مشغولیت‌های ذهنی‌ یه بنده‌ی خدا

می‌نویسد تا نقد شود و شاید هم گاهی بذری بپاشد برای تفکری بیشتر ...

معجزه و باور کردن یا نکردن آن ...
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

فَإِنْ کَذَّبُوکَ فَقَدْ کُذِّبَ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ جَاءُوا بِالْبَینَاتِ وَالزُّبُرِ وَالْکِتَابِ الْمُنِیرِ (آل عمران، ۱۸۴)

پس اگر (این بهانه‌جویان) تو را تکذیب کنند (چیز تازه‌ای نیست) پس رسولان پیش از تو (نیز) تکذیب شدند (در حالیکه) دلایل آشکار و نوشته‌های متین و محکم و کتاب روشنی‌بخش (به عنوان گواه صدق دعوت خود) آورده بودند.

صاحبان رسالت الهی همواره برای عوامی که بر صدق دعوی ایشان درخواست گواه و نشانه میکردند بینّاتی از جانب خداوند می‌آوردند، به اذن خداوند، اما با وجود آوردن معجزه همواره هر فرستاده‌شده‌ای تعدادی منکر داشته است و تعدادی تصدیق کننده. از پیامبران بسیاری معجزاتی نقل شده که برای امت زمان خود می‌آوردند اما اگرچه گاهی نشانی از آنها باقی می‌ماند (مثل عصای حضرت موسیٰ علیه السلام که همراه تابوت عهد و ... تا چند قرن در میان قوم بنی‌اسرائیل عیان بود) لیکن عموماً خود معجزه دیگر تنها به صورت مکتوب یا دهان به دهان از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌گشت و نسل‌های بعد تنها با اتکا به صداقت گزیده‌ای از علما و پدران خود به پیامبران خدا و مضمون دعوت ایشان ایمان می‌آوردند، اگرچه زمین هم هرگز از ولی خدا خالی نبوده است، چه پیامبری تصدیق کننده باشد و چه وصیّ پیامبر. در این بین شاید قرآن تنها معجزه‌ای باشد که خود معجزه –و نه آثار آن– تمام‌قد برای تمام اعصار بعدی و اهل آنها باقی مانده باشد. گیرم که در این دوران غیبت ظاهری ولی خدا به هیچ کس نتوان اعتماد صد در صد کرد، گیرم که تواریخ پر از انحراف باشد، گیرم که ما کلاً آدمهای شکاکی باشیم و آنقدر در زندگی فریب خورده باشیم (یا در زندگی دیگران دیده باشیم یا از آن شنیده باشیم) که به نزدیکانمان هم نتوانیم در موضوع مهمی مانند دین و دعوت انبیاء با اطمینان صد در صدی تکیه نماییم، این قرآن معجزه‌ی پیامبر خاتم صلّ الله علیه و آله است که اینک در دستان ماست، کتابی که ادعا بر آن است که کلام خالق باشد به مخلوقات مکلفش از جن و انس. هر کسی می‌تواند به آن دست یابد و مطالعه‌اش نماید، خواست ایمان بیاورد و نخواست نیاورد ... اگرچه در قرآن آمده که:

وَلَقَدْ أَنْزَلْنَا إِلَیکَ آیاتٍ بَینَاتٍ وَمَا یکْفُرُ بِهَا إِلَّا الْفَاسِقُونَ (بقره، ۹۹)

ما نشانه‌های روشنی برای تو فرستادیم؛ و جز فاسقان کسی به آنها کفر نمی‌ورزد.

این معجزه هم مانند سایر معجزات همواره هم تعدادی تصدیق کننده داشته است و هم تعدادی انکار کننده. اما چه چیزی باعث می‌شود که عده‌ای به معجزات انبیاء ایمان بیاورند و عده‌ای خیر. شاید در گام نخست یکی از دو دلیل زیر به ذهن برسد:

۱.    منطق انسانها متفاوت است، گاهی یک دلیل و بیّنه برای کسی حجت است ولی همان دلیل برای کس دیگری قانع کننده نیست،

۲.    منطق همه یکسان است ولی از آن به دلایلی درست استفاده نمی‌شود.

در واقع پاسخ درست از نگاه حقیر همین گزینه‌ی دوم است. در واقع نه تنها منطق تمامی انسانها که بلکه منطق تمامی اجزای جهانِ شامل انسان و جنّ یکی است و این پیشتر هم در همین وبلاگ بحث شده است. [به طور خلاصه باید گفت که خداوند چون عادل است هر چیزی را سر جای خودش میگذارد، یعنی اگر چیزی جایی داشته باشد و خداوند او را در جای خود تعبیه نکند العیاذ بالله ظالم خواهد بود و این حتی خالقیت خداوند را هم تحت الشعاع خود قرار میدهد، یعنی خداوند هر ممکنی را وقتی تمام شرایط وجودی‌اش را پیدا کند با همان شرایطی که وجودش با آن صورت ممکن است خلق می‌کند، تغییر و تحول در عالم هم بخاطر تغییر در شرایط وجودی اجزای آن است که در هر لحطه خداوند جهان را در وضعیتی جدید خلق می‌نماید. در واقع اینکه پیامبر خدا صل الله علیه و آله در حدیث شریف غدیر فرموده‌اند که خداوند آفرید بدون آنکه نیازی به فکر کردن داشته باشد به نوعی ضمنی میرساند که جهان به تنها شکل ممکن برای آن خلق شده است، و البته مطابق حدیث امام صادق علیه السلام جهان‌های بیشمار دیگری هم مخلوق همین خداوند هستند که هر کدام به تنها صورت ممکن برای خودشان خلق شده‌اند و چه بسا بسیاری از آنها به لحاظ منطق وجودی به کل هم با جهان ما در تضاد باشند، به گونه‌ای که یک ممکن الوجود در این جهان برای همیشه در جهان دیگر ناممکن‌الوجود بوده و در آن جهان عدم مطلق به حساب آید! (بعضی چیزها هم در تمامی جهان‌ها ناممکن هستند البته! آنچیزی که وجودش با اسماء الهی در تناقض باشد، مثل سنگی که از فرط سنگینی خداوند نتواند حرکتش دهد) اما در مورد جهان خودمان خداوند ابتدا یک منطق وجودی برایش آفرید، و بعد هر موجودی که در این جهان با توجه به منطق حاکم بر آن ممکن‌الوجود بود با جمع شدن تمام شرایطش خلق شد، و در بحثهای نقلی انجام گرفته هم بیان شد که نقطه‌ی آغاز جهان حاضر خلقت انوار ۱۴ معصوم علیهم السلام بوده است که بعد با روند علّی و معلولی در این جهان سایر موجودات نیز خلق شده‌اند، هر موجودی بعد از جمع شدن علت وجودی‌اش و تام شدن نیاز به وجودش در شرایط ایجاد شده در هر لحظه ... . پس بدیهی است که بتوان گفت منطق  و اصول کلی حاکم بر تمامی موجودات این جهان یکسان است. این منطق البته وقتی وارد مصداق می‌شویم شعبه‌شعبه شده و ظواهر متفاوتی پیدا میکند که برای هر دسته‌ی از موجودات به آن فطرت می‌گویند، و فطرت در واقع از ریشه‌ی «فطر» است که مستقیماً خلقت آن گونه‌ی موجودات را مد نظر دارد. این فطرت در هر گونه‌ی خاص موجودات هرگز تغییر و تحولی نخواهد داشت و شامل لوازم موجود بودن هر عضو این گونه است، یعنی همان بدیهیات تعریف وجود برای هر عضو از یک گونه‌ی خاص. در واقع اسم با نماد فرق دارد، اسم دلالت بر تعریف جامع و مانع دارد و نماد تنها یک ناگذاری اعتباری است بدون توجه به ماهیت یا تمام ماهیت چیزی که برایش نماد تعریف می‌شود، از این نظر اسم و نماد تفاوت بسیار عمیقی دارند و «علم اسماء» که در قرآن از آن یادشده است که خداوند به جد بزرگ انسانها آدم علیه السلام آموخت و او با همین علم به مقام استادی فرشتگان رسید نیز همین علم است، علم به ماهیت همه‌چیز و نه فقط علم به نمادهای تعریف شده برای آنها یا اصطلاحاً علم تنها به اسم‌های ظاهری آنها: گربه، سگ، کلاغ، کوه، درخت و ... . در واقع تعریف‌های جامع و مانع هر چیز –که اسم‌ها فشرده‌شده‌ها‌ی آنها هستند– را شاید بشود روی‌هم‌رفته مبیّن همان فطرت آن چیز دانست، مثل «انسان» که از ریشه‌ی «انس» (مثل انس گرفتن) یا «نسی» (مثل نسیانگر و فراموش‌کار) است و «آدم» که از ریشه «ادیم» یا خاک پوسته‌ی زمین است و «بشر» که همریشه با «بشره» است و دلالت بر ظاهر دنیایی انسانی مشتمل بر شکل ظاهری جسم او و ظاهر رفتار انسانی او دارد، اگر اشتباه نکنم. با این تفاصیل مسائل فطری انسانی جزء بدیهیات همه‌ی انسانها هستند. منطق حاکم بر خلقت موجودات این جهان البته شاید به نظر برسد که با منطقی که در بحث‌های روزمره به عنوان روش استنتاج از آن یاد می‌شود متفاوت است، لیکن برای فهم یکسان بودن منطق فطری در همه‌ی انسان‌ها شاید باید توضیحات بیشتری داده شود. منطق را شاید بد نباشد که مانند یک دستگاه مثال بزنیم، ماشینی که از خودش شعوری ندارد و ساختارش منطبق بر ساختار کلی حاکم بر ا ین جهانِ خاص از موجودات است و در واقع جزئی از همان است. حال اگر یک سری داده به عنوان فرض به این ماشین بدهیم، این فرض‌ها درست باشند یا غلط، میتوان از این ماشین خروجی متناظر با آن فرضها را گرفت، که این خروجی‌ها همان‌قدر درست خواهند بود که آن داده‌های ورودی به دستگاه «منطق» درست بوده‌اند. در واقع می‌گوییم داده‌ها به شکلی منطقی پردازش شده‌اند، یا می‌گوییم خروجی‌ها  تنها نتایجی منطقی از آن ورودی‌ها هستند. کار یادگیری و فهم مسائل جدید با همین دستگاه انجام می‌شود، داده‌هایی به عنوان فرض (محفوظات، حفظیّات) به این دستگاه داده می‌شود و با ابزار فکر از این داده‌ها با مقایسه و تعمیم (استقراء) و استنتاج و ... داده‌های دیگری بیرون می‌آید، سپس با معیارهایی چک می‌شود که آیا خروجی‌ها همان‌قدر که ورودی‌ها درست بودند درست هستند یا خیر و اگر بودند نه تنها می‌توان گفت که خروجی‌ها نتایج آن ورودی‌ها هستند که اصلاً شکل دیگری از خود آنها هستند، انگار که تنها زاویه‌ی دید به آنها تغییر داده شده باشد. عقل و شعور اما چیز دیگری است، عقل صحت هم فرض و هم حکم را چک می‌کند و مثلاً هر تناقضی یک گزاره‌ی منطقی را می‌تواند با وجود منطقی به دست آمدنش از اعتبار ساقط کرده و به آن عنوان غیرعقلانی را بدهد، که این معادل حقیقت نداشتن یا باطل بودن آن خواهد بود، چیزی که در جهان ما ناممکن است و عدم (برعکس حقیقت که یعنی محقق و موجود). یک ساختار منطقی در ذهن وقتی ساختاری معتبر است که عقل به آن جواز عقلایی بودن را داده باشد و این ساختار حتماً خودمتناقض نخواهد بود و با بدیهیات جهان موجود –که فطریات هم از اساسی‌ترین ارکان آن هستند– نیز تناقضی نخواهد داشت. با این تفاصیل] این گزاره که «منطق دو نفر متفاوت است و یک گزاره ممکن است برای یکی دلیل باشد و برای دیگری دلیل نباشد» اصولاً مورد پذیرش عقل نیست، چه آنکه عقل به هر گزاره یک بر چسب میدهد، عقلی یا غیرعقلی، درست یا نادرست، «هم‌سازگار با ساختار کلی جهان» یا «غیرهم‌سازگار با آن و در تناقض با کل یا اجزایی از آن». آنچه که سبب شده که اما این گزاره را بسیاری از انسان‌ها بپذیرند تنها ریشه در اشتباهاتی مصطلح و همه‌گیر دارد، در واقع فرضیاتی که وارد دستگاه منطق بسیاری از نوع بشر شده است برای همه‌ی ایشان به طور یکسان با عقل صحه‌گذاری نشده‌اند و چه بسا افراد زیادی که با ساختارهای ذهنی خود زندگی کنند و این ساختارها هم اگرچه منطقی باشند ولی به دلیل اشتباه بودن فرضهای اولیه‌ی آنها گزاره‌های نهایی آنها همگی یا عموماً اشتباه باشند. پس آن بحثی که مورد پذیرش عقل است و گزاره‌های خروجی‌اش به طور پیش‌فرض پذیرفته شده است آن بحث‌هایی هستند که هم بر اساس گزاره‌های درست بنا شده باشند و هم خود فرایند بحث و تفکر فرایندی کاملاً تحت نظارت منطق بوده باشد. در واقع فرق علوم تجربی با ریاضی هم شاید تا حدودی در همین باشد، ریاضی علمی ذهنی است، کاری به جهان خارج ندارد، خودش هر فرضی را که بخواهد به عنوان نقطه‌ی شروع می‌گیرد و میگوید که درست است (تعریف میکند که درست است!)، بعد بر اساس آن فرض یا فرضیات ساختاری منطقی کاملاً هم‌سازگار با آن می‌سازد به طوریکه هرگز هم تناقضی در این ساختار ظهور و بروز نیابد، ممکن است از ابتدا با نقیض آن فرض اولیه هم شروع کنند و جهان کاملاً متفاوتی از ریاضیات به دست آید که باز در خودش به تناقضی نرسد و در نتیجه درست باشد؛ اما در فیزیک و شیمی و ... اگرچه ساختار ذهنی ساخته شده منطقی هم باشد (مثلاً اشتباهات محاسباتی و ... نداشته باشند) اما همیشه این بدگمانی وجود دارد که اگر فرضها‌ی اولیه درست نبوده باشند چه؟ تقریبات و ساده‌سازی‌ها که هر کدام در ضمن حل مصداق یک فرض اضافه را دارند نیز خود از منابع ایجاد خطا در گزاره‌های نهایی خواهند بود. در بحث دین و فلسفه هم بر خلاف ریاضی نیاز هست که نقطه‌ی شروع قابل اتکایی داشته باشیم، جایی که بشود محکم روی آن پای گذاشت، و این چیزی نیست جز بدیهایت فطری یا فرضیات تأیید شده با فطرت. پس هر دو نفری از نوع انسان که بخواهند می‌توانند با هم بحث کنند مشروط بر آنکه از جایی به پایین فرضیات یکدیگر را قبول داشته باشند، اما اگر فرضیات یکدیگر را قبول نداشتند باید که بحث خود را به لایه‌های زیرین‌تر ساختار ذهنی خود بکشانند تا یا یکی از ایشان یا هر دویشان فرضیات خود را اصلاح نموده و از آن به بالا را دوباره بر اساس فرضهای جدید با کمک منطق از نو بسازند. بدیهی است که این کار حتماً عملی است چون تمام انسان‌ها به هر حال یک نقطه‌ی شروع مشترک که همانا فطرت است دارند، چیزی که انسان بودن هر دوی آنها تضمین میکند در هر دو عیناً به طور یکسان وجود داشته باشد و به صورت بدیهی درست تلقی شود، چیزی که هر کسی در درون خود حکم عقلی به درستی آن میدهد، اگرچه شاید برخی به زبان هم انکارش کنند یا حکم عقل خود را وهم و خیال بدانند ...

جالب است که در انتهای سوره‌ی نمل آورده شده است که:

«وَأَنْ أَتْلُوَ الْقُرْآنَ فَمَنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا یهْتَدِی لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَقُلْ إِنَّمَا أَنَا مِنَ الْمُنْذِرِینَ»، ۹۲

و اینکه قرآن را تلاوت کنم هر کس هدایت شود به سود خودش هدایت شده، و هر کس گمراه گردد به او تنها بگو که من فقط از انذارکنندگانم!

«وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ سَیرِیکُمْ آیاتِهِ فَتَعْرِفُونَهَا وَ مَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ»، ۹۳

بگو: حمد و ستایش مخصوص ذات خداست؛ بزودی آیاتش را به شما نشان می‌دهد پس آن را میشناسید؛ و پروردگار تو از آنچه انجام می‌دهید غافل نیست!

که به صراحت بیان شده او نشانه‌های خود را در دعوت پیامبرش (در تلاوت قرآن) نشانمان می‌دهد، به طوریکه همه آنرا در باطن خود خواهند شناخت که از طرف خداست و حقیقت است (پس این پیامبر در پیامش از راستگویان است). این گزاره که اشاره به شناخته شدن توسط همه‌ی مستمعان قرآن دارد بیانگر فطری بودن نشانه‌های خداست که لابلای قرآن قرار داده شده است و اینجاست که قرآن (به عنوان یک مجموعه‌ی منسجم و نه هر آیه‌ی از آن) معجزه و بینه به حساب می‌آید. (البته شاید بشود هر سوره‌ی آنرا هم معجزه دانست از آن جهت که باز روشی بر اثبات اینکه این گفته از طرف خداست و پیامبر خدا در دعوتش از راستگویان است وجود دارد، حتی برخی آیات قرآن هم به تنهایی از نظر بینه بودن بر صدق دعوت پیامبر کافی هستند و شاید به همین دلیل هم آنرا آیه می‌نامند، اما صورت کامل این بینه وقتی است که کل قرآن را یکجا بینه بدانیم، لااقل مجموعه‌ی محکمات از آنرا و سپس متشابهات آنرا به کمک تأویل الراسخون فی العلم که در خود قرآن به ایشان رجوع داده شده است و مصادیق خاصش را هم خود پیامبر رحمت صل الله علیه و آله تعیین کرده‌اند).

البته شاید قرآن از این نظر در میان معجزات انبیای سلف بیشتر یک استثناء به حساب آید چه آنکه باقی معجزات مثل مار شدن عصا و ... از جنس دلیل و بینه که مستقیماً به سر فطرت انسان‌ها رفته و آن را تحریک نماید نبوده‌اند، لااقل در ظاهر امر، در این صورت یک توضیح مختصر هم در مورد معجزات دیگر باید داد. در واقع صرف اینکه یکی بگوید به دنبال دلیل هستم لزوماً دلیل بر این نیست که واقعاً به دنبال دلیل باشد، خیلیها از پیامبرشان معجزه خواستند ولی وقتی آن را می‌دیدند که رخ داده است با وجود تعجبی که از آن میکردند بعد از بیرون آمدن از حالت ترس و حیرانی که ایشان را گرفته بود باز انکارش میکردند. علتش می‌تواند این باشد که آنها با خودشان رو راست نبوده‌اند، یعنی قبل از درخواست معجزه سنگهایشان را با خودشان وانکنده بودند، چیز غیرممکن از پیامبرشان میخواستند و از اول مطمئن بودند که «این چیز غیرممکن است» و در نتیجه غیرممکن اگر ممکن شد و رخ داد یا سحر و جادو و فریب بوده است و یا اصلاً بدون درخواست آنها از پیامبر هم ممکن بوده است و آنها نمیدانستند. خلاصه آنها به طور پیش فرض در ذهن خود داشته‌اند که آنچه انجام خواهد شد عجیب باشد یا نباشد معجزه نبوده پس شخص مورد نظر هم پیامبر نیست! گاهی حتی خدا وقتی میدانسته است که آنها معجزه را برای جواب دادن به مجهول خود نمی‌خواهند درخواست آنها برای معجزه را هم رد میکرده است، گاهی هم آنها چیزی را می‌خواستند و خداوند قابلیت به خود آوردن حق‌جویان از جماعت ایشان را در معجزه‌ای دیگر می‌دانسته است و خلاصه با نیاوردن معجزه‌ی درخواستی آنها ایشان هم این نیاوردن معجزه را بهانه‌ی انکار بیشتر خود قرار میدادند، پیامبرشان هم فقط میگفت که معجزه از طرف خداست و به دست من نیست (که اگر بود معجزه‌ی او بوده است و نه معجزه‌ی خدا، یعنی نسبت پیامبر به خودش را نشان میداد و نه نسبت او را به خدا!) که تا هر کسی خواست به او نشان دهم. تازه کسانی که در خواستن معجزه برای هدایت شدن صادق بودند هم وقتی معجزه را میدیدند و با تمام وجود به خداوندی خدا و پیامبری پیامبرش اعتراف میکردند باز برخی از ایشان بعد از مدتی در دیده های خود شک میکردند و پیش خودشان میگفتند که نکند آن موقع جوگیر شده بوده‌اند یا تحت تأثیر قرار گرفته بوده‌اند که گفته‌اند ایمان میآوریم ولی در واقع همه چیز دروغ یا خیالات و توهم بوده است، جواب اینها هم این است که در موقع دیدن معجزه و قدرت خدا باید حواسشان را جمع کنند و درست بررسی کنند که آن واقعاً نشانه خدا باشد و اگر با تمام وجود (بحث فطری دوباره اینجا مطرح می‌شود و در واقع آنچه که مهم است درک باطنی است و درک ظاهری معجزه –به هر صورتی که آن معجزه باشد– هم باید به درک باطنی منجر شود مگرنه معجزه قابل پذیرش نیست چون درستی‌اش از طریق عقل قابل اثبات نیست، ولی فطری که باشد حکم عقل است که پذیرفته شود) به این نتیجه رسیدند که بوده دیگر در آن شک نکنند که این شکها مصداق وسواسی است که نباید بهش توجه کرد «الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَلَا تَکُنْ مِنَ الْمُمْتَرِینَ» و در نتیجه پس از آنکه این گفته‌ی خداوند که «سَیرِیکُمْ آیاتِهِ فَتَعْرِفُونَهَا» انجام گرفت و حق آشکار شد و ما هم با تمام وجود متوجه آن شدیم دیگر نباید انکارش کنیم که اگر کردیم کافر (پوشاننده‌ی حقیقت) به حساب خواهیم آمد. پس تمامی معجزات چه از ابتدا به صورت دلیل و آیات زبانی و منطقی بیان شوند و چه صورتی غیر از آن داشته باشند مانند معجزات معروفه‌ی حضرت موسی علیه السلام درهر دو حالت وقتی عقلاً پذیرفتنی هستند که به درک باطنی و تصدیق باطنی منجر گردند. در ادامه تمرکز بحث را روی خود قرآن میگذاریم.

حال سئوال این است که اگر بینه‌های خداوند فطری است و به درک باطنی منجر می‌شوند (که بدیهی است دیگر حجت را بر همه‌ی نوع انسان و جن تمام خواهند کرد) پس چرا باز برخی انکارش میکنند و تنها برخی تصدیقش می‌نمایند؟ بسیاری هستند که تا میگوییم قرآن کلام خداست اگرچه حتی به طور ارثی از والدین خود هم این مطلب را پذیرفته باشند ولی در دل نسبت به آن تردید دارند، مثلاً می‌گویند که ما که آن زمانها نبوده‌ایم و تنها قرآن و یک سری حدیث و مقداری هم تاریخ روایی به ما رسیده است، قرآن‌ها اگرچه همیشه یکسان بوده‌اند و نسخ قدیمی آن هم کاملاً مطابق با نسخه‌های امروزی آن هستند ولیکن همانطور که در تاریخ روایی رسیده از آن زمان اختلافات گاهی فاحشی وجود دارد که بحث تحریف تاریخ را در ذهن تداعی می‌کند، و همانطور که بسیار حدیث داریم که به اسرائیلیات معروف هستند و جعل شده میدانیمشان، از کجا معلوم که خود قرآن هم در همان اوایل که تعداد نسخه‌های آن خیلی زیاد نبوده است تحریف نشده باشد، خصوصاً که آن زمانها از خط کوفی استفاده میشده است که نقطه ندارد و علائم آواها را هم نمی‌گذاشتند و همه میدانند که بسیاری از اعراب که سواد کاملی نداشته‌اند و یا فصیح نبوده‌اند اشتباه آیات را میخوانده‌اند؟ اصلاً مثل تورات و انجیل که هر دو به صورتهای تا حدودی شناخته شده تحریف شده‌اند ... . وقتی چنین سؤالی مطرح می‌شود عده‌ای تلاش می‌کنند که آنرا با آوردن این آیه پاسخ دهند که: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ» (حجر،۹) که یعنی «به طور حتم ما قرآن را نازل کردیم و به طور حتم خودمان هم حافظ و نگهدار آن هستیم». این پاسخ برای افراد شکاک البته قانع کننده نیست و می‌گویند وجود این آیه که دلیل نمیشه که قرآن حتماً از طرف خدا باشد و هیچ وقت هم تحریف نشود، خوب هر کسی هم که یک کتاب را بنویسد یا جعل کند میتواند اگر بخواهد یک چنین جمله‌ای را به جایی در متن آن اضافه کند و بگوید که خوب دیگر پس این کتاب از طرف خداست و هیچ وقت هم تا ابد جعل نخواهد شد و لابد انتظار هم خواهد داشت که همه حرفش را قبول کنند و با این قبول شدن عمومی هم منافع خودش رو تا ابد تضمین کند (البته اگر تا ابد زنده بماند که نمی‌ماند و مرگ تنها چیزی است که مؤمن و کافر قبولش دارند). تازه برخی در حین تلاوت قرآن پیش خودشان کلی هم به تناقضات جور و واجور بر میخورند که اگرچه به کسی هم نگویند ولی باعث میشود شک کنند که واقعاً خدا یک چنین کتابی را فرستاده باشد، ولی ... قرآن را اگر میگوییم که از طرف خداست نه بخاطر آن آیه‌ی خاص که بخاطر مفاهیمی است که درش هست، طرز بیانش که گاهی وقتی بهش فکر میکنیم مو بر تنمان سیخ میشود، اینکه همه جایش با هم همخوانی دارد و فطرت قبولش میکنه و درحین خواندنش به حال تضرع به «خدایی الله» و «بندگی خودمان» اعتراف میکنیم (یعنی دقیقاً همون چیزی که در برخورد با یک معجزه قرار هست که رخ بدهد) و اگر جایی از آن هم به ظاهر با جای دیگرش در تناقض باشد سعی کنیم مفهومی را در نظر بگیریم که حالت خاص آن یک مفهوم بشود آن دو حالت ظاهراً متناقض (به این کار میگویند جمع کردن بین دو حالت به ظاهر متناقض که معمولاً سطح فهم را نیز یک مرحله بالاتر میبرد، مثلاً خیلیها به آیة الکرسی استناد میکنند که "لا اکراه فی الدین" بعد میگویند که پس امر به معروف و نهی از منکر نداریم، بعد یک جای دیگر در قرآن می‌بینند که صریح گفته شده است امر به معروف لازم است و تنبیه مجرمان و فاسدها هم لازم است و ... و خلاصه شخص گیج می‌شود که بالأخره کدام درست است، در حالی که اگر بین آن آیات را جمع کنند می‌بینند که آیة الکرسی مربوط به هدایت باطنی خداست و قوانین جاری اجتماعی که امر به معروف و نهی از منکر را هم شامل می‌شود بر اساس ظاهر است و نه باطن، اولی میگوید ما "مختار" هستیم و دومی میگوید "آزاد نیستیم و مسئولیت کارهایمان با خودمان است، مجازات نیز هم میتواند دنیایی باشد و هم اخروی و نه لزوماً فقط اخروی"، و از این دست مثالها بسیار است). در خود قرآن هم بیان شده است که هیچ جایی از آن جای دیگرش را نقض نمیکند (البته بحث ناسخ و منسوخ بحث دیگری است) و این خودش دلیل دیگری بر اعجاز بودن قرآن است «أَفَلَا یتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ کَانَ مِنْ عِنْدِ غَیرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلَافًا کَثِیرًا» که البته ندیدن اختلاف در آن هم "تدبر" میخواهید و قرار نیست این کتاب را مثل یک رمان معمولی و ظرف چند ساعت بخوانیم و از آن بگذریم. تازه بعد از ایمان آوردن به معجزه بودن قرآن و اینکه قرآن کلام خالق است میشود آیه‌ی «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ» را به عنوان مدرک بگیریم که پس قرآن تحریف و مخدوش نشده است (چون این بار میدانیم که این آیه از طرف خداست و بی معنی است که همه‌ی قرآن از طرف خدا باشد و همین یک آیه جعل شده باشد)، البته مخدوش به اختشاشی که جزء خودش به حساب بیاد و مصداقی از تحریف بگردد مگرنه ممکن است که هر از چند گاهی یک نفر یا گروهی دست کاریهایی در برخی نسخه‌های آن انجام دهند و نسخه‌هایی تحریف شده از آن منتشر کنند لیکن علما و مردم زود متوجه میشوند و قرآن مثل تورات و انجیل هرگز تحریف نخواهد شد، آن هم با آن همه حافظ و کاتب وحی از همان ابتدا و بعد در سرتاسر قلمروی اسلام ...

کسانی که این بینه‌های خداوند را انکار می‌کنند پس دلیلی عقلی بر این انکارهای خود ندارند، ممکن است دلایلی منطقی هم بیاورند ولی به راحتی (البته گاهی که زیاد سفسطه می‌کنند و از منطق با غرض یا از روی اشتباه دور می‌شوند شاید این کار خیلی هم ساده نباشد) با اثبات اشتباه بودن پیش‌فرضهایشان می‌شود غیرعقلانی (=نادرست) بودن بحث‌هایشان را بهشان نشان داد و البته کسی که خواب است را می‌توان بیدار کرد ولی کسی که خود را به خواب زده را خیر، چرا که باز تکرار می‌شود که:

وَلَقَدْ أَنْزَلْنَا إِلَیکَ آیاتٍ بَینَاتٍ وَمَا یکْفُرُ بِهَا إِلَّا الْفَاسِقُونَ (بقره، ۹۹)

ما نشانه‌های روشنی برای تو فرستادیم؛ و جز فاسقان کسی به آنها کفر نمی‌ورزد.


 

توجه: در این پست بنا بر پاسخگویی به شبهات در مورد قرآن نبوده است و در عوض سعی شده است تا یک بررسی کلی در مورد علل پذیرش یا عدم پذیرش معجزات انجام بگیرد، اینکه معجزات اعم از شکل ظاهری آنها همگی از ظاهر یک سری نشانه باطن مخاطبان را هدف قرار میدهد تا چیزی را به آنها نشان دهد که آنها فطرتا آنرا بشناسند و با تمام وجود به آن صحه گذارند، اگرچه نهایتا برخی آنرا پذیرفته و برخی انکار کنند، اگرچه آنها که پذیرفتند هم گروهی بر آنچه که معلومشان شده است استقامت میکنند و عده‌ای بعد از گذشت مدتی در آن تردید کرده و به شک می‌افتند و چه بسا باز این تردید به انکار بیانجامد.

 

 

 


 
ماجرای ایمان باطنی آوردن یک مسلمان شناسنامه‌ای
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

به نقل از یک شخصیت حقیقی ...

 

به خدا اعتقاد داشت، از او کمک میخواست ولی خوب گاهی هم در همه چی شک میکرد، نکند اصلاً خدایی در کار نباشد؟ میدید که هر وقت از خدا کمک میخواهد بهش کمک میشود ولی وقتی که کارش درست میشد نگاه که میکرد میدید همه چیز انگار که از مدتها قبل جوری چیده شده بودند که کار او در آن زمان خاص و به آن نحو خاص درست شود، از قبل از آنکه اصلاً دعایی کند. آیا اینکه وقتی او دعا میکرد کارش درست میشد اتفاقی بود [وَ إِذَا أَذَقْنَا النَّاسَ رَحْمَةً مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُمْ إِذَا لَهُمْ مَکْرٌ فِی آیاتِنَا ...؛ یونس، ۲۱ -- که یعنی: هنگامی که به مردم، پس از ناراحتی که به آنها رسیده است، رحمتی بچشانیم، در آیات ما نیرنگ می‌کنند (و برای آن نعمت و رحمت توجیهات ناروا می‌کنند) ...] یا اینکه واقعاً خدایی هست که سمیع و بصیر است به احوال بندگان و اجابت میکند ایشان را وقتی که او را میخوانند (وَ قَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ ...؛ غافر، ۶۰)؟ چند بار امتحان کرد، شنیده بود که کاری که قابل آزمایش و تکرار و خلاصه تجربه‌پذیر باشد علمی است، پس چند جا که به مشکلی بر خورد کرد اول هر راهی که به ذهنش میرسید شاید از آن طریق بشود مشکلش حل گردد را وارسی کرد و دید نه از آن طریقها ممکن نیست فرجی حاصل شود، به دقت زیر نظر میگرفت و وقتی مطمئن میشد که راه چاره‌ای ندارد به خداوند توکل میکرد، به نظرش غیرممکن می‌آمد که کارش درست شود، حتی به ذهنش میرسید که الآن دیگر خود خدا هم که باشد نمیتواند این کار را درست کند، ولی بعد یادش می‌افتاد که هیچ کاری برای خدا مشکل نیست و اگر بخواهد میتواند، بعد با تعجب میدید که چطور خدا کارش را از جایی که فکرش را هم نمیکرد درست میکرد و وقتی مو به تنش سیخ بود خدا را در حالتی از شعور و آگاهی کنار خود احساس میکرد، جایی خیلی نزدیک،‌آنقدر نزدیک که نجوای او با خودش را شنیده، همان موقع و نه چند روز بعد ... «وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ سَیرِیکُمْ آیاتِهِ فَتَعْرِفُونَهَا وَ مَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (نمل، ۹۳)» که یعنی «بگو حمد و ستایش مخصوص ذات خداست، بزودی آیاتش را به شما نشان می‌دهد تا آن را بشناسید، و پروردگار تو از آنچه انجام می‌دهید غافل نیست!». بدیهی است که این شناختن آیات خدا درکی درونی باشد که اصولاً درک ظاهری هم تنها اگر به درک باطنی منجر شود شایسته‌ی عنوان «درک کردن و شعور و آگاهی پیدا کردن است». یکی از این ماجراها را که سخت تحت تأثیر قرارش داده بود را تعریف میکرد که اینطور بود که روزی از کلاس زبان به خانه برمیگشت، پیاده در پیاده رو راه میرفت و البته هوا تاریک شده بود. میخواست سریع راه برود ولی تعدادی دختر جلوتر از او بودند که داشتند با هم راه میرفتند و میخندیدند، در حالیکه اکثر عرض پیاده‌رو را هم گرفته بودند، پیش خودش مطمئن بود که اینها برای من مشکل‌ساز هستند، انگار که چیزی او را از رد شدن از کنار آنها میترساند، که شاید مثلاً تکه‌ای به او بیاندازند یا ... . خلاصه برای ایمان ضعیفش میترسید، میخواست سبقت بگیرد، نمیخواست پشت سر ایشان راه برود ولی جرأت رد شدن از کنارشان را هم نداشت، برای شنونده‌ی داستانش این وضعیت شاید به هیچ وجه وضعیت بغرنجی نباشد که کسی را به اظطرار بیاندازد ولی او تأکید دارد که بگوید از نظر روانی در وضعیت آشفته‌ای بود و از هر چیز کوچک و تحریک‌کننده‌ای می‌ترسید و فراری بود، تأکید میکند که به سادگی ماجرا نیاندیشم و به حالت نگرانی باطنی او و آشفتگی‌اش توجه کنم. در آن لحظه او مظطرب و مستعصل بود که از خدا کمک خواست در حالیکه مطمئن هم بود که به هر حال یا باید پشت سر ایشان راه برود و یا از کنارشان رد شود و راه سومی وجود ندارد. امیدی به رسیدن کمک نداشت و تصمیم گرفت از کنارشان رد شود تا از این وضعیت آشفتگی نجات یابد و هرچه شد هم بشود دیگر او از خدا هم کمک خواسته بود. تا بر سرعت خود افزود رسیدند به سر یک کوچه و ماشینی از کوچه بیرون آمد که سر کوچه کمی توقف کرد تا بتواند وارد خیابان اصلی شود، همین توقف کوتاه ماشین آن دخترها را نگاه داشت و او حیران ولی سرمست از رحمت خدا از پشت ماشین رد شد، از همان‌جایی که میخواست از آن موضع از آن دخترها سبقت بگیرد. در چنین حالتهایی از شعور و آگاهی شهادت میداد که خدایا دانستم که هستی و وجود داری. اما بعد از گذراندن این لحظات سرشار از شعور دوباره لحظات سرد و نمناک روزمرگی به سراغش می‌آمد، باز غفلت از حضور خدا و باز سرگرم شدن به امور دنیا.  اوضاع خوبی نبود، هر از چندگاهی از خدا میخواست که خود را به او اثبات کند مگرنه در همه چیز شک خواهد کرد. نمیدانست چه کار باید بکند. نمیدانست آن موقع که اسمش را «لحظاتی سرشار از شعور و آگاهی» گذاشته واقعی هستند یا آن موقع که اسمش را «غفلت» گذاشته است، در آن زمانهای آگاهی با تمام وجود شهادت میداد که خدا هست و کمترین تردیدی هم در این مسأله نداشت و در آن زمانهای غفلت هم با عقل ظاهربین ربط و بی‌ربط‌ها را کنار هم میگذاشت و هر چیز را نتیجه‌ی طبیعی چیزهای دیگر میافت انگار که بدون دخالت موجودی به نام خداوند هم همان اتفاقها بتوانند بیفتد، ... اما کدام یک از این مواقع واقعی است؟ آخر خداوند وجود دارد یا خیر؟ نکند آن مواقع شعور و آگاهی تنها مانند یک خواب شیرین بوده است؟ نکند این نتیجه‌گیری که «خداوند البته وجود و بلکه حضور دارد» تنها نتیجه‌گیری ممکن در آن شرایط شعور و آگاهی نبوده باشد؟ این حالت تردید و شک وجود داشت اما هر دو حالت بارها و بارها برایش تکرار شد. این تکرار شدن به او این فرصت را میداد که هر بار تردیدهایش را با دیدی حقیقت‌جویانه بیآزماید، و دست آخر از صداقت آن درک باطنی در لحظات پر از شعور و آگاهی مطمئن شد. بعد توجه کرد به اینکه در روز همه چیز در زیر تابش نور خورشید واضح و مشخص است و به سختی می‌توان باور کرد که تنها چند ساعت آینده چنان تاریکی‌ای همه جا را خواهد گرفت که به زور بشود چیزی را از چیز دیگر تشخیص داد («وَ آیةٌ لَهُمُ اللَّیلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ فَإِذَا هُمْ مُظْلِمُونَ»-یٰس، ۳۷، که یعنی «شب برای آنها نشانه‌ای است؛ ما روز را از آن برمی‌گیریم، ناگهان تاریکی آنان را فرا می‌گیرد!»)، همچنان که در شب که چیزی خوب مشخص نیست مشکل بتوان تصور کرد که ظرف چند ساعت آینده هوا چندان روشن شود که همه چیز واضح و مشخص تا دوردست‌ها دیده شود. «... هَلْ تَسْتَوِی الظُّلُمَاتُ وَالنُّورُ ...(رعد، ۱۶)» که یعنی «آیا تاریکی و ظلمات یکسان هستند؟». آیا وقتی شب و روز همیشه تکرار شده و می‌شوند هیچ عاقلی میتواند --هرچند که بعید به نظر برسد-- در شب آمدن روز  و در روز فرارسیدن شب را انکار نماید؟ («إِنَّ فِی ... اخْتِلَافِ اللَّیلِ وَالنَّهَارِ لَآیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبَابِ» - آل عمران، ۱۹۰، که یعنی «مسلماً در... آمد و شد شب و روز نشانه‌هایی برای خردمندان است.») اگر در شب نمیشود وجود روز را و در روز نمیشود وجود شب را انکار نمود پس نباید چیزی را که بارها و بارها در لحظاتی از شعور درکش نموده‌ایم هم شک نمود، در زمان غفلت باید آنچه در زمان شعور درک باطنی شده است را تصدیق نمود و در زمان پر از درک و آگاهی هم نباید گفت که «عجب درک عمیقی، چطور ممکن است خدایی به این واضحی را نادیده انگاشت و انکارش نمود؟» بلکه باید انتظارش را داشت که زمانی برسد که باز از حضور او غافل بشویم، اگرچه توصیه این است که دل را زیاد متوجه خداوند بنماییم و کم‌کم توجه خود به دنیا را کم و کمتر گردانیم. این نتیجه‌گیری البته در حدیث هم شواهدی دارد، مثل آن بزرگ‌مرد، ‌احمد بن اسحاق، که خدمت امام عسگری علیه السلام رسید و از جانشین ایشان پرسید که حضرت فرزند سه ساله‌ی خود را آوردند و وقتی احمد بن اسحاق نشانه‌ای برای قوت قلب خود خواست پسر سه ساله به عربی فصیح به سخن آمد که «أنا بقیة الله و المنتقم من اعدائه، فلا تطلب أثرا بعد عین یا احمد بن اسحاق!» که یعنی: من بقیة الله در روی زمین هستم و انتقام گیرنده از دشمنان خدا هستم، از این رو ای احمد بن اسحاق پس از دیدن و یافتن امام خویش از نشانه‏ها و علامتهای او مپرس! به این معنی که بعد از اینکه بهه چشم سر دیدی و قلبت تأیید نمود البته در روال زندگی شک و تردید به تو روی خواهد کرد و بر توست که آنچه را به یقین دانستی دیگر مورد تردید قرار ندهی و حتی به دنبال اثبات مجدد آن هم برنیایی ...

 

این حکایت البته در مورد اصل ایمان به خدا بود، که البته خود ایمان به خدا هم بجز این درک مستقیم روش‌های درک غیرمستقیمی نیز دارد (مثل براهین متقن عقلی مثل برهان امکان و وجوب و برهان علیت) که باز به شعور باطنی منجر میشود و این همان ایمان و یقین درست است، که اگر باطنی نبود به جای شعور عنوان شعار به خود میگرفت، چیزی که بودنش بهتر از نبودنش است و امید است که ظاهر در باطن ریشه بزند اگر برای خدا باشد و نه از روی ریا و نفاق، اما کافی هم نیست. بحث یکتایی خداوند هم براهین خود را دارد که به پاره‌ای از آنها در همین وبلاگ پرداخته شده است. سایر اصول الدین هم همینطور. اما آنچه باید در اینجا گوشزد نمود این است که مشابه این اتفاق مثلاً در پذیرش معجزات الهی رخ میدهد، مثلاً قرآن را که میخوانیم گاهی چنان احساس خضوعی نسبت به خدا در انسان ظاهر میشود که انسان اطمینان می‌یابد این کلام خداست، اما گاهی در همان قرآن به جملاتی میرسیم که عجیب است، سنگین است، چه بسا بسیاری آنها را در تناقض با سایر آیات می‌پندارند و از همانجا کلام خداوند بودنش را انکار میکنند، اما کسی که شهادت داد قرآن کلام خداست به آیه‌ی «وَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیکَ الْکِتَابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیغٌ فَیتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِیلِهِ وَمَا یعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا وَمَا یذَّکَّرُ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ (آل عمران، ۷)» توجه بیشتری مبذول داشته و کلام خدا بودن قرآن را انکار نمی‌کند، اگرچه تمام آنرا هم فهم نکند 


 
ماجرای اسلام آوردن یک مسلمان شناسنامه‌ای ...
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

درباره‌ی کسی که سالها فکر میکردم که می‌شناسمش ...

 

خانواده‌ی پدری‌اش مذهبی بودند ولی خود پدرش نه، مادرش هم زمان ازدواج مذهبی نبودند ولی چند سال بعد کم‌کم به دین خداوند گرایش پیدا کردند و نمازخوان شدند. خودش هم اوایل غیرمذهبی بود، شاید تا سن بلوغ هم گرایشات غیرمذهبی‌اش همراهش بود ولی خوب از کودکی تحت تأثیر مادر تمایلاتی هم به برخی مفاهیم دینی پیدا کرده بود و مسأله‌ی خداوند برایش مهم بود. در حوالی سن بلوغ گاهی نماز ظهر و عصرش را هم با حضور در جماعت میخواند، شاید برای جلب توجه کسی، شاید برای همرنگ جماعت شدن با عده‌ای، شاید برای اینکه از چشم برخی‌ها نیفتد، شاید هم گاهی شده باشد که واقعاً خودش برای خودش بخواند نمیدانم، ولی در هر صورت گرفتن وضو برایش سخت بود و فکر اینکه بخواهد در خلوت خودش هم مانند این جماعت‌ها هر روز نماز صبح (و البته مغرب و عشاء) را هم بخواند باعث میشد خیلی نتواند مطمئن تصمیم بگیرد که نمازخوان گردد. البته از کودکی ظاهراً در گرفتن روزه‌ها کوشا بوده است ولی چه بسا نه بخاطر خدا که برای خودآزمایی و گاهی هم مسابقه گذاشتن در نخوردن و فخر فروشی به اینکه من توانستم و چه بسا افرادی از نزدیکانش نمیتوانستند مانند او تاب گرسنگی و تشنگی را بیاورند ... ساده بود و حرفی که بهش زده میشد را رویش فکر میکرد و خیلی وقتها هم باور میکرد و خلاصه تأثیر پذیری‌اش از اطرافیانش زیاد بود، چه وقتی پای صحبت اخیار می‌نشست متحول میشد و به یاد خدا می‌افتاد و چه وقتی هم‌نشین اغیار میشد به غفلت می‌افتاد و از طریق انسانیت فاصله میگرفت. هنوز یادش می‌آید که زمانی در حوالی سن بلوغ دوستانش از میان انسان‌های ناباب بودند، کسانی که اگرچه از خیلی جهات آدمهای بدی هم نبودند -- و چه بسا از او بهتر هم بودند-- ولی رفتار روشنفکری و تجددگرایانه و مُد گرایی داشتند و در روابط با جنس مخالف هم آزادیهایی برای خود قائل بودند، ایشان را افرادی باحال می‌پنداشت و سعی میکرد خود را مانند این جماعت کند و رفتارش در جهت جلب سنخیت و توجه این جماعت بود، اما او که همیشه دوست می‌داشت وقتی کسی پدر و مادر خود را با لفظ «شما» خطاب میکرد --و یا به هر ترتیب با آنها با احترام صحبت میکرد-- و به حال ایشان حسرت میخورد که چرا خودش هر وقت میخواهد پدر و مادرش را با واژه‌ی «شما» خطاب کند واژه‌ی «تو» بر زبانش جاری می‌شود دید که کم‌کم در دوستی این دوستان دارد وقتی پشت سر پدر و مادرش راجع ایشان صحبت میکند از لفظ «بابائه» و «مامانه» به جای «بابا» و «مامان» که قدیمترها به آن عادت داشت استفاده میکند، دید دارد ادبیاتی پیدا میکند که کاملاً مغایر با چیزهایی است که برایش ارزش تلقی می‌شدند، تکانی خورد و سعی کرد یک حدودی را برای خودش تعریف کند که از آنها تخطی نکند. با دوستانش محتاطانه‌تر برخورد میکرد وقتی متوجه شد که چقدر اثرپذیر از ایشان است. اما او همچنان کج‌دار و مریز به خدا و دینش تمایل داشت، هنوز تمایلات سرکش خود را مخالفت نمی‌کرد و چه بسا در دوستی دوستان ناباب میدان‌هایی هم به آن می‌داد و این بود تا آنکه بزرگ‌مردی جایی در روال معمول زندگی او دخالت کرد تا مسیر زندگی‌اش از آن پس ان ‌شاء الله برای همیشه تغییر نماید. این بزرگ‌مرد سن زیادی نداشت، جوانی جاافتاده که از چند سال قبل بدون اینکه این دوست ما بداند چرا اما به او ابراز محبت میکرد و او را شاید بیش از آنچه که باید تحویل می‌گرفت و چه بسا گاهی اگر نمازی هم خوانده میشد به دستور البته توأمان با شوخی و خواهش ایشان بود، شاید اصلاً برای جلب نظر ایشان بود یا برای اینکه ایشان همچنان او را تحویل بگیرند و از چشمشان نیفتد؟خلاصه یک روز مچ یکی از دوستان ناباب نزد این بزرگمرد باز می‌شود، نزدش چیزی پیدا می‌شود که در شأن یک انسان سالم نیست، و در تحقیقات مشخص میشود که آنرا از شخصی گرفته که اکنون داستان او روایت می‌شود. احضارش می‌کنند و از او سؤال می‌ پرسند و  او که ترسیده بود انکار می‌کند، اما وقتی می‌بیند که همه چیز مشخص است و راهی برای انکار وجود ندارد سفره‌ی دل باز میکند و البته راست را هم میگوید، اینکه خود میدانسته که آن چیز کذایی چقدر بد بوده است، که خودش هم از خدا خجالت میکشیده است، که برای همین که از خدا خجالت میکشیده تصمیم گرفته از شر آن راحت شود ولی فقط چون بابتش پولی پرداخت کرده بوده نتوانسته آنرا دور بیاندازد و در عوض تصمیم گرفته تا آنرا به کسی بفروشد (یا معاوضه کند با چیز دیگری که او داشته است؟) که میدانسته به هر حال آن چیز در شأنش هست و خلاصه خودش منحرف هست! ترکیبی از طمع و جهل! اگر طمع نداشت چه بسا به دورش می‌انداخت تا در گناه کس دیگری هم شریک نشود. داشت گریه میکرد. بزرگمرد به او خبر داد که آن دوست ناباب چقدر آن چیز را در اختیار دیگران هم قرار داده خلاصه نشرش داده است و اینکه چقدر این آدم ضعیف‌النفس قصه‌ی ما در گناه دیگران ناخودآگاه شریک شده است، پس او که دیگر این خبرهای بعدی را نداشت با شدت بیشتری به گریه کردن ادامه داد و در این حالت سخت ترس و خجالت حالتی از شعور برایش پیش آمد، حالتی که در آن زشتی گناهش را داشت با تمام وجود می‌فهمید، حالتی که خداوند درباره‌ی قیامت به گناهکاران گوشزد کرده است که: «لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَةٍ مِنْ هَذَا فَکَشَفْنَا عَنْکَ غِطَاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیوْمَ حَدِیدٌ (ق، ۲۲)» که یعنی «(به او خطاب می‌شود:) تو از این صحنه (و دادگاه بزرگ) غافل بودی و ما پرده را از چشم تو کنار زدیم، و امروز چشمت کاملا تیزبین است!». در این حال لحن صحبت آن بزرگمرد ناگهان عوض شد، مهربانانه با لبخندی پرسید چرا دیگر نماز نمی‌آیی؟ میدانستم به زودی جایی مچت را میگیرم، چند وقت بود که دنبال چنین فرصتی بودم (!). با حالتی از خضوع و خشوع در حالی که هنوز گریه بر صورت داشت جوابی داد که اگرچه واقعیت بود ولی تنها بخشی از واقعیت بود، آن بخشی که خودش در آن اواخر به عنوان توجیه برای راضی کردن خودش مدام برای خودش تکرار میکرد، اینکه دوست ندارد از سر عادت نماز بخواند، و آن مرد بزرگ جواب داد که آیا این کار اگر از روی عادت هم انجام شود عادتی خوب است یا عادتی بد؟ و او باز شرمنده‌تر شد ... خدا را میدید که کنارش در گوشه‌ای از اتاق کوچک بازجویی ایستاده، دیگر کاری به افرادی که خود را به پشت شیشه‌ی اتاق رسانده و او و جلسه‌ی بازجویی را نگاه میکنند نداشت، دیگر به فکر آبرویش پیش ایشان نبود، شکسته شده بود، گریه امانش نمیداد، خدا را میدید و شرمنده بود. در همان بازجویی بود یا بعد از اتمام آن (که با تعهد دادنی تمام شده بود) با خود عهدهایی بست و زندگی‌اش تکانی خورد. چند ماه گذشت، هنوز از تبعات آن کارش بیم داشت، اینکه نکند خانواده‌اش هم بفهمند، اینکه آیا این پرونده چه نقشی در ادامه‌ی زندگی‌اش خواهد داشت. ترس داشت و حتی برخی شبها هم کابوس میدید، یک بار هم کابوسی دید و این کابوس آنقدر واقعی بود که تا مدتها معلومش نشد که راست بوده است یا اشتباه، در خواب بوده یا در بیداری. دوست داشت نماز بخواند ولی هنوز اراده‌اش را در خود نمی‌دید. گذشت تا یک صبح ماه مبارک رمضان دید که چقدر دوست دارد خدایش را بپرستد، در اتاقش را بست تا در سحر ماه مبارک نمازی از سر لطف و صفا بخواند. دوست نداشت کسی بداند که تصمیم گرفته که دیگر نماز بخواند، شاید ترس از اینکه بقیه بفهمند هم بود که این چند ماه را نماز نمیخواند، نه اینکه مانعش شوند ولی تحمل شنیدن طعنه یا شوخی و ... در این باره را در خود نمی‌دید، اما الآن راهی به ذهنش رسیده بود، که در اتاقش را ببندد و چراغ را خاموش کند انگار که خواب است و یواش و آرام نماز بخواند تا کسی نشنود، عجیب است که تا آن موقع این به ذهنش نرسیده بود. میدانست که مادرش خود نمازخوان است ولی میدانست که اگر مادرش متوجه بشوند که او هم نماز میخواند احتمالاً بقیه هم خواهند فهمید، همان یک نماز را هم نمیدانست چطور با ترس و لرز بخواند که نکند کسی یکهو وارد اتاق شود و او را در آن حال ببیند، شاید همان شب بود که در را از تو قفل کرد، کاری که در آن خانه رسم نبود و مادرش نگران شدند و پشت در ایستادند و صدایش کردند و او نمیدانست چه کار کند، شاید نمازش را می‌شکست که سریع در را باز کند، شاید دروغی هم گفته باشد که مثلاً خواب بوده یا ...، اما بالأخره در همان اوایل کار بود که مجبور شد به مادرش بگوید، قبلاً هم ظاهراً به خدا توکل زیاد میکرد و این بار هم توکل کرد و به مادرش گفت، عجیب آنکه هیچ اتفاق عجیبی نیفتاد، فقط مادرش که سر شوق آمده بودند از خوشحالی او را بقل کرد و محکم در آغوش گرفتند، و چه راست است که خداوند فرموده که شیطان پیروان خود را می‌ترساند «إِنَّمَا ذَلِکُمُ الشَّیطَانُ یخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ فَلَا تَخَافُوهُمْ وَخَافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (آل عمران، ۱۷۵)» که یعنی «چنین است و جز این نیست که این شیطان است که پیروان خود را می‌ترساند. از آنها نترسید! و تنها از من بترسید اگر ایمان دارید!» و شاید هم در تفسیر همین آیه باشد که بزرگان هم گفته‌اند که از راه‌های شیطان این است که انسان‌ها را از انجام کار درست یا ترک کار نادرست می‌ترساند ... .

این دوست قدیمی ظاهراً چیزی حدود یک سال و نیم یا دو سال در خفا عبادت خدا میکرده است و در این بین فقط مادرش این را میدانستند، کم‌کم جای پایش به لطف کریم محکم‌تر شد و دیگر چندان هم برایش مهم نبود که کس دیگری هم بداند یا خیر که الآن او نمازخوان است. به تدریج همه متوجه می‌شدند ولی خوب مذهبی تربیت شده در یک خانواده‌ی مذهبی کجا و مذهبی تربیت شده در خانواده‌ی نه چندان مذهبی کجا،‌ چیزی که آنها از بدو تولد داشته‌اند را او باید میدوید و تلاش میکرد تا به آنها، به گوشه‌ای از آنها، برسد. بعدها که به مسجد رفت و نماز را به جماعت خواند متوجه شد که سه یا چهار سال اول را اصلاً اشتباه نماز میخوانده است، به جای یک سوره مثلاً دو بار توحید را در هر رکعت نمازش میخوانده است، احتمالاً از فاتحه خواندن برای مردگان به اشتباه این را برداشت کرده بوده باشد(؟)، اگرچه برای مردگان هم فاتحه‌خوانی اینطور نیست! خلاصه تا مدتها مرجع تقلید که نداشت هیچ، با آخوندها هم میانه‌ی خوبی نداشت، به هر حال در جوی بزرگ شده بود که در آن جو میانه‌ی خوبی با روحانیون وجود نداشت یا لااقل اگر برخی هم استثناء می‌شدند شایعاتی در باره‌ی بسیاری از ایشان را شنیده بودند که لزومی نمیدیدند باور نکنند، لااقل انکار هم نمی‌کردند و سوء ظن به روحانیون همیشه وجود داشت. گذشت تا سر مسأله‌ای مرحوم حضرت امام را از بقیه مستثنیٰ کرد: کسی در اوج قدرت سیاسی باشد و به پاره‌های تن خود بگوید که شما در سیاست و ارکان قدرت وارد نشوید! در اطرافیان خود هم بسیار دیده بود که کسی که دستش به جایی بند نیست هم تا به نوایی هرچند مختصر میرسد از هیچ‌گونه پارتی بازی و ... برای نزدیکانش دریغ نمیکند اما الآن شخصی را میدید که انگار اعتقاداتش چیزی فراتر از شعار است. ایشان را از سایر روحانیان استثناء کرد و به ایشان تمایل پیدا کرد، اگرچه تا مدتها هم بخاطر آن همه شایعه در مورد حضرت ایشان نسبت بهشان دلچرکینی‌هایی داشت و دلش صاف نشده بود: «وَ الَّذِینَ جَاءُوا مِنْ بَعْدِهِمْ یقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَ لِإِخْوَانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونَا بِالْإِیمَانِ وَ لَا تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنَا غِلًّا لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّکَ رَءُوفٌ رَحِیمٌ (حشر، ۱۰)» که یعنی «(همچنین) کسانی که بعد از آنها آمدند و می‌گویند: «پروردگارا! ما و برادرانمان را که در ایمان بر ما پیشی گرفتند بیامرز، و در دلهایمان حسد و کینه‌ای نسبت به مؤمنان قرار مده! پروردگارا، تو مهربان و رحیمی!».

با کتاب تذکرة الأولیاء عطار نیشابوری آشنا شد، آنرا خواند و عجیب متأثر شد، در اعمال و رفتارش آثار صوفی‌گری نمایان شد، غذا کم میخورد، عبادت زیاد میکرد، نفسش را سرکوب میکرد، و جالب است که معترف است به این کار مانند یک مسابقه‌ی ورزشی نگاه میکرد، دوست داشت اثبات کند که بهتر از بقیه میتواند نخورد، بیشتر از بقیه میتواند حرف نزند و ...، میخواست خود را اثبات کند، در مرحله‌ی اول به خودش اثبات کند و بگوید «من توانستم»، «من چنینم و من چنانم»، و ... و در مرحله‌ی دوم سایرین هم مدام او را تحویل میگرفتند انگار که چه شخصیت روحانی عظیمی باشد، خودش هم مدام منتظر رحمت خالق بود که کی به او کراماتی داده می‌شود: «وَ قَالَ الَّذِینَ لَا یرْجُونَ لِقَاءَنَا لَوْلَا أُنْزِلَ عَلَینَا الْمَلَائِکَةُ أَوْ نَرَى رَبَّنَا لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوًّا کَبِیرًا (فرقان، ۲۱)» که یعنی «و کسانی که امیدی به دیدار ما ندارند (و رستاخیز را انکار می‌کنند) گفتند: چرا فرشتگان بر ما نازل نشدند و یا پروردگارمان را با چشم خود نمی‌بینیم؟! آنها درباره خود تکبر ورزیدند و طغیان بزرگی کردند!». کم‌کم غول نفسش بزرگ شد، وقتی شیرینی‌هایی که دوست داشت را نمیخورد و هر کار دیگری که دوست داشت را از نفسش دریغ میکرد ناگهان دید که غول نفسش دارد خیلی بزرگ میشود، خواهش‌هایش دارد خیلی زیاد میشود، دید که دیگر آنقدر هم ثبات قدم ندارد و گاهی در مقابل این خواهش‌ها پایش می‌لرزد، یعنی تا کی میتوان جلوی آن همه خواهش روزافزون ایستاد و مقاومت کرد. ترس برش داشت که چه کند. یادش آمد به توصیه‌ای که باید کمی نفس را ارضا نمود تا مانع از بزرگی و قدرت یافتنش شد، اما الآن که غول نفس اینقدر بزرگ شده است اگر یک کمی هم به آن میدان داده شود چه بسا عنان گسیخته شود و دیگر نشود در بندش کرد!؟ ترس داشت، اما تکبر هم داشت، با خود فکر میکرد که اگر به آن میدان دهم آنوقت این همه ریاضتی که تحمل کرده‌ام چه میشود، همه پوچ میشوند، دیگر نمیتوانم بگویم که چند ماه است که چنین کرده‌ام و چنان کرده‌ام ... نه به خودم و نه به دیگران ... (اللهم عبدنی لک و لا تفسد عبادتی بالعجب، از دعای مکارم اخلاق زینت عبادت‌کنندگان علیه السلام، که یعنی خدایا بندگی‌ات را روزیم کن و اجازه نده که عباداتم به عجب و تکبر و خودبینی فاسد و تباه گردد)

عرفای نام برده شده در کتاب عطار نیشابوری در نظرش خیلی بزرگ بودند، با خود میگفت آنها آنقدر در نبرد با نفس خود مقاومت کرده بودند که از طرف خداوند هم با اعطا شدن کرامات بسیار به ایشان تأیید شده بودند، اما من هیچ چی نیستم. ظاهراً از نظر روانشناسی این هست که اگر کسی بخواهد کاری بکند ولی نتواند و خود را در انجام آن کار ضعیف بیابد و آنوقت ببیند که کس دیگری در آن کار موفق بوده است اگر آن کار برایش مهم و ارزش به حساب بیاید در برابر او احساس حقارت عمیقی میکند که نتیجه‌ی او تواضع و خشوع در برابر آن شخص دیگر است، به طوریکه چه بسا آن شخص در حد بت در نظر این شخص بزرگ شود. کم‌کم در حقانیت شیعه تردید نمود وقتی دید که اکثر عرفای کتاب عطار که اکثراً الگوهای زندگی او شده بودند سنی مذهب هستند، اینکه اما از امامان شیعه چنان خرق عادتهایی سراغ نداشت و صفحات کتاب عطار هم درباره‌ی برخی از آن سنی مذهبها به نظر بسیار پربارتر از صفحات کتابش برای امام صادق علیه السلام بود که در همان کتاب از او نیز نام برده شده است. با خود میگفت که مگر حقانیت هر پیامبری با معجزه اثبات نمی‌شود و مگر معجزه از طرف خداوند نیست،‌خوب مگر کرامات عرفا هم در ادامه‌ی معجزه نیست؟ آنگاه آیا کرامات عرفا نشان از حقانیت راه ایشان نیست؟ آیا تأییدی از جانب خداوند متعال نیست؟ بدجوری مردد شده بود. میخواست سنی شود ولی می‌ترسید، هم از خود سنی شدن و هم از تبعات این تغییر مذهب ... می‌ترسید که فکر کند اهل بیت علیهم السلام بر حق نیستند. از خدا کمک خواست که راه درست را نشانش دهد در حالیکه بعید هم میدانست که امکانش باشد شیعه شانسی بر اثبات شدن در برابر صوفیه و سنی‌گرایی داشته باشد. این تردید مدتی در او ادامه داشت و همه جا به دنبال نشانه‌ای بود برای تفکر، نشانه‌ای که با آن به تردیدش خاتمه دهد، نشانه‌ای که از روی آن بقهمد که کدام راه واقعاً آن راهی است که خداوند برای او پسندیده است. در این تردید بود تا شبی که در حرم عالم اهل بیت علیهم السلام، حضرت رضا علیه السلام، در مشهد بود، به طور اتفاقی در صحن حرم که راه میرفت از کنار دو خانم رد میشد که برشی از حرفهای ایشان را شنید، یکی مادری بود که ظاهراُ نگران دخترش بود که دارد در سرکوب نفس خود مجاهدت بسیار میکند و دیگری کسی بود که داشت این مادر را نصیحت میکرد که اسلام دین تعادل است و ظاهراً حدیثی هم در این باره نقل کرده باشد. ناگهان تحولی در این دوست ما رقم خورد، تکانی خورد که عجب! اسلام دین تعادل است! بسیاری از مطالب کتاب عطار مثل برق از جلوی چشمانش گذشت، تناقضاتی که به ذهنش در مورد رفتار آن عرفا رسیده بود الآن برایش معنا یافته بودند، کسانی را الگو قرار داده بود که همگی خود را مطیع رسول خاتم صل الله علیه و آله میدانستند ولی در ریاضات خود کارهایی میکردند که او هرگز نکرد، در دوری جستن از خانواده، از زن و فرزند، دعا برای مرگ خود یا فرزندی که به دلش نشسته است از ترس آنکه نکند محبت آن فرزند (که از مظاهر دنیاست) در دلش باشد، دوری جستن از انسانها و کفاره دادن در صورت مواجهه‌ی با آنها و ...، بعد فرازهایی از زندگی اهل بیت علیهم السلام از جلوی چشمش گذشت و عجیب متحیر ماند، اینکه هر خلقت خداوند حکمتی دارد، اینکه از هر نعمت خداوند باید استفاده نمود و تنها محدودیت این است که این استفاده به قدر لازم و در مصرف درستش انجام گیرد. جالب است که اگر اشتباه نکنم هیچ صفتی در انسان نیست مگر اینکه جای خودش را دارد، تکبر که اینقدر نهی شده است هم برای فقیر در مقابل ثروتمند توصیه شده است! دروغ که کلید گناهان دیگر شمرده شده در شرایطی که حفظ جان یا مال یا آبروی مومن در کار باشد مجاز و بلکه (اگر توریه ممکن نباشد) توصیه میشود و چه بسا واجب هم باشد، نزدیکی با جنس مخالف که زنا و گناه کبیره است اگر با همسر انجام شود از بزرگترین مستحبات است، و ... . خلاصه به قول امام هادی علیه السلام در دعای جامعه کبیره «کلامُکمْ نُورٌ، و َاَمْرُکمْ رُشْدٌ»، کلام ایشان نوری است که سیاهی جهالت را روشن میکند به نور هدایت: "هُوَ الَّذِی ینَزِّلُ عَلَى عَبْدِهِ آیاتٍ بَینَاتٍ لِیخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَ إِنَّ اللَّهَ بِکُمْ لَرَءُوفٌ رَحِیمٌ (حدید، ۹)". امام رضا علیه السلام به اذن الهی نجاتش دادند و بر مذهب شیعه پای خود محکم کرد و از آن پس دلایل بسیاری بر حقانیت شیعه و بطلان هر مذهبی غیر آن به دست آورد.

با آنکه در آن زمان امام خمینی چند سالی بود که به رحمت خدا رفته بودند رساله‌ی ایشان را از کسی گرفت تا به آن عمل کند، کس دیگری را نمی‌شناخت که بتواند قبولش کند، هنوز نسبت به روحانیون احتیاط میکرد و زیاد دل خوشی از ایشان نداشت. به رساله‌ی امام عمل میکرد تا اینکه کم‌کم دید اولاً آن روحانیانی که همیشه شایعاتی علیهشان است تنها آنهایی هستند که در سیاست وارد شده‌اند و در تلویزون و ... نشانشان میدهند و خلاصه همه می‌شناسندشان مگرنه تعداد روحانیان به مراتب بیش از این تعداد اندک ۵۰ یا ۱۰۰ نفری است و عده‌ی زیادی از ایشان هستند که روزها به حوزه‌ی علمیه میروند و لاغر ترکه‌ای هم هستند و بعد از ظهرها هم خودشان با زنبیل به بازار میروند برای خرید منزل و ... . ثانیاً دید کسانی مدام از روحانیت خرده میگیرند و به آن شایعات دامن میزنند که او دیگر مدتهاست به فرقه‌های ایشان تعلق ندارد و از جماعت ایشان بریده است. پس راه خودش را جدا کرد، برای از مرحوم امام حلالیتی طلبید و راه مبارزه با بی‌دینان و کج‌دینان را برگزید، البته به زبان قلم و عقلانیت ...

گذشت و گذشت و گذشت و اکنون او نه تنها ولایت فقیه که مصادیق آنرا هم قبول داشته و خود را سرباز امام خامنه‌ای میداند و امام خامنه‌ای را نیز نایب امام عصر عج الله تعالیٰ فرجه ...

 

خدا همه‌ی ما را هدایت کند و ایمانی هم اگر به ما داده است را ان شاء الله که مستقر گرداند

... فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ! أَنْتَ وَلِیی فِی الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ، تَوَفَّنِی مُسْلِمًا وَ أَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ (یوسف، ۱۰۱)


 
از پیش‌داوری بپرهیزید! نگاهی موشکافانه‌تر نسبت به این پند اخلاقی؟
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

تا حالا فکر میکردم حدود شرعی قضاوت کردن در مورد دیگران را میدانم و دارم تا حدود زیادی هم رعایتش میکنم، اینکه قضاوت در مورد اطرافیان داشتن لازمه چون باید نسبت به هر کدام یک موضع‌گیری مناسب داشته باشیم (بحث کاربردی) و اینکه حق نداریم بگوییم که این قضاوت ما هم بدون شک درست است و طرف حتماً همانطوری است که به ذهن ما میرسد (قضاوت به جای خدا و تقسیم بهشت و جهنم و ...). اما مدتی پیش به مطلب جدیدی برخورد کردم درباره‌ی این آیه که خداوند فرموده است از بسیاری از قضاوتها (نه همه قضاوتها) اجتناب نمایید که بعضی از ظن‌ها گناه است (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا یَغْتَب بَّعْضُکُم بَعْضًا ...)، تابحال این آیه را در تأیید نظر قبلی‌ام میدیدم تا اینکه عالمی به ارتباط بخش اول از این آیه با بخشهای بعدی‌اش اشاره کرد، اینکه برخی ظن و گمانها سبب می‌شود تا شخص به تجسس در مورد طرف مقابل بپردازد --مثلاً برای یافتن نشانه‌هایی بر ردّ یا اثبات گمانش-- و بعد این کار او چه بسا سبب غیبت خواهد شد چون در صورت تجسس کردن چه بسا چیزهایی دستگیرش می‌شود که وقتی متوجه آنها شد دیگر به سختی بتواند آنها را پرده پوشی کند و اگر بیانشان نماید هم دچار غیبت شده است و ... . این مطلب فکر کنم بهتر نشان می‌دهد که چرا خداوند فرموده است که «بعضی» از گمانها گناه است ولی از «بیشتر» گمانها بپرهیزید! یعنی اینجا وادی خطر است و باید که احتیاط بیشتری کنید!

البته راستش در تفاسیر مطالب و احتمالات بیشتری هم پیرامون این آیه و آیات مشابه آن بیان شده است که چه گمانهایی گناه است و کدام‌ها گناه نیست، اینکه مثلاً گمان تا وقتی هنوز به زبان نیامده گناه نیست، اینکه اگر راهی برای اثبات درستی یا غلطی گمان نباشد عمل به گمان گناه نیست، اینکه تا می‌شود باید عمل مسلمین و مؤمنین را حمل بر صحت کرد و به آنها گمان بد نبرد (خصوصاً که عامل ایجاد بدگمانی هم خبری باشد که از فاسق رسیده است!) و ... .

نتیجه اینکه از قضاوت و پیش‌داوری‌های منفی بخصوص درباره‌ی مؤمنین و ظاهرالصلاح‌ها باید واقعاً پرهیز کرد، ولی نه اینکه بگوییم الا و بالله که اصلاً نباید هیچ پیش‌داوری‌ای در زندگی داشت، اگر اینطور بود خداوند هم خودش حکم کلی میداد و نه اینکه بگوید از بیشتر گمانها بپرهیزید با اینکه فقط بعضی از آنها گناه هستند! پیش‌داوری و قضاوت بر اساس ظاهر البته گاهی لازم است و چه بسا بها ندادن به گمانی عقلانی مصلحت بزرگی را از مؤمنی سلب نماید --مثلاً درباره‌ی جان یا مال یا آبروی او که باشد-- گاهی هم مسأله اهمیت بیشتری می‌یابد و صلاح جامعه‌ی مسلمین را هدف قرار می‌دهد (مثل مسائلی که در فتنه‌ی ۸۸ زیاد شاهد آن بودیم که البته باید خیلی هم مواظب بود که در این راستا ظلمی هم مرتکب نشویم)! اصولاً کار دادگاه‌ها هم همین است دیگر: قضاوت بر اساس مستندات که اغلب هم ظاهری هستند، و دادگاه‌ها هم که درتمامی ادیان آسمانی به رسمیت پذیرفته شده‌اند. پس نباید به این پند اخلاقی مطلق‌گرایانه نگاه کرد، این پند اخلاقی هم مثل اکثر پندهای اخلاقی دیگر پشتبامی با دو پرتگاه است، باید تعادل را در اعمال آن در مشق زندگی مراعات نمود!


 
حجاب، کمی از حکمت و چرایی آن ...
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

اصل مطلوبیت پوشش مورد توافق عموم و فطری است، وجود شرم و حیا از داشتن پوشش نامناسب در هر کسی با هر رنگ پوست و نژاد و زبانی به صور مشترک گواه بر فطری بودن آن است، و کسانی که این شرم و حیا را ندارند یا از کودکی در خانواده یا محیطی بزرگ شده‌اند که قبل از آنکه عقلشان به چیزی برسد بی‌حیایی را تمرین کرده‌اند و در واقع تمرین داده شده‌اند و یا اینکه زمانی حیای آنها ایشان را از داشتن چنان پوشش نامناسبی نهی کرده است (مثلاً با خجالت کشیدن) اما او به آن حالت شرم و حیا بی‌محلی کرده و بر آن غلبه کرده است تا اینکه خجالتش ریخته و قبح عمل برایش شکسته است و الآن منکر نامناسب بودن آن پوشش است. این مطلب در مورد رابطه‌ی با نامحرم هم هست ولی بحث الآن پیرامون حجاب و پوشش است که اصل مطلوبیت پوشش فطری است. با این حال حدود پوشش چندان مورد توافق همه نیست، مثل کسانی که مثلاً میگویند ما نسبت به پسرخاله یا دخترخاله‌ی خود مثل خواهر و برادر هستیم و اصلاً با هم بزرگ شده‌ایم و اینکه بخواهیم جلوی آنها خودمان یا چشممان را بپوشاینم چه بسا توهین به او باشد که انگار او یا من نگاه کثیفی به هم داشته باشیم در حالیکه نداریم.

در مورد حد پایین پوشش در آنچه مورد پذیرش اسلام است و آنچه مورد پذیرش بی‌دین‌هاست تفاوتی نیست، پوشش صفر و عریانی، با این تفاوت که در اسلام این پوشش تنها در یک حریم خیلی خصوصی در خلوت با خود یا همسر مجاز است و در بین بی‌دین‌ها جاهای دیگری را نیز برای آن در نظر گرفته‌اند که لزوماً هم خصوصی نیست، در برخی سوناها و برخی سواحل دریاها و ... علاوه بر مکانهای خصوصی و خلوتهایی که برای خود تعریف میکنند. اما در مورد حد بالایی پوشش تفاوت دیدگاه‌ها بیشتر می‌‌شود، مثلاً در اسلام برای زن بیشترین حجابی که به عنوان واجب معرفی شده است پوشاندن همه جای بدن و موهاست بجز دستها تا مچ و گردی صورت آن هم به شرطی که این مواضعِ استثناء خالی از آرایش و هرگونه زینتی که در عرف زینت به حساب می‌آیند (مثلاً شاید از انگشتر دست گرفته تا بلند بودن ناخن و لاک ناخن، از آرایش صورت گرفته تا عینک‌های آفتابی زینتی و حتی شاید چه بسا برنزه کردن پوست و ...) باشند، و اگر اشتباه نکنم پوشش سایر اعضای بدن هم باید به گونه‌ای باشد که اولاً چسبان نباشد، ثانیاً برجستگیهای بدن تا حد ممکن پوشانده شده باشند و ثالثاً آنقدر نازک نباشد که پوست یا سایه‌ای از زیر پوشش دیده شود و رابعاً از رنگها و طرحهایی که چشمها را به خود جلب میکند استفاده نشود، اگرچه پوشش زن وجوه دیگری هم دارد از جمله اینکه در معرضیت نامحرم از عطر و مواد عطری استفاده نکند و در صحبت کردن و راه رفتن از هر چیزی که جلب توجه نامحرم را میکند خودداری نماید. این اما تازه واجبات پوشش زن جلوی نامحرم غریبه بود، مستحبات آن اما از این هم بیشتر است و مثلاً چادر به مانتوی گشاد ترجیح دارد و پوشیه و ... هم ممکن است توصیه شود (اگرچه در مثلاً طواف خانه‌ی خدا اگر اشتباه نکنم پوشاندن صورت برای خانمها جایز نیست). این در حالی است که حد بالای پوشش توسط دیگرانی که به اسلام معتقد نیستند یا در هر صورت تابع آزادی پوشش غربی هستند میتواند بسیار متفاوت باشد و چه بسا جلوی جمعی در یک شرایطی یک لیاس پوشش مناسب باشد و در شرایط دیگر جلوی همان جمع آن پوشش نامناسب بوده و پوشش دیگری مناسب باشد، مثلاً در دانشگاه یا در سر کار یا برای قدم زدن در خیابان یا در مهمانی یا در ساحل دریا یا ... .

به عبارت دیگر مثلاً در اسلام افراد حاضر در یک جمع عامل اساسی تعیین مناسب بودن یا نبودن یک پوشش به حساب می‌آید و تغییر در شرایط حضور یک جمع در محل‌های متفاوت یا برای کارهای متفاوتعاملی فرعی برای آن به حساب می‌آید، حال آنکه در باورهای غیردینیحریم خصوصی و اجتماعی یا محرم و نامحرم بودن افراد حاضر در یک جمع نقش خیلی کوچکتری در تعیین مناسب بودن یک پوشش دارند تا شرایطی که یک جمع در آن حاضر است، چه بسا بجز لباسهای گرم برای استفاده در سرما سایر لباسها در این ایدئولوژیها بیشتر جنبه‌ی زینت داشته باشند تا جنبه‌ی پوشش، پس عجیب نیست که این پوشش‌ها را مد یا به اصطلاحِ خودشان زیبایی شناختی تعیین کند و نه میزان پوشانندگی، و بیخود نیست که حضرت ختمی مرتبة صلی الله علیه و آله اگر اشتباه نکنم در خبری که از غیب در مورد وضعیت پوشش زنان آخر الزمان دادند از عبارت «کاسیاتٌ عاریات» استفاده کردند -که ظاهراً یعنی پوشیدگان عریان که لباسشان پوششان نیست و با وجود داشتن لباس باز عریان هستند که یعنی یا در این لباسها بخشهایی از بدن از پوشش بیرون گذارده می‌شود و یا خود لباس به دلیل نازک یا چسبان یا ... بودن توصیف‌گر بخش یا بخشهایی از اندام وی میشود- و ایشان را ملعون خواندند.

اما کدام‌یک از این دو معیار درست‌تر هستند: جمع و سپس شرایط حضور در جمع، یا شرایط حضور در جمع و شاید هم گاهی خود جمع؟ جهان آفرینش ما همه بر اساس یک یا یک مجموعه‌ی کوچک از اصول منطقی شکل گرفته است که همراه با چند ویژگی دیگر آنرا از جهان‌های آفرینش دیگری که خداوند خالق همگی آنهاست جدا میکند. تمامی موجودات این جهان و رخدادهای آن منطبق بر اصول این جهان هستند و به عبارت دیگر امکان وجود و رخداد در این جهان را داشته‌اند که خلق شده‌اند. اما بزرگترین ارزش این جهان کسب معرفت نسبت به خالق آن است و این معرفت یافتن نسبت به خداوند به نوعی محرمیت میخواهد. هر چه انسان از خداوندی که بی‌نیاز است و اوامرش در راستای تکامل خود انسان است بیشتر اطاعت نماید به او نزدیک‌تر میشود، دلش بیشتر محرم درگاه قرب الهی میشود و بهره‌اش از تکامل بیشتر میشود. در واقع قرب خداوند و ارزشهای واقعی دیگر همگی در پس پرده‌هایی از حجاب هستند که کنار رفتن هر کدام از این پرده‌ها به سطحی از محرمیت و شایستگی نیاز دارد. با همان منطق هم هر ارزشی واقعی دیگری و هر زیبایی‌ای هم در پشت حجاب یا حجابهایی قرار داده شده که تنها با محرم شدن و کسب شایستگی میتوان از آن پرده‌های حجاب عبور کرده و به آن زیبایی‌ها دست یافت. بهره بردن از جمال جسمی زن هم محرمیت خودش را نیاز دارد، این محرمیت در اوج خودش از طریق ازدواج حاصل میشود، آنچنان محرمیتی که حتی بین والدین و فرزند و خواهر و برادر و هیچ دوستی صمیمی‌ای هم به وجود نمی‌آید. توجه کنید که انتخاب همسر خود قواعد خودش را دارد و در آن باید شایستگیهایی سنجیده شود و شرایط دیگری هم هست که باید رعایت گردند. برای سایر محارم جز همسر تنها بخشی از جمال زن میتواند آشکار گردد که مثلاً موها (که طبق حدیثی از امام صادق علیه السلام نیمی از جمال زن است) نیز مشمول آن میباشد،‌ در واقع تنها عورتین واجب است که پوشیده شوند. اما جمال زن باید به کل و تماماً از همه‌ی نامحرمها پوشیده نگاه داشته شود و این هم برای زن که عرضه میشود یا خود را عرضه میکند و هم برای نامحرمی که بدون کسب شایستگی و محرمیت ممکن است از جمال او برخوردار شود مناسب‌تر و پسندیده‌تر است و دورتر از فساد و تباهی برای هر دو طرف، اما رعایت نکردن این حجابها و حریم‌ها هم سبب تضییع ارزش زن می‌شود و هم منجر به فساد نامحرمی که بدون داشتن محرمیت از جمال او بهره برده است و بی داشتن قابلیت و ظرفیت در ارضای غرایز خود از او استفاده کرده است (توجه شود که غریزه برای ارضا شدن اجازه نمیگیرد آنچنان که گوش برای شنیدن -و نه گوش دادن- یا نشنیدن نمیتواند مانند چشم به صورت ارادی باز یا بسته شود و تنها زمانی نمی‌شنود که صدایی نباشد یا اگر هست به نوعی از رسیدنش به گوش او جلوگیری شود).

و فقط یک بحث دیگر: اگر کسی مسلمان است و شهادتین را می‌گوید و با این حال باز با حجاب مشکل دارد به این فکر کند که اگر تمام بحث سر تعیین حدود حجاب است به نظر او چه کس یا کسانی به تعیین این حدود شایسته‌ترند؟ خداوند یا نفس خودشان و نفس سایر انسانها اگرچه از معبرترین دانشگاه‌ها هم مدارک تحصیلی داشته باشند و سر و وضع مرتب داشته باشند و بسیاری از مردم هم ایشان را احترام کنند؟

بخاطر دارم که کسی چنین استدلال میکرد که رعایت حجاب برای زن دست و پا گیر و مشکل است، مانند یک زندان یا قفس، چرا زن باید این سختی را به خود بدهد و این قدر محدود شود تا نکند نامردمان به آنها نگاه آلوده کنند؟ چرا به جای به قفس انداختن و زندانی کردن یک دزد باید تمام مردم یک محل را در قفس یا زندان کرد که نکند از دزد محل به ایشان آسیبی برسد؟ یکی از جوابهای این سؤال را شاید بتوان از تفکر در این حکم فقهی به دست آورد که گفته میشود یک نظر حلال است. برخی این حکم را درست متوجه نمیشوند یا از آن سوء استفاده میکنند، مثل آن شخص مثالی که میخواست زنی را ببیند و در عین حال گناه هم نکرده باشد وقتی چشمش به او می‌افتاد دیگر چشم از او بر نمیداشت و در عین حال پلک هم نمیزد که نکند یک نظرش بشود دو نظر و به حرام بیفتد! آن یک نظر کدام نظر است که حلال است؟ همان نظری که در آن چشم ناخواسته به نامحرم می‌افتد و با آن یک نظر میتواند تشخیص دهد که نباید به آنچه چشمش به آن افتاده است نگاه بیشتر کند، چه بسا حکم حلیت آن هم به این خاطر باشد که این نگاه برای همه قابل اجتناب نیست. اما در این یک نظر چشم چه می‌بیند و آیا آن آثار مخربی که در نگاه کردن است در یک نظر نیست؟ بدیهی است که هرچه چشم در همان یک نظر کمتر ببیند خطرش کمتر است و اگر حکم شود که زنها آزاد باشند و مردها چشمشان را کنترل کنند با فرض اینکه همه‌ی مردها هم رعایت کنند در همان یک نظر چه صحنه‌هایی دیده می‌شود؟ تازه این با فرض آن است که همه بنا داشته باشند که رعایت کنند حال آنکه انسانها در دنیا مجبور به رعایت شرع نیستند و تنها مختار خلق شده‌اند (إنّا هَدَیناهُ السّبیل، إمّا شاکِراً وَ إمّا کَفُوراً یا لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ) و زن مؤمنی که میخواهد در امان باشد اگر آزاد باشد چطور میتواند از چنان نگاه‌های آلوده‌ای در امان بماند؟

برخی در مورد نوامیس خود گشاده دستی نشان میدهند و اگر کسی به ایشان اعتراض کند جواب میدهند که مگر اگر کسی نگاهشان کند تمام میشوند؟ باید پرسید آیا حتی اگر ناموس شما عریان باشد و نگاهشان کنند (و به فرض که فقط هم نگاهشان کنند) باز مشکلی ندارید و می‌گویید که با نگاه کردنشان تمام نمیشوند؟ آیا نمیدانید که مو و آرایش صورت نیم یا بیش از نیمی از جمال زن است که آنرا بذل و بخشش میکنید؟

باز به خاطر دارم که عده‌ی زیادی از دختران حتی ساده و غیرفاسد بودند که با حجاب مشکل داشتند و میگفتند ما برای نشان دادن خود به دیگران نیست که وضع پوشش یا آرایشمان اینطور است، بلکه خودمان دوست داریم که اینطور باشیم و از زیبا بودن و زیبا ظاهر شدنمان در جمع و حتی خلوت خود لذت میبریم، دوست داریم زیبا باشیم همانطور که دوست داریم تمیز باشیم، همانطور که تمیزی برای هر کسی برای خودش هم لذت بخش است زیبا و مرتب بودن هم برای ما، برای خودمان، لذت بخش است. در جواب ایشان چه باید گفت؟ اینها فاسد نیستند و تنها مثلاً مانند کودکانی هستند که آتش برایشان جالب است و نمیدانند که آتش میتواند ایشان را بسوزاند و بهشان آسیب بزند، دست دراز میکنند تا با آن بازی کنند و تنها اگر ایشان را بسوزاند خطر بالقوه‌ی آتش را با تمام وجود درک میکنند. چنین کسانی احساس خود را به این همه عبرت و دلایل عقلی و نقلی بسته‌اند و دوست دارند که آنطور که خودشان دوست دارند باشند. کسی را دیدم که آرایش کرده بود و حجاب درستی هم نداشت و در خیابان کارگری دنبالش کرده بود، ظاهراً چیزی هم به او گفته بود و چه بسا دستی هم به او زده بود، در خاطرم نیست، لیکن به یاد دارم که آن دختر چقدر ناراحت بود و عصبی که چرا چنین مرد وقیحی سر راهش سبز شده است، غافل از اینکه او خود سفره‌ای خوش‌بود و خوش‌منظره برای نااهلان گشوده است، اگرچه آن مرد البته مقصر است ولی خود او نیز بی‌تقصیر نبوده است، یک تبعیت از خواهش نفس از طرف این و یک تبعیت از خواهش نفس از طرف او، اما کدام مقدم بر دیگری است که اگر نبود شاید دیگری هم رخ نمیداد؟ آن دختر را مأموران پلیس پناه دادن اگر درست یادم باشد ولی آنهایی که در هنگام خطر دستشان به جایی بند نیست جز پیشگاه خدایی که عصیانش کرده‌اند چه؟ گاهی دلم می‌سوزد که چرا کسانی که اینقدر پاک هستند باید در اثر جهالت و اشتباهی کوچک خود را در معرض چنان بلایایی قرار دهند؟ اگر آن مرد کارگر نبود و مرد چشم ناپاک دیگری با وضع مالی خوب و سر و وضع بهتر بود آیا واقعاً در اصل ماجرا تفاوتی ایجاد میکرد؟ آیا اگر خود دختر هم به او متمایل میشد دیگر چون رضایت دو طرف بوده است مشکل نبود یا این تازه شروع مشکلاتی بزرگتر میشد؟ آیا خداوند امر کرده که همواره لباسی ساده و به دور از جلب توجه بپوشند یا برای ارضای نیاز ایشان به تنوع و زیبایی و خوش عطری و ... هم موقعیت و شرایط خودش را قرار داده است؟

و اما در آخر سخن چه زیباست که شعر «سیب گلاب» علی معلم را یاد کنیم که با خیرخواهی پدری نسبت به دخترش در امر پوشش شروع میشه:

کی میگه بین دو تا نِی ، یکیشون شِکَر نداره
نه عزیزم برا بابا دختر و پسر نداره
دخترا سیب گلابند ، مثل برفند ، مثل آبند
برف جاده گِل و خاکه ، آب چشمه اما پاکه
دخترا شاخه نباتند ، چشمه‌ی آب حیاتند
اجر حافظ که میگن شمس حقه ، شاخه نباته
چشمه ی آب حیات تو کوچه نیست ، تو ظلماته
ظلمات طرح یه پرده ست
مثل پرچین ، مثل نرده ست
آب که بی پرده میشه ، دریای شوره
آب روشن توی چشمه ست ، توی یک تنگ بلوره

یه روزی یکی میاد که مرکبش اسب سپیده
رو لباش سرخی شرمه ، تو چشاش برق امیده
زین اسبش نقره کوبه
چکمه هاش رنگ غروبه
ساده و سبک عنونه ، سر گرونه
عاشق دختر شاه پریونه
عاشق دختر شاه پریون که توی سیبه
مثل دریا بیقراره ، مثل صحرا بی نصیبه
جماعت یه دل دارم ، قصر طلا خونه ی شهرش
صدتا باغ توی ده مهر و وفا ، نیمه ی مهرش
جماعت یه سیب می خوام ، جهیزیه ش زلف کمندش
مکنتش دامن پاکش ، ثروتش بخت بلندش
سیب گندیده نمی خوام ، ده نمی خوام ، صد نمی خوام
جماعت یکدونه می خوام ، اما سیب بد نمی خوام


 
← صفحه بعد صفحه قبل →