مشغولیت‌های ذهنی‌ یه بنده‌ی خدا

می‌نویسد تا نقد شود و شاید هم گاهی بذری بپاشد برای تفکری بیشتر ...

آیا خداوند یکتاست؟ جهان مخلوق او چطور؟
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

برای اینکه بدانیم خداوند یکتا هست یا نه ابتدا باید بدانیم که خداوند چه و چگونه است و چه چیزی او را از موجودات دیگر متفاوت میکند که بخواهد یکتا باشد یا نباشد. از آنجا که درک حقیقت ذات خالق همیشه خارج از دسترس مخلوقات اوست در اسلام انسان از تفکر مستقیم درباره ی ذات خداوند منع شده است، چه آنکه عقل در او حیران شده و این حیرانی عاقبت به انکار منجر میشود. با این وجود هنوز میتوان از راههایی او را بهتر شناخت. همانطور که در پُست قبل بیان شد میتوان مفهوم خداوندی را به این صورت تعریف نمود که "از یک طرف او موجودی است که میتواند روی تمام موجودات دیگر اثر بگذارد و از طرف دیگر از هیچ موجودی هم اثر نمی پذیرد". این تعریف به لحاظ فطری و شهودی به نظر قابل قبول میآید، چه آنکه تأثیر پذیرفتن از غیر یک نقص است و خداوند را موجودی بدون نقص میدانیم. حال این موجود بدون نقص اگر بخواهد بر هر موجود دیگری اثر بگذارد هم هیچ موجودی نیست که بتواند مانع از او شود (چون او از هیچ موجودی اثر نمیگیرد) و در نتیجه خداوند موجودی میشود که میتواند بر تمام موجودات اثر بگذارد. با این تعریف او خدایی است که خلق کرده است ولی مخلوق موجود دیگری نیست، پس قبل از هر موجود دیگری بوده است و آغازی هم نداشته است، موجودی میشود که رازق است ولی خدش رازقی ندارد و نیاز به رزقی هم ندارد، و ... . تا جایی که من فهمیدم این تعریفی است که در اسلام از مفهوم خداوند ارائه میشود، مثلاً در فرازهای 31 و 46 از دعای جوشن کبیر چنین داریم:

یا عَزیزاً لا یضامُ، یا لَطیفاً لا یرامُ، یا قَیوماً لا ینامُ، یا دائِماً لا یفُوتُ، یا حَیاً لا یمُوتُ، یا مَلِکاً لا یزُولُ، یا باقِیاً لایفْنى‏، یا عالِماً لا یجْهَلُ، یا صَمَداً لا یطْعَمُ، یا قَوِیاً لا یضْعُفُ
اى عزیزى که ذلت نپذیرد، اى لطیفى که دست‏انداز کسى واقع نگردد، اى پاینده که خواب ندارد، اى جاویدانى‏ که از دست نرود، اى زنده‏اى که نمیرد، اى پادشاهى که سلطنتش زوال ندارد، اى ماندگارى که نیستى ندارد، اى دانایى که نادانى ندارد، اى بى‏نیازى که خوراک نخواهد، اى نیرومندى که سستى نپذیرد
یا غالِباً غَیرَ مَغْلُوبٍ، یا صانِعاً غَیرَ مَصْنُوعٍ، یا خالِقاً غَیرَ مَخْلُوقٍ، یا مالِکاً غَیرَ مَمْلُوک، یاقاهِراً غَیرَ مَقْهُورٍ، یا رافِعاً غَیرَ مَرْفُوعٍ، یا حافِظاً غَیرَ مَحْفُوظٍ، یا ناصِراً غَیرَ مَنْصُورٍ، یا شاهِداً غَیرَ غآئِبٍ، یا قَریباً غَیرَ بَعیدٍ
اى پیروزى که هرگز مغلوب نگردد، اى سازنده‏اى که‏ مصنوع کسى نیست، اى آفریننده‏اى که کسى او را نیافریده، اى مالکى که مملوک کسى نیست، اى چیره شکست ناپذیر، اى بلند مرتبه که بلندى را کسى به او نداده، اى نگهدارنده‏اى که نگهدارى ندارد، اى یاورى که کسش یارى نکند، اى حاضرى که پنهانى ندارد، اى نزدیکى که دور نشود

با داشتن این تعریف دیگر خیلی راحت میتوان بسیاری از مطالب را درباره ی خداوند اثبات نمود که یکی از این مطالب هم بحث یکتایی خداوند است. در واقع طبق این تعریف اگر بنا باشد که چندین خداوند طوئماً با هم وجود داشته باشند باید که همه ی آنها تک تک مستقل از تمام موجودات دیگر باشند، حتی مستقل از تمام خداهای دیگر، که اگر هر کدام از آنها از دیگری تأثیر بپذیرند دیگر بنا بر تعریف نمیتوانند خدا باشند. در این صورت بدیهی است که وجو چند خداوند با هم بنا بر تعریف پدیده ای خود متناقض است، چه آنکه هر کدام از خدایان اگر اراده کند که بر دیگری اثری بگذارد آن خدای هدف نباید بتواند مانع شود (چون این مانع شدن یعنی اثرپذیری آن خدایی که اراده کرده بود اثر گذارد و در اثر مانع شدن آن خدای دوم نتوانسته است اثری روی آن بگذارد) و اگر هم مانع نشود پس تأثیر خواهد پذیرفت و در این صورت یکی از این دو موجود نمیتوانند خدا باشد، و به عبارت دیگریک خدا بیشتر نمیتواند وجود داشته باشد. این بحث را حتی در باره ی مخلوقات این خدایان هم میشد مطرح کرد که اگر یک خدا مخلوقاتی داشته باشد و خدای دیگری بخواهد در آنها دخل و تصرفی کرده و تأثیری بگذارد، اگر خدای آن مخلوقات بتواند مانع شود که بر خلاف فرض خدا بودن آن موجود دیگر است و اگر نتواند مانع شود هم نظم جهان مخلوق او دستخوش آفت میشود، حال آنکه جهان مخلوق خالق ما با نظم دقیق کار میکند و در نتیجه باز نمیشود خدایی به جز یک خدای واحد داشت. باید توجه داشت که هر خدا باید مستقل از بقیه ی خدایان مخلوقات خودش را خلق کرده باشد و این مخلوقات همگی از یک منطق وضع شده برای آنها و در نتیجه یک سری قانون که نتیجه ی آن منطق واحد است تبعیت میکنند و در نتیجه یک نظم واحد برایشان حکمفرما خواهد بود. حال اگر تمام این مخلوقات خدایان متفاوت در یک دنیا جمع شده باشند هم حتماً آن دنیای پُر از منطقهای متفاوت به آشوب کشیده خواهد شد، و در نتیجه لااقل این دنیای ما که اینقدرمنظم است نمیتواند بیش از یک خدا داشته باشد. اما اگر بگویند که خوب تمام آن خداها شاید با هم طوری کار کنند که جهان مخلوق که حاصل اثرگذاری همه ی آنها با هم است چنین نظم درست و بی نقصی داشته باشد، همانطوری که چند باغبان متولی کار زیباسازی یک باغچه میشوند و با هماهنگی هم آن باغچه را درست میکنند طوری که هر جزء آن سر جای خودش قرار بگیرد، در این صورت باید متذکر شد که چند باغبان مورد نظر هم اگر همگی از یک نقشه پیروی نکنند و هر کدام بخواهد جداگانه نظر خودش را اعمال کند حتماً تشدد آراء مانع از زیبایی نهایی آن باغچه میشود. البته این بحث هنوز یک جای باز برای وجود خدایان دیگر دارد و آن این است که اصولاً یک منطق بیشتر وجود نداشته باشد که بتوان بر مبنای آن جهانهای مخلوق را خلق نمود، که اگر چنین باشد در این صورت تمام خدایان بر اساس همان یک نظم ممکن خلق میکنند و باز در آفرینش مجموعه ی آنها فسادی رخ نخواهد داد. این نظر هم اما مشکل دارد و منطق حاکم بر جهان مخلوق یکتا نمیباشد و به همین خاطر است که اگر چند خدای مستقل بخواهند مستقل از بقیه به خلقت و تأثیرپذیری دست بزنند تشدد آراء رخ میدهد و امکان این رخداد هم به هیچ وجه صفر نیست (البته بهتربود بتوانم اثبات کنم که نه تنها این احتمال 0 نیست که 1 هم هست و در جهان آفرینش آنها حتماً فساد رخ خواهد داد، بماند که قبلاً در بالا یکتایی خداوند از روی "نفی اثرگذاری خداین روی هم" اثبات شده است). به بحث وجود "منطقهای متفاوت" برای خلقت "جهانهای مخلوق متفاوت" ان شاء الله در ادامه خواهیم پرداخت. در قرآن (سوره انبیاء، آیه ی 22) این مطالب چنین بیان گشته اند:

لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یصِفُونَ
اگر در آسمان و زمین، جز «الله» خدایان دیگری بودند، (آسمان و زمین) فاسد می‌شدند (و نظام جهان به هم می‌خورد)! منزه است الله پروردگار عرش از آنچه که آنها توصیف می‌کنند!

اکنون به نظر میرسد که دیگر واضح باشد که جهان مخلوق ما خدایی دارد که آن خدا هم یکتاست، و جدای از آن اگر جهانهای مخلوقی نیز بجز این جهان وجود داشته باشند باز آنها نیز خدایی جز همین خدای یکتا نخواهند داشت. در نتیجه خداوند نه تنها واحد است که "احد" نیز هست ("واحد" یعنی یک، اما "احد" یعنی یکی که دومی هم بعد از آن نباشد!). اگرچه این پاسخ عملاً پاسخ نهایی ما به سؤال اساسی این پُست راجع به یکتایی خداوند بود اما قبل از بستن این موضوع لازم است به نکته ی دیگری هم توجه نماییم، نکته ای که در بالا از آن استفاده شد ولی توضیح بیشتر آن ماند تا به اینجا، اینکه اگر خداوند یکتا است آیا جهان مخلوق او هم یکتاست؟ خوب من هیچ منعی نمیبینم که جواب این سئوال منفی باشد و جهانهای مخلوق متعددی وجود داشته باشند. اگر خداوند موجود و یکتا اجازه دهد به زودی درباره ی اینکه خداوند چه خلق کرده است و چرا این خلقت را انجام داده است بحث خواهیم نمود و بعد از آن راحت متوجه خواهیم شد که وجود چند جهان متفاوت که هر کدام هم منطق خود و در نتیجه قوانین حاکم بر خود و موجودات خاص خود را داشته باشند اصلاً بعید و غیرقابل باور نمیباشد و جهان های متعددی ممکن است به طور موازی جهان ما موجود باشند. این یک مسأله که از فیزیک جدید به دست آمده باشد نیست، خصوصاً که آنچه در فیزیک بیان میشود صرفاً نظریه هایی بدون اثبات در دل علوم تجربی است که ارائه میشوند تا برخی از مواردی که نمیتوانند به طور معمول توضیحش دهند را به کمک آنها توضیح دهند (مثل اینکه در نظریه ی ریسمان که بعد جهان 11 به دست میآید برای توجیه این عدد 11 میگویند دنیای ما 4 بعد دارد و ابعاد دیگر در دنیاهای دیگری هستند که موازی ما هستند و ...)، بلکه این وجود جهان های دیگر جزء اعتقادهای شیعه است، چه آنکه در کتاب "مغز متفکر شیعه" (نوشته جمعی از دانشمندان عضو مجمع تحقیقات استراسبورگ، ترجمه ی ذبیح الله منصوری)، در فصل "تعریف علم از طرف جعفر صادق"، از قول رئیس مذهب شیعه امام جعفر صادق (علیه السلام) در حدود 13 قرن گذشته چنین نقل قول شده است:

... از پرسشهایی که از جعفر صادق (علیه السلام) کردند این بود که پرسیدند چه کسی را میتوان دانای مطلق دانست ... که حضرت جواب دادند که در جواب شما میگویم که جز ذات خداوند دانای مطلقی وجود ندارد و محال است که از ابنای بشر کسی دانای مطلق باشد، برای اینکه علم آنقدر وسعت دارد که کسی نمیتواند به همه ی دانستنی ها پی ببرد، ولو هزارها سال هم عمر کند و در تمام آن مدت طولانی هم مشغول تحصیل باشد. شاید بعد از هزاران سال عمر کردن به تمام علوم این جهان واقف شود اما در ماورای این جهان جهان های دیگری هستند که در آن جهان ها هم علومی وجود دارد، آنکه  تمام علوم این جهان را آموخته باشد اگر وارد آن جهانهای دیگر شود جاهل است و بایستی شروع به تحصیل نماید تا اینکه از علوم آن جهانها واقف شود. این است که جز ذات خداوند دانای مطلقی وجود ندارد، برای اینکه هرگز فردی از ابنای بشر نمیتاند از تمام دانستنیها برخوردار شود.
از جعفر صادق (علیه السلام) پرسیدند که منظور از علم جهان های دیگر چیست؟ او فرمود غیر از این جهان که ما در آن زندگی میکنیم جهان هایی وجود دارد که بسی بزرگتر از این جهان است و در آن جهان ها علومی است که شاید با علوم این جهان فرق دارد.
از او پرسیدند که شماره ی جهان های دیگر چقدر است؟ حضرت فرمودند که جز خداوند کسی از شماره ی جهان های دیگر اصلاعی ندارد.
از او پرسیدند که چگونه علوم جهان های دیگر با علوم این جهان فرق دارد و مگر علم آموختنی نیست؟ و آنچه که آموختنی باشد چگونه ممکن است که غیر از علوم این جهان به شمار آید؟ حضرت فرمودند که در جهان های دیگر دو نوع علم وجود دارد، نوعی از آن شبیه به علوم این جهان است و اگر کسی از این جهان به آن جهان ها بروند میتواند آن علوم را فرا بگیرد، اما در بعضی از جهان های دیگر شاید علومی وجود دارد که اندیشه ی مردم این دنیا قادر به ادراک آنها نیست برای اینکه آن علوم را با عقل مردم این جهان نمیتوان ادراک کرد.


از این گفته به وضوح دیده میشود که جهان های دیگری به جز جهان ما هم وجود دارد که تعداد آنها را هم جز خود خداوند نمیداند (و چطور خداوند نداند وقتی خودش آنها را خلق نموده است؟)، و این نه تنها شامل انسان و جن و فرشتگان حتی مقرب میشود که حتی شامل اهل البیت (علیهم السلام) هم میشود که شهر علم خداوند هستند و حد علم قابل فهم برای بشرهمانا علم ایشان است که نزد آنها علم ظاهر و باطن جمع میباشد و این از عقاید محکم شیعه میباشد. از نقل قول بالا اما مسائل دیگری را هم میتوان برداشت نمود. در خود کتاب مغز متفکر شیعه نوشته شده است که صحبت آخر امام صادق (علیه السلام) در بالا برای دانشمندان نسل بعدی معما شده بود، برخی آنرا قبول نمیکردند و صحبت امام را موجه نمیدانستند اما شاگردان حضرت گفته ی استاد خویش را میپذیرفتند اگرچه درست هم متوجه نشوند که یعنی چه. به زعم نویسندگان این کتاب که عموماً دانشمندهای غربی میباشند احتمالاً این گفته ی امام باید مرتبط باشد با "ضد ماده"، چه آنکه "در دنیای ضد ماده، قوانین فیزیکی غیر از قوانین فیزیکی دنیای ماست و از این بالاتر، قوانین منطق و استدلال غیر از آنچه هست که عقل ما قادر به وضع و ادراک آنها باشد. جهان ضد ماده دنیایی است که در آن درون اتمها شارژ الکترون مثبت است و شارژ پروتون در هسته ی اتم منفی. ... در جهانی که شارژ الکترون های اتم مثبت است و شارژ پروتون ها منفی، معلوم نیست چه قوانین فیزیکی حکمفرمائی میکند." استفاده ای که ولی ما از این صحبت آخر امام (علیه السلام) میکنیم این است که عقل مردم این جهان زمانی ممکن است بعضی از علوم جهان های دیگر را نتوانند درک کنند که اساس و منطق آن جهان ها با اساس و منطق این جهان متفاوت باشد، به این معنی که پذیرش یک پدیده در آن باید حتماً ناقض یک پدیده در این جهان باشد که این بر خلاف عقل ما بباید و در نتیجه نتوانیم همزمان هر دو پدیده را با هم بپذیریم. برای توضیح بهتر این مسأله مثالی از ریاضیات و توسعه ی آن به عنوان یک علم میزنم:

در بخش نخست از کتاب "مبانی و مقدمات علم ریاضی"، نوشته ی "دکتر ناصر بروجردیان"، چنین آمده است که:
"بسیاری بر این باورند که ریاضیات علمی قطعی است و ... قضایا و مطالب آن تا ابد صحیح باقی خواهند ماند. این نظر، اگرچه امروز چندان ناموجّه نیست، اما در یک قرن پیش ... بسیار ساده لوحانه بود. با نگاهی به نشو و نمای تاریخی ریاضیات میبینیم که ... همانگونه که سخن سایر علوم درباره ی طبیعت و وقایع آن بود، گزاره های ریاضی نیز در رابطه با پدیده هایی که در طبیعت مشاهده میگردید یا به نظر میرسید که مشاهده میشوند معنا و مفهوم می یافت. "اعداد طبیعی" ابزاری برای شمارش اشیاء و "خط" و "نقطه" مفاهیمی برای اشاره به برخی تصورات ایجاد شده از طبیعت بودند. پس ریاضیات نیز مانند علوم دیگر میتوانست دچار اشتباه شود. [مشکل اینجا بود که درک ما از ابزارهای ریاضی و تعاریف آن شهودی بود و در اثبات قضایا گاهی یک مفهوم با یک مفهوم دیگر در تناقض میافتاد و فرضی منطقی به حکمی غیرمنطقی میرسید. در واقع تا اواخر قرن نوزدهم] ... ریاضیات نیز مانند سایر علوم در بستر زبان طبیعی رشد میکرد و شهود ناقص ریاضیدانان نسبت به مفاهیم ریاضی موجب بروز انواع و اقسام پارادوکسها و اشکالات جدی در ریاضیات شد. ... نتیجه ای که از مطالب بالا میتوان گرفت آین است که ما باید در حرفهایمان دقت بسیاری داشته باشیم. ریاضیات جای حرفهای دیمی و نامفهوم نیست. هر سخنی باید تحت قواعد معتبر و مشخصی بیان شده باشد و استدلالات نیز باید در چهارچوب قواعد معتبری باشند. این قواعد به همراه الفاظ و نمادهای وضع شده زیان ریاضی را تشکیل میدهند که بستر و محمل ریاضیات امروز است."
از جمله کارهایی که برای دقیق کردن ریاضی و خالی کردن آن از شهودهای شخصی انجام گرفت این بود که اصول موضوعه ای وضع شد که اصول و اساس بحثهای بعدی باشد. از آن پس به این ریاضیات دقیق شده "ریاضیات مقید به اصول موضوعه" (Formal Axiom Mathematics) گفته شد. همانطور که در کتاب "The Nature and Power of Mathematics" نوشته ی "Donald M. Davis" هم آمده است، تا قبل از این مثلاً در هندسه ی اقلیدوسی اقلیدوس با یک سری تعاریف و فرضیات اولیه شروع میکرد، و سپس یک زنجیره ی از قضایا را از روی آنها اثبات مینمود، به نحوی که در هر مرحله از این زنجیره فقط از آن فرضیات اولیه، حلقه های قبلی این زنجیره که قبلاً اثبات شده اند، و منطق و قوانین ریاضی استفاده مینمود. با این وجود اثباتهای اقلیدوس معمولاً فاقد اتقان و استحکام لازم شمرده میشود، چه آنکه پُر بودند از استنباطهای شهودی خود او (اگرچه نتایج اثبات شده توسط او هم هگی درست باشند!). در واقع بر خلاف اینکه اقلیدوس مثلاً ادعا میکرد که اگر در اثبات مسأله ی خاصی یک مثلث دلخواه میکشیم تا نماینده ای از شهود مسأله باشد اما سپس با ایده گرفتن از این شکل شهودی یک اثبات دقیق ارائه میدهیم، اتفاقاً شکل او اگرچه دلخواه میبود اما کاملاً هم دقیق بوده و این اثبات او بوده است که شهودی میبود و غیر دقیق چون بر اساس برداشت او از آن شکل دلخواه استوار شده بود. در ریاضیات اصول موضوعه ای تعدادی عبارات تعریف نشده داریم، شاید تعدادی عبارات تعریف شده (تعریف شده بر حسب آن عبارات تعریف نشده)، گزاره هایی تحت عنوان اصول موضوعه که حداقل اطلاعات مورد نیاز را در خود دارند و بدون آنکه توجیهی گردند از ابتدا درست فرض میشوند (اصول موضوعه باید طوری انتخاب شوند که یکی از روی بقیه قابل به دست آوردن نباشد، آنها به عبارت دیگر از هم مستقل هستند و هر اطلاعات دیگری که بشود از روی آنها به دست آورد را میگذارند تا بعداً به عنوان قضیه و ... از روی آنها اثبات شود! بدیهی است که هر چه تعداد اصول موضعه ی ابتدایی که مستقل از هم هستند نیز بیشتر باشد میتوان به کمک آنها قضایای بیشتری را اثبات نمود، مانند اینکه با تعداد بعدهای فضا میشود اشکال و اطلاعات به مراتب بیشتر و متفاوت تری را تجسم نمود، اصول موضوعه مانند ابعاد فضای "قضایای ریاضی" هستند و  مثلاً هر اصل موضوعه را میتوان بلا تشبیه مانند یک پایه بران آن فضا تصور نمود)، و گزاره های دیگری که تئوری (یا قضیه و ...) نامیده میشوند و میشود آنها را با استدلالهای منطقی از روی اصول موضوعه به دست آورد. آنچه به درد بحث ما میخورد از این به بعد است که ریاضیات مقید به اصول موضوعه میتوانند "سازگار" باشند یا "ناسازگار"، به این معنی که اگر یک سیستم اصول موضوعه ای در ریاضی به گونه ای باشد (= اصول موضوعه های آن به گونه ای انتخاب شده باشند) که بشود درآن به یک تناقض رسید (یعنی بتوان مثلاً یک گزاره در آن ریاضی پیدا کرد که درستی هم خودش و هم نقیضش با هم قابل اثبات باشد، یا به عبارت دیگر وجود داشته باشد در آن ریاضی گزاره ای که طبق اصول موضوعه ی آن ریاضی هم درست باشد و هم نادرست) این سیستم را سیستمی ناسازگار میگویند، و سیستمی که نشود در آن به هیچ تناقضی رسید را سیستمی سازگار میگویند. جالب است که اصلی از اصول موضوعه مثل "اصل انتخاب" را چه خودش را جزء اصول موضوعه بپذیریم و چه نقیض آن را جزء اصول موضوعه بپذیریم میشود با آن ریاضیهای جداگانه ای ساخت که هر کدامشان هم جداگانه ریاضیهایی سازگار باشند و به تناقضی در دل خودشان نرسند! البته برای اثبات سازگاری یک سیستم لازم هم نیست که تمام قضایای ممکن در یک سیستم اصول موضوعه ای اثبات گردند تا مشخص شود که هیچ کدام از گزاره های قابل اثبات در دل آن سیستم با یکدیگر در تناقض نیستند، بلکه خوشبختانه راههای دیگری هم هست که بشود به کمک آنها بدون آنکه نیاز باشد تمام آن گزاره ها لیست گردند سازگار بودن یک سیستم سازگار اثبات شود! به هر حال این دیگر بحثی نیست که برای ادامه ی بحث اصلی ما لازم باشد و کسانی که برایشان جالب است میتوانند به مثلاً کتاب فوق الذکر یا کتب و متون مرتبط دیگر مراجعه نمایند.

دیدیم که دو "ریاضی سازگار" متفاوت (مثل دو هندسه ی متفاوت، مثلاً هندسه ی اقلیدوسی و ریمانی) که بر اساس اصول موضوعه ی متفاوت نوسعه داده شده اند ممکن است با هم در تضادهایی هم باشند (مثلاً یک گزاره در یکی اثبات شود که درست است در حالیکه در دیگری اثبات شود که غلط است یا نقیض آن درست است، مثلاً در هندسه ی اقلیدوسی بین هر دو نقطه یک و تنها یک خط راست میگذرد در حالیکه در هندسه ی ریمانی بین هر دو نقطه بینهایت خط راست متفاوت هم ممکن است بتوان رسم نمود) ولی جالب است که میتوان نشان داد که هر کدام از آن ریاضیهای توسعه یافته به تنهایی درست هستند و کمترین تناقضی بین اجزای خود آنها وجود ندارد که آنها را در کل غیرمنطقی (خود متناقض) بنماید. جهان های متفاوتی که در صحبت آخر امام صادق (علیه السلام) ذکر شد هم شاید همینطور باشند و بخاطر همین گزاره های درست متناقض با گزارهای درست این جهانی آنها باشد که درک آنها برای عقل مردم این جهان ناممکن باشد، به عبارت دیگر ممکن است برخی علوم یک جهان با برخی علوم جهانی دیگر در تناقض باشد ولی مجموعه ی علوم هر کدام در تطابق کامل با علوم همان جهان است! اینکه نویسندگان کتاب "مغز متفکر شیعه" هم "جهان ضد ماده" را به عنوان یک مثال برای آن جهان های دیگر بیان کرده اند با توجه به مقدمه ی بالا شاید پُر بیراه نباشد، چه آنکه اگر "وجود ماده" از اصول موضوعه ی علوم این جهان باشد "وجود ضد ماده" از اصول موضوعه ی آن جهان دیگر است! همچنین توجه شود که هر دو جهان با اصول موضوعه های متفاوت هم لزوماً در تناقض با هم نخواهند بود، چه آنکه ممکن است مجموعه ی "اصول موضوعه" ی یک جهان زیرمجموعه ی "اصول موضوعه" ی جهان دیگر باشد و در نتیجه جهان اول جهان کوچکتری باشد و جهان دوم جهان بزرگتری باشد که هر موجودی که در آن جهان اول "ممکن الوجود" است در آن جهان دوم هم "ممکن الوجود" باشد و تازه در جهان دوم موجوداتی هم بتوانند وجود داشته باشند که در جهان اول نمیتوانستند وجود داشته باشند، این حرفی است که از گفته های امام صادق (علیه اسلام) هم میتوان برداشت نمود، چه آنکه ایشان هم گفته اند که برخی جهان های دیگر بسیار بزرگتر از جهان ماست و هم گفته اند که هر دو جهان متفاوت لزوماً با هم در تناقض نیستند. البته برای در تناقض نبودن دو جهان لازم نیست که حتماً یکی زیرمجموعه ی دیگری باشد، بلکه میشود دو جهان متفاوت باشند ولی "ممکن الوجود" های یکی "ممکن الوجود" های دیگری هم باشد، کافی است مثلاً شرط اولیه ی ایجاد آن جهانها متفاوت باشد تا شکل یا حقیقت خَلقی آن جهانها به کل متفاوت از دیگری بشود. به این بحث ان شاء الله بعداً بیشتر خواهیم پرداخت.

خلاصه ی بحث اینکه دیگر ان شاء الله شک نداریم که خداوند وجود دارد و یکتا هم هست، اما جهان های مخلوق او لزومی هم ندارد که محدود به همین یک جهان ما باشد، چه آنکه شواهد عقلی و نقلی هم داریم بر اینکه جهان های دیگری هم احتمالاً وجود دارند ...

 

Is God unique or they may exist Gods instead of Gods? What about this universe, is it unique?

For this to be answered first we should discuss what is God? As the intrinsic nature of a creator is always out from the reach and understanding of its creatures, people are banned in Islam to directly think about God what he intrinsically is, however, yet there is a possibility for us to talk about God in some ways. For example let's first define God, rationally, as any existence that on one hand can affect all the other existences but on the other hand is not affected by any other existence. As much as I have understood this is the way Muslims define God. With this definition he is the one who has created but is not created (so he has been existed before the beginning and after the end, as he is not confined to time, whatever that it is), the one that feed everyone but is not fed himself, everyone needs him but he needs no one at all (that is, everyone needs many things -all created by him- for their evolution or even just remaining the same but he needs no one and nothing at all) and etc. . Having such a definition for God also states that if there is to be Gods, rather than only one God, then all those Gods should be totally independent as none of them can be able to affect the others, those affected cannot be God by definition. Therefore, if there is to be Gods, each God should have created his own creatures. If all these creatures were to live in one universe then as each set created by one God has had to undergone an independent set of laws, logics and corresponding orders, then there should have arose conflict between them an so chaotic and messy that this universe could be. However, our world seems to have a unique global order, no law of nature conflict with another and it seems that all the phenomena of this world undergo a single logic, so this world cannot have more than one God. One may bring an example of a beautiful park, ordered in a very pretty manner, that has many workers in it as well, but this is not a right example as the workers certainly are not working independently, as they work together under a same plan for the gardens and etc., they are under the laws and orders of one person or a group of collaborating people, however Gods if they exist cannot collaborate with each other as each must remain independent, not affected by the others' opinion and etc.! In Quran this is mentioned as:

لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یصِفُونَ (انبیاء، 22)

[If there were, in the heavens and the earth, other gods besides Allah, there would have been confusion in both! but glory to Allah, the Lord of the Throne: (High is He) above what they attribute to Him!]

So I guess it is very clear that our world has a God and this God is unique. But is there a possibility that there exist Gods each creating their own universe? Again no, since there is nothing that could prevent one God from affecting the creatures of the other, as no God can affect the others preventing them from affecting his creatures! So as soon as there exist more than one God there should arise a chaos and no order would remain for us to live in such an ordered and safe universe as we live in now. Thus, the order in this world shows not only it has only one God, but it also shows that there exists only one God. Although this is the final answer to the topic we had to discuss about, but let continue discussing a little further about “now that there exist only one God, can there exist more than one universe created by him or not”? Well, I see nothing unbelievable in the answer to this question being yes. Actually, if the existing unique God would let us, we will discuss some later what God creates and why? It would be then that it would be believable that there might exist several universes parallel to us. This is not a result obtained from the modern physics, it is what is believed in Shia Islam for centuries that there exist maybe infinitely many universes (actually he said only God knows their numbers, ref. “مغز متفکر جهان شیعه” written by a number of western scientists, translated by “ذبیح الله منصوری”, the section on Imam Sadegh's Definition of Science) each having some similarities with and differences from each other.


There may exist also reasonings other than those stated above for proving the existence of God and his uniqueness, however, this much is enough for me to believe in a unique God, so that I end the discussion here, trying to describe the rest of my thoughts.