مشغولیت‌های ذهنی‌ یه بنده‌ی خدا

می‌نویسد تا نقد شود و شاید هم گاهی بذری بپاشد برای تفکری بیشتر ...

کوه غیرت و آن همه بلای جانکاه؟ چطور در ذهنم بگنجد؟
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
 چند وقت پیش با خانمم با قطار رفتیم مشهد برای زیارت. دو نفر بودیم اما کوپه‌ها ۴ نفره بودند. خدا خدا می‌کردم که همراهانمان یک زوج مذهبی باشند که رعایت کنند و حدود خانمم حفظ و مراعات شود. کلی با خانمم فکر کرده بودیم که خوب اگر دو نفر آقا باشیم و دو نفر خانم چطور باید شب را خوابید که کمترین مشکل را ایجاد کند، آخر سر رسیدیم به اینکه آقایان پایین بخوابند و خانمها بالا سر شوهرانشان، ولی اگر هم‌کوپه‌ای‌هایمان نظر دیگری داشتند چطور باید از ایشان میخواستیم که اینطور عمل کنند؟ اینها نگرانم می‌کرد ولی چون پول بلیط هواپیما را نداشتیم و اتوبوس هم سخت بود توکل کردیم به خدا که ان شاء الله مشکلی پیش نیاید. به خود امام رضا (علیه السلام) هم متوسل شدم که رفت و برگشت سفرمان به خیر بگذرد و از نظر ناموسی در مضیقه نیفتیم. در مسیر رفت دو مرد که یکی جای پدر و دیگری جای برادر بزرگترم -البته خیلی بزرگترم- بودند هم کوپه‌امان شدند و جایمان را هم رئیس قطار تغییر نداد، البته هر دوی این بزرگواران که یکی از ایشان سید رضوی هم بود به اسلام معتقد بودند و تا حد ممکن رعایت می‌کردند، تا میخواستیم برای خواب تخت خوابها را آماده کنیم یا هر کار دیگری داشتیم از کوپه بیرون میرفتند که جلوی آنها معذب نباشیم، آخرش هم صبح قبل از خداحافظی از اینکه شاید به ما سخت گذشته باشد معذرت خواهی کردند و التماس دعایی گفتند و رفتند. در طول راه تهران تا مشهد که با ایشان هم کوپه بودیم از اوایل سفر تا نیمه‌های شب سر مطلبی که از تلویزون درون کوپه پخش شده بود و پیرامون حجاب و امر به معروف و نهی از منکر و ... با این آقایان محترم کلی بحث مذهبی کردیم و یک کمی خیالم راحت بود که هر دوی ایشان زن و بچه دارند و مذهبی و ساده هم هستند. با این وجو ته دلم آرام نمی‌گرفت و همه‌اش حرکاتشان را زیر نظر داشتم که نگاه چپ به خانمم نکنند، حرفی که باید به من بگویند را به خانمم نگویند و ... . خوب یادم نمی‌اید ولی لااقل اون اوایل سوار شدن قطار گاهی با اخم نگاهشان میکردم تا زیاد هم احساس نزدیکی نکنند و خودمانی نشوند. هر طور که بود تا صبح مدام از خواب می‌پریدم و اوضاع را وارسی میکردم و خلاصه آرام و قرار نداشتم. مدام پیش خودم به خدا شکایت میکردم که من برای حفظ دین و شأنمان از تو کمک خواستم و تو اجابت نکردی، مدام شکایت میکردم که مگر چه گناهی کردم که اینطور مرا برای حفظ خودمان در این سختی قرار دادی، گاهی که آنقدر غرغر میکردم و خودخوری میکردم و از نگرانی که نکند چیزی شود طاقتم طاق میشد مرگ خودم را میخواستم، بس که نگران بودم، مدام خودخوری میکردم که چرا بین این همه کوپه ظاهراًفقط ما این مشکل را داریم، در عین حالی که ناراحت هم بودم که شاید شرایط سخت و جو سنگینی را هم به همراهانم تحمیل میکنم و مدام با برخوردی طلبکارانه با ایشان روبرو میشوم. نمیدانم کِی بود که ناگهان فرازهایی از عاشورا برایم مرور شد، در همان قطار بود؟ در مدت اقامتمان در مشهد بود؟ یا در شروع حرکت برگشتمان به تهران باز با قطار؟ واقعه‌ی غیرت سید الشهدا که تا زنده بودند کسی جرأت نداشت به سمت خیمه‌هایشان برود و وقتی بر زمین افتاده بودند و دیدند که عده‌ای در حال رفتن به سوی خیمه‌ها هستند با کلی زحمت روی زانو نشستند و خطابشان کردند که شرم کنند و لااقل تا ایشان زنده هستند به آنجا نروند. کلی خجالت کشیدم از این همه بی‌صبری خودم، بعد نگاه کردم که تازه شکر خدا کسانی همراهمان بودند که داشتند رعایتمان میکردند، که مذهبی بودند. تازه اونجا بود که قسمتی از عظمت دردی را که سالار شهدا (علیه السلام) می‌کشیدند به اندازه‌ی سر ناخنی فهمیدم. نه من غیرتم به پای آن کوههای غیرت میرسید، نه بلایی که به من تنها اشاره کرده بود به پای بلایی که بر ایشان رسیده بود میرسید، و با این حال باز آوازم به شکایت بلند بود. از غیرت این خاندان همین بس که زمانی که حضرت زینب (سلام الله علیها) میخواستند در مدینه به زیارت پیامبر (صل الله علیه و آله) بروند حضرت علی (علیه السلام) زیارت به شب تاریک موکول میکردند و تازه در همان زمان هم خودشان جلوی حضرت زینب حرکت میکردند و اگر درست در ذهنم مانده باشد امام حسن و حسین (علیهما السلام) و حضرت ابوالفضل (علیه السلام) در سه جانب دیگر حضرت زینب (سلام الله علیها) ایشان را همراهی میکردند که نکند نگاه نامحرمی بر ایشان بیفتد. کوه‌های غیرتی این چنین چطور می‌توانستند چنان بلایی را تحمل کنند؟ راست است که صبر به منزله‌ی سر ایمان است، و ایمان حسین (علیه السلام) کجا و ایمان من کجا؟
در مسیر برگشت با قطار هم که سختی رفتمان به مشهد هنوز زیر زبانم بود باز از خدا خواستم که شخص ناجوری همراهمان د کوپه نباشد، این بار یک پسر هم سن و سال خودم که متأهل هم بود ولی تنها در کوپه‌ی ما حضور داشت همراهمان شد که او هم همانقدر مراعات میکرد، با وجود این باز هم بر من سخت گذشت، حادثه‌ی عاشورا را به خاطر می‌اوردم و چون پسر روبروی من هم تا حدودی مذهبی بود دوست نداشتم باز مدام با اوقات تلخی بین ما زمان بگذرد، اگرچه باز دست خودم نبود و مواظبش بودم و گاه‌گاه موضع جدی خودم را با پاسخهای کوتاه و نگاه‌های مچ‌گیرانه نشان میدادم، اگرچه بنده‌ی خدا تا خانمم در کوپه بود نه حرف زیادی میزد و نه نگاهی میکرد که بخواهم مچش را بگیرم، این ضعف ایمان من بود که اینقدر دغدغه داشتم و البته لطف خدا بود که ابتلاء من اینقدر ساده بود. البته این را هم باید بگویم که شب در مسیر برگشت مشهد به تهران را راحت‌تر خوابیدم.
نمیدونم کسی که این مطلب را بخواند درکی از آن خواهد داشت یا نه. راستش کسی را دیدم که نمیخواست زنش محجبه باشه، شاید خجالت میکشید و مثلاً میترسید که انگ تحجر به او بزنند یا اصلاً قبح بی‌حجابی و بدحجابی در ذهن او ریخته بود؟ می‌خواست زنش جلوی همه بدون حجاب باشد، میخواست بگذارد همه بتوانند زنش را بدون روسری و ... ببینند، اگر کسی از زیبایی زنش تعریف کند کلاهش را بالا بیاندازد و فخر بفروشد، چیزی که فقط برای خودش مجاز بود را میخواست همه از زنش بهره ببرند! پناه بر خدا. اگر بهشان بگوییم که خانمتان را به حجاب مناسبی بپوشانید گاه جواب میدهند که مگر دیگران نگاهش کنند تمام می‌شوند که بپوشانیمشان؟ باید از ایشان پرسید که آیا غیرتشان اجازه میدهد که همسرشان جلوی مردان غریبه عریان هم باشند اگر با صرف نگاه کردن هر چند با نگاه کثیف تمام نمی‌شوند؟ اگر این را اجازه نمیدهند -که شکر خدا هنوز هم از نظر فرهنگ عمومی اینقدر به ذلت کشیده نشده‌ایم که جوابشان مثبت باشد- آنگاه آیا ایشان نمیدانند که نیمی از جمال زن در موی اوست؟ در چهره‌ی آرایش کرده‌ی اوست؟ در مورد فلسفه‌ی حجاب اگر عمری باشد و خداوند بخواهد بعداً نتیجه‌ای را که از مجموع فکرهای خودم و دیگران به آن رسیده‌ام بیان میکنم و الآن مراد از بیان این حرفها چیز دیگری بود. نمیدانم که شما چقدر غیرت دارید ولی همین یک بُعد عاشورا از فرط عظمتش من را به زمین زد و در آن حیران ماندم ... شاید همین یک مسأله کافی باشد تا صاحبان غیرتی مانند اهل بیت (علیهم السلام) سالها و بلکه قرنها بر این دردانه‌ی آفرینش بگریند و سوگوار باشند و اگر اشک چشمشان تمام شد نیز خون بگریند ...