مشغولیت‌های ذهنی‌ یه بنده‌ی خدا

می‌نویسد تا نقد شود و شاید هم گاهی بذری بپاشد برای تفکری بیشتر ...

آزادی بیان! آری یا خیر؟
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

سالهاست که جبهه‌ای به نام اصلاح‌طلب ظاهراً در انطباق دادن اسلام با شرایط روز ایران و دنیا تلاش میکند، اما اگر نه همه‌ی آنها لااقل عده‌ی زیادی از ایشان و چه بسا عمده‌ی ایشان و چه بسا جریان کلی ایشان بیشتر به دنبال اصلاح دین باشند تا اصلاح شرایط با تکیه بر اصول دین خداوند. اگرچه در ابتدا بیشتر روی ظاهری عوام‌فریبانه تأکید داشتند و به اصول مقید بودند ولی امروزه رسماً حقوقی را حقوق بشر (آنهم حقوق مسلم انسانها) معرفی میکنند که از طرف غرب تأیید اعتبار شده‌اند و حافظ منافع جهانخواران است و چه بسا با اصول اولیه‌ای در اسلام هم منافات داشته باشند. به قول مرحوم آیت الله بهجت (نقل به مضمون) متوحشانی به منبر رفته‌اند که دستشان به خون کوچک و بزرگ آلوده است و در زمین فساد بزرگ کرده‌اند و میخواهند به ما انسانیت و مسلمان بودن را بیاموزند و میخواهند حقوق انسانها را به ما آموزش دهند. اما از جمله اصول اساسی که این گروه روی آن تأکید دارند حق آزادی بیان است.

در صحیتی که با دوستی از دوستان داشتم و از نظر صافی دل شاید مرید ایشان باشم و میدانم که اهل نفاق هم شکر خداوند نیست، او آیه‌ای از قرآن را دلیل بر پذیرش آزادی بیان در دین خداوند عنوان کرد، اینکه خداوند فرموده است (زمر، آیه‌ی ۱۸):

 الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبَابِ

آنها که سخن را گوش میدهند پس از نیکوترین آن پیروی میکنند ایشان هستند که خداوند هدایتشان کرده است و ایشان هستند که صاحبان اندیشه‌اند

اما آیا این آیات به راستی جواز آزادی بیان یا در مرتبه‌ای بالاتر وجوب وجود تضارب آراء را بیان میکند؟ دو برخورد با این آیه در توجیه آزادی بیان دیده‌ام، اول اینکه خداوند هدایت خود را در وجود تضارب آراء و بعد پذیرش سخن حق از میان باطلهای موجود قرار داده است و دوم اینکه اسلام به انسانها اعتماد دارد و مانند حکومت مثلاً جمهوری اسلامی از این نمی‌ترسد که مردم نفهمند و به انحراف بیفتند، یعنی اسلام میگوید که باید با آزادی هر حرفی بیان شود و بعد خداوندی که خودش عقل و خرد و اختیار را به انسانها بخشیده است میداند که اگر کسی مشتاق هدایت باشد هدایت خواهد شد و از اینکه کسی هدایت نشود هم باکی ندارد که او بی‌نیاز مطلق است.

اما نقد حقیر در تأویل این آیه این است که در آن صرفاً بیان شده است که هدایت شوندگان کسانی هستند از بین قولهای متفاوت موجود بدون تعصب بهترین آنها را (که لابد حق است و این حق هم باید با معیاری سنجیده شود که در این آیه آن معیارها معرفی نشده‌اند اگرچه در هدایت تشریعی و تکوینی خداوند این معیارها معرفی شده‌اند و چه بسا همین معیارها و عدم تعصب جاهلی عام هدایت انسانها شوند، آنها که خردمند هستند و بین متاع غرور و قلیل و متاع ارزشمند و جاودانه آن که بهتر است را برای خود می‌پسندند) پیروی میکنند، از بین اقوال موجود و بدون تعصب و با داشتن معیار درست تضخیص حق و باطل دست به انتخاب میزنند.

آیا وجود تضارب آراء اما دلیل بر مجاز بودن آن است؟ انسان مختار است که هر کاری که قدرتش را دارد انجام دهد اما به همه‌ی آنها هم مجاز نیست و به همین دلیل هم بازخواست دارد (مزر بین مجاز و غیرمجاز اما از طبقه به طبقه بسته به تکامل انسان متفاوت است، در ابتدای راه تنها واجب و حرام مرز بین مجاز و غیرمجاز است، اما در مراحل بالاتر تکامل مستحبات و مکروهات هم مهم میشوند و این روند را اینطور بیان میکنند که «حسنات الأبرار سیّئات المقربین» و در اوج تکامل که مقام فنای فی اللهی است دیگر اثر از منیّت باقی نمانده که بخواهد آزادانه آنطور که میخواهد باشد بلکه او از خود چیزی ندارد و خود را در مقابل خداوند مانند ذره‌ای یا کمتر از آن میداند و رضایتشان منطبق بر رضایت الله میشود و اراده‌اشان هم منطبق بر اراده‌ی او، و در اوج این جایگاه موقعیت اهل بیت عصمت و طهارت است) و اگر آزاد بود و مجاز بود دیگر بازخواست هم معنا نداشت، یعنی آزاد دانستن انسان به جای تنها مختار دانستن و قائل شدن آزادی نسبی برای او چه بسا به طور ضمنی منجر به انکار قیامت و ارتداد از دین هم بگردد. انسان مختاری که بین عقل و شهوت مختار به انتخاب قرار داده شده است برای انتخاب معیارهای عقلانی دارد و معیارهایی شهوانی، اگر عقل را به محسوسات و شهوت ترجیح دهد انتخاب عقلایی کرده و در مسیر تکامل است و اگر محسوسات و شهوت را به عقل اولویت داد انتخاب شهوانی و احساسی (دل با احساس متفاوت است اگرچه معمولاً این اختلاف اساسی توسط روشنفکرنمایان انکار میشود و دل در حقیقت به عقل نزدیکتر است تا به احساس) کرده و از راه راست و درست منحرف شده است. انسانی که کششی شهوانی و ظاهری به بسیاری چیزها دارد از برخی چیزها از طرف حکیم نهی شده است، یا باید با عقلش به آنچه که میداند یا نمیداند ولی به آن امر شده است گردن نهد و یا تشخیص خود را ارجحیت داده و با شریک قرار دادن خودش برای خداوند از امیال خودش پیروی کند و ... . در چنین وضعی که خداوند در این دنیا عذاب بالعرض هر گناهی را با ستار بودنش پوشانده تا ظاهر دنیا بتواند طوری جلوه کند در حالیکه باطنش طوری دیگر است چشیدن درد و حسرت ناشی از انتخاب اشتباه عموماً بلافاصله نیست و این باعث میشود انسانها بتوانند کاری که اشتباه است را نیز انجام دهند و آنرا تا حدودی هم ادامه داده و ترویج دهند و این همه قول باطل و رسومات باطل و اعتقادات باطل که وجود دارد هم ناشی از همین سوء انتخابها است. پس دنیا بخاطر دنیا بودنش و انسان به دلیل انسان بودنش میتواند ظرفی باشد برای پیدایش تضارب آراء و این به معنی مطلوب بودن وجود این تضارب آراء نیست. این آیه هم فقط می‌گوید که اگر با چنین تضارب آرائی برخورد کردید باید چطور به سلامت از خطر انحراف آن در امان بمانید، اینکه بدون تعصب بهترین آنها را با معیارهایی که در اختیارتان هست (اعم از فطری و تشریعی) انتخاب کرده و از آن پیروی کنید.

اگر کسی از این آیات بتواند مطلوب بودن وجود تضارب آراء (البته نه مثلاً در اموری مثل ریاضی و فیزیک و ... که عموماً پیامدهای دین دوستی یا دین‌گریزی ندارند و وسیله‌ی دنیا هستند) در جامعه را استنتاج کند من هم با همان استدلال برای وجوب وجود تضارب آراء را استنتاج میکنم و بدیهی است که چنین نتیجه‌ای خلاف عقل و شرع است (دلیل بر خلاف عقل بودن این نتیجه در ادامه آورده میشود). به بیان دیگر این آیه دلالت بر نفی تعصب دارد و نه مجاز بودن (تا چه برسد به ستایش یا وجوب) آزادی بیان. در هر زمانی کسانی که نعصب بر عقاید خود و اجداد خود یا فرهنگ خود داشته‌اند وقتی پیامبری آمده که به راه راست دعوتشان کند از هدایت الهی بی‌نصیب مانده‌اند و اینکه هدایتی باشد و آنها راه شهوت را انتخاب کنند خودش عذاب است اگرچه باطن این انتخاب تا زمانی معلوم بر ایشان پوشیده بماند که مختار بودن آنها را تحت تأثیر قرار ندهد.

یک چیز دیگر هم که شاید در رفع تردیدمان در پذیرش یا انکار آزادی بیان به عنوان یک حق انسانی (که نزد خداوند هم معتبر است) کمکمان کند -و عده‌ای مانند حاج آقا پناهیان نیز از آن استفاده کرده‌اند- این است که فکر کنیم چه کسانی مروج آزادی بیان هستند و آنرا حق هر انسانی میدانند؟ کسانی که حرف حق برای زدن دارند یا کسانی که میخواهند مجاز باشند تا حرف باطل خود را هم بتوانند بزنند؟ آزادی بیان یعنی اجازه دادن به فراهم شدن موقعیت گناه و انحراف در جایی که خداوند آن موقعیت را به عنوان آزمایش قرار نداده است، مثل کسی که مثلاً اعتیاد به مخدر جزء آزمایشهایی که خداوند برای تکاملش سر راهش قرار داده است نیست و او که میداند که ترک اعتیاد چقدر سخت است با اراده‌ی خودش معتاد میشود که بعد ترک کند و در این تحمل سختی به خداوند نزدیک‌تر شود، البته ممکن است این سختی را هم تحمل بکند و ترک کند ولی اگر نتوانست چطور؟ چه کسی را در این به ذلت و انحراف کشیدن میتواند سرزنش کند؟ خداوند فرموده «لاَ یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا» ولی او خودش خودش را در ورطه‌ی آزمایشی قرار داده که معلوم نیست از آن سربلند بیرون بیاید و این در دین پذیرفته شده نیست، چنانکه در آیه‌ی ۹۵ از سوره‌ی بقره هم آمده «وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ» که یعنی خود را با دست خود در هلاکت نیاندازید، هر آزمایشی که خداوند سر راهتان گذاشت با همان دست  پنجه نرم کنید (چنانکه اولیای خداوند هم این کار را میکردند و هرگز از خداوند برای خودشان چیزی را به اصرار نمیخواستند و راضی بودند به رضای خدا، پیامبر رحمت صل الله علیه و آله هم زمانی که چیزی به ایشان میرسید که آنرا خوش میداشتند میگفتند الحمد لله و زمانی که چیزی به ایشان میرسید که خوش نداشتند میگفتند الحمد لله علی کل حال)، این همه شبهه از طرق حزب شیطان وجود دارد با همانها دست و پنجه نرم کنید و دیگر خودتان با دست خودتان اجازه‌ی پخش و ایجاد آزادانه‌ی شبهه و حرف باطل را ندهید که اگر دادید و عده‌ای منحرف شدند شمایی که اجازه‌ی آن را دادید هم مقصرید، اگر این را به مای نوعی که مروج آزادی بیان باشیم بگویند آیا بیراه گفته‌اند و سزاوار آن نیستیم؟

قرآن معجزه‌ی پیامبر خاتم صل الله علیه و آله است و معجزه بودن آن وجوه متفاوتی دارد. با محکمات این کتاب خداوند ما قرآن را میپذیریم و با آن به رسالت خاتم انبیاء ایمان می‌آوریم و دستور این است که اگر حق را تشخیص دادید و به آن اعتراف کردید دیگر از آزمایشهای خداوند مصون نخواهید بود تا خداوند راستگویان شما را از دروغگویان شما (در اینکه گفتید ایمان آوردیم) جدا و غربال کند. از جمله‌ی همین آزمایشها متشابهات قرآن و شبهات دیگری است که در دین وارد شده است و کسی که خدا را و رسولش و قرآنش را حق و از طرف حق دانسته دیگر مجاز نیست که با هر شبهه‌ای بر کوس کفر بزند، بلکه اینکه جای آن است که بر خداوند اعتماد کند و از او در فهم دینش کمک بخواهد. در طول قرنها افراد بسیاری آمده‌اند که به زعم خودشان در قرآن تناقضهایی را یافته‌اند و همانها را چون پیرهن عثمان بر نیزه کرده‌اند و تا علمی باشد برای تردید عده‌ای که قدمهایشان محکم نشده است و «یصدون عن سبیل الله». اما خداوند خود فرموده است که آیا نمی‌نگرید که اگر این قرآن جز از طرف خداوند بود در آن اختلاف و تناقض بسیار یافت میشد؟ آری قرآن یک ظاهر و چندین و چند بطن دارد و در همین یک کتاب نه چندان قطور تمام علوم (و لااقل تمام چیزهایی که برای هدایت انسان لازم است) به تفصیل بیان شده‌اند (تفصیل به معنی مفصل و با توضیحات زیاد نیست بلکه به معنای جامع و مانع است، مانند فصلهای متفاوت یک کتاب که هر کدام به موضوعی متفاوت یا موضوعی یکسان ولی از جهات متفاوت و ... می‌پردازد و باید که هر فصل جدای از فصل دیگری باشد فصل به معنای جدا کردن مطالب از هم و تمیز دادن آنهاست، آنچنان که اسم به صورت اختصاری این این کار تمیز دادن مفاهیم را انجام میدهد و مثلاً وقتی میگوییم گربه یا وقتی میگوییم سگ با بیان دو کلمه داریم به دو مجموعه‌ی از مفاهیم بسیار وی متفاوت که از هم جدا هستند اشاره میکنیم، در یکی شکل گربه با تمام مشخصات عمومی یک گربه از انواع اعضاء و جوارح آن گرفته تا اندازه و جنس هر یک از آنها و غرایض آن رفته تا رنگ و بو و ... آن و در دیگری با بیان تنها یک اسم به مفاهیمی کاملاً متفاوت اشاره میشود، و خداوند هم علم اسماء را به آدم علیه السلام آموخت و بعد او معلم درسهای بسیار به فرشتگان خدا شد و بدیهی است که او تنها به اسم اشیاء به عنوان یک نماد اعتباری و نه اصیل آگاهی نیافته بود و از این لحاظ اسم اصلاً اعتباری نیست و تأکیدهای بسیاری هم در اسلام هست که باید برای فرزندان اسم نیکو انتخاب کرد که چه و چه، در قرآن هم مفاهیم تفصیلی بیان شده‌اند)  و مانند یک علم باید آنها را استخراج کرد و این کار میسر نیست مگر از طریق خود قرآن و احادیث بیان شده از طرف «راسخون فی العم» که آیات متفاوت آنرا تفسیر و تأویل کرده‌اند. رسیدن به یک تناقض ظاهری در قرآن دربی است به سوی حقایق مکنون در آن، کسی که حق را شناخته و طهارت باطنی تحصیل کرده اکنون میتواند با اعتماد به خداوند و اینکه تناقض دیدن یک مطلب ناشی از ضعف اوست و نه ضعف کلام خالق داخل این تناقض ظاهری شده و با عقل و استدلال کند و کو کند تا مگر بتواند بین دو یا چند آیه‌ی به ظاهر متناقض جمع کند و به خواست خدا در این جستجو به مفاهیمی میرسد که تا کنون از نظرش دور مانده بود، پس به سطحی بالاتر از درک از دین خدا میرسد که در آن سطح این آیات خداوند برایش همگی با هم سازگاری دارند، هم ایمانش به خدا و کتابش محکم‌تر میشود و هم بهره‌اش از هدایت خداوند بالاتر میرود، اما همین نعمت الهی و دری که از ظاهر به باطن قرآن گشوده شده است برای برخی دیگری سبب انکار و انحراف از دین را فراهم می‌آورد و به قول خداوند در سوره‌ی واقعه ایشان بهره‌ی خود از این کتاب عظیم پر از علم و هدایت را همینقدر میگذارند که انکار وتکذیبش کنند:

فَلَا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ

وَإِنَّهُ لَقَسَمٌ لَّوْ تَعْلَمُونَ عَظِیمٌ

إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ

فِی کِتَابٍ مَّکْنُونٍ

لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ

 تَنزِیلٌ مِّن رَّبِّ الْعَالَمِینَ

أَفَبِهَذَا الْحَدِیثِ أَنتُم مُّدْهِنُونَ

وَتَجْعَلُونَ رِزْقَکُمْ أَنَّکُمْ تُکَذِّبُونَ

حال با این مقدمات نگاه کنید که چقدر در روایات آمده که کسی از آیه‌ای چیزی را برداشت میکرد و نزد معصوم میرفت و معصوم با همان قرآن به او نهیب میزدند که اگر چنان بود که تو گفتی پس چرا خداوند در فلانجا آنطور دیگر بیان کرده است و ...، مثل کسی که میدزدید و مال دزدی‌اش را صدقه میداد تا اینکه با امام صادق (علیه السلام) روبرو شد، حضرت از او دلیل خواستند و او بادی به غبغب انداخت و گفت مگر در کتاب خداوند نخوانده‌اید که کسی که گناهی کند به همان میزان عقاب میشود و کسی که برای خداوند کاری را کند ده برابر پاداش میگیرد، بعد حضرت جواب دادند که آیا در جای دیگر قرآن نخوانده‌ای که خداوند جز از متقین قبول نمیکند؟ یعنی کسی که تقوای الهی داشته باشد به آن راحتی تن به نافرمانی از مولای خود نمیدهد و تو که دادی عمل خوبت هم مورد قبول درگاهش نیست و برای تو در این عمل تنها گناه دزدی است، بماند که صدقه از مال دیگران دادن هم صدقه نیست چنانکه کسانی که خمس و زکاتشان را ندهند نمیتوانند از مال پاک نشده حتی صدقه دهند. در اینجا هم عده‌ای تلاش دارند تا آیه‌ای که در ابتدای این نوشته تذکر داده شده است را حمل بر این کنند که آزادی بیان چیزی مبارک و میمون است و مطلوب و چه بسا به آن تشویق هم بکنند و در آخر کار هم بادی به غب‌غب بیاندازند و بگویند «نظر هر کسی برای خودش محترم است» و با این کار ادب خود را به رخ بینندگان و شنوندگان بکشند و دم از ارزشی بدعت شده‌ی بشر به نام دموکراسی میزنند (در اسلام امر به مشورت شده است و رأی گیری فرای مشورت است -چنانکه در مشورت شخصی یا گروهی با عده‌ای مشورت میکنند و بعد خود تصمیم میگیرند و مسئولیت این تصمیم هم با همان هاست و نه مشورت شوندگان اما در رأی گیری عموماً و نه همیشه خود تصمیم گیری است که به رأی گذاشته میشود- و اگرچه در زمان غیبت خلیفه‌ی خداوند در زمین جز در مورد ضروریات دین اشکالی نداردو چه بسا هم خوب باشد ولی اینطور هم نیست که این کار  دیگر به خودی خود یک ارزش باشد چنانکه زمانی که خلیفه‌ی خداوند ظهور کنند دیگر اثری از دموکراسی به این توصیف که امروزه بیان میشود نخواهد بود، اگر اشتباه نکنم)، اما اینها دروغگویانند، دین خداوند را رها کرده‌اند و سرگرم دنیا شده‌اند، جهالت خود را علم شمرده و حکمت خداوند در بیان دستوراتش را انکار کرده‌اند. چنین کسانی باید این برداشت خود از یک آیه‌ی از قرآن را به آیات دیگر آن و احادیث پیامبر و اهل بیتش (علیهم السلام) عرضه کنند تا ببینند آیا نظری بر خلاف نظر ایشان وجود دارد یا نه و اگر دارد سعی کنند بین آنها جمع کنند. مثلاً در دین به صراحت حکم ارتداد به صورت اعدام بیان شده است حال آنکه این حکم سنگین (و حتی هر حکم کوچکتری مثل شلاق و ... هم) برای ابراز عقیده‌ای متفاوت با اصول دین یا ضروریات دین مطابق نظریه‌ی آزادی بیان اشتباه و مغایر با اصل آزادی بیان است. یا در جای دیگر در قرآن خداوند در سوره‌ی توبه خطاب به منافقین عتاب کرده است که آیا در مورد خدا و پیامبرش شوخی میکنید (یا به قول امروزیها جوک تعریف میکنید یا تیکه می‌اندازید یا تمسخر میکنید یا ...

و لئن سالتهم لیقولن انما کنا نخوض و نلعب، قل أ بالله و آیاته و رسوله کنتم تستهزؤن؟
لا تعتذروا قد کفرتم بعد ایمانکم ...
 
که آنها را صراحتاً دارد غیرمستقیم از این کار بازمیدارد اگر اشتباه نکنم. اگر حکومتی داعیه‌ی اسلامی بودن دارد آیا جز این است که باید رعایت واجبات و ترک محرماتی که تأثیرات اجتماعی دارند را به صورت قانون در بیاورد تا در صورت اثبات شدن (و قضاوت در این دنیا بر عهده‌ی ما تنها بر اساس ظواهر و مدرک و سند ظاهری است و باطن را خدا داند و در قیامت قاضی خودش شاهد هم هست و چیزی از نظر او دور نمی‌ماند) عدم رعایت قانون مجرم مورد پیگرد قرار گرفته و مجازاتی اسلامی شود؟ آیا با این حال که میدانیم گناه‌های شمرده شده برای زبان بیش از گناه‌های هر یک از سایر اعضا و جوارح میباشد گناه‌های زبانی همگی آزاد باشند و کسی متعرض توهین کننده و تمسخر کننده و دشنام دهنده و دروغ گوینده و ... نشود؟ توهین به رهبری جرم نداشته باشد و دلیلش هم این باشد که در کشورهای دیگری که ما مرگ بر آنها میگوییم اینقدر حقوق بشر بیشتر از ما رعایت میشود که میتوان در آن آزادانه به بالاترین مقامشان انتقادی تمسخر آمیز یا تحقیر آمیز یا همراه با انواع طعنه‌ها و ... کرد بی آنکه پیگردی داشته باشد؟ آیا اینکه حضرت علی (علیه السلام) یا فرزندی از فرزندانشان به کسی که به ایشان بی‌احترامی میکرد محبت میکردند و از او دلجویی میکردند و آن شخص تحت تأثیر این همه بزرگواری اهلی شده و شیفته‌ی ایشان میگردید یعنی باید با هر توهین و تمسخر کننده‌ای اینطور برخورد کرد؟ آیا آنها از حق خود برای هدایت دیگران میگذشتند یا از حق دیگری هم میگذشتند؟ آیا حکومت اسلامی تشکیل داده بودند و کسی به ناحق ادعایی میکرد و آبرویی ریخته میشد یا بی‌حرمتی‌ای میشد و ایشان بدون اجازه از صاحب حق از طرف خودشان گذشت میکردند؟ آیا ایشان با هر کسی چنان بودند یا تنها با کسانی که به علم امامت میدانستند که اگر با او با ملایمت رفتار شود ایمان می‌آورد و به حقانیت خدا و پیغمبر و کتابش اقرار میکند و مخافت او نه از سر دشمنی که از سر جهالت است؟
حرف و حدیث و استدلال در ردّ بر «آزادی بیان» به عنوان حقی از حقوق ابتدایی بشر بسیار است، در اینجا فقط کلامی برای خاتمه‌ی گفتار بیان شود و آن این است که آیا اگر کسی سؤالی دارد یا شکی دارد چون آزادی بیان باطل است پس نباید بپرسد؟ چرا باید بپرسد و از نپرسیدن هم خیلی نهی شده است، باید بحث هم بکند، اما اگر دین را قبول کرده و شبهه‌ای دارد که میداند شبهه است و باید رفع شود و فقط نمیداند کجا را دارد اشتباه میکند باید آنرا مخفیانه و از اهلش بپرسد که دیگرانی که قدرت تحلیل بالای دینی ندارند از آن به انحراف نیفتند و دشمنان هم از آن پیراهن عثمان برای مبارزه با حق نتراشند. اگر هم پرسید و اشکالش رفع نشد آنوقت میتواند از خداوند بخواهد که در وقتی که صلاح میداند موضوع برایش مشخص شود و در هر صورت وقتی حق را شناخت و به حقانیتش اعتراف کرد دیگر نباید با هر ظاهراً تناقضی در شک و تردید در باره‌ی کل دین فرو رود و مدام بر طبل طغیان بکوبد. اگر هم دین را قبول ندارد که دیگر جای بحثی نیست. فعلاً اجالتاً شاید بهترین کار این باشد که دین را و حدود آنرا بشناسیم حق را که بشناسیم دیگر میدانیم باید به چه چیزهایی اعتقاد داشته باشیم چه آنها را فهمیده باشیم و چه نفهمیده باشیم، بعد دیگر به قول حضرت علی (علیه السلام) اگر نتوانیم تعصب نداشته باشیم هم لااقل بر روی حق تعصب داریم و نه باطل. اجالتاً به نظر میرسد که آیه‌ای که در ابتدای سخت بیان شد در نفی تعصب باشد و نه در اجازه‌ی آزادی بیان.