مشغولیت‌های ذهنی‌ یه بنده‌ی خدا

می‌نویسد تا نقد شود و شاید هم گاهی بذری بپاشد برای تفکری بیشتر ...

به نام خداوند؛ شروع
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

بحث را با این فرض ابتدایی شروع میکنم که "من وجود دارم". البته این فرض خودش جای بحث دارد که درست هست یا نه، که اگر نباشد خشت اول را گر نهد معمار کج، تا ثریا میرود دیوار کج. از طرفی برخی فلاسفۀ اسلامی معتقدند که جز خدا وجودی حقیقی وجود ندارد و تنها موجودی که وجود مستقل و سرخودی دارد ذات (و نه صفات) خداست و نسبت بقیۀ موجودات به او مانند نسبت تصاویر مجازی آن موجود حقیقی در یک آینه است، تصاویر مجازی در آینه هیچ کدام واثعاً و حقیقتاً وجود ندارند و تنها مجازاً وجود پیدا کرده اند و این وجود هم مستقیماً وابستۀ به وجود شیء جلوی آینه است که اگر آن نباشد تصویری هم از آن در آینه نخواهد بود! خداوند حقیقتی است (حق بودن خداوند یعنی متحقق بودن او، یعنی وجود داشتن مطلق و بدون وابستگی که حق هم در مقابل باطل است، چیزی که بهره ای از حقیقت ندارد، نه بی واسطه و مستقل وجود دارد و نه با واسطه ی خلقت جایی در عالم تحقق برای خود دارد، مانند خدایان دروغین و ...) که از طریق مکانیزمی به نام خلقت --که کار آینه را میکند-- تصاویری مجازی و وجودهایی وابسته ایجاد میکند، وجودهایی که در واقع وجود ندارند ولی قایل توصیف هستند و در نتیجه سئوال "ما هی؟ (آن چیست؟)" برایشان جواب دارد، یعنی از خود وجود ندارند ولی "ماهیت" دارند! البته هر کدام از مخلوقین وابسته به خلقتی که در خلق آنها به کار رفته است (آینه ای که آن تصاویر را ایجاد کرده است) از حقیقت بهره خواهند برد و در نتیجه این تصاویر همگی یک نوع و با یک ماهیت نخواهند بود! بگذریم، به هر حال افرادی که این دیدگاه را دارند به صختی میتوانند بپذیرند که بشود بحث را از اینجا شروع کرد که "من وجود دارم"، بی آنکه قبل از آن دربارۀ وجود خداوند حرفی زده شده باشد. علت انتخاب این فرض برای بحثهایی که در ادامه میآید به علت قبول نداشتن نظرات بالا نیست، بلکه به این خاطر است که بدیهی ترین شناخت انسان از وجود خودش است، گرچه بعداً با تفکر و تعقل متوجه شود که اصلاً خودش اصالتی ندارد و حتی تحققش یک تحقق وابسته به حقیقتی اصلی است و نه تحققی ذاتی. اگر بخواهیم بحث ما یک بحث علمی و استدلالی باشد باید فرضهای اولیه امان ابتدایی ترین و بدیهی ترین فرضهای ممکن باشند و اگرچه کسی ممکن است به علت قابل درک نبودن ذات خداوند در وجود او شک کند ولی در وجود خود هرگز شک نخواهد کرد، و اگر هم مانند برخی شکاکین از فلاسفه حتی در وجود خودش هم --ولو به صورت حقیقتی غیرذاتی-- شک کرد دیگر دربارۀ هیچ چیز دیگری نخواهد توانست که شک نکند. بنابراین به نظر میرسد برای شروع از صفر پذیرفتن وجود داشتن "من" صحیح ترین انتخاب باشد. اما وقتی گفته میشود "من وجود دارم" این "من" چه چیزی است؟ این سئوال خودش در جای خودش بسیار اهمیت دارد، چون ما تا فرضهایمان را درست نشناسیم نمیتوانیم با استدلال و بحث علمی به نتیجۀ درستی برسیم. با این حال دانستن معنی و حدود همین فرض اولیه هم چندان بدیهی نیست، فقط کافی است توجه کنیم که اسم و فامیل، نام پدر، شمارۀ شناسنامه، سال تولد، قد، وزن، ویژگیهای جسمی و اخلاقی و ... همگی صفاتی برای "من" هستند که کمک میکنند این "من" از "من"های دیگر قابل تفکیک و شناسایی باشند، اما اینها هیچ کدام تعریف جامع و مانع از "من" را به ما نمیدهند، مثلاً کسی که فکر کند او همان کسی است که اسم و فامیلش فلان است و قیافه اش چنان است و چیزهای دیگری در همین حد معرفتی، وقتی چنین کسی از این دنیا برود و از بدنش جدا شود چه بسا حتی تمام ویژگیهایی که تا کنون داشته است را هم از دست بدهد، که در این صورت باید اینطور به نظرش برسد که نابود شده است، در حالیکه به اعتقاد ما او صرفاً یک پوست اندازی کرده است و برخی ویژگیهایش با ویژگیهای دیگری جایگزین شده است. در اینجا باید متذکر شد که آنچه برای ما نقطۀ شروع بحث تعیین شده است نه ذات و حقیقت "من" که در واقع شهود اولیۀ هر انسانی نسبت به کلمۀ "من" میباشد، با تمام حواس و درکی که پذیرش این لغت "من" به او میدهد تا تصوری از یک دنیای ظاهراً حقیقی را داشته باشد. و پذیرش وجود این "من" در واقع همراه میشود با پذیرش این جهان با تمام تصوراتی که ابتدائاً و شهوداً میتوان از آن داشت، تصوراتی که احتمالاً در بین تمامی یا اکثر مردم کرۀ زمین مشترکاتی هم دارد. با این فرض اولیه  اکنون ما میتوانیم به بحث در مورد چند و چون دنیایی بپردازیم که ابتدا به ساکن وجودش را پذیرفته ایم و ماهیتش را به اندازۀ درک شهودیمان از آن معلوم فرض نموده ایم. پس در واقع نقطه ی شروع بحث ما میشود این عبارت که "من --با تمام درک و شهودم از دنیا-- وجود دارم" و این درک و شهود (که در سن بزرگتر از نوزادی و مدتها بعد از لحظۀ تولدم به آن رسیده ام و اکنون میخواهم به آن یک نظم منطقی داده و آنرا از حالت یک درک شهودی به عقیده ای صحیح و منطقی تبدیل و اصلاحش کنم) هم به همراه "من" وجود دارد ولو اینکه وجود آن به وجود یا وجودهای دیگری هم وابسته باشد و حتی بخشی از آن حقیقی و بخضی از آن برداشتهایی باطل باشد. به عبارت دیگر نقطۀ شروع بحث ما جایی در یک عالم فکری و انتزاعی نیست بلکه جایی در زندگی معمول ماست به طوریکه تجربه های درونی و بیرونی ما همگی در آن لحاظ شده و به تدریج از وجود داشتن آنها بهره گرفته خواهد شد. این نقطۀ شروع البته بیشتر برای انجام بحث اولیه ای است که در ادامه میآید و آن بحث در بارۀ وجود یا عدم وجود خداوند است و بعد از آن دیگر وارد فضایی غیر از فضای شهودی اطراف خود خواهیم شد، لیکن این بار دیگر این کار از ابتدا انتزاعی نبوده است.

 

In the Name of God; let's begin

In the name of Allah, God of Judaism, Christians, Muslims and all of those who do not believe in God

Hopefully, the only preliminary assumption (or at least one of the only preliminary assumptions) I use for my discussions is that “I exist”. Accepting this assumption I can continue discussing about God and the whole universe, or universes! Actually one might refuse to accept this preliminary assumption by asking from himself a question like this one: “What am I?”. Some Islamic philosophers believe in that nothing really exist but the only God. The universe God has created actually do not exist and no one can talk about their existence what they are, but they can only ask about “how they are”. A proper example can clarify the situation better. Consider a mirror and something in its front. Even if that thing exist but its image in the mirror surely doesn't exist, but we can see it, we can analyze it, measure it and etc., that is we can only say how it is, but no one can say what it is as it really doesn't exist! The image in the mirror is an imagination! Some Islamic philosophers believe so about the universe God has created: he exists on his own, but all the universe he has created exist on his existence, like the existence of the image in mirror which exist on the existence of something in front of the mirror, but no real existence should rely on other existences and so the universe could not really exist. The creativity of God would then be something about what or how is that mirror which can produce imaginary existences! Well, I'm not going to stick to this problem and simply assume that I exist in the framework of the universe God has created, regardless of the reality of this existence! However, I have not discussed about the existence of God himself yet, so I have started from the most trivial assumption that I exist, even if some later I understand that this existence is somewhat imaginary! By the way, if I exist, then there is a reality that I can discuss about.


What is me that I know it exists?

This is such a difficult topic to discuss that imam Ali (pbuh) has stated one who understood himself certainly has understood his God. However, philosophers say something about this that I have accepted as it seems quite rational. It's an imaginary story about a man who has lost all his memory, so that he doesn't remember anything of his past, what's his name, where he is from, and etc. and now he is trying hard to know who he is. He goes to a village and ask them about who he is. They don't know what to answer, but he is very curious and nervous, so after a while they fold a red rope around his neck and say you are the one who has a red rope folded around his neck. The man smiles as now he knows who he is. He keeps living happily since then until a friend of him opens the rope when he was asleep. The man wakes up and wonders who he is. He becomes nervous again as he is not someone that he knows! Although this story looks like a joke but unfortunately is a real and very common story, just somewhat caricatured. If someone ask me who are you? I will simply say a name, a family name, the name of my father, an identification number, my birth place, the college I have studied in, a biography and resume and things like that, a recent photo and a photo from my childhood then introduce me better. This is what most of us know as “myself”, and certainly it is just a red rope around our neck. One day we would die and lose all we have had as “myself”, find ourselves very different from what we thought we are. OK, but if we are not these what then we are? A body and a soul, but what is “soul”, and what and how is its connection with my body. We know our bodies change a lot during our many years of life in this material world. We were born with a very small body (as to be able to be placed inside the mother's body), actually evolved from a very few cells to a small baby, then grew up to an adult, and last seared to an elderliness. Also we know that every some years all the cells of our bodies are substituted by new ones, created from the foods we eat, waters we drink, and air we breath. But what about our souls? Well, it is stated in Quran that

وَ یسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا (إسراء، 85)

[They ask thee concerning the Spirit (of inspiration). Say: "The Spirit (cometh) by command of my Lord: of knowledge it is only a little that is communicated to you, (O men!)"]

So we cannot understand “soul” very deeply, just to some extent maybe. Anyway, this is not the context of this topic to discuss about soul what it is, but by this discussion it was only meant to say that I assume my existence and what I am not directly, but in communication with other existences. And this is about these existences we will discuss more extensively. If the line I have drawn as the guidance for the rest of these discussions is not clear or rigorous, and accepting my existence never guarantees the existence of anything but myself, then just let me change the only presumption that I assumed to a set of presumptions that not only I but also the rest of the world, as I feel it and understand it and communicate with, exists, and now I just want to know it better.