‌ها و انگشتان و زیرکى داده است که از براى خود جامه و انواع البسه مهیا گرداند لباس ذاتى در خلقت ایشان نیافریده و در این اعمال براى او مصلحت‌هاى بسیار نیز هست: اول آنکه مشغول شدن به این اعمال و اشغال او را مانع گردد از ارتکاب ملاهى و مناهى و فسق و فساد و مضرت عباد، دوم آنکه به کندن جامه در بعضى از اوقات او را راحتى و به پوشیدن در بعضى از حالات او را لذتى مى باشد، سوم آنکه پوشیدن انواع مختلفه از الوان جامه‌ها و عمامه‌ها و موزه‌ها و کفش‌‌ها و تبدیل کردن جامه‌ها موجب زینت و جمال او مى گردد، چهارم آنکه انواع کسب‌ها و معیشت‌ها به سبب صنایعى که متعلق به اینهاست براى مردم به هم مى‌رسد و قوت ایشان و عیال ایشان به این صنعت‌ها حاصل مى‌شود و در حیوانات دیگر پشم و مو و کرک به جاى لباس و سم به جاى کفش و موزه است.
تفکر کن اى مفضل در زیرکى که حق تعالى در بهایم قرار داده است براى مصلحت اینها و در ایشان مجعول گردانیده است آنها را به لطف شامل خود، بدون عقلى و تفکرى که به آنها داده باشد، تا آن که هیچ مخلوقی از خوان نعمت او بى‌بهره نباشد و هر آفریده‌ای به قدر قابلیت خود از خلقت‌خانه‌ی احسان او نصیبى وافر یابد؛ چنانکه گوزن مار مى خورد و بسیار تشنه مى شود و خود را از آشامیدن جلوگیرى مى نماید، براى آن که مبادا به واسطه خوردن آب سم در تمام جسدش سرایت کرده و او را بکشد، لذا ممکن است به غدیر آبى هم برسد و از تشنگى ناله کند اما از آب آن نمى آشامد، چون اگر بیاشامد فوراً مى‌میرد. نگاه کن که صانع حکیم چگونه طبع این بهیمه را مجعول گردانیده است بر آنکه صبر نماید بر چنان عطش غالبى از خوف مضرت آن، و انسانى که در نهایت عقل و تمیز باشد هم غالباً نفس خود را از خوف ضرر از چنین امرى که این مقدار خواهش داشته باشد منع نمى کند؛ و روباه وقتى که طعمه به دستش نیاید خود را به روش مردگان بر زمین مى‌اندازد و شکمش را باد مى‌کند به حیثیتى که مرغى که بر آن مى گذرد گمان مى‌کند که مرده است‌، پس به طمع آن که آنرا بدرد و از گوشت او بخورد بر جثه آن مى‌نشیند، آنگاه روباه مى‌جهد و آن را شکار مى کند، پس خداوندى که او را محتاج به روزى گردانیده و آن را نطق و عقل نداده است طبع آن را براى تحصیل روزى خود بر این اصناف روباه‌بازى‌ها مجعول گردانیده است، زیرا که روباه توانائى‌ای که سایر درندگان دارند در مغالبه و معارضه با شکار خود مانند شیر و ببر و پلنگ و امثال آنها را ندارد، پس حکیم علیم به عوض آن توانائى، مزید فطنت و زیرکى را به او ارزانى داشته است که به آن معاش خود را تحصیل تواند نمود؛ و دلفین که یکى از حیوانات دریائى است در میان آب چون خواهد که مرغى را شکار کند پس یک ماهى را مى‌کُشد و شکمش را مى شکافد که بر روى آب بایستد، سپس خود در زیر ماهى پنهان مى‌شود و آب را حرکت مى‌دهد که جثه اش در آب نمایان نشود، سپس چون مرغ از هوا مى‌آید که ماهى مرده را شکار کند برمى‌جهد و مرغ را مى‌گیرد، پس نظر کن که چگونه آن جانور مُلهِم شده است به چنین حیله‌ای براى مصلحت روزى خود.
پس حضرت فرمودند که تأمل کن اى مفضل در جسم پرندگان و خلقت ایشان، زیرا که چون حق تعالى مقدر فرموده که در هوا پرواز کند جسمش را سبک آفریده و خلقتش را مندرج و درهم گردانیده است و از چهار تا پا که در سایر حیوانات آفریده است در آن به دو پا اکتفا نموده، و از پنج انگشت به آن چهار داده، و براى دفع بول و سرگین هر دو یک سوراخ براى وى مقرر گردانیده، و سینه‌اش را باریک و تند گردانیده که هوا را به آسانى بشکافد به هیئتى که سینه کشتى را مى سازند براى شکافتن آب، و در بال و دُمش پرهاى دراز محکم آفریده که آلت پرواز وى باشد، و جمیع بدنش را لباسی از پَر پوشانیده است که هوا در میان آنها داخل شود و بتواند در هوا بالا بماند، و چون مقرر فرموده که طعمه خود را از دانه یا گوشت برگیرد که بدون خائیدن فرو برد دندان نیز براى آن نیافریده و به جاى آن منقار صلب خشکى به او عطا فرموده است که طعمه‌ی خود را به آن برگیرد و از چیدن دانه پاره نشود و از دریدن گوشت نشکند، و چون دندان به آن نداده است و دانه را درست و گوشت را خام مى‌خورد پس آن را اعانت فرموده به حرارت زیادى که در اندرون آن قرار داده است که طعمه را بدون خائیدن و پختن در اندک زمانى مى گدازد --چنانچه مى بینى که دانه انگور و غیر آن از جوف آدمى درست بیرون مى رود و در جوف مرغان چنان مضمحل مى گردد که اثرى از آن نمى ماند-- و باز آنها را چنان مقرر فرموده که تخم بگذارند و از تخم جوجه برآورند و به روش سایر حیوانات فرزند نمى‌زایند زیرا که اگر فرزند در جوف آنها بماند تا مستحکم گردد هر آینه آنها را سنگین کرده و از پرواز کردن و برخاستن مانع گردد، پس هر جزوى از اجزاى خلقت مرغ را مناسب و مشابه امرى گردانیده که مقدر شده که بر این حالت باشد؛ و باز تأمل کن در آن که مرغى که پیوسته در هوا پرواز و شنا مى کند، براى مصلحت فرزند به هم رسانیدن بر روى تخم خود یک هفته و بعضى دو هفته و بعضى سه هفته مى نشینند و تخم ها را در زیر بال خود مى گیرد تا جوجه بر مى‌آورد، چون جوجه از تخم بیرون آمد باد در دهان جوجه مى‌دهد تا چینه‌دانش گشاده گردد براى غذا، و غذاى او را تحصیل مى‌نماید و در گلوى آن مى‌ریزد که به آن تربیت مى‌یابد و زندگانى کند، پس چه کسى تکلیف کرده است آن جانور را که دانه را برچیند و در چینه‌دان خود جمع کند و بعد از آن براى غذاى فرزند خود برگرداند؟ و براى چه متحمل این مشقت مى گردد؟ و حال این که صاحب رأی و تفکر نیست و در جوجه خود امید نفعى که آدمى در فرزند خود مى‌دارد --از اعانت و عزت و ابقى ماندن نام او در روزگار-- ندارد، پس معلوم مى شود که خداوندى که او را آفریده است در طبع آن میلِ به هم رسانیدن و تربیت کردن جوجه را نیز قرار داده و آن را مجبول بر این امور گردانیده بى علتى که خود بداند و بدون تفکرى که در عاقبت آن نماید --براى آن که نسلش باقى بماند و نوعش برطرف نشود-- و اینها همه از لطف خداوند حکیم است.
تأمل کن در خرطوم فیل و لطف و تدبیرى که در آن به کار رفته زیرا که به منزله‌ی دست آن است در برگرفتن علف و آب و ریختن آنها در شکم خود، و اگر خرطوم نبود نمى‌توانست چیزى را از زمین برگیرد زیرا که گردنى ندارد که دراز کُند مانند سایر چهارپایان، چون چنان گردنى نداشت او را اعانت کرده است به این خرطوم دراز که به آن بلند کند و آنچه خواهد بردارد، پس چه کسى به عوض آن عضو این عضو را به او کرامت فرموده به غیر آن کسى که به لطف خود آن را آفریده است و چنین حکمتى چگونه بر سبیل اتفاق واقع مى تواند شد چنانچه ملحدان مى گویند؟ اگر کسى گوید که چرا او را مانند سایر چهارپایان گردنى در خور جثه آن نداده جواب گوئیم که سر فیل و گوشهاى آن امرى است عظیم و بارى است گران، اگر این بار را بر گردنى حمل مى‌کردند هر آینه آن گردن را در هم مى‌شکست و خراب مى‌کرد، پس سر فیل را ملصق به بدنش گردانیده که این تعب آن را نباشد، و به جاى گردن هم خرطوم را به او عطا فرموده که غذاى خود را به آن برگیرد، پس بدون بار کردن حاجت آن را بر آورده و امورش را منظم گردانیده ...

و از این دست ذکر حکمتهای خداوند رحمٰن که در خلقت مخلوقاتش به تبعیت از استحقاقشان تعبیه نموده است در این کتاب شریف بسیار است و در بالا تنها به گوشه‌ای از آنها اشاره گشت. چنانکه مشاهده گردید نظریه‌ای مانند نظریه‌ی تکامل داروین به هیچ وجه در اسلام پذیرفته شده نمیباشد، بماند که این نظریه به قول دانشمندی در یک سمینار حتیٰ یک دلیل منطقی و اصولی هم برای درست بودنش در دست ندارد و تنها بر یک سری حدس که بر اساس یک سری نمونه و مشاهده ارائه شده‌اند بنا گشته است. بعد از تمامی این بحثها در باره‌ی خالقیت خداوند دیگر باید واضح باشد که چرا من و شما یک انسان خلق شده‌ایم با تمام این شرایط (در یک محل تولد خاص از میان تمام محلهای خاص در تهران یا ایران یا زمین یا جهان یا جهانها، و یک زمان تولد خاص از بین تمام زمانها و در خانواده‌ای خاص از بین تمامی خانواده‌ها و ...) و امکاناتی که با آن خلق شده‌ایم و مثلاً یک موجود دیگر گربه یا سگ خلق شده است با امکانات و لوازم خودش. اما بحث در مورد کیفیت و چگونگی دلایل خلقت و کیفیت خلقت هر یک از مخلوقین خدا بحث مفصلی نیاز دارد که ان شاء الله به زودی بیان میگردد.


 

What is God and what does he create?

It was stated that God is intrinsically out from our reach to understand him what he is, however, there are ways to talk about with him, although this talk and discussion should be handled with extra cautions! As a rough analogy take the example of the conic sections in geometry. If one considers a cone, then cut it with different plane surfaces of different spatial orientations, what he obtains as different sections of conic in those surfaces are called the conic sections. The conic sections can be circle if the plane used to cut the cone has been perpendicular to the axis of symmetry of the cone, or ellipse, parabola, or even hyperbola. If one writes down the formula for a general conic section he would obtain a relation containing a free parameter. Varying this parameter different conic section would be generated. The point of interest to us is when this parameter increases from zero to one. Between these two borders we would have ellipses of different sizes. Even when the parameter in the limit approaches to 1 yet we have an ellipse, a very big one but any way an ellipse. When the parameter takes the exact value of 1, it would no longer be an ellipse, it is now a parabola. Ellipse was closed, no matter how big and elongated that it is, but parabola is open, it doesn't have any end. Now one decide to explain a parabola to a family of ellipses, he says a parabola is a very big ellipse as no one of you can imagine how far is his end, and the ellipses can only imagine the parabola as one existence in the limit, untouchable, something that maybe some of the ellipses would even deny it, however, we know parabola has a very simple and basic formula, it is nothing misunderstandable! The problem of misunderstanding is with the limits of being an ellipse. A parabola may never understand an ellipse, a closed curve, as well. This is due to the limitations of being a parabola. Examples like this are very large in number to describe them all here, but only one another of them that can clarify the situation for our later discussions is as what follows: the Achilles paradox. Achilles, the Greek runner, is to have a race with a turtle. At the start point Achilles steps back one meter as an aid to the turtle which is certainly slower than him. At one moment the race begins and both the runners begin to run. When Achilles run 1 meters and reaches where the turtle used to be, the turtle would have ran a distance and it will be some distances in front of Achilles. When Achilles reach its new position the turtle would have reached to a newer point. Repeating this algorithm, how slow that the turtle run and how fast that Achilles run fast, Achilles can never reach the turtle but only maybe in infinity that he can get infinitely close to it, but interestingly he can never ever forereaches it! This is rationally wrong but what's wrong with this explanation? Actually this explanation is correct but at the same time Achilles will forereach the turtle very soon after the race has been started. The point is that any real number (in the mathematician literature) can be represented by a series, or alternatively as the limit point of a sequence (e.g., a Cauchy sequence), so if one decided to introduce a real number by first generating its corresponding sequences, then it would take a time of duration infinity for him to be able to introduce a real number to me, as he should count all the elements of the sequence until he reaches its limit that is the number he was to introduce! This is exactly what we did in the above explanation of the Achilles paradox, what we counted and said they would reach a same point only in infinity was the index of the elements of a sequence and not the instances of time. Achilles and turtle would of course reach a same point at a real finite time, but we were making trouble by extending this finite period of time to an infinite sequence of repetition of Achilles reaching the previous turtle's position and turtle reaching a new position! Well if there are creatures which cannot count the real numbers as we can, they would never see the world as we do, but we know that there are different ways to count the real numbers and we have picked on of its simplest. However, we still have problems with infinities at the end of sequences of real numbers, integer numbers, and etc., maybe there are creatures who can understand them very easily, but they just can't explain how we should know them! (I know about Cantor's heaven, although a little, but his theory never explains what an infinity is, but only says if we assume we know them --just call them question_mark_1, question_mark_2 and so forth-- preliminarily then we can work with them further producing an algebra for them, the algebra of infinities!) As other curves should explain a parabola to ellipse-kind as a limiting point, as others should explain infinities and seemingly unreachable limits in different sequences to those who cannot understand them, all due to their intrinsic limitations, someone should explain God to his creatures as to us he is just an infinity, a big question mark, we only know he exists and he is unique, but what he is we do not know. But whoever can explain him to us if there is only one God beyond the understanding of all his creatures? Only God himself can do this, as it is also remarked by the great prophet Muhammad (pbuh) in Ghadir-e-Khom:

… وَ لا یَجِدُ أحَدٌ کَیفَ هُوَ مِن سِرٍّ وَ عَلانیةٍ، إلّا بِما دَلَّ عَزَّ وَ جَلَّ عَلی نَفسِه

[… and no one finds him how he is, by knowing the secrets or what is apparent, but only through what he has predicated upon himself.]

Indeed he is not one of our kinds, but he has sent prophets to teach us how to call him, with what names and what adjectives. Actually, as nothing is exactly similar to him in any possible aspect, “adjective” here is just such a rough phrase and is only to denote not the similarities with him but with a few first elements of the sequence of which he is a top limit [see the imam Ali's (pbuh) Nahj-ol-Balaghe's first speech]. That is to say he is a real concept explained as limits in some sequences of which the first few elements are understandable to us: kind, powerful, peace, and many others. In Quran he has taught us many of his names and then ordered us as to call him through these names:

وَ لِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا وَذَرُوا الَّذِینَ یلْحِدُونَ فِی أَسْمَائِهِ سَیجْزَوْنَ مَا کَانُوا یعْمَلُونَ (أعراف، 180)

[The most beautiful names belong to Allah: so call on him by them; but shun such men as use profanity in his names: for what they do, they will soon be requited.]

It would need a further discussion about God's names (from which we can understand him better but never as he is) as books has been written about them in Islam, but now let us talk only in brief and switch to a new topic that what does he create? That is, for example, why I have born with this face, in this family that I have, in this city that I live and in my country, and in one special day of a special month of a year, say, 1983 years after Jesus was born. Why I was created as a human and not a cat, that now I eat a delicious food but a cat eat my leftovers in the garbage? Why I was born as a human and not a cow that although is bigger and stronger than me but still let me sit on its back, work with him, drink from its milk, and etc. . The cornerstone of this discussion is that God never choose among who or what to create, as a matter of justice (one of the God's names) he creates whatever that can exist and has a cause for its existence in the way that it can exist! What can exist in this world goes back to the logic of this world and I guess it is the first thing created by God in any universe that he has created. Indeed, as several axiomatic mathematics can be produced from different sets of axioms (each maybe contradict with the others in some aspects but never become self-contradicted on its own), here logics plays the role of axioms and there are several logics that are possible for God to create universes based on them such that non become self-contradicted till ever. Anything creatable for each universe should be well-defined with respect to the background logic of that universe, and so the laws corresponding to this logic. Indeed, it is assumed from a statement of the great prophet Muhammad (pbuh) in Ghadir-e-Khom that God has created the universe without requiring even an instant of thinking about what or how to create:

صَوَّرَ ما أبتَدَعَ عَلی غَیرِ مِثالٍ، و خَلَقَ ما خَلَقَ بِلا مَعونَةٍ مِن أحَدٍ وَ لا تَکَّلُفٍ و لا إحتیالٍ

[(God) figured what he had newly created without having an example, and created what he created without having an aid, and without suffering, and without thinking or making any trick]

And In Quran it is stated that everything that he will to create will be created instantaneously (sometimes the Islamic philosophers try to clarify this creation by our own creativity in an imaginary world called “imagination”, we can just close our eyes and will to think we are in the middle of a jungle with flowers and waterfalls all around, it would then be a sudden that we see ourselves in such a jungle and can even sense a wind on our skins if our imagination is strong enough!):

إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیئًا أَنْ یقُولَ لَهُ کُنْ فَیکُونُ (یس، 82)

[Verily, when He intends a thing, His Command is, "be", and it is!]

إِنَّمَا قَوْلُنَا لِشَیءٍ إِذَا أَرَدْنَاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ کُنْ فَیکُونُ (نحل، 40)

[For to anything which We have willed, We but say the word, "Be", and it is.]

Anything would be automatically right and on its own place under such a creation, and now God claims in Quran that no one can find even a gap in the order universe works upon, everything goes fine and in the best possible fashion, nothing makes conflict with the others:

الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا مَا تَرَى فِی خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِنْ تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِنْ فُطُورٍ؛ ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَینِ ینْقَلِبْ إِلَیکَ الْبَصَرُ خَاسِئًا وَهُوَ حَسِیرٌ (مُلک، 3 و 4)

[He Who created the seven heavens one above another: No want of proportion wilt thou see in the Creation of (Allah) Most Gracious. So turn thy vision again: seest thou any flaw? Again turn thy vision a second time: (thy) vision will come back to thee dull and discomfited, in a state worn out.]

By such a discussion I guess it should now be clear that there can exist several universes, each having its own logic, as is also believed in Shia Islam due to a statement of imam Sadegh (pbuh). According to this great Shia leader, different universes have something in common but also have many differences. If someone, created in this world, lives a thousand year here until he understands every sciences in this universe, then he is taken to one another universe to live there and experience it, he may understand somethings there but certainly there would exist things that he can never understand! Now let concentrate on our own universe. Dinosaurs, human being,and some creatures to come, are all possible to undergo the logic of this universe that we live in, so they all can exist here and specifically say on earth, but they appear to exist only when they have a cause for that, in the manner that they could exist. For example dinosaurs could exist in many different kinds and shapes and sizes, each proper for the manner they were to live here for them to overcome their needs. I was always possible to exist as well, but I had no cause to be born at the time that dinosaurs were living here yet (maybe some other humans had some cause for their existence at those times, but if so they certainly haven't been born from Adam and Eve (pbut)), and if I had cause to be born at those times, too, maybe I was born in a manner different from what now I am born, I mean from many respects, shape of my body and limbs, the face and its components and functionalities, and etc. as my needs were different though. Anyway, we may see many similarities between different kinds of livings in this universe, e.g. between different animals or even between animals and humans. As a good example, giraffes are very similar to leopards in their coloring features, very similar to camels in the neck, very similar to horses in the shape of their head, and very similar to cows in their hoof, the similarities are to an extent that even sometimes giraffes are called Camelopardalis, however, it shouldn't have instantaneously be concluded that all these animals belong to a same family, or once all these animals should have had a coition with each other and a girafee has born as a result, and similarities are due to genetics and evolution. Indeed, they were all possible to exist and as soon as they found a cause for their existence they became to existence in the manner they were existable! That's all the point and it is the imam Sadegh's statement (pbuh) in Mofazzal's Tohid Book that animals will coite with only their own kinds or kinds very close to them (like horses and donkeys, or wolves and hyenas). God who have created those animals is also capable of creating the others being similar to a number of them in different features! The wisdom behind some creation of the only God is stated centuries ago by imam Sadegh (pbuh) and other leaders of Shia that is out from the scope of the present topic.  The story of similarities between humen and monkeys also doesn't imply that humanbeing is evolved from old generations of monkeys. Indeed, as much as I have seen, Islam doesn't accept the evolution theorem, the theory has not provided even a single reason for it to be valid, while Islam has reasons for it to be wrong and invalid! By the way, after discussing a little around the creativity of God it should now be generally clear why I am created as a human and not a cat or cow, why I have born in this city and country and in a specific day among days and month among months and year among years. The details of what and how are th causes for each of these to happen need a massive discussion that, if God let us, we will do some later, to the extent that I can.