مشغولیت‌های ذهنی‌ یه بنده‌ی خدا

می‌نویسد تا نقد شود و شاید هم گاهی بذری بپاشد برای تفکری بیشتر ...

إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ ۖ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

جانم فدای هادی این قوم از نسل هادی این قوم که صاحب جامعه‌ی کبیره است و به حق هدایت کرد و خود در این راه از پیشگامان بوده و هست ...

به مناسبت شعری که از شیطانی از جنس انسان تراوش کرد و دل عالمی را سوزاند. جواب پلید را پیش‌تر خالقش، مالکش، رازقش که بازگشت او و ما همه به سوی اوست داده است، در سوره‌ی شعرا، آنگاه که فرمود:

 

إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ

چنین است و جز این نیست که او شنواى داناست.

هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلَىٰ مَنْ تَنَزَّلُ الشَّیَاطِینُ

آیا شما را خبر بدهم که شیاطین بر چه کسى فرود مى‌آیند؟

تَنَزَّلُ عَلَىٰ کُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ

بر هر دروغزن گناهکارى فرود مى‌آیند،

یُلْقُونَ السَّمْعَ وَأَکْثَرُهُمْ کَاذِبُونَ

که [دزدانه‌] گوش فرا مى‌دارند و بیشترشان دروغگویند،

وَالشُّعَرَاءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ

و شاعران را گمراهان پیروى مى‌کنند.

أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِی کُلِّ وَادٍ یَهِیمُونَ

آیا ندیده‌اى که آنان در هر وادیى سرگردانند؟ [از جوابیه‌ای که این شیطان در دفاع از شعرش داده است این سرگردانی فریاد میزند!]

وَأَنَّهُمْ یَقُولُونَ مَا لَا یَفْعَلُونَ

و آنانند که می‌گویند آنچه را که انجام نمى‌دهند.

الَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ ذَکَرُوا اللَّهَ کَثِیرًا وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ مَا ظُلِمُوا ۗ وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ

مگر کسانى که ایمان آورده و کارهاى شایسته کرده و خدا را بسیار به یاد آورده و پس از آنکه مورد ستم قرار گرفته‌اند یارى خواسته‌اند. و کسانى که ستم کرده‌اند به زودى خواهند دانست به کدام بازگشتگاه برخواهند گشت.

 

باشد که عبرت گیرند آنها که تنها راه را گم کرده‌اند ...

 


 
امّ ابیها
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دعای آقای سجده‌کنندگان است علیه السلام که:

اَللّهُمَّ اجعَلنی اَهابُهُما هَیبَهَ السُلطانِ العُسوفِ وَ اَبَرُّهُما بِرَّ الاُمِّ الرَّؤُفِ

بارخدایا! چنانم قرار ده که پروا کنم از پدر و مادرم آنچنانکه پروای کنند از هیبت سلطان ستمگر، و نیکی کنم به ایشان آنچنانکه مادری مهربان به فرزندش نیکی میکند

 

سالروز هبوط روح ملکوتی ام ابیها به خانه‌ای که خداوند دوست دارد که در آنجا بسیار یادش کنند بر کسانی که به این خاندان ارادتی و با ایشان اهلیتی و یا به کرم ایشان آرزویی دارند پر خیر و برکت باشد ان شاء الله ...


 
معجزه و باور کردن یا نکردن آن ...
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

فَإِنْ کَذَّبُوکَ فَقَدْ کُذِّبَ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ جَاءُوا بِالْبَینَاتِ وَالزُّبُرِ وَالْکِتَابِ الْمُنِیرِ (آل عمران، ۱۸۴)

پس اگر (این بهانه‌جویان) تو را تکذیب کنند (چیز تازه‌ای نیست) پس رسولان پیش از تو (نیز) تکذیب شدند (در حالیکه) دلایل آشکار و نوشته‌های متین و محکم و کتاب روشنی‌بخش (به عنوان گواه صدق دعوت خود) آورده بودند.

صاحبان رسالت الهی همواره برای عوامی که بر صدق دعوی ایشان درخواست گواه و نشانه میکردند بینّاتی از جانب خداوند می‌آوردند، به اذن خداوند، اما با وجود آوردن معجزه همواره هر فرستاده‌شده‌ای تعدادی منکر داشته است و تعدادی تصدیق کننده. از پیامبران بسیاری معجزاتی نقل شده که برای امت زمان خود می‌آوردند اما اگرچه گاهی نشانی از آنها باقی می‌ماند (مثل عصای حضرت موسیٰ علیه السلام که همراه تابوت عهد و ... تا چند قرن در میان قوم بنی‌اسرائیل عیان بود) لیکن عموماً خود معجزه دیگر تنها به صورت مکتوب یا دهان به دهان از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌گشت و نسل‌های بعد تنها با اتکا به صداقت گزیده‌ای از علما و پدران خود به پیامبران خدا و مضمون دعوت ایشان ایمان می‌آوردند، اگرچه زمین هم هرگز از ولی خدا خالی نبوده است، چه پیامبری تصدیق کننده باشد و چه وصیّ پیامبر. در این بین شاید قرآن تنها معجزه‌ای باشد که خود معجزه –و نه آثار آن– تمام‌قد برای تمام اعصار بعدی و اهل آنها باقی مانده باشد. گیرم که در این دوران غیبت ظاهری ولی خدا به هیچ کس نتوان اعتماد صد در صد کرد، گیرم که تواریخ پر از انحراف باشد، گیرم که ما کلاً آدمهای شکاکی باشیم و آنقدر در زندگی فریب خورده باشیم (یا در زندگی دیگران دیده باشیم یا از آن شنیده باشیم) که به نزدیکانمان هم نتوانیم در موضوع مهمی مانند دین و دعوت انبیاء با اطمینان صد در صدی تکیه نماییم، این قرآن معجزه‌ی پیامبر خاتم صلّ الله علیه و آله است که اینک در دستان ماست، کتابی که ادعا بر آن است که کلام خالق باشد به مخلوقات مکلفش از جن و انس. هر کسی می‌تواند به آن دست یابد و مطالعه‌اش نماید، خواست ایمان بیاورد و نخواست نیاورد ... اگرچه در قرآن آمده که:

وَلَقَدْ أَنْزَلْنَا إِلَیکَ آیاتٍ بَینَاتٍ وَمَا یکْفُرُ بِهَا إِلَّا الْفَاسِقُونَ (بقره، ۹۹)

ما نشانه‌های روشنی برای تو فرستادیم؛ و جز فاسقان کسی به آنها کفر نمی‌ورزد.

این معجزه هم مانند سایر معجزات همواره هم تعدادی تصدیق کننده داشته است و هم تعدادی انکار کننده. اما چه چیزی باعث می‌شود که عده‌ای به معجزات انبیاء ایمان بیاورند و عده‌ای خیر. شاید در گام نخست یکی از دو دلیل زیر به ذهن برسد:

۱.    منطق انسانها متفاوت است، گاهی یک دلیل و بیّنه برای کسی حجت است ولی همان دلیل برای کس دیگری قانع کننده نیست،

۲.    منطق همه یکسان است ولی از آن به دلایلی درست استفاده نمی‌شود.

در واقع پاسخ درست از نگاه حقیر همین گزینه‌ی دوم است. در واقع نه تنها منطق تمامی انسانها که بلکه منطق تمامی اجزای جهانِ شامل انسان و جنّ یکی است و این پیشتر هم در همین وبلاگ بحث شده است. [به طور خلاصه باید گفت که خداوند چون عادل است هر چیزی را سر جای خودش میگذارد، یعنی اگر چیزی جایی داشته باشد و خداوند او را در جای خود تعبیه نکند العیاذ بالله ظالم خواهد بود و این حتی خالقیت خداوند را هم تحت الشعاع خود قرار میدهد، یعنی خداوند هر ممکنی را وقتی تمام شرایط وجودی‌اش را پیدا کند با همان شرایطی که وجودش با آن صورت ممکن است خلق می‌کند، تغییر و تحول در عالم هم بخاطر تغییر در شرایط وجودی اجزای آن است که در هر لحطه خداوند جهان را در وضعیتی جدید خلق می‌نماید. در واقع اینکه پیامبر خدا صل الله علیه و آله در حدیث شریف غدیر فرموده‌اند که خداوند آفرید بدون آنکه نیازی به فکر کردن داشته باشد به نوعی ضمنی میرساند که جهان به تنها شکل ممکن برای آن خلق شده است، و البته مطابق حدیث امام صادق علیه السلام جهان‌های بیشمار دیگری هم مخلوق همین خداوند هستند که هر کدام به تنها صورت ممکن برای خودشان خلق شده‌اند و چه بسا بسیاری از آنها به لحاظ منطق وجودی به کل هم با جهان ما در تضاد باشند، به گونه‌ای که یک ممکن الوجود در این جهان برای همیشه در جهان دیگر ناممکن‌الوجود بوده و در آن جهان عدم مطلق به حساب آید! (بعضی چیزها هم در تمامی جهان‌ها ناممکن هستند البته! آنچیزی که وجودش با اسماء الهی در تناقض باشد، مثل سنگی که از فرط سنگینی خداوند نتواند حرکتش دهد) اما در مورد جهان خودمان خداوند ابتدا یک منطق وجودی برایش آفرید، و بعد هر موجودی که در این جهان با توجه به منطق حاکم بر آن ممکن‌الوجود بود با جمع شدن تمام شرایطش خلق شد، و در بحثهای نقلی انجام گرفته هم بیان شد که نقطه‌ی آغاز جهان حاضر خلقت انوار ۱۴ معصوم علیهم السلام بوده است که بعد با روند علّی و معلولی در این جهان سایر موجودات نیز خلق شده‌اند، هر موجودی بعد از جمع شدن علت وجودی‌اش و تام شدن نیاز به وجودش در شرایط ایجاد شده در هر لحظه ... . پس بدیهی است که بتوان گفت منطق  و اصول کلی حاکم بر تمامی موجودات این جهان یکسان است. این منطق البته وقتی وارد مصداق می‌شویم شعبه‌شعبه شده و ظواهر متفاوتی پیدا میکند که برای هر دسته‌ی از موجودات به آن فطرت می‌گویند، و فطرت در واقع از ریشه‌ی «فطر» است که مستقیماً خلقت آن گونه‌ی موجودات را مد نظر دارد. این فطرت در هر گونه‌ی خاص موجودات هرگز تغییر و تحولی نخواهد داشت و شامل لوازم موجود بودن هر عضو این گونه است، یعنی همان بدیهیات تعریف وجود برای هر عضو از یک گونه‌ی خاص. در واقع اسم با نماد فرق دارد، اسم دلالت بر تعریف جامع و مانع دارد و نماد تنها یک ناگذاری اعتباری است بدون توجه به ماهیت یا تمام ماهیت چیزی که برایش نماد تعریف می‌شود، از این نظر اسم و نماد تفاوت بسیار عمیقی دارند و «علم اسماء» که در قرآن از آن یادشده است که خداوند به جد بزرگ انسانها آدم علیه السلام آموخت و او با همین علم به مقام استادی فرشتگان رسید نیز همین علم است، علم به ماهیت همه‌چیز و نه فقط علم به نمادهای تعریف شده برای آنها یا اصطلاحاً علم تنها به اسم‌های ظاهری آنها: گربه، سگ، کلاغ، کوه، درخت و ... . در واقع تعریف‌های جامع و مانع هر چیز –که اسم‌ها فشرده‌شده‌ها‌ی آنها هستند– را شاید بشود روی‌هم‌رفته مبیّن همان فطرت آن چیز دانست، مثل «انسان» که از ریشه‌ی «انس» (مثل انس گرفتن) یا «نسی» (مثل نسیانگر و فراموش‌کار) است و «آدم» که از ریشه «ادیم» یا خاک پوسته‌ی زمین است و «بشر» که همریشه با «بشره» است و دلالت بر ظاهر دنیایی انسانی مشتمل بر شکل ظاهری جسم او و ظاهر رفتار انسانی او دارد، اگر اشتباه نکنم. با این تفاصیل مسائل فطری انسانی جزء بدیهیات همه‌ی انسانها هستند. منطق حاکم بر خلقت موجودات این جهان البته شاید به نظر برسد که با منطقی که در بحث‌های روزمره به عنوان روش استنتاج از آن یاد می‌شود متفاوت است، لیکن برای فهم یکسان بودن منطق فطری در همه‌ی انسان‌ها شاید باید توضیحات بیشتری داده شود. منطق را شاید بد نباشد که مانند یک دستگاه مثال بزنیم، ماشینی که از خودش شعوری ندارد و ساختارش منطبق بر ساختار کلی حاکم بر ا ین جهانِ خاص از موجودات است و در واقع جزئی از همان است. حال اگر یک سری داده به عنوان فرض به این ماشین بدهیم، این فرض‌ها درست باشند یا غلط، میتوان از این ماشین خروجی متناظر با آن فرضها را گرفت، که این خروجی‌ها همان‌قدر درست خواهند بود که آن داده‌های ورودی به دستگاه «منطق» درست بوده‌اند. در واقع می‌گوییم داده‌ها به شکلی منطقی پردازش شده‌اند، یا می‌گوییم خروجی‌ها  تنها نتایجی منطقی از آن ورودی‌ها هستند. کار یادگیری و فهم مسائل جدید با همین دستگاه انجام می‌شود، داده‌هایی به عنوان فرض (محفوظات، حفظیّات) به این دستگاه داده می‌شود و با ابزار فکر از این داده‌ها با مقایسه و تعمیم (استقراء) و استنتاج و ... داده‌های دیگری بیرون می‌آید، سپس با معیارهایی چک می‌شود که آیا خروجی‌ها همان‌قدر که ورودی‌ها درست بودند درست هستند یا خیر و اگر بودند نه تنها می‌توان گفت که خروجی‌ها نتایج آن ورودی‌ها هستند که اصلاً شکل دیگری از خود آنها هستند، انگار که تنها زاویه‌ی دید به آنها تغییر داده شده باشد. عقل و شعور اما چیز دیگری است، عقل صحت هم فرض و هم حکم را چک می‌کند و مثلاً هر تناقضی یک گزاره‌ی منطقی را می‌تواند با وجود منطقی به دست آمدنش از اعتبار ساقط کرده و به آن عنوان غیرعقلانی را بدهد، که این معادل حقیقت نداشتن یا باطل بودن آن خواهد بود، چیزی که در جهان ما ناممکن است و عدم (برعکس حقیقت که یعنی محقق و موجود). یک ساختار منطقی در ذهن وقتی ساختاری معتبر است که عقل به آن جواز عقلایی بودن را داده باشد و این ساختار حتماً خودمتناقض نخواهد بود و با بدیهیات جهان موجود –که فطریات هم از اساسی‌ترین ارکان آن هستند– نیز تناقضی نخواهد داشت. با این تفاصیل] این گزاره که «منطق دو نفر متفاوت است و یک گزاره ممکن است برای یکی دلیل باشد و برای دیگری دلیل نباشد» اصولاً مورد پذیرش عقل نیست، چه آنکه عقل به هر گزاره یک بر چسب میدهد، عقلی یا غیرعقلی، درست یا نادرست، «هم‌سازگار با ساختار کلی جهان» یا «غیرهم‌سازگار با آن و در تناقض با کل یا اجزایی از آن». آنچه که سبب شده که اما این گزاره را بسیاری از انسان‌ها بپذیرند تنها ریشه در اشتباهاتی مصطلح و همه‌گیر دارد، در واقع فرضیاتی که وارد دستگاه منطق بسیاری از نوع بشر شده است برای همه‌ی ایشان به طور یکسان با عقل صحه‌گذاری نشده‌اند و چه بسا افراد زیادی که با ساختارهای ذهنی خود زندگی کنند و این ساختارها هم اگرچه منطقی باشند ولی به دلیل اشتباه بودن فرضهای اولیه‌ی آنها گزاره‌های نهایی آنها همگی یا عموماً اشتباه باشند. پس آن بحثی که مورد پذیرش عقل است و گزاره‌های خروجی‌اش به طور پیش‌فرض پذیرفته شده است آن بحث‌هایی هستند که هم بر اساس گزاره‌های درست بنا شده باشند و هم خود فرایند بحث و تفکر فرایندی کاملاً تحت نظارت منطق بوده باشد. در واقع فرق علوم تجربی با ریاضی هم شاید تا حدودی در همین باشد، ریاضی علمی ذهنی است، کاری به جهان خارج ندارد، خودش هر فرضی را که بخواهد به عنوان نقطه‌ی شروع می‌گیرد و میگوید که درست است (تعریف میکند که درست است!)، بعد بر اساس آن فرض یا فرضیات ساختاری منطقی کاملاً هم‌سازگار با آن می‌سازد به طوریکه هرگز هم تناقضی در این ساختار ظهور و بروز نیابد، ممکن است از ابتدا با نقیض آن فرض اولیه هم شروع کنند و جهان کاملاً متفاوتی از ریاضیات به دست آید که باز در خودش به تناقضی نرسد و در نتیجه درست باشد؛ اما در فیزیک و شیمی و ... اگرچه ساختار ذهنی ساخته شده منطقی هم باشد (مثلاً اشتباهات محاسباتی و ... نداشته باشند) اما همیشه این بدگمانی وجود دارد که اگر فرضها‌ی اولیه درست نبوده باشند چه؟ تقریبات و ساده‌سازی‌ها که هر کدام در ضمن حل مصداق یک فرض اضافه را دارند نیز خود از منابع ایجاد خطا در گزاره‌های نهایی خواهند بود. در بحث دین و فلسفه هم بر خلاف ریاضی نیاز هست که نقطه‌ی شروع قابل اتکایی داشته باشیم، جایی که بشود محکم روی آن پای گذاشت، و این چیزی نیست جز بدیهایت فطری یا فرضیات تأیید شده با فطرت. پس هر دو نفری از نوع انسان که بخواهند می‌توانند با هم بحث کنند مشروط بر آنکه از جایی به پایین فرضیات یکدیگر را قبول داشته باشند، اما اگر فرضیات یکدیگر را قبول نداشتند باید که بحث خود را به لایه‌های زیرین‌تر ساختار ذهنی خود بکشانند تا یا یکی از ایشان یا هر دویشان فرضیات خود را اصلاح نموده و از آن به بالا را دوباره بر اساس فرضهای جدید با کمک منطق از نو بسازند. بدیهی است که این کار حتماً عملی است چون تمام انسان‌ها به هر حال یک نقطه‌ی شروع مشترک که همانا فطرت است دارند، چیزی که انسان بودن هر دوی آنها تضمین میکند در هر دو عیناً به طور یکسان وجود داشته باشد و به صورت بدیهی درست تلقی شود، چیزی که هر کسی در درون خود حکم عقلی به درستی آن میدهد، اگرچه شاید برخی به زبان هم انکارش کنند یا حکم عقل خود را وهم و خیال بدانند ...

جالب است که در انتهای سوره‌ی نمل آورده شده است که:

«وَأَنْ أَتْلُوَ الْقُرْآنَ فَمَنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا یهْتَدِی لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَقُلْ إِنَّمَا أَنَا مِنَ الْمُنْذِرِینَ»، ۹۲

و اینکه قرآن را تلاوت کنم هر کس هدایت شود به سود خودش هدایت شده، و هر کس گمراه گردد به او تنها بگو که من فقط از انذارکنندگانم!

«وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ سَیرِیکُمْ آیاتِهِ فَتَعْرِفُونَهَا وَ مَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ»، ۹۳

بگو: حمد و ستایش مخصوص ذات خداست؛ بزودی آیاتش را به شما نشان می‌دهد پس آن را میشناسید؛ و پروردگار تو از آنچه انجام می‌دهید غافل نیست!

که به صراحت بیان شده او نشانه‌های خود را در دعوت پیامبرش (در تلاوت قرآن) نشانمان می‌دهد، به طوریکه همه آنرا در باطن خود خواهند شناخت که از طرف خداست و حقیقت است (پس این پیامبر در پیامش از راستگویان است). این گزاره که اشاره به شناخته شدن توسط همه‌ی مستمعان قرآن دارد بیانگر فطری بودن نشانه‌های خداست که لابلای قرآن قرار داده شده است و اینجاست که قرآن (به عنوان یک مجموعه‌ی منسجم و نه هر آیه‌ی از آن) معجزه و بینه به حساب می‌آید. (البته شاید بشود هر سوره‌ی آنرا هم معجزه دانست از آن جهت که باز روشی بر اثبات اینکه این گفته از طرف خداست و پیامبر خدا در دعوتش از راستگویان است وجود دارد، حتی برخی آیات قرآن هم به تنهایی از نظر بینه بودن بر صدق دعوت پیامبر کافی هستند و شاید به همین دلیل هم آنرا آیه می‌نامند، اما صورت کامل این بینه وقتی است که کل قرآن را یکجا بینه بدانیم، لااقل مجموعه‌ی محکمات از آنرا و سپس متشابهات آنرا به کمک تأویل الراسخون فی العلم که در خود قرآن به ایشان رجوع داده شده است و مصادیق خاصش را هم خود پیامبر رحمت صل الله علیه و آله تعیین کرده‌اند).

البته شاید قرآن از این نظر در میان معجزات انبیای سلف بیشتر یک استثناء به حساب آید چه آنکه باقی معجزات مثل مار شدن عصا و ... از جنس دلیل و بینه که مستقیماً به سر فطرت انسان‌ها رفته و آن را تحریک نماید نبوده‌اند، لااقل در ظاهر امر، در این صورت یک توضیح مختصر هم در مورد معجزات دیگر باید داد. در واقع صرف اینکه یکی بگوید به دنبال دلیل هستم لزوماً دلیل بر این نیست که واقعاً به دنبال دلیل باشد، خیلیها از پیامبرشان معجزه خواستند ولی وقتی آن را می‌دیدند که رخ داده است با وجود تعجبی که از آن میکردند بعد از بیرون آمدن از حالت ترس و حیرانی که ایشان را گرفته بود باز انکارش میکردند. علتش می‌تواند این باشد که آنها با خودشان رو راست نبوده‌اند، یعنی قبل از درخواست معجزه سنگهایشان را با خودشان وانکنده بودند، چیز غیرممکن از پیامبرشان میخواستند و از اول مطمئن بودند که «این چیز غیرممکن است» و در نتیجه غیرممکن اگر ممکن شد و رخ داد یا سحر و جادو و فریب بوده است و یا اصلاً بدون درخواست آنها از پیامبر هم ممکن بوده است و آنها نمیدانستند. خلاصه آنها به طور پیش فرض در ذهن خود داشته‌اند که آنچه انجام خواهد شد عجیب باشد یا نباشد معجزه نبوده پس شخص مورد نظر هم پیامبر نیست! گاهی حتی خدا وقتی میدانسته است که آنها معجزه را برای جواب دادن به مجهول خود نمی‌خواهند درخواست آنها برای معجزه را هم رد میکرده است، گاهی هم آنها چیزی را می‌خواستند و خداوند قابلیت به خود آوردن حق‌جویان از جماعت ایشان را در معجزه‌ای دیگر می‌دانسته است و خلاصه با نیاوردن معجزه‌ی درخواستی آنها ایشان هم این نیاوردن معجزه را بهانه‌ی انکار بیشتر خود قرار میدادند، پیامبرشان هم فقط میگفت که معجزه از طرف خداست و به دست من نیست (که اگر بود معجزه‌ی او بوده است و نه معجزه‌ی خدا، یعنی نسبت پیامبر به خودش را نشان میداد و نه نسبت او را به خدا!) که تا هر کسی خواست به او نشان دهم. تازه کسانی که در خواستن معجزه برای هدایت شدن صادق بودند هم وقتی معجزه را میدیدند و با تمام وجود به خداوندی خدا و پیامبری پیامبرش اعتراف میکردند باز برخی از ایشان بعد از مدتی در دیده های خود شک میکردند و پیش خودشان میگفتند که نکند آن موقع جوگیر شده بوده‌اند یا تحت تأثیر قرار گرفته بوده‌اند که گفته‌اند ایمان میآوریم ولی در واقع همه چیز دروغ یا خیالات و توهم بوده است، جواب اینها هم این است که در موقع دیدن معجزه و قدرت خدا باید حواسشان را جمع کنند و درست بررسی کنند که آن واقعاً نشانه خدا باشد و اگر با تمام وجود (بحث فطری دوباره اینجا مطرح می‌شود و در واقع آنچه که مهم است درک باطنی است و درک ظاهری معجزه –به هر صورتی که آن معجزه باشد– هم باید به درک باطنی منجر شود مگرنه معجزه قابل پذیرش نیست چون درستی‌اش از طریق عقل قابل اثبات نیست، ولی فطری که باشد حکم عقل است که پذیرفته شود) به این نتیجه رسیدند که بوده دیگر در آن شک نکنند که این شکها مصداق وسواسی است که نباید بهش توجه کرد «الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَلَا تَکُنْ مِنَ الْمُمْتَرِینَ» و در نتیجه پس از آنکه این گفته‌ی خداوند که «سَیرِیکُمْ آیاتِهِ فَتَعْرِفُونَهَا» انجام گرفت و حق آشکار شد و ما هم با تمام وجود متوجه آن شدیم دیگر نباید انکارش کنیم که اگر کردیم کافر (پوشاننده‌ی حقیقت) به حساب خواهیم آمد. پس تمامی معجزات چه از ابتدا به صورت دلیل و آیات زبانی و منطقی بیان شوند و چه صورتی غیر از آن داشته باشند مانند معجزات معروفه‌ی حضرت موسی علیه السلام درهر دو حالت وقتی عقلاً پذیرفتنی هستند که به درک باطنی و تصدیق باطنی منجر گردند. در ادامه تمرکز بحث را روی خود قرآن میگذاریم.

حال سئوال این است که اگر بینه‌های خداوند فطری است و به درک باطنی منجر می‌شوند (که بدیهی است دیگر حجت را بر همه‌ی نوع انسان و جن تمام خواهند کرد) پس چرا باز برخی انکارش میکنند و تنها برخی تصدیقش می‌نمایند؟ بسیاری هستند که تا میگوییم قرآن کلام خداست اگرچه حتی به طور ارثی از والدین خود هم این مطلب را پذیرفته باشند ولی در دل نسبت به آن تردید دارند، مثلاً می‌گویند که ما که آن زمانها نبوده‌ایم و تنها قرآن و یک سری حدیث و مقداری هم تاریخ روایی به ما رسیده است، قرآن‌ها اگرچه همیشه یکسان بوده‌اند و نسخ قدیمی آن هم کاملاً مطابق با نسخه‌های امروزی آن هستند ولیکن همانطور که در تاریخ روایی رسیده از آن زمان اختلافات گاهی فاحشی وجود دارد که بحث تحریف تاریخ را در ذهن تداعی می‌کند، و همانطور که بسیار حدیث داریم که به اسرائیلیات معروف هستند و جعل شده میدانیمشان، از کجا معلوم که خود قرآن هم در همان اوایل که تعداد نسخه‌های آن خیلی زیاد نبوده است تحریف نشده باشد، خصوصاً که آن زمانها از خط کوفی استفاده میشده است که نقطه ندارد و علائم آواها را هم نمی‌گذاشتند و همه میدانند که بسیاری از اعراب که سواد کاملی نداشته‌اند و یا فصیح نبوده‌اند اشتباه آیات را میخوانده‌اند؟ اصلاً مثل تورات و انجیل که هر دو به صورتهای تا حدودی شناخته شده تحریف شده‌اند ... . وقتی چنین سؤالی مطرح می‌شود عده‌ای تلاش می‌کنند که آنرا با آوردن این آیه پاسخ دهند که: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ» (حجر،۹) که یعنی «به طور حتم ما قرآن را نازل کردیم و به طور حتم خودمان هم حافظ و نگهدار آن هستیم». این پاسخ برای افراد شکاک البته قانع کننده نیست و می‌گویند وجود این آیه که دلیل نمیشه که قرآن حتماً از طرف خدا باشد و هیچ وقت هم تحریف نشود، خوب هر کسی هم که یک کتاب را بنویسد یا جعل کند میتواند اگر بخواهد یک چنین جمله‌ای را به جایی در متن آن اضافه کند و بگوید که خوب دیگر پس این کتاب از طرف خداست و هیچ وقت هم تا ابد جعل نخواهد شد و لابد انتظار هم خواهد داشت که همه حرفش را قبول کنند و با این قبول شدن عمومی هم منافع خودش رو تا ابد تضمین کند (البته اگر تا ابد زنده بماند که نمی‌ماند و مرگ تنها چیزی است که مؤمن و کافر قبولش دارند). تازه برخی در حین تلاوت قرآن پیش خودشان کلی هم به تناقضات جور و واجور بر میخورند که اگرچه به کسی هم نگویند ولی باعث میشود شک کنند که واقعاً خدا یک چنین کتابی را فرستاده باشد، ولی ... قرآن را اگر میگوییم که از طرف خداست نه بخاطر آن آیه‌ی خاص که بخاطر مفاهیمی است که درش هست، طرز بیانش که گاهی وقتی بهش فکر میکنیم مو بر تنمان سیخ میشود، اینکه همه جایش با هم همخوانی دارد و فطرت قبولش میکنه و درحین خواندنش به حال تضرع به «خدایی الله» و «بندگی خودمان» اعتراف میکنیم (یعنی دقیقاً همون چیزی که در برخورد با یک معجزه قرار هست که رخ بدهد) و اگر جایی از آن هم به ظاهر با جای دیگرش در تناقض باشد سعی کنیم مفهومی را در نظر بگیریم که حالت خاص آن یک مفهوم بشود آن دو حالت ظاهراً متناقض (به این کار میگویند جمع کردن بین دو حالت به ظاهر متناقض که معمولاً سطح فهم را نیز یک مرحله بالاتر میبرد، مثلاً خیلیها به آیة الکرسی استناد میکنند که "لا اکراه فی الدین" بعد میگویند که پس امر به معروف و نهی از منکر نداریم، بعد یک جای دیگر در قرآن می‌بینند که صریح گفته شده است امر به معروف لازم است و تنبیه مجرمان و فاسدها هم لازم است و ... و خلاصه شخص گیج می‌شود که بالأخره کدام درست است، در حالی که اگر بین آن آیات را جمع کنند می‌بینند که آیة الکرسی مربوط به هدایت باطنی خداست و قوانین جاری اجتماعی که امر به معروف و نهی از منکر را هم شامل می‌شود بر اساس ظاهر است و نه باطن، اولی میگوید ما "مختار" هستیم و دومی میگوید "آزاد نیستیم و مسئولیت کارهایمان با خودمان است، مجازات نیز هم میتواند دنیایی باشد و هم اخروی و نه لزوماً فقط اخروی"، و از این دست مثالها بسیار است). در خود قرآن هم بیان شده است که هیچ جایی از آن جای دیگرش را نقض نمیکند (البته بحث ناسخ و منسوخ بحث دیگری است) و این خودش دلیل دیگری بر اعجاز بودن قرآن است «أَفَلَا یتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ کَانَ مِنْ عِنْدِ غَیرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلَافًا کَثِیرًا» که البته ندیدن اختلاف در آن هم "تدبر" میخواهید و قرار نیست این کتاب را مثل یک رمان معمولی و ظرف چند ساعت بخوانیم و از آن بگذریم. تازه بعد از ایمان آوردن به معجزه بودن قرآن و اینکه قرآن کلام خالق است میشود آیه‌ی «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ» را به عنوان مدرک بگیریم که پس قرآن تحریف و مخدوش نشده است (چون این بار میدانیم که این آیه از طرف خداست و بی معنی است که همه‌ی قرآن از طرف خدا باشد و همین یک آیه جعل شده باشد)، البته مخدوش به اختشاشی که جزء خودش به حساب بیاد و مصداقی از تحریف بگردد مگرنه ممکن است که هر از چند گاهی یک نفر یا گروهی دست کاریهایی در برخی نسخه‌های آن انجام دهند و نسخه‌هایی تحریف شده از آن منتشر کنند لیکن علما و مردم زود متوجه میشوند و قرآن مثل تورات و انجیل هرگز تحریف نخواهد شد، آن هم با آن همه حافظ و کاتب وحی از همان ابتدا و بعد در سرتاسر قلمروی اسلام ...

کسانی که این بینه‌های خداوند را انکار می‌کنند پس دلیلی عقلی بر این انکارهای خود ندارند، ممکن است دلایلی منطقی هم بیاورند ولی به راحتی (البته گاهی که زیاد سفسطه می‌کنند و از منطق با غرض یا از روی اشتباه دور می‌شوند شاید این کار خیلی هم ساده نباشد) با اثبات اشتباه بودن پیش‌فرضهایشان می‌شود غیرعقلانی (=نادرست) بودن بحث‌هایشان را بهشان نشان داد و البته کسی که خواب است را می‌توان بیدار کرد ولی کسی که خود را به خواب زده را خیر، چرا که باز تکرار می‌شود که:

وَلَقَدْ أَنْزَلْنَا إِلَیکَ آیاتٍ بَینَاتٍ وَمَا یکْفُرُ بِهَا إِلَّا الْفَاسِقُونَ (بقره، ۹۹)

ما نشانه‌های روشنی برای تو فرستادیم؛ و جز فاسقان کسی به آنها کفر نمی‌ورزد.


 

توجه: در این پست بنا بر پاسخگویی به شبهات در مورد قرآن نبوده است و در عوض سعی شده است تا یک بررسی کلی در مورد علل پذیرش یا عدم پذیرش معجزات انجام بگیرد، اینکه معجزات اعم از شکل ظاهری آنها همگی از ظاهر یک سری نشانه باطن مخاطبان را هدف قرار میدهد تا چیزی را به آنها نشان دهد که آنها فطرتا آنرا بشناسند و با تمام وجود به آن صحه گذارند، اگرچه نهایتا برخی آنرا پذیرفته و برخی انکار کنند، اگرچه آنها که پذیرفتند هم گروهی بر آنچه که معلومشان شده است استقامت میکنند و عده‌ای بعد از گذشت مدتی در آن تردید کرده و به شک می‌افتند و چه بسا باز این تردید به انکار بیانجامد.