مشغولیت‌های ذهنی‌ یه بنده‌ی خدا

می‌نویسد تا نقد شود و شاید هم گاهی بذری بپاشد برای تفکری بیشتر ...

ابعاد متفاوت عاشورا - بعد حماسی بودن عاشورا
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

نگاه دوم از نگاههای مثبت به حادثه‌ی عاشورا نگاه حماسی است، نگاه غیرتمندانه، حَمْسْ و حماسه در لغت به معنای شجاعت، فتوت و جوانمردی، صلابت و شدت، حمیّت و غیرت، و عزت نفس است. در این دیدگاه به عاشورا و اشخاص آن به یک دیدگاه حماسی نگاه می‌شود. برخی داستانها یا شخصیتها غنایی هستن، یعنی بیش از اندازه احساسی هستند، در این داستانها ادبیات سستی، ادبیات شهوت و میل‌گرایی، ادبیات انفعال تعلیم داده می‌شود، اینکه اگر به من توجه نکنی من می‌میرم برای مثال که بعضاً به ذلت هم شبیه می‌شود. اگر ما از این داستانها و تصویرها بیش از حد به خورد بچه‌هایمان بدهیم شخصیت بچه‌هایمان چگونه بار می‌آید؟ ما زندگی فردای فرزندانمان را چقدر هموار باید ببینیم که بار تعالیم غنایی به بچه‌هایمان را اینقدر زیاد می‌کنیم؟ باید ببنیم توشه‌ی مسیر فردای زندگی بچه‌هایمان چقدر صلابت می‌خواهد، چقدر جدّیت می‌خواهد، چقدر غیرت می‌خواهد، چقدر همت می‌خواهد، چقدر هم حالا احساسات و عواطف می‌خواهد. اسلام بین زن و مرد خیلی تفاوت‌ها قائل شده است و این تفاوتها تفاوتهای موضوعی است، حالا بعضی وقتها ما بعضی چیزها را که با آگاهی‌ها و سطح علمی امروزمان جور در نمی‌آید انکار می‌کنیم، به راحتی هم انکارش می‌کنیم، اما اگر توجه کنیم که گوینده که بوده، کِی گفته، در چه تاریخی چه جملاتی گفته که امروز بعد از گذشت سالهای سال برخی از این جملات دارد معنایشان روشن می‌شود، آنوقت دیگر با جرأت نمی‌شود انکارشان بکنیم. نمی‌گوییم هر روایاتی که از دین شنیده شد و خوانده شد اگر با گزاره‌های علمی امروز هماهنگ نبود ما باید علم را کنار بزنیم، تعارض بین علم و دین بحثی دارد، یک کلید حل دارد، اول تعارض‌ها را باید تقسیم کرد، کجا میشه تعارض را رفعش کرد، کجا تعارض مستقر و قطعی می‌شود، کجا علم قطعی با گزاره‌ی دینی قطعی به تعارض می‌رسند، ما اهل جُمود نیستیم، فرهنگ دین ما فرهنگ تحقیق است، چیزی که با عقل جور در نیاید را اصلاً نمی‌پذیریم و نباید هم بپذیریم، از این نظر ما با سلفی‌ها و ظاهرگراها تفاوت بزرگ داریم. اینکه امام صادق (علیه السلام) فرمودند کمر من را دو نفر شکستند، این کمر من به معنای کمر واقعی و شخصی نیست، به معنای فردیت امام هم نیست، امام از فردیتش صحبت نمی‌کند، امام پیکره‌اش دین است، یعنی دین ما را دو نفر بر زمین می‌زنند یکی دانشمند بی‌پروا و بی‌دین و بی‌قید و لاابالی، و دیگری نادان ظاهرگرا و ریاکار و متظاهر. نمی‌گوییم هر چیزی در روایات اسرائیلیات هم آمده بود حتماً همه عین حقیقت هستند، اما روایتی داریم در آداب تربیت دختر و پسر که می‌گوید سوره‌ی یوسف (علیه السلام) را به دخترانتان یاد ندهید. شاید یکی از وجوه معنای این گزاره این باشد که آموزش مفاهیم غنایی به دختر بچه‌ها قبل از ازدواجشان درست نیست. ادبیات احساس در دختربچه تأثیر بسیار بالایی دارد و زمینه‌ی آسیب بسیار بالایی را برایش فراهم می‌کند و باید مراقب بود، باید دقیق هم مراقب بود. متن‌های غنایی و حماسی و … نه تنها در محتویٰ که حتیٰ در لحن و نحوه‌ی بیان هم مختلفند. بعضی از متنها و داستانها و شعرها بی‌بار و خنثیٰ هستند، برخی موعظه هستند، مثل اینکه مردی نَبُود فتاده را پای زدن ... گر دست فتاده‌ای بگیری مَردی، برخی مرثیه هستند و برخی حماسی. عنصر حماسه و جوانمردی، غیرت و عزت و صلابت نفس عنصر دوم عاشورا است که اصرار می‌شود به آن توجه شود. این عنصری است که در رفتار سید الشهدا و اصحابشان خصوصاً جلوه‌گر می‌شود. یکی از مسائلی که در عاشورا باید به آن توجه نمود مسأله‌ی ویژگیهای یاران ایشان است. حسینیان چه خصوصیاتی داشتند؟ خدا رحمت کند مرحوم آقای مجتهدی را که یک جمله‌ی مشهوری را برای طلبه‌ها خیلی تکرار می‌کردند، می‌گفتند گمان نکنید یاران امام حسین (علیه السلام) آخوند و طلبه بوده‌اند، یاران امام حسین همگی لوتی بودند، جوانمرد بودند، یک عزت نفسی داشتند، رخت ذلت به تن کُن نبودند، مقدس مآب نبودند. در حرکت سید الشهدا به عاشورا چیزی که موج می‌زند عزت است. یعنی اگر امام حسین (علیه السلام) می‌خواستند یک کم مسامحه بکند، مصلحت‌اندیشی بکند، فکر خودش باشد، مسأله‌ی خودش را حل کند، به فکر زن و بچه به معنای ظاهر باشد، کربلا اصلاً پیش نمی‌آمد، اصلاً عاشورایی درست نمی‌شد، وقتی خطبه می‌خواند برای سپاه دشمن که آگاه باشید همانا این ناپاک پسر ناپاک بین دو چیز مرا مخیر کرده است، یا ذلت یا شمشی، هَیهٰاتْ مِن الذِلَّة، نه خدا و نه رسولش و نه اهل بیتش و نه مؤمنین برای ما ذلت ننوشته‌اند، ما اهل ذلت نیستیم. یکی از ریشه‌های تحریف این است که ما بعضی از رفتارها خودمان را در ترجمه‌ی بعضی از کلمات بزرگان پیاده کنیم، اینکه از قدیم می‌گفتند کار نیکان بر قیاس خود مگیر ... گرچه در نوشتن شیر است شیر، وان‌یکی شیری است اندر بادیه … وین یکی شیری است اندر بادیه، آن یکی شیری است که انسان می‌خورد … این یکی شیری است که انسان می‌خورد،‌ زمین تا آسمان فرق دارد. ما بعضی از رفتارها،‌ بعضی از سکوت‌های دیگران را با نظر خودمان تفسیر می‌کنیم، عاشورا مبتلای به یک جریان تحریف است، خودبینی، ما حس‌هایی که دیگران دارند را نداریم بر اساس خودمان تفسیر می‌کنیم، می‌گوییم سکوت کرد، چرا؟ خجالت کشید! اولین گزاره‌ای که به ذهنمان می‌رسد گزاره‌ی خجالت است، چرا؟ چون خودمان خجالتی هستیم. ما داریم خودمان را معنا می‌کنیم. عاشورا یک دریا است، پیمانه‌ی ما و برداشت ما از آن اینهاست که فهمیده‌ایم،‌خودش بیشتر از این است. لذا برخی شخصیتها یک نکاتی را از عاشورا درمی‌آورند که ما سالهای سال در تاریخ خوانده‌ایم ولی ملتفت نبوده‌ایم. انسان در انکسار و فشار نشان می‌دهد که چقدر اعتقاد دارد به هدفش، مرحوم علامه محمد تقی جعفری ذکر کرده است که اصلاً عاشورا برهانی است بر وجود خدا. جمله خیلی عجیب است، برهان علت و معلول را بگذارید کنار، برهان نظم را بگذارید کنار، برهان سینوی، برهان واجب و ممکن، همه را بگذارید کنار، در طول تاریخ شخصیتهایی بوده‌اند که اینقدر به حُسن مشهور بوده‌اند که انسانهایی جانشان را برای آن‌ها داده‌اند، همه‌ی آن‌ها یک کلمه‌ی مختصر گفتند که ما مخاطب شدیم با یک شعور مرموزی و با درکی فوق درک دیدن و شنیدن و حواس پنج‌گانه، مخاطب شدیم با ملکی به نام جبرائیل، و او از جانب خداوند ما را مأمور کرده که انسان‌ها را دعوت کنیم به سمت خدا. این را آمار می‌گیرند، محاسبه می‌کنند از نظر «تراکم قرائن صدق»، نه منفعت مالی را دنبال می‌کردند، نه دنبال شهرت بودند، هدفشان چه بود؟ تمام اصول سلامت فکری و رفتاری درشان بوده است، اندیشمندترین و باهوش‌ترین و خوش‌اخلاق‌ترین و با موقعیت‌ترین انسانهای زمان خودشان هم بوده‌اند. با این مقدمات حالا ایشان کلمه‌ای را گفتند، بعد بر سر این کلمه جان و مال و زن و بچه همه را دادند. یکی هم نبودند و در تاریخ تکرار شده‌اند. حساب احتمالات اینکه اینها در دعوت خود صادق نبوده باشند به صفر می‌رسد. دروغ امکان ندارد. اشتباه امکان ندارد .علامه جعفری می‌فرماید در خود عاشورا به تنهایی کاری که همه‌ی انبیاء کردند یکجا انجام شد. عاشورا حماسه است. یک ذره ذلت در آن راه ندارد. امضای هیتلر آخر جنگهایش تغییر می‌کند و قوس آن می‌آید پایین، اما در آخرین لحظات امام حسین (علیه السلام) می‌گویند حرف همان است که گفتم. تا آخرین لحظه راه نجات و فرار برایش باز باشد و انتخابش نکند، فریاد بزند که ذلت عار است و موت عزت است در برابر آن، و بعد بلافاصله خطاب به لشگر دشمن کند که اما عار بهتر است از ورود به جهنم، اگر اینجا بگویی اشتباه کردم و برگردی بهتر است از اینکه عذاب خدا را برای خود بخری. نه این تعصب و پافشاری بیجا بر عقاید نیست! ذلت بی‌جهت کشیدن خطاست. حق را باید به پایش ایستاد. جمله‌ی آخری دارد آن شب آخر، وقتی چراغ را خاموش می‌کنند و می‌فرماید از تاریکی شب استفاده کنید و بروید که بیعت را برداشتم. این جمله معنای لطیفی دارد، اینکه می‌گویند راه کربلا به تکلیف طی شدنی نیست، انسان نمی‌تواند با انجام تکلیف خودش را عاشورایی کند، می‌شود با تکلیف نماز بخواند و حج انجام دهد اما با تکلیف عاشورا اقامه نمی‌شود، بیعت برداشته است، اگر با عشق خودت ماندی ماندی مگرنه نمی‌مانی. بعد که امتحان میکند، عده‌ای مانده‌اند، جمله را ببینید که می‌گوید پس به راستی در دنیا باوفاتر و نیکوکارتر از اصحاب خودم سراغ ندارم. امام حسین (علیه السلام) همه‌ی یاران انبیاء، همه‌ی حواریّون عیسیٰ را دیده، اهل تورات و آن هفتاد نفر برگزیده‌ی موسیٰ که در همان امتحان اول کم آوردند را دیده، در امت پیامبر خاتم ببینید بجز آن‌هایی که در جنگهای پیامبر به شهادت رسیدند بقیه چطور در ابتلائات به زمین خوردند، بزرگانشان را ببینید که زندگیشان بعد از بیست سال چه تغییراتی می‌کند، امام میگوید تمام را دیده‌ام ولی باوفاتر و نیکوکارتر از شما را سراغ ندارم. اینکه در زیارت عاشورا در سجده‌ی آخر از خدا شفاعت حسین (علیه السلام) را می‌خواهیم این جدای از شفاعت عام اهل بیت (علیهم السلام) است،‌ این یعنی میخواهیم که ما هم حسینی باشیم، در زمره‌ی این بهترین اصحاب باشیم. خدا نکند که ما جهل خودمان را علم تصور کنیم، چیزی به مذاق ما خوش نیاید بگوییم غلط است، عالمی که می‌گفت هر بار که این گفته‌ی امام در مورد یارانش را میخواند برایش بی‌معنی بود، پیش خود می‌گفت آدم سید الشهدا را در آن وضعیت ببیند خوب مگر می‌شود که رهایش کند و تنهایش بگذارد، تا اینکه خواب دید و خواب گاهی امتحان‌های عجیبی است، در خواب دید که در عاشورا جلوی حضرت ایستاده و سپر ایشان شده تا ایشان نماز ظهر عاشورا را اقامه کنند، خوشحال شد و خدا را شکر کرد که چنینن وضعیتی را روزیش کرده است، الحمد لله الذی رزقنا کذا و کذا … -اما حسین را خواستن در خیال و گمان حرفی است و حسین را خواستن در عمل یعنی کرب و بلا را خواستن و این حرف دیگری است- میگوید ایستادم جلوی حضرت و یک وقت دیدم که از سپاه دشمن تیری آمد و دیدم که تیر واقعاً دارد می‌آید و اگر بایستم به من خواهد خورد، آحرین لحظه که دیدم دارد به من میخورد یک لحظه جاخالی دادم، برگشتم دیدم تیر به سید الشهدا خورده است، گفتم أستغفر الله ربی و أتوب الیه، اما آیا این استغفار حقیقی است یا تنها لقلقه‌ی زبان است؟ قبح گناه را اصلاً متوجه نیست که استغفارش حقیقی باشد،‌ با خودش گفت که این چه کاری بود که من کردم، گفت ایستادم و تیر دوم آمد و باز همان شد و کذا و کذا … آخر سر حضرت یک لبخندی به من زد و فرمود به راستی که من باوفاتر و نیکوکارتر از اصحاب خود را سراغ ندارم! گفت امام این را گفتند و من از خواب پریدم. یاران امام نه متعبد بودند، نه زاهد بودند، البته اهل عبادت و زهد بودند اما جلوه‌ی اصلی آن‌ها به قول برخی بزرگان آن غیرت و عزت و آقایی‌اشان است، مصلحت اندیشی نیست، محاسبه و چرتکه انداختن نیست، با فطرت یک لطافتی را درک کردن است و بر همان لطیف باقی ماند. این است که می‌گویند یاران امام همگی لوتی بودند. اینکه از اعمال دهه‌ی محرم است که بگوییم «یا لیتنا کنا معک» فقط یک لفظ نیست، گفتن لفظ به تنهایی آن ارزش والا و نهایی را ندارد، اگر اعتقاد شد و به عمل درآمد ارزشمند می‌شود، اگر شعار تبدیل به شعور شود ارزش دارد، «صدق» ملازم «ایمان» است و باید در عملِ به شعارها صادق بود، اینکه خداوند می‌فرماید «کونوا مع الصادقین» منظور این است که اگر کسی توانست به درجات بالای ایمان برسد راستگو است و شما هم اینطور باشید. اینکه در سوره‌ی حمد می‌خوانیم «ایاک نعبد و ایاک نستعین» اگر به راستی جز از خدا مدد نخواهیم راست‌گو هستیم، مثل قهرمان توحید حضرت ابراهیم (علیه السلام) که در آتش فرشتگان به کمکش آمدند و نپذیرفت و میدانست که همه چیز به دست خداست و حتیٰ به زبان نیاورد چون خداوند را آگاه به ظاهر و باطن خود میدانست، ما که اگر در یک اداره کارمان گیر کند و یک آشنا ببینیم با حالت خضوع و انکسار سلام گرمی به او میکنیم و با آن حال مثلاً میگوییم که در سفر اخیر دعاگویش بوده‌ایم، حال آنکه شاید بیرون آن اداره هم اگر می‌دیدیمش حتیٰ نگاهش هم نمی‌کردیم. لذا کربلا یک حماسه است. از مدینه دو یا سه هزار نفر با امام حسین (علیه السلام) راه می‌افتند اما در کربلا ۷۲ نفر باقی می‌مانند، چون باقی اهل حماسه نیستند. منطق شهید منطق خرج کردن با ارزش‌ترین دارایی این دنیای انسان که حیات دنیوی اوست می‌باشد، چون هیچ‌چیز برای هیچ‌کس با ارزش‌تر از خودش نیست، مال چون منسوب به من است عزیز است، فرزند چون فرزند من است عزیز است، منطق شهید منطق ایثار از این خود است، این خیلی بالاتر از ایثار مال و حتی فرزند است، اینکه خداوند می‌فرماید «لَنْ تَنالُوا البِر حَتیٰ تُنْفِقُوا مِمّٰا تُحِبُّون»، یعنی ابرار در نهایت درجه‌اشان شهدا هستند که عزیزترین چیزشان را در راه خدا داده‌اند، شهید خودش را خرج می‌کند و به همه چیز هم می‌رسد. قائلین به حماسی بودن عاشورا معتقدند که تمام عاشورا حماسه است و ما هم این جمله را قبول داریم، اما تماماً حماسه بودن به معنی دیگر مرثیه نبودن و ... نیست. این‌ها اضلاع یک شیء هستند. اگرچه عاشورا ذره‌ ذره‌اش حماسه است، ذره ذره‌اش مرثیه هم هست. بعد حماسه را که از عاشورا حذف کنیم اصلاً عاشورا به وجود نمی‌آمد!

 

روایتی آزاد از سخنرانی‌هایی از حجت الإسلام و المسلمین سید حسن علوی