مشغولیت‌های ذهنی‌ یه بنده‌ی خدا

می‌نویسد تا نقد شود و شاید هم گاهی بذری بپاشد برای تفکری بیشتر ...

آیا خداوند وجود دارد؟
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

اولین مطلبی که در متن این دنیای فرض شده باید صحت آن مورد تحقیق قرار گیرد بحث وجود خداوند است. در واقع در دنیای شهودی ای که برای خودم دارم اکنون من وجود دارم ولی زمانی بوده است که وجود نداشته ام و میخواهم بدانم که چه شد که ناگهان به وجود آمدم؟ بعضیها به هر حال به یک یا تعدادی خدا اعتقاد دارند و برخی هم با آن مخالفند، اما اصلاً چه چیزی باعث شده است که چنین مفهومی به ذهن انسانها معرفی شود که حالا برخی به آن معتقد شوند و بعضی با آن مخالفت نمایند؟ تعدادی از دلایلی که تا کنون برای اثبات وجود خداوند بیان شده است به صورت زیر است:

1- برهان علیّت: اگر هر چیزی یا هر پدیده ای برای وجود داشتن و رخ دادن نیازمند علتی است پس کل جهان هم رویهم به عنوان یک موجود نیاز به علتی دارد که این علت همان خداست. ممکن است که سئوال شود که چطور نداشتن علت برای وجود دنیا باید برای ما غیرمنطقی باشد اما علت نداشتن خداوند به عنوان یک موجود هنوز برای ما منطقی است؟ در جواب باید گفت که اینطور نیست که دنیا یک علت داشته باشد و ما اسم آن علت را بگذاریم خداوند که بعد بگوییم چرا این علت خودش یک علت نداشته باشد!؟! بلکه اگر یک زنجیره از علتها و معلولها داشته باشیم و بخواهیم این زنجیره یک حد شروع داشته باشد که خودش دیگر نیازی به یک علت دیگر نداشته باشد باید که این علت از نظر نوع و طبیعت متفاوت از سایر حلقه های این زنجیره باشد، یعنی باید منطق دیگری بر او حاکم باشد، منطقی جدای از منطق علّی و معلولی حاکم بر سایر حلقه های این زنجیر، منطقی که آن وجود را نیازمند علت دیگری نشناسد. حتی اگر علت این دنیا (که خودش حتماً از جنس این دنیا نیست) خودش علت دیگری داشته باشد از جنس خودش باز میتوان بین علت و معلولهای از آن جنس یک زنجیره تشکیل داد و برای آن زنجیره هم شروعی خارج از جهان خود آنها دانست و این کار را هم ادامه داد الی بینهایت. قانون علیت اگرچه برای اثبات خداوند برای کسی که مدام در شک و تردید نیست و با واقعیتهای ملموس دنیای اطراف خود به اثبات خداوند میپردازد کافی و قابل استفاده است ولی پیش از ارائۀ تعریف مشخصی از مفهوم "خداوند" خیلی برهان مستحکمی نمیباشد، چون به صورتی که بیان شد این برهان به طور پیش فرض زنجیرۀ علّی و معلولی این دنیا را دارای یک حد شروع میداند و آن علت اصلی و اولیه را نیز خدا مینامند، حال آنکه تنها میتواند بگوید که اگر (و تنها اگر) این زنجیرۀ علّی و معلولی شروعی داشته باشد آن شروع دیگر همان خداوند است! دلیل این ادعا هم تعریفی است که بر مبنای حرفهای گفته شده میتوان برای مفهوم "خداوند" ارائه داد: اینکه خداوند موجودی است که اثر میگذارد ولی به هیچ عنوان اثری نمیپذیرد؛ نپذیرفتن اثر از غیر حتی در مورد "اصل وجود داشتن خودش" یک تبصره بر این تعریف است که باید در تعریف مفهوم خداوند آنرا متذکر شد و تنها پس از پذیرفتن این گزاره است که خداوند موجودی در ذات متفاوت از سایر موجودات فهمیده میشود و میتوان او را "علت العلل" نامید (البته بعد از آنکه وجود علت العلل ثابت گشت)! حال چگونه میتوان وجود علت العلل را اثبات گرداند؟ شاید روی کاغذ از این طریق نشود ولی به کمک فطرت میشود و همیشه اتفاقاتی میافتد که انسان خود به خداوند نه تنها باور که یقین حاصل میکند و این برهان کمک میکند که انسان بداند خداوند در کجای زنجیرۀ علّی و معلولی قرار دارد.

2- برهان نظم: این برهان برای کسانی که به علم و ترمودینامیک به عنوان یکی از سنگ بناهای علم تجربی امروزی اعتقاد و اعتماد بیشتری دارند میتواند برهان مناسبتری باشد. در واقع ترمودینامیک قسمتی از علوم تجربی بوده و هر آنچه که میگوید ناشی از بررسی حقایق دنیای مخلوق از کانال حواس انسانی و دستگاههای ساخته دست انسان است و بر مبنای تجربۀ چندین و چندبارۀ او از جهان مخلوق تحت شرایطی که تا حد ممکن کنترل شدۀ او باشد. قوانین این شاخۀ از عاوم تجربی البته ظاهراً بسیار عام و جهان شمول نیز میباشد که فقط منحصر به سیستمهای ترمودینامیکی در مهندسی و فیزیک هم نمیشود. قانون دوم از قوانین چهارگانۀ ترمودینامیک به نوعی به تعیین حالتهای ممکن برای رخداد یک فرایند در بستر زمان میپردازد. مطابق با این قانون در یک سیستم بسته فرایندها همیشه به شکلی رخ میدهند که در اثر آنها سطح بی نظمی در آن سیستم با زمان افزایش یابد. از بین چند شکل متفاوت برای یک فرایند هم در نبود عامل خارجی کنترل کننده آن فرایندی رخ میدهد که در طی آن افزایش بی نظمی داخل سیستم شدیدتر باشد. پس در هر صورت نتیجه این است که مطابق با این قانون انتروپی (یک معیار از بی نظمی) در هر سیستم بسته به سمت یک ماکزیمم نسبی حرکت خواهد کرد. اینکه چرا مثلاً حرارت همواره از جسم گرمتر به جسم سردتر میرود و نه بالعکس از طریق این فانون تفسیر میشود. اما این تمام ماجرا هم نیست و مثلاً حتی اینکه همواره سطح بی نظمی در اثر زلزله و طوفان و ... افزایش میابد و هرگز یک اتاق نامرتب در اثر زلزله مرتب نمیگردد هم معمولاً با همین قانون تفسیر میشود. در واقع فرم اصلی این قانون اصلاً ترمودینامیکی نیست و انتروپی ترمودینامیکی حالت خاصی از انتروپی اطلاعات به حساب میآید و این انتروپی معیاری است از کم شدن اطلاعات ما از وضع موجود و نه واقعاً معیاری از بی نظمی به عنوان نبود نظم. به عبارت دیگر منظور از بی نظمی در قانون دوم نبود نظم یا کم شدن نظم نیست بلکه کم شدن اطلاعات ما نسبت به نظم سیستم است. همچنین این قانون یک قانون آماری است که با احتمالات کار میکند و میگوید احتمال نامرتب شدن یک اتاق مرتب در اثر یک زلزلۀ قوی به شدت بیشتر از احتمال مرتب شدن یک اتاق نامرتب در اثر زلزلۀ مشابه میباشد به نحوی که اصلاً بعید به نظر میرسد که یک اتاق نامرتب بتواند با زلزله ای مرتب گردد. این تفاوت در مقدار احتمال چنان زیاد است که مرتب شدن یک اتاق نامرتب را "عملاً ناممکن" و نامرتب شدن یک اتاق مرتب را "عملاً حتمی" میگویند (البته به شرط آنکه زلزله به اندازۀ کافی هم قوی باشد!). در هر صورت چنان که گفته شد منظور از بی نظمی کم شدن اطلاعات ما نسبت به نظم سیستم است وگرنه حتی نامرتب شدن یک اتاق مرتب هم از روی قوائدی است که برای همین دنیا وضع شده است، مثل اینکه در اثر تکانهای زمین جسمی که در گوشه ای از اتاق قرار داشته است با چه سرعت و شتابی در زمان چه مسیری را طی میکند و در طول این فرایند هم با چه اجسام دیگری برخورد میکند، چقدر در این برخوردها تغییر شکل میدهد یا به چند جزء خرد میشود و چقدر مسیرش از مسیر اولیه ای که داشته است تغییر میکند و نهایتاً در انتهای زلزله در کجای اتاق قرار میگیرد یا به چه نحوی در لابلای اجسام دیگر قطعاتش پخش میگردد. دنبال کردن تمامی این موارد با تمام جزئیات آنها برای ما سخت است و این  فرایند قاعده مند را بدون نظم و شانسی میبینیم و بدون قائده. آنچه اصالت دارد به عنوان نظم وجود قانون و قاعده در یک فرایند است و نبود قاعده را هم بی نظمی میدانیم، که اتفاقی بودن و رندوم بودن و ... معادلهایی است که میتوان برای بدون نظم و قاعده و ترتیب بودن به کار برد. اما هیچ کس نیست که قبول نداشته باشد ما در دنیایی زندگی میکنیم که تمام امور آن بر اساس قاعده و نظم است و آنچه را که ما اتفاق و بدون نظم بودن مینامیم مربوط به درک ناقص ما از جزئیات بسیار یک فرایند بسیار پُر جزئیات است.
حال سؤال اینجاست که اگر کل جهان مخلوق را با تمام اجزایش (که شامل حتی فرشتگان و جنیان هم در صورت وجود ایشان میشود) یک سیستم بسته فرض کنیم چطور امکان دارد که تمام این سیستم منظم دارای یک مدبّر که تدبیرگر آن است نباشد؟ اگر "بی نظمی" را "نبود نظم" معنی میکردیم آنگاه میگفتیم جهان ما امکان ندارد که سیستم بسته ای باشد و از یک اتفاق (مثل انفجار) شروع شده باشد و با این حال باز این همه نظم داشته باشد به طوریکه حتی یک اختلال هم در کارکرد آن نباشد، پس به ناچار باید بگوییم که این جهان یک سیستم بسته نیست و باید با خارج آن در ارتباط باشد. این گزاره ما را به این گزاره رهنمون میشود که پس باید موجود یا موجوداتی خارج از جهان مخلوق هم وجود داشته باشند. این موجود یا موجوداتی که مخلوق هم نیستند از نظر برهان نظم مشکلی ندارند که خالق هم نباشند و کافی است که فقط بتوانند روی این دنیا اثر داشته باشند، اما برهان علیت میگوید که هر موجودی در این جهان مخلوق نیاز به یک علت دارد و تنها علتی که میتوان برای این جهان مخلوق سراغ داشت موجودی است که خارج از این جهان باشد و روی آن اثر هم بگذارد و در نتیجه این موجود یا موجودات خارج از این دنیا را باید خدا دانست چون گزینۀ دیگری برای خالق این جهان مخلوق (علت معلولهای این جهان موجود) بودن سراغ نداریم. این استدلال ولی درست نیست چون ما مشکل نبود نظم نداریم و همه قبول دارند که در دنیایی زندگی میکنند که نظم دارد. اگر فطرت را کنار بگذاریم ممکن است دربارۀ این برهان شبهۀ دیگری اما مطرح شود. ممکن است بگویند که این همه نظم مدبّری لازم ندارد، چون ممکن است بینهایت جهان از یک اتفاق حادث شوند ولی فقط یکی از آنها منظم باشد و آن هم همین جهانی باشد که ما الآن در حال تجربۀ آن هستیم، مثل اینکه از بین بینهایت اتاق نامرتب هم به هر حال امکان آن وجود دارد که یکی از آنها در یک زلزله قوی مرتب گردد، و اگرچه احتمال اینکه چنان جهانی در اثر اتفاق بتواند رخ دهد اگرچه بینهایت کم باشد ولی از نظر منطقی غیرممکن هم نیست. این استدلال برای این است که گفته شود این همه نظم هم هنوز ممکن است از طریق اتفاق حاصل شده باشد، آن دنیاهای بی نظم دیگر هیچ کدام دوام نداشته اند و این دنیا به علت این همه نظمش دوام و قوام هم دارد. این استدلال هم اما مشکل دارد. مشکل اول اینکه خود آن اتفاق یا اتفاقها (که احتمالاً هم از جنس رخدادهای همین جهانی بوده اند) چه علتی داشته اند؟ یعنی برهان علیت مانع از این میشود که چنین اتفاقی بدون هیچ سابقۀ فبلی رخ داده باشد، و اگر سابقۀ قبلی هم بوده بالأخره انتهای آن سوابق چه اتفاق غیراین جهانی ای بوده است که بتواند شروعی بدون سابقه و علت العلل باشد؟ توجه شود که همین فرض اتفاقی بودن شروع این جهان همزمان فرض یک شروع را برای این جهان در خود مستتر دارد که آن هم یعنی فرض کردن وجود یک علت العلل برای این جهان. اگر این فرض پذیرفته شود که وجود خداوند از برهان علیت اثبات میشود و اگر این فرض پذیرفته نشود آنوقت بدون رخداد یک اتفاق چطور میتوان وجود این جهان منظم را بدون پذیرش خداوندی مدبّر پذیرفت؟ اگر هم این بحثهای عقلی را که گاهی عقل در آن گم شده و تخیل بر روی آن سایه میاندازد به کناری بگذاذریم و سری هم به فطرت بزنیم و درک درونی میبینیم در این دنیا به جز نظم و قاعده چیزی که بیش از همه خودنمایی میکند حکمت است در وضع قوانین این جهانی. این قوانین قوانینی دلخواه نیست که فقط وجود داشته باشند، بلکه حکمت به کار رفته در وضع آنها فعلی است که فاعی حکیم نیاز دارد و این فاعل حکیم نمیتواند موجودی بی بهره از شعور باشد که آن را با اتفاق و امثالهم بخواهیم جایگزین نماییم.

3- برهان صدّیقین: اگر یک غذایی بوی خوبش به ما برسد و ما خیلی دوست داشته باشیم از آن بخوریم و یک نفر بیاید بگوید این غذا آنقدر که از بویش به نظر میرسد هم خوش مزه نیست ممکن است ما به نظر او توجهی نکرده و خودمان هم بخواهیم تجربه اش کنیم، ولو اینکه آن شخص هم آشنایی باشد که به او اعتماد داریم. حال اگر همان غذا یا حتی غذایی باشد که دیگر میدانیم خیلی دوستش داریم و کسی که نمیشناسیمش یا به نظر چندان هم به لحاظ ذهنی سالم نمیرسد بگوید این غذا مسموم است و نباید از آن بخوریم دیگر نمیتوان از کنار این حرف ساده گذشت، چون ریسک آن بزرگتر از آن است که بتوان آن را پذیرفت. انسان عاقل خوردن اینچنین غذایی را به اختیار خود انتخاب نمیکند، گرچه انسان شهوت پرست ممکن است نتواند از خیر خوردن چنین غذایی بگذرد و تصمیم بگیرد که این ریسک را بپذیرد، که البته خوب ممکن هم هست که مسموم شود و جانش را هم از دست بدهد. حال توجه میکنیم که چندین قرن افرادی که عاقلترین، سالمترین، درست کارترین و صادقترین مردمان زمان خود بوده اند همواره ما را بر حذر میداشته اند از اینکه به خداوند و روز حساب و بهشت و جهنم اعتقاد نداشته باشیم و میگفته اند که اگر ایمان نیاوریم و عمل صالح انجام ندهیم (که هر انسان منصفی هم خوب بودن عمل صالح و ناپسند بودن اعمال زشت را میپذیرد) بعد از این دنیا دنیای دیگری است و بعد از این زندگی زندگی دیگری است که کسانی که برایش آماده نشده باشند و توشه ای برای آن از پیش نفرستاده باشند در خسران و تباهی و هلاکت خواهند افتاد و نجاتی از آن بدبختی ابدی نخواهند یافت. جالب اینجاست که تمامی این افراد که تعدادشان هم کم نیست یک چیز میگفته اند و باز جالب است که هیچ کدام هم چیزی برای خودشان نمیخواستند و زندگی ساده ای داشته اند. حال صحبت سر رستگاری یا بدبختی ابدی است و کاری که در مقابلش باید انجام دهیم ترک برخی (آنهم تنها برخی) از لذتهای زودگذر است، آیا کسی هست که بتواند این ریسک را بپذیرد و بگوید همۀ آنها دروغ میگفته اند و هر کاری که خودش میخواست را انجام دهد؟ قاعدتاً یک انسان عاقل هرگز این ریسک را نمیپذیرد ولی غیرعاقل شهوتگرا امکانش هست چنین انتخابی نماید. البته این برهان دلیل بر وجود خداوند عالم هست ولی اثبات عقلی برای آن نیست، اگرچه اثبات اینکه باید به خداوند اعتقاد داشت هست!

در دو برهان اول صحبت از اثبات وجود خداوند بود. برهان اول (علیت) البته به خودی خود عقلاً کامل نبود ولی برهان دوم که برهانی قوی تر بود هم توانست به تنهایی برای اثبات وجود خداوند کافی باشد و هم توانست به کمک برهان نخست رفته و آنرا کامل کند. همچنین در برهان نخست تعریفی از مفهوم "خداوند" ارائه شد که ظاهراً بتوان بر اساس همین یک تعریف کل مسائل بعدی (از جمله وحدانیت خداوند که در ادامه مطرح خواهد گشت) را نیز حل نمود. همچنین باید توجه نمود که این دو برهان هیچ کدام به بکتایی خداوند نپرداختند و فقط صحبت از وجود خداوند داشتند، بحث یکتایی خداوند بعداً به بحث گذاشته خواهد شد ان شاء الله تعالی. برهان سوم اما بر خلاف دو برهان نخست به اثبات وجود خداوند نپرداخت بلکه بیان کرد صرفنظر از اینکه خدایی وجود داشته باشد یا خیر باید عقلاً به خداوند اعتقاد داشت و جز این بر خلاف عقل خواهد بود.
البته این براهین تنها براهین موجود برای اثبات خداوند هم نیستند. برهانی که شاید از همۀ این براهین قوی تر باشد دریافت درونی است که البته چون از جنس درک مستقیم است و شامل دلایل عقلی برای فراهم کردن یک درک باطنی نمیشود نمیتوان عنوان برهان را به آن اطلاق کرد، اما در عین حال از آن براهین هم قوی تر هست چون دلیل عقلی یک وسیله برای فراهم کردن درک باطنی است حال آنکه ما داریم اکنون از درک باطنی مستقیم و بدون واسطه صحبت میکنیم. بسیار پیش می آید که در زمانهای ناراحتی عمیق، شرمندگی عمیق، ترس شدید، درماندگی و ناامیدی از دیگران وقتی که میبینیم از دست هیچ کس کاری بر نمیآید و هیچ چیز نمیتواند آینده ای که به سرعت به سمت ما میآید را از ما دور کند، با خود حضور خداوندی را احساس میکنیم که بسیار به ما نزدیک است، میتوانیم او را ببینیم و با او حرف بزنیم بی آنکه صورتی را به چشم دیده باشیم یا کلامی را به گوش شنیده باشیم، در دنیایی که شباهتی به دنیای بیرون ندارد ولی در عین حال نسبت به آن احساس غریبگی هم نداریم، در خلاء ای که پُر از وجود و حضور فقط خداوند است. این وضع اینقدر آرامبخش است که اگرچه گاهی همراه با التماس ما از خداوند است، اما گاهی هم انسان فقط میخواهد این ارتباط طولانی و طولانی تر شود و چه بسا در زمانهای آسایش که سرگرم زندگی میشویم حسرت آن زمانها را بخوریم. در چنین حالتهایی که باشیم اگر کسی از ما بپرسد که آیا میتوانی خدایت را انکار کنی میگوییم نه! ما به وضوح داریم حضور او را احساس میکنیم و حتی اندک مقداری هم به وجود و حضور او شک و تردید نداریم. با این حال وقتی آن حال روحانی میگذرد و سرگرم زندگی میشویم اگر از ما بپرسند که حالا نظرمان نسبت به آن حال و وضع چیست جوابها گاهی متفاوت میشود. برخی نسبت به آن تجربه در شک میافتند که شاید خوابی بوده است که بسیار واقعی مینموده است و چون برهان عقلی ای برای صحت سنجی آن در دست ندارند چه بسا انکارش میکنند و میگویند نمیتوانند زندگیشان را بر اساس آن بچینند و اداره کنند. اما بعد دوباره میرسد زمانی که ناراحتی یا ترس یا شرمندگی یا ناامیدی از غیر برای آنها پیش بیاید، زمین با تمام وسعتش برایشان تنگ شود و آنها دوباره خود را با خداوند خویش تنها بیابند. اگر باز از او بپرسیم حالا که دوباره تجربۀ این حالت را داری دوباره نظرت را در موردش بگو باز با یقین آنرا واقعیت میدانند، اما بعد از آن باز میرسد زمانی که از آن حالت بیرون آیند و نتوانند در موردش به قطعیت برسند که آن حالت راست بود یا نه. یک سؤال بدون جواب در ذهن شکل میگیرد. زمانی که سختیها به من روی آورده بودند من حضور خداوند را بدون واسطه و بسیار پُررنگ با تمام وجودم درک کردم، انگار که تا به حال خواب بوده باشم که این واقعیت به این ملموسی را درک نمیکردم و اکنون بیدار شده باشم، اما زمانی که آن حالتم گذشت و زندگی ام باز روی روال معمول و گذشتۀ خود افتاد وقتی به آن حالت نگاه میکنم مانند رؤیای شیرینی به نظر میرسد که گذشته است و اکنون که بیدار هستم برایم سخت است که بتوانم درستی آن را باور کنم چرا که این تجربه عجیب تر از آن بوده است که بشود اسم واقعیت را رویش گذاشت. سؤال شکل گرفته شده همین است که کدام یک از این دو حالت واقعیت است و کدام رؤیا؟ معبار ما از تشخیص واقعیت و رؤیا چیست؟ در هیچ کدام از این دو حالت اینطور نبوده است که لزوماً در رختخواب بوده باشیم و چشمهایمان بسته باشد که با تعریف عُرفی از خواب وقتی چشممان را باز میکنیم بگوییم هر چه در آن وضعیت قبلی دیده بودیم خواب بوده است و الآن که چشممان را باز کرده ایم دیگر همه چیز واقعیت است. هر دو در حال بیداری است، میتوانیم در هر دو وضعیت نشانه های بیداری جسم را در خود ببینیم. احتمالاً باید معیار عقلی خوبی برای این تشخیص وجود داشته باشد ولی یک معیار دم دستی آن این است که هر چیزی که تجربه پذیر باشد را میتوان پدیده ای علمی دانست و به عنوان بخشی از واقعیت بررسی اش کرد. حالا یک مثال میزنم. شب هنگام زمانی که همه جا رنگ تاریکی و ظلمت به خود گرفته است و به سختی جلوی پای خود را میبینیم دشوار است تصور کنیم که چند ساعت پیش همه جا روشن بوده است، و همینطور هم روزهنگام زمانی که همه جا روشن است دشوار مینماید که تصور کنیم به زودی و ظرف چند ساعت شرایطی پیش می آید که همه جا تاریک باشد و حتی جلوی چشممان را هم نتوانیم ببینیم. تصور اینها شاید سخت باشد ولی وقتی پیش آمد باورشان میکنیم و کمترین شکی هم در وجودشان نداریم. ممکن است در اولین شبی که تاریکی را تجربه کرده ایم سخت بوده باشد که حت امید آنرا داشته باشیم که باز زمانی برسد که همه جا مثل دیروز روشن شود، اما بعد از این همه شب و روز که در عمر خود گذرانیده ایم آیا هنوز امید داشتن به اینکه روز و شب جایگزین هم شوند مشکل است؟ عجیب هست اما مشکل نیست! آیا عاقلانه است که روزهنگام وجود شب را و شب هنگام وجود روز را منکر شویم؟ مثال از این دست کم نیست، گرسنه برایش سخت است که تصور کند حالت سیری را و سیر برایش مشکل است که تصور کند گرسنگی را، سالم طوری زندگی میکند که انگار هرگز بیمار نبوده است و بیمار هم نخواهد شد و بیمار هم طوری به زندگی نگاه میکند انگار که در تمام طول عمر طعم سلامت را نچشیده است، اگرچه سرماخوردگی سختش تنها چند روز باشد که بر او غلبه کرده باشد. تجربۀ حضور خداوند به نحوی که بر همۀ ارکان وجودی انسان سایه بیاندازد هم نباید در سایۀ روزمرگیها انکار شود و عاقلانه این است که بر مبنای آن درک باطنی همواره به وجود و حضور خداوند یقین داشته باشیم و هرگز "وقتی خَرِمان از پُل رَد شد" دردمندی گذشتۀ خود و خدایی که در آن حال با خلوص صدایش میزدیم را فراموش نکنیم. قرآن کریم هم یکی از همین تجربه ها را در سورۀ یونس، آیات 22 و 23، ذکر است:

هُوَ الَّذِی یسَیرُکُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ حَتَّى إِذَا کُنْتُمْ فِی الْفُلْکِ وَجَرَینَ بِهِمْ بِرِیحٍ طَیبَةٍ وَفَرِحُوا بِهَا جَاءَتْهَا رِیحٌ عَاصِفٌ وَجَاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ کُلِّ مَکَانٍ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِیطَ بِهِمْ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ لَئِنْ أَنْجَیتَنَا مِنْ هَذِهِ لَنَکُونَنَّ مِنَ الشَّاکِرِینَ، فَلَمَّا أَنْجَاهُمْ إِذَا هُمْ یبْغُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیرِ الْحَقِّ یا أَیهَا النَّاسُ إِنَّمَا بَغْیکُمْ عَلَى أَنْفُسِکُمْ مَتَاعَ الْحَیاةِ الدُّنْیا ثُمَّ إِلَینَا مَرْجِعُکُمْ فَنُنَبِّئُکُمْ بِمَا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
او کسی است که شما را در خشکی و دریا سیر می‌دهد؛ تا زمانی که در کشتی قرارمی‌گیرید، بادهای موافق آنان را حرکت داده و ایشان هم به آن خوشحال می‌شوند، ناگهان طوفان شدیدی می‌وزد و موج از هر سو به سراغ آنها می‌آید و گمان می‌کنند که هرآینه حتماً مغلوب آنها خواهند شد، در آن هنگام خدا را از روی اخلاص می‌خوانند که اگر ما را از این گرفتاری نجات دهی بدون شک از سپاسگزاران خواهیم بود؛ اما هنگامی که خداوند آنها را رهایی بخشید آنها (باز) به ناحق در زمین ستم میکنند. ای مردم! ستمهای شما، به زیان خود شماست! (آنچه بخاطرش در زمین ستم میکنید) کالای زندگی این دنیای شماست سپس بازگشت شما بسوی ماست و ما شما را از (حقیقت) آنچه انجام میدادید باخبر میکنیم!

این دلیل بر وجود خداوند و سایر دلایل باطنی (مثل اینکه در آیۀ 93 از سورۀ نمل آمده است: «وَ قُلِ ... سَیرِیکُمْ آیاتِهِ فَتَعْرِفُونَهَا و َمَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ» که یعنی "بگو ... بزودی آیاتش را به شما نشان می‌دهد تا آن را بشناسید؛ و پروردگار تو از آنچه انجام می‌دهید غافل نیست" و از آن چنین برمیآید که خداوند در طول زندگی هر کسی نشانه هایی از وجود و حضور خودش را به او نشان میدهد، نه نشان دادنی که بشود در آنها شک معقول داشت و به قطعیت نرسید، بلکه نشان دادنی که شخص در آن پیام خداوند را مبنی بر وجود و حضورش متوجه شده و به آن مطمئن شود، اما بعد برخی آن آیات را از عمد تکذیب خواهند کرد و برخی آن را در وجود خود ثبت میکنند و دیگر در وجود خداوند به دل شک راه نمیدهند. اینکه وقتی حجت بر مردم تمام میشود آنها چه برخوردی با آن دارند را هم خداوند از آن غافل نبوده و دور از نگاه او نیست.) میتواند به عنوان ختم کلام در اثبات خداوند به حساب آید چه آنکه اگر کسی به دنبال حقیقت باشد همین مقدار او را کفایت میکند و اگر هم اصرار داشته باشد که درست آن است که او دوست دارد درست باشد دیگر به قول قرآن (آیۀ 111 از سورۀ انعام) اگر مردگان هم با او به صحبت بپردازند و یا فرشتگان بر او نازل شوند و یا هر نشانۀ دیگری هم برای ایمان آوردن او یکجا جمع شوند باز آن شخصی که بنا ندارد ایمان بیاورد انکارشان خواهد کرد، چون بنای بر پذیرش چیزی غیر از آنچه خودش دوست دارد را ندارد (کسی که خواب است را میتوان بیدار کرد ولی کسی که خودش را به خواب زده است خیر!):

وَ لَوْ أَنَّنَا نَزَّلْنَا إِلَیهِمُ الْمَلَائِکَةَ وَکَلَّمَهُمُ الْمَوْتَى وَحَشَرْنَا عَلَیهِمْ کُلَّ شَیءٍ قُبُلًا مَا کَانُوا لِیؤْمِنُوا إِلَّا أَنْ یشَاءَ اللَّهُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَهُمْ یجْهَلُونَ
اگر فرشتگان را بر آنها نازل می‌کردیم و مردگان با آنان سخن می‌گفتند و همه چیز را در برابر آنها جمع می‌نمودیم (باز) هرگز ایمان نمی‌آوردند؛ مگر آنکه خدا بخواهد! ولی بیشتر آنها نمی‌دانند

به نظر میرسد که دیگر شکی در وجود خداوند نباشد، حال باید دید که آیا خداوند یکتاست یا میشود که بیش از یک خدا هم وجود داشته باشد؟

 

Does God Exist?

So far I have accept to be existed, now I want to know more about myself, and e.g. what happened that I suddenly became existed!? For this reason and that everyone has at least a few minutes thought about God in his life, and so challenging that the concept of God is, here I focus on this concept as the beginning of my discussions.

Well almost all people believe in a God, but also there exist people who don't. The question is that why at all such a concept should be introduced to the people? If there exist reason for that then who has introduced it to the humanity in such a broad manner, and why there exist different religions and had existed some (or even several) more previously?

OK, there are some reasons commonly stated for why God must exist and why he should be unique. First let state why he should exist, the causality reasoning, the regularity reasoning, the truthfuls reasoning and etc.:


The causality reasoning states that if every thing needs a cause for it to exist or happen, so the universe as a whole (containing all the spaces and times and events confined in their limits) should also have a cause which we call God. Actually, this reasoning needs a more detailed statement. Indeed, this way that it is now stated one may ask if God should also have a cause for his existence as well? Actually, if there is a chain of causality, and this chain is to have an end, then its end must have a nature different than nature of the other rings in the chain, it should be undergone a different logic so that it doesn't need a cause. If the God so defined by this reasoning is to be a God, i.e. need not any cause, then this God should be totally different in nature from all the other rings of the chain beginning from him. Although the causality is a right reasoning for proving God, but it is not very very rigorous as it preliminarily assume the chain to have an end (actually a beginning), even though this is so rational an assumption for the real world as the real world differs much from the mathematics which works with asymptotes and etc.. Therefore, for most honest people that are not so much suspicious about everything, this reasoning serves enough!


The next reasoning, the regularity reasoning, is among the best reasonings for those who thrust much in science and specially in thermodynamics as one cornerstone of the present experiment based science. According to the second law of thermodynamics the disorder in any closed system will increase with time, so that the entropy of the system, a measure of disorderliness in the system, would approach a local maximum. Although I don't believe in this intuitional rule as a real intrinsic law of the world we live in, but according to this commonly-known-as-a-law-of-nature, assuming the whole set of creatures as a closed system, it is impossible for it to start from, say, an explosion (e.g. the big bang) and develop into such a regular and ordered world as now we do have! Thus, if the whole universe of creatures are to be started all in a sudden, then it must not be closed, that is, it should have some communication with something out from its borders. The only thing out from the set of all creatures is what we call God and if he is not creature maybe he would be the creator, although it is possible that he is not a creator but of course he would not be a creature either! It is the causality reasoning that states all the creatures should have a creator and this God is the only possible creator which creates but is not created! Of course this reasoning does not prove the uniqueness of God, but only his existence!


Another reasoning for the existence of God, and indeed for us to believe in a nonzero probability for his existence, is the truthfuls reasoning. First let's bring an example of our common lives. As a rational person if we like a delicious food very much and someone says it is not as delicious as we think, and its taste isn't as good as its smelling is good, we may neglect his opinion and finally eat that food, but if even a fool person notify us of the food being poisonous we would refuse to eat that food, even how good smelling that it is, since here the risk is greater than that we can take, even though the notifier be a fool guy, that food whatever that it is certainly doesn't worth our lives! Now mention that through the centuries there have been peoples, all known as honest and rational, notifying us that there is a God, there is a judging day, there is a heaven and a hell, and etc. . If we say they all have lied, then there exists two possibilities: First we will die and no “other world” exists for us to regret why we had accepted the existence of God, the judging day, and all things about religion, those who believed in religion and those who didn't would now be the same, they all have turned back to non-existence. But the second possibility is that we will die and see what religion has taught us is more or less correct, then people who have accepted it when they were alive would be distinguished from those who have almost always denied it. Therefore, whatever that is the reality, those who accept religion would have nothing to lose in anyway, though those who don't may lose everything and may lose nothing. Now put this risk together with all those notifications of the honest people and think what a rational man should do to remain rational. This is not actually a proof for the existence of God, but is among the strongest reasoning which demonstrates why we should believe in God! I like this one very much by myself.


These are not the only reasonings for the existence of God, perhaps the most important reasoning is about what we can find in our inside. There always happen events through which we can sense a God with us, observing us from a very close position, in a world which is very similar to our outside world but indeed is in our inside, there we can see God and talk with him and understand him without hearing a voice or watching a face. These deep comprehensions occur, e.g., when we are deeply afraid, hopeless, upset, ashamed and etc., that is, when we switch our focus from the outside world to our inside world. There we sometimes promise something to God as well as to ourselves to be so and such, but when we again return to the outside world sometimes we forget how was then that we were too close to our God. This is not something that I can explain as everyone may have their own diaries about it, but when our focus is concentrated to the outside world sometimes we become in doubt if that deep feeling was real or just a dream? We used to believe God as we could strongly sense him in front of us, but now everything is as usual, was that a dream or what? Once I had this problem myself, but there is an analogy between this and the passage of days and nights! During the day it is hard to believe some hours later daylight will end to a massive darkness in all around, and when darkness governed everywhere for a while and we believed its presence, then it is difficult to believe some hours later again daylight will recover the lighting we lost the previous day. In daylight it is hard to believe in darkness, it is just as a dream, and in the darkness it is difficult to believe in massive lighting, it is just as a dream as well, but we all believe in both due to experiencing their orderly passages over the years since we have born! Focusing in our inside world, sensing God as something very sensible and certain, then losing our concentration getting busy with the outside world, engaging with a limited set of its routines, is just the same as passage of days and nights, neither are dreams, and this way we should believe in God as a fact in all situations of our lives as we have sensed him very strongly in many instances of our lives, he is not just a dream or something in books, he is with us everywhere and every time, but our understanding of him is somewhat limited for us not always being focused toward our inside worlds.