مشغولیت‌های ذهنی‌ یه بنده‌ی خدا

می‌نویسد تا نقد شود و شاید هم گاهی بذری بپاشد برای تفکری بیشتر ...

ماجرای ایمان باطنی آوردن یک مسلمان شناسنامه‌ای
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

به نقل از یک شخصیت حقیقی ...

 

به خدا اعتقاد داشت، از او کمک میخواست ولی خوب گاهی هم در همه چی شک میکرد، نکند اصلاً خدایی در کار نباشد؟ میدید که هر وقت از خدا کمک میخواهد بهش کمک میشود ولی وقتی که کارش درست میشد نگاه که میکرد میدید همه چیز انگار که از مدتها قبل جوری چیده شده بودند که کار او در آن زمان خاص و به آن نحو خاص درست شود، از قبل از آنکه اصلاً دعایی کند. آیا اینکه وقتی او دعا میکرد کارش درست میشد اتفاقی بود [وَ إِذَا أَذَقْنَا النَّاسَ رَحْمَةً مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُمْ إِذَا لَهُمْ مَکْرٌ فِی آیاتِنَا ...؛ یونس، ۲۱ -- که یعنی: هنگامی که به مردم، پس از ناراحتی که به آنها رسیده است، رحمتی بچشانیم، در آیات ما نیرنگ می‌کنند (و برای آن نعمت و رحمت توجیهات ناروا می‌کنند) ...] یا اینکه واقعاً خدایی هست که سمیع و بصیر است به احوال بندگان و اجابت میکند ایشان را وقتی که او را میخوانند (وَ قَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ ...؛ غافر، ۶۰)؟ چند بار امتحان کرد، شنیده بود که کاری که قابل آزمایش و تکرار و خلاصه تجربه‌پذیر باشد علمی است، پس چند جا که به مشکلی بر خورد کرد اول هر راهی که به ذهنش میرسید شاید از آن طریق بشود مشکلش حل گردد را وارسی کرد و دید نه از آن طریقها ممکن نیست فرجی حاصل شود، به دقت زیر نظر میگرفت و وقتی مطمئن میشد که راه چاره‌ای ندارد به خداوند توکل میکرد، به نظرش غیرممکن می‌آمد که کارش درست شود، حتی به ذهنش میرسید که الآن دیگر خود خدا هم که باشد نمیتواند این کار را درست کند، ولی بعد یادش می‌افتاد که هیچ کاری برای خدا مشکل نیست و اگر بخواهد میتواند، بعد با تعجب میدید که چطور خدا کارش را از جایی که فکرش را هم نمیکرد درست میکرد و وقتی مو به تنش سیخ بود خدا را در حالتی از شعور و آگاهی کنار خود احساس میکرد، جایی خیلی نزدیک،‌آنقدر نزدیک که نجوای او با خودش را شنیده، همان موقع و نه چند روز بعد ... «وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ سَیرِیکُمْ آیاتِهِ فَتَعْرِفُونَهَا وَ مَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (نمل، ۹۳)» که یعنی «بگو حمد و ستایش مخصوص ذات خداست، بزودی آیاتش را به شما نشان می‌دهد تا آن را بشناسید، و پروردگار تو از آنچه انجام می‌دهید غافل نیست!». بدیهی است که این شناختن آیات خدا درکی درونی باشد که اصولاً درک ظاهری هم تنها اگر به درک باطنی منجر شود شایسته‌ی عنوان «درک کردن و شعور و آگاهی پیدا کردن است». یکی از این ماجراها را که سخت تحت تأثیر قرارش داده بود را تعریف میکرد که اینطور بود که روزی از کلاس زبان به خانه برمیگشت، پیاده در پیاده رو راه میرفت و البته هوا تاریک شده بود. میخواست سریع راه برود ولی تعدادی دختر جلوتر از او بودند که داشتند با هم راه میرفتند و میخندیدند، در حالیکه اکثر عرض پیاده‌رو را هم گرفته بودند، پیش خودش مطمئن بود که اینها برای من مشکل‌ساز هستند، انگار که چیزی او را از رد شدن از کنار آنها میترساند، که شاید مثلاً تکه‌ای به او بیاندازند یا ... . خلاصه برای ایمان ضعیفش میترسید، میخواست سبقت بگیرد، نمیخواست پشت سر ایشان راه برود ولی جرأت رد شدن از کنارشان را هم نداشت، برای شنونده‌ی داستانش این وضعیت شاید به هیچ وجه وضعیت بغرنجی نباشد که کسی را به اظطرار بیاندازد ولی او تأکید دارد که بگوید از نظر روانی در وضعیت آشفته‌ای بود و از هر چیز کوچک و تحریک‌کننده‌ای می‌ترسید و فراری بود، تأکید میکند که به سادگی ماجرا نیاندیشم و به حالت نگرانی باطنی او و آشفتگی‌اش توجه کنم. در آن لحظه او مظطرب و مستعصل بود که از خدا کمک خواست در حالیکه مطمئن هم بود که به هر حال یا باید پشت سر ایشان راه برود و یا از کنارشان رد شود و راه سومی وجود ندارد. امیدی به رسیدن کمک نداشت و تصمیم گرفت از کنارشان رد شود تا از این وضعیت آشفتگی نجات یابد و هرچه شد هم بشود دیگر او از خدا هم کمک خواسته بود. تا بر سرعت خود افزود رسیدند به سر یک کوچه و ماشینی از کوچه بیرون آمد که سر کوچه کمی توقف کرد تا بتواند وارد خیابان اصلی شود، همین توقف کوتاه ماشین آن دخترها را نگاه داشت و او حیران ولی سرمست از رحمت خدا از پشت ماشین رد شد، از همان‌جایی که میخواست از آن موضع از آن دخترها سبقت بگیرد. در چنین حالتهایی از شعور و آگاهی شهادت میداد که خدایا دانستم که هستی و وجود داری. اما بعد از گذراندن این لحظات سرشار از شعور دوباره لحظات سرد و نمناک روزمرگی به سراغش می‌آمد، باز غفلت از حضور خدا و باز سرگرم شدن به امور دنیا.  اوضاع خوبی نبود، هر از چندگاهی از خدا میخواست که خود را به او اثبات کند مگرنه در همه چیز شک خواهد کرد. نمیدانست چه کار باید بکند. نمیدانست آن موقع که اسمش را «لحظاتی سرشار از شعور و آگاهی» گذاشته واقعی هستند یا آن موقع که اسمش را «غفلت» گذاشته است، در آن زمانهای آگاهی با تمام وجود شهادت میداد که خدا هست و کمترین تردیدی هم در این مسأله نداشت و در آن زمانهای غفلت هم با عقل ظاهربین ربط و بی‌ربط‌ها را کنار هم میگذاشت و هر چیز را نتیجه‌ی طبیعی چیزهای دیگر میافت انگار که بدون دخالت موجودی به نام خداوند هم همان اتفاقها بتوانند بیفتد، ... اما کدام یک از این مواقع واقعی است؟ آخر خداوند وجود دارد یا خیر؟ نکند آن مواقع شعور و آگاهی تنها مانند یک خواب شیرین بوده است؟ نکند این نتیجه‌گیری که «خداوند البته وجود و بلکه حضور دارد» تنها نتیجه‌گیری ممکن در آن شرایط شعور و آگاهی نبوده باشد؟ این حالت تردید و شک وجود داشت اما هر دو حالت بارها و بارها برایش تکرار شد. این تکرار شدن به او این فرصت را میداد که هر بار تردیدهایش را با دیدی حقیقت‌جویانه بیآزماید، و دست آخر از صداقت آن درک باطنی در لحظات پر از شعور و آگاهی مطمئن شد. بعد توجه کرد به اینکه در روز همه چیز در زیر تابش نور خورشید واضح و مشخص است و به سختی می‌توان باور کرد که تنها چند ساعت آینده چنان تاریکی‌ای همه جا را خواهد گرفت که به زور بشود چیزی را از چیز دیگر تشخیص داد («وَ آیةٌ لَهُمُ اللَّیلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ فَإِذَا هُمْ مُظْلِمُونَ»-یٰس، ۳۷، که یعنی «شب برای آنها نشانه‌ای است؛ ما روز را از آن برمی‌گیریم، ناگهان تاریکی آنان را فرا می‌گیرد!»)، همچنان که در شب که چیزی خوب مشخص نیست مشکل بتوان تصور کرد که ظرف چند ساعت آینده هوا چندان روشن شود که همه چیز واضح و مشخص تا دوردست‌ها دیده شود. «... هَلْ تَسْتَوِی الظُّلُمَاتُ وَالنُّورُ ...(رعد، ۱۶)» که یعنی «آیا تاریکی و ظلمات یکسان هستند؟». آیا وقتی شب و روز همیشه تکرار شده و می‌شوند هیچ عاقلی میتواند --هرچند که بعید به نظر برسد-- در شب آمدن روز  و در روز فرارسیدن شب را انکار نماید؟ («إِنَّ فِی ... اخْتِلَافِ اللَّیلِ وَالنَّهَارِ لَآیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبَابِ» - آل عمران، ۱۹۰، که یعنی «مسلماً در... آمد و شد شب و روز نشانه‌هایی برای خردمندان است.») اگر در شب نمیشود وجود روز را و در روز نمیشود وجود شب را انکار نمود پس نباید چیزی را که بارها و بارها در لحظاتی از شعور درکش نموده‌ایم هم شک نمود، در زمان غفلت باید آنچه در زمان شعور درک باطنی شده است را تصدیق نمود و در زمان پر از درک و آگاهی هم نباید گفت که «عجب درک عمیقی، چطور ممکن است خدایی به این واضحی را نادیده انگاشت و انکارش نمود؟» بلکه باید انتظارش را داشت که زمانی برسد که باز از حضور او غافل بشویم، اگرچه توصیه این است که دل را زیاد متوجه خداوند بنماییم و کم‌کم توجه خود به دنیا را کم و کمتر گردانیم. این نتیجه‌گیری البته در حدیث هم شواهدی دارد، مثل آن بزرگ‌مرد، ‌احمد بن اسحاق، که خدمت امام عسگری علیه السلام رسید و از جانشین ایشان پرسید که حضرت فرزند سه ساله‌ی خود را آوردند و وقتی احمد بن اسحاق نشانه‌ای برای قوت قلب خود خواست پسر سه ساله به عربی فصیح به سخن آمد که «أنا بقیة الله و المنتقم من اعدائه، فلا تطلب أثرا بعد عین یا احمد بن اسحاق!» که یعنی: من بقیة الله در روی زمین هستم و انتقام گیرنده از دشمنان خدا هستم، از این رو ای احمد بن اسحاق پس از دیدن و یافتن امام خویش از نشانه‏ها و علامتهای او مپرس! به این معنی که بعد از اینکه بهه چشم سر دیدی و قلبت تأیید نمود البته در روال زندگی شک و تردید به تو روی خواهد کرد و بر توست که آنچه را به یقین دانستی دیگر مورد تردید قرار ندهی و حتی به دنبال اثبات مجدد آن هم برنیایی ...

 

این حکایت البته در مورد اصل ایمان به خدا بود، که البته خود ایمان به خدا هم بجز این درک مستقیم روش‌های درک غیرمستقیمی نیز دارد (مثل براهین متقن عقلی مثل برهان امکان و وجوب و برهان علیت) که باز به شعور باطنی منجر میشود و این همان ایمان و یقین درست است، که اگر باطنی نبود به جای شعور عنوان شعار به خود میگرفت، چیزی که بودنش بهتر از نبودنش است و امید است که ظاهر در باطن ریشه بزند اگر برای خدا باشد و نه از روی ریا و نفاق، اما کافی هم نیست. بحث یکتایی خداوند هم براهین خود را دارد که به پاره‌ای از آنها در همین وبلاگ پرداخته شده است. سایر اصول الدین هم همینطور. اما آنچه باید در اینجا گوشزد نمود این است که مشابه این اتفاق مثلاً در پذیرش معجزات الهی رخ میدهد، مثلاً قرآن را که میخوانیم گاهی چنان احساس خضوعی نسبت به خدا در انسان ظاهر میشود که انسان اطمینان می‌یابد این کلام خداست، اما گاهی در همان قرآن به جملاتی میرسیم که عجیب است، سنگین است، چه بسا بسیاری آنها را در تناقض با سایر آیات می‌پندارند و از همانجا کلام خداوند بودنش را انکار میکنند، اما کسی که شهادت داد قرآن کلام خداست به آیه‌ی «وَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیکَ الْکِتَابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیغٌ فَیتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِیلِهِ وَمَا یعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا وَمَا یذَّکَّرُ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ (آل عمران، ۷)» توجه بیشتری مبذول داشته و کلام خدا بودن قرآن را انکار نمی‌کند، اگرچه تمام آنرا هم فهم نکند