مشغولیت‌های ذهنی‌ یه بنده‌ی خدا

می‌نویسد تا نقد شود و شاید هم گاهی بذری بپاشد برای تفکری بیشتر ...

ماجرای اسلام آوردن یک مسلمان شناسنامه‌ای ...
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

درباره‌ی کسی که سالها فکر میکردم که می‌شناسمش ...

 

خانواده‌ی پدری‌اش مذهبی بودند ولی خود پدرش نه، مادرش هم زمان ازدواج مذهبی نبودند ولی چند سال بعد کم‌کم به دین خداوند گرایش پیدا کردند و نمازخوان شدند. خودش هم اوایل غیرمذهبی بود، شاید تا سن بلوغ هم گرایشات غیرمذهبی‌اش همراهش بود ولی خوب از کودکی تحت تأثیر مادر تمایلاتی هم به برخی مفاهیم دینی پیدا کرده بود و مسأله‌ی خداوند برایش مهم بود. در حوالی سن بلوغ گاهی نماز ظهر و عصرش را هم با حضور در جماعت میخواند، شاید برای جلب توجه کسی، شاید برای همرنگ جماعت شدن با عده‌ای، شاید برای اینکه از چشم برخی‌ها نیفتد، شاید هم گاهی شده باشد که واقعاً خودش برای خودش بخواند نمیدانم، ولی در هر صورت گرفتن وضو برایش سخت بود و فکر اینکه بخواهد در خلوت خودش هم مانند این جماعت‌ها هر روز نماز صبح (و البته مغرب و عشاء) را هم بخواند باعث میشد خیلی نتواند مطمئن تصمیم بگیرد که نمازخوان گردد. البته از کودکی ظاهراً در گرفتن روزه‌ها کوشا بوده است ولی چه بسا نه بخاطر خدا که برای خودآزمایی و گاهی هم مسابقه گذاشتن در نخوردن و فخر فروشی به اینکه من توانستم و چه بسا افرادی از نزدیکانش نمیتوانستند مانند او تاب گرسنگی و تشنگی را بیاورند ... ساده بود و حرفی که بهش زده میشد را رویش فکر میکرد و خیلی وقتها هم باور میکرد و خلاصه تأثیر پذیری‌اش از اطرافیانش زیاد بود، چه وقتی پای صحبت اخیار می‌نشست متحول میشد و به یاد خدا می‌افتاد و چه وقتی هم‌نشین اغیار میشد به غفلت می‌افتاد و از طریق انسانیت فاصله میگرفت. هنوز یادش می‌آید که زمانی در حوالی سن بلوغ دوستانش از میان انسان‌های ناباب بودند، کسانی که اگرچه از خیلی جهات آدمهای بدی هم نبودند -- و چه بسا از او بهتر هم بودند-- ولی رفتار روشنفکری و تجددگرایانه و مُد گرایی داشتند و در روابط با جنس مخالف هم آزادیهایی برای خود قائل بودند، ایشان را افرادی باحال می‌پنداشت و سعی میکرد خود را مانند این جماعت کند و رفتارش در جهت جلب سنخیت و توجه این جماعت بود، اما او که همیشه دوست می‌داشت وقتی کسی پدر و مادر خود را با لفظ «شما» خطاب میکرد --و یا به هر ترتیب با آنها با احترام صحبت میکرد-- و به حال ایشان حسرت میخورد که چرا خودش هر وقت میخواهد پدر و مادرش را با واژه‌ی «شما» خطاب کند واژه‌ی «تو» بر زبانش جاری می‌شود دید که کم‌کم در دوستی این دوستان دارد وقتی پشت سر پدر و مادرش راجع ایشان صحبت میکند از لفظ «بابائه» و «مامانه» به جای «بابا» و «مامان» که قدیمترها به آن عادت داشت استفاده میکند، دید دارد ادبیاتی پیدا میکند که کاملاً مغایر با چیزهایی است که برایش ارزش تلقی می‌شدند، تکانی خورد و سعی کرد یک حدودی را برای خودش تعریف کند که از آنها تخطی نکند. با دوستانش محتاطانه‌تر برخورد میکرد وقتی متوجه شد که چقدر اثرپذیر از ایشان است. اما او همچنان کج‌دار و مریز به خدا و دینش تمایل داشت، هنوز تمایلات سرکش خود را مخالفت نمی‌کرد و چه بسا در دوستی دوستان ناباب میدان‌هایی هم به آن می‌داد و این بود تا آنکه بزرگ‌مردی جایی در روال معمول زندگی او دخالت کرد تا مسیر زندگی‌اش از آن پس ان ‌شاء الله برای همیشه تغییر نماید. این بزرگ‌مرد سن زیادی نداشت، جوانی جاافتاده که از چند سال قبل بدون اینکه این دوست ما بداند چرا اما به او ابراز محبت میکرد و او را شاید بیش از آنچه که باید تحویل می‌گرفت و چه بسا گاهی اگر نمازی هم خوانده میشد به دستور البته توأمان با شوخی و خواهش ایشان بود، شاید اصلاً برای جلب نظر ایشان بود یا برای اینکه ایشان همچنان او را تحویل بگیرند و از چشمشان نیفتد؟خلاصه یک روز مچ یکی از دوستان ناباب نزد این بزرگمرد باز می‌شود، نزدش چیزی پیدا می‌شود که در شأن یک انسان سالم نیست، و در تحقیقات مشخص میشود که آنرا از شخصی گرفته که اکنون داستان او روایت می‌شود. احضارش می‌کنند و از او سؤال می‌ پرسند و  او که ترسیده بود انکار می‌کند، اما وقتی می‌بیند که همه چیز مشخص است و راهی برای انکار وجود ندارد سفره‌ی دل باز میکند و البته راست را هم میگوید، اینکه خود میدانسته که آن چیز کذایی چقدر بد بوده است، که خودش هم از خدا خجالت میکشیده است، که برای همین که از خدا خجالت میکشیده تصمیم گرفته از شر آن راحت شود ولی فقط چون بابتش پولی پرداخت کرده بوده نتوانسته آنرا دور بیاندازد و در عوض تصمیم گرفته تا آنرا به کسی بفروشد (یا معاوضه کند با چیز دیگری که او داشته است؟) که میدانسته به هر حال آن چیز در شأنش هست و خلاصه خودش منحرف هست! ترکیبی از طمع و جهل! اگر طمع نداشت چه بسا به دورش می‌انداخت تا در گناه کس دیگری هم شریک نشود. داشت گریه میکرد. بزرگمرد به او خبر داد که آن دوست ناباب چقدر آن چیز را در اختیار دیگران هم قرار داده خلاصه نشرش داده است و اینکه چقدر این آدم ضعیف‌النفس قصه‌ی ما در گناه دیگران ناخودآگاه شریک شده است، پس او که دیگر این خبرهای بعدی را نداشت با شدت بیشتری به گریه کردن ادامه داد و در این حالت سخت ترس و خجالت حالتی از شعور برایش پیش آمد، حالتی که در آن زشتی گناهش را داشت با تمام وجود می‌فهمید، حالتی که خداوند درباره‌ی قیامت به گناهکاران گوشزد کرده است که: «لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَةٍ مِنْ هَذَا فَکَشَفْنَا عَنْکَ غِطَاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیوْمَ حَدِیدٌ (ق، ۲۲)» که یعنی «(به او خطاب می‌شود:) تو از این صحنه (و دادگاه بزرگ) غافل بودی و ما پرده را از چشم تو کنار زدیم، و امروز چشمت کاملا تیزبین است!». در این حال لحن صحبت آن بزرگمرد ناگهان عوض شد، مهربانانه با لبخندی پرسید چرا دیگر نماز نمی‌آیی؟ میدانستم به زودی جایی مچت را میگیرم، چند وقت بود که دنبال چنین فرصتی بودم (!). با حالتی از خضوع و خشوع در حالی که هنوز گریه بر صورت داشت جوابی داد که اگرچه واقعیت بود ولی تنها بخشی از واقعیت بود، آن بخشی که خودش در آن اواخر به عنوان توجیه برای راضی کردن خودش مدام برای خودش تکرار میکرد، اینکه دوست ندارد از سر عادت نماز بخواند، و آن مرد بزرگ جواب داد که آیا این کار اگر از روی عادت هم انجام شود عادتی خوب است یا عادتی بد؟ و او باز شرمنده‌تر شد ... خدا را میدید که کنارش در گوشه‌ای از اتاق کوچک بازجویی ایستاده، دیگر کاری به افرادی که خود را به پشت شیشه‌ی اتاق رسانده و او و جلسه‌ی بازجویی را نگاه میکنند نداشت، دیگر به فکر آبرویش پیش ایشان نبود، شکسته شده بود، گریه امانش نمیداد، خدا را میدید و شرمنده بود. در همان بازجویی بود یا بعد از اتمام آن (که با تعهد دادنی تمام شده بود) با خود عهدهایی بست و زندگی‌اش تکانی خورد. چند ماه گذشت، هنوز از تبعات آن کارش بیم داشت، اینکه نکند خانواده‌اش هم بفهمند، اینکه آیا این پرونده چه نقشی در ادامه‌ی زندگی‌اش خواهد داشت. ترس داشت و حتی برخی شبها هم کابوس میدید، یک بار هم کابوسی دید و این کابوس آنقدر واقعی بود که تا مدتها معلومش نشد که راست بوده است یا اشتباه، در خواب بوده یا در بیداری. دوست داشت نماز بخواند ولی هنوز اراده‌اش را در خود نمی‌دید. گذشت تا یک صبح ماه مبارک رمضان دید که چقدر دوست دارد خدایش را بپرستد، در اتاقش را بست تا در سحر ماه مبارک نمازی از سر لطف و صفا بخواند. دوست نداشت کسی بداند که تصمیم گرفته که دیگر نماز بخواند، شاید ترس از اینکه بقیه بفهمند هم بود که این چند ماه را نماز نمیخواند، نه اینکه مانعش شوند ولی تحمل شنیدن طعنه یا شوخی و ... در این باره را در خود نمی‌دید، اما الآن راهی به ذهنش رسیده بود، که در اتاقش را ببندد و چراغ را خاموش کند انگار که خواب است و یواش و آرام نماز بخواند تا کسی نشنود، عجیب است که تا آن موقع این به ذهنش نرسیده بود. میدانست که مادرش خود نمازخوان است ولی میدانست که اگر مادرش متوجه بشوند که او هم نماز میخواند احتمالاً بقیه هم خواهند فهمید، همان یک نماز را هم نمیدانست چطور با ترس و لرز بخواند که نکند کسی یکهو وارد اتاق شود و او را در آن حال ببیند، شاید همان شب بود که در را از تو قفل کرد، کاری که در آن خانه رسم نبود و مادرش نگران شدند و پشت در ایستادند و صدایش کردند و او نمیدانست چه کار کند، شاید نمازش را می‌شکست که سریع در را باز کند، شاید دروغی هم گفته باشد که مثلاً خواب بوده یا ...، اما بالأخره در همان اوایل کار بود که مجبور شد به مادرش بگوید، قبلاً هم ظاهراً به خدا توکل زیاد میکرد و این بار هم توکل کرد و به مادرش گفت، عجیب آنکه هیچ اتفاق عجیبی نیفتاد، فقط مادرش که سر شوق آمده بودند از خوشحالی او را بقل کرد و محکم در آغوش گرفتند، و چه راست است که خداوند فرموده که شیطان پیروان خود را می‌ترساند «إِنَّمَا ذَلِکُمُ الشَّیطَانُ یخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ فَلَا تَخَافُوهُمْ وَخَافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (آل عمران، ۱۷۵)» که یعنی «چنین است و جز این نیست که این شیطان است که پیروان خود را می‌ترساند. از آنها نترسید! و تنها از من بترسید اگر ایمان دارید!» و شاید هم در تفسیر همین آیه باشد که بزرگان هم گفته‌اند که از راه‌های شیطان این است که انسان‌ها را از انجام کار درست یا ترک کار نادرست می‌ترساند ... .

این دوست قدیمی ظاهراً چیزی حدود یک سال و نیم یا دو سال در خفا عبادت خدا میکرده است و در این بین فقط مادرش این را میدانستند، کم‌کم جای پایش به لطف کریم محکم‌تر شد و دیگر چندان هم برایش مهم نبود که کس دیگری هم بداند یا خیر که الآن او نمازخوان است. به تدریج همه متوجه می‌شدند ولی خوب مذهبی تربیت شده در یک خانواده‌ی مذهبی کجا و مذهبی تربیت شده در خانواده‌ی نه چندان مذهبی کجا،‌ چیزی که آنها از بدو تولد داشته‌اند را او باید میدوید و تلاش میکرد تا به آنها، به گوشه‌ای از آنها، برسد. بعدها که به مسجد رفت و نماز را به جماعت خواند متوجه شد که سه یا چهار سال اول را اصلاً اشتباه نماز میخوانده است، به جای یک سوره مثلاً دو بار توحید را در هر رکعت نمازش میخوانده است، احتمالاً از فاتحه خواندن برای مردگان به اشتباه این را برداشت کرده بوده باشد(؟)، اگرچه برای مردگان هم فاتحه‌خوانی اینطور نیست! خلاصه تا مدتها مرجع تقلید که نداشت هیچ، با آخوندها هم میانه‌ی خوبی نداشت، به هر حال در جوی بزرگ شده بود که در آن جو میانه‌ی خوبی با روحانیون وجود نداشت یا لااقل اگر برخی هم استثناء می‌شدند شایعاتی در باره‌ی بسیاری از ایشان را شنیده بودند که لزومی نمیدیدند باور نکنند، لااقل انکار هم نمی‌کردند و سوء ظن به روحانیون همیشه وجود داشت. گذشت تا سر مسأله‌ای مرحوم حضرت امام را از بقیه مستثنیٰ کرد: کسی در اوج قدرت سیاسی باشد و به پاره‌های تن خود بگوید که شما در سیاست و ارکان قدرت وارد نشوید! در اطرافیان خود هم بسیار دیده بود که کسی که دستش به جایی بند نیست هم تا به نوایی هرچند مختصر میرسد از هیچ‌گونه پارتی بازی و ... برای نزدیکانش دریغ نمیکند اما الآن شخصی را میدید که انگار اعتقاداتش چیزی فراتر از شعار است. ایشان را از سایر روحانیان استثناء کرد و به ایشان تمایل پیدا کرد، اگرچه تا مدتها هم بخاطر آن همه شایعه در مورد حضرت ایشان نسبت بهشان دلچرکینی‌هایی داشت و دلش صاف نشده بود: «وَ الَّذِینَ جَاءُوا مِنْ بَعْدِهِمْ یقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَ لِإِخْوَانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونَا بِالْإِیمَانِ وَ لَا تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنَا غِلًّا لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّکَ رَءُوفٌ رَحِیمٌ (حشر، ۱۰)» که یعنی «(همچنین) کسانی که بعد از آنها آمدند و می‌گویند: «پروردگارا! ما و برادرانمان را که در ایمان بر ما پیشی گرفتند بیامرز، و در دلهایمان حسد و کینه‌ای نسبت به مؤمنان قرار مده! پروردگارا، تو مهربان و رحیمی!».

با کتاب تذکرة الأولیاء عطار نیشابوری آشنا شد، آنرا خواند و عجیب متأثر شد، در اعمال و رفتارش آثار صوفی‌گری نمایان شد، غذا کم میخورد، عبادت زیاد میکرد، نفسش را سرکوب میکرد، و جالب است که معترف است به این کار مانند یک مسابقه‌ی ورزشی نگاه میکرد، دوست داشت اثبات کند که بهتر از بقیه میتواند نخورد، بیشتر از بقیه میتواند حرف نزند و ...، میخواست خود را اثبات کند، در مرحله‌ی اول به خودش اثبات کند و بگوید «من توانستم»، «من چنینم و من چنانم»، و ... و در مرحله‌ی دوم سایرین هم مدام او را تحویل میگرفتند انگار که چه شخصیت روحانی عظیمی باشد، خودش هم مدام منتظر رحمت خالق بود که کی به او کراماتی داده می‌شود: «وَ قَالَ الَّذِینَ لَا یرْجُونَ لِقَاءَنَا لَوْلَا أُنْزِلَ عَلَینَا الْمَلَائِکَةُ أَوْ نَرَى رَبَّنَا لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوًّا کَبِیرًا (فرقان، ۲۱)» که یعنی «و کسانی که امیدی به دیدار ما ندارند (و رستاخیز را انکار می‌کنند) گفتند: چرا فرشتگان بر ما نازل نشدند و یا پروردگارمان را با چشم خود نمی‌بینیم؟! آنها درباره خود تکبر ورزیدند و طغیان بزرگی کردند!». کم‌کم غول نفسش بزرگ شد، وقتی شیرینی‌هایی که دوست داشت را نمیخورد و هر کار دیگری که دوست داشت را از نفسش دریغ میکرد ناگهان دید که غول نفسش دارد خیلی بزرگ میشود، خواهش‌هایش دارد خیلی زیاد میشود، دید که دیگر آنقدر هم ثبات قدم ندارد و گاهی در مقابل این خواهش‌ها پایش می‌لرزد، یعنی تا کی میتوان جلوی آن همه خواهش روزافزون ایستاد و مقاومت کرد. ترس برش داشت که چه کند. یادش آمد به توصیه‌ای که باید کمی نفس را ارضا نمود تا مانع از بزرگی و قدرت یافتنش شد، اما الآن که غول نفس اینقدر بزرگ شده است اگر یک کمی هم به آن میدان داده شود چه بسا عنان گسیخته شود و دیگر نشود در بندش کرد!؟ ترس داشت، اما تکبر هم داشت، با خود فکر میکرد که اگر به آن میدان دهم آنوقت این همه ریاضتی که تحمل کرده‌ام چه میشود، همه پوچ میشوند، دیگر نمیتوانم بگویم که چند ماه است که چنین کرده‌ام و چنان کرده‌ام ... نه به خودم و نه به دیگران ... (اللهم عبدنی لک و لا تفسد عبادتی بالعجب، از دعای مکارم اخلاق زینت عبادت‌کنندگان علیه السلام، که یعنی خدایا بندگی‌ات را روزیم کن و اجازه نده که عباداتم به عجب و تکبر و خودبینی فاسد و تباه گردد)

عرفای نام برده شده در کتاب عطار نیشابوری در نظرش خیلی بزرگ بودند، با خود میگفت آنها آنقدر در نبرد با نفس خود مقاومت کرده بودند که از طرف خداوند هم با اعطا شدن کرامات بسیار به ایشان تأیید شده بودند، اما من هیچ چی نیستم. ظاهراً از نظر روانشناسی این هست که اگر کسی بخواهد کاری بکند ولی نتواند و خود را در انجام آن کار ضعیف بیابد و آنوقت ببیند که کس دیگری در آن کار موفق بوده است اگر آن کار برایش مهم و ارزش به حساب بیاید در برابر او احساس حقارت عمیقی میکند که نتیجه‌ی او تواضع و خشوع در برابر آن شخص دیگر است، به طوریکه چه بسا آن شخص در حد بت در نظر این شخص بزرگ شود. کم‌کم در حقانیت شیعه تردید نمود وقتی دید که اکثر عرفای کتاب عطار که اکثراً الگوهای زندگی او شده بودند سنی مذهب هستند، اینکه اما از امامان شیعه چنان خرق عادتهایی سراغ نداشت و صفحات کتاب عطار هم درباره‌ی برخی از آن سنی مذهبها به نظر بسیار پربارتر از صفحات کتابش برای امام صادق علیه السلام بود که در همان کتاب از او نیز نام برده شده است. با خود میگفت که مگر حقانیت هر پیامبری با معجزه اثبات نمی‌شود و مگر معجزه از طرف خداوند نیست،‌خوب مگر کرامات عرفا هم در ادامه‌ی معجزه نیست؟ آنگاه آیا کرامات عرفا نشان از حقانیت راه ایشان نیست؟ آیا تأییدی از جانب خداوند متعال نیست؟ بدجوری مردد شده بود. میخواست سنی شود ولی می‌ترسید، هم از خود سنی شدن و هم از تبعات این تغییر مذهب ... می‌ترسید که فکر کند اهل بیت علیهم السلام بر حق نیستند. از خدا کمک خواست که راه درست را نشانش دهد در حالیکه بعید هم میدانست که امکانش باشد شیعه شانسی بر اثبات شدن در برابر صوفیه و سنی‌گرایی داشته باشد. این تردید مدتی در او ادامه داشت و همه جا به دنبال نشانه‌ای بود برای تفکر، نشانه‌ای که با آن به تردیدش خاتمه دهد، نشانه‌ای که از روی آن بقهمد که کدام راه واقعاً آن راهی است که خداوند برای او پسندیده است. در این تردید بود تا شبی که در حرم عالم اهل بیت علیهم السلام، حضرت رضا علیه السلام، در مشهد بود، به طور اتفاقی در صحن حرم که راه میرفت از کنار دو خانم رد میشد که برشی از حرفهای ایشان را شنید، یکی مادری بود که ظاهراُ نگران دخترش بود که دارد در سرکوب نفس خود مجاهدت بسیار میکند و دیگری کسی بود که داشت این مادر را نصیحت میکرد که اسلام دین تعادل است و ظاهراً حدیثی هم در این باره نقل کرده باشد. ناگهان تحولی در این دوست ما رقم خورد، تکانی خورد که عجب! اسلام دین تعادل است! بسیاری از مطالب کتاب عطار مثل برق از جلوی چشمانش گذشت، تناقضاتی که به ذهنش در مورد رفتار آن عرفا رسیده بود الآن برایش معنا یافته بودند، کسانی را الگو قرار داده بود که همگی خود را مطیع رسول خاتم صل الله علیه و آله میدانستند ولی در ریاضات خود کارهایی میکردند که او هرگز نکرد، در دوری جستن از خانواده، از زن و فرزند، دعا برای مرگ خود یا فرزندی که به دلش نشسته است از ترس آنکه نکند محبت آن فرزند (که از مظاهر دنیاست) در دلش باشد، دوری جستن از انسانها و کفاره دادن در صورت مواجهه‌ی با آنها و ...، بعد فرازهایی از زندگی اهل بیت علیهم السلام از جلوی چشمش گذشت و عجیب متحیر ماند، اینکه هر خلقت خداوند حکمتی دارد، اینکه از هر نعمت خداوند باید استفاده نمود و تنها محدودیت این است که این استفاده به قدر لازم و در مصرف درستش انجام گیرد. جالب است که اگر اشتباه نکنم هیچ صفتی در انسان نیست مگر اینکه جای خودش را دارد، تکبر که اینقدر نهی شده است هم برای فقیر در مقابل ثروتمند توصیه شده است! دروغ که کلید گناهان دیگر شمرده شده در شرایطی که حفظ جان یا مال یا آبروی مومن در کار باشد مجاز و بلکه (اگر توریه ممکن نباشد) توصیه میشود و چه بسا واجب هم باشد، نزدیکی با جنس مخالف که زنا و گناه کبیره است اگر با همسر انجام شود از بزرگترین مستحبات است، و ... . خلاصه به قول امام هادی علیه السلام در دعای جامعه کبیره «کلامُکمْ نُورٌ، و َاَمْرُکمْ رُشْدٌ»، کلام ایشان نوری است که سیاهی جهالت را روشن میکند به نور هدایت: "هُوَ الَّذِی ینَزِّلُ عَلَى عَبْدِهِ آیاتٍ بَینَاتٍ لِیخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَ إِنَّ اللَّهَ بِکُمْ لَرَءُوفٌ رَحِیمٌ (حدید، ۹)". امام رضا علیه السلام به اذن الهی نجاتش دادند و بر مذهب شیعه پای خود محکم کرد و از آن پس دلایل بسیاری بر حقانیت شیعه و بطلان هر مذهبی غیر آن به دست آورد.

با آنکه در آن زمان امام خمینی چند سالی بود که به رحمت خدا رفته بودند رساله‌ی ایشان را از کسی گرفت تا به آن عمل کند، کس دیگری را نمی‌شناخت که بتواند قبولش کند، هنوز نسبت به روحانیون احتیاط میکرد و زیاد دل خوشی از ایشان نداشت. به رساله‌ی امام عمل میکرد تا اینکه کم‌کم دید اولاً آن روحانیانی که همیشه شایعاتی علیهشان است تنها آنهایی هستند که در سیاست وارد شده‌اند و در تلویزون و ... نشانشان میدهند و خلاصه همه می‌شناسندشان مگرنه تعداد روحانیان به مراتب بیش از این تعداد اندک ۵۰ یا ۱۰۰ نفری است و عده‌ی زیادی از ایشان هستند که روزها به حوزه‌ی علمیه میروند و لاغر ترکه‌ای هم هستند و بعد از ظهرها هم خودشان با زنبیل به بازار میروند برای خرید منزل و ... . ثانیاً دید کسانی مدام از روحانیت خرده میگیرند و به آن شایعات دامن میزنند که او دیگر مدتهاست به فرقه‌های ایشان تعلق ندارد و از جماعت ایشان بریده است. پس راه خودش را جدا کرد، برای از مرحوم امام حلالیتی طلبید و راه مبارزه با بی‌دینان و کج‌دینان را برگزید، البته به زبان قلم و عقلانیت ...

گذشت و گذشت و گذشت و اکنون او نه تنها ولایت فقیه که مصادیق آنرا هم قبول داشته و خود را سرباز امام خامنه‌ای میداند و امام خامنه‌ای را نیز نایب امام عصر عج الله تعالیٰ فرجه ...

 

خدا همه‌ی ما را هدایت کند و ایمانی هم اگر به ما داده است را ان شاء الله که مستقر گرداند

... فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ! أَنْتَ وَلِیی فِی الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ، تَوَفَّنِی مُسْلِمًا وَ أَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ (یوسف، ۱۰۱)