مشغولیت‌های ذهنی‌ یه بنده‌ی خدا

می‌نویسد تا نقد شود و شاید هم گاهی بذری بپاشد برای تفکری بیشتر ...

ماده یا انرژی؟ مسأله نور است ...
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: ماده ، انرژی ، فلسفه ، نور

کوچکتر که بودیم در مدرسه بهمان میگفتند که ماده آن چیزی است که حجم دارد و فضا را اشغال میکند، انرژی را هم میگفتند که توانایی انجام کار است. چه تعاریف ساده‌ای اما آیا واقعا ماده و انرژی همان چیزهایی هستند که به ما گفته شده بود؟ مثلاً فرض کنید بگیم ماده هر چیزی است که از اتم یا یون تشکیل شده باشد، بعد از ما میپرسند که خود اتم و مولکول و یون از چه تشکیل شده‌اند (چون خودشان هم ماده هستند به هر حال)، جواب میدهند از ذرات زیر اتمی مثل پروتون و نوترون و الکترون، خود آنها از کوارکها و ریسمانها و فلان و فلان و این زنجیره ادامه دارد اما تا کی؟ نمیدانم فیزیکدانها دیگر اینجا را چه میگویند (شاید از ذرات بنیادین مثل فوتون، گرویتون و بوزون هیگز و ... حرف خواهند زد اما آنجا که سر ذره بودن این ذرات هم خودش حرف هست!؟) ولی تا جایی که دنبال کرده‌ام آخرش را به علم آمار (فیزیک کوانتوم) ربط میدهند و خوب که قضیه مبهم شد صورت سؤال عوض می‌شود و خواننده (یا لااقل تعدادی از خوانندگان) کلاً پیچانده می‌شود (یا به خود می‌پیچند)، متوجه نمی‌شود که دست آخر شبه‌ذره یک ذره است یا انرژی است یا هر دو یا هیچ کدام، به هر حال یکی که  فیزیک خوانده بهتر میتواند جواب بدهد، اگرچه می‌دانم که اکثراً خواهند گفت هر دو (در وضعیت تشعشع و جذب بیشتر رفتار ذره‌ای دارد و در هنگام انتقال بیشتر رفتار موجی دارد ولی چندان قانع‌کننده نیست). اما اگر از حقیر بپرسید که آخر این زنجیره چه می‌شود می‌گویم از دو حالت خارج نیست، یا باید برسیم به یک نقطه صفر بعدی که دیگر حجمی ندارد تا زیرمجموعه‌ای برایش قابل تصور باشد ویا به ذراتی که به خودی خود ناپایدار هستند و تنها در صورتی وجودشان پایدار میشود که با هم جفت باشند، بخاطر همین دیگر ادامه زنجیره از آنها به پایین‌تر چندان با معنی نخواهد بود و می‌توان وجود آن‌ها را انتهای آن زنجیره دانست (البته توجه شود که پایداری در اصل وجود بی‌معناست بلکه پایداری در بقای بر وجود یا چگونگی وجود است که معنا دارد، زیرا هر وجودی علت معلولی است و معلول نمی‌شود مگرآنکه علتش تمام باشد و معلول علتی مشروط به این معنا نداریم!). در نگاه اول شاید نظریه‌ی دوم گزینه‌ی بهتری به نظر برسد، چون شهودی‌تر است و بیانش هم عالمانه‌تر به نظر می‌رسد، اما به نظر حقیر نظریه‌ی اول گزینه‌ی درست‌تر است، چه آنکه به هر حال در مورد ذرات ناپایدار نظریه‌ی دوم هم هنوز به لحاظ نظری می‌توان پرسید هر کدام از چه تشکیل شده‌اند؟ البته این بار دیگر نمی‌شود زنجیره‌ای مشابه زنجیره‌ی مطرح شده در بالا را تشکیل داد چون خود این ذرات بنیادی بزرگتر به تنهایی نمی‌توانند وجود داشته باشند و در نتیجه باید انتظار داشت که ذرات تشکیل دهنده‌ی آنها نیز هیچ‌کدام به تنهایی پایدار نباشند. در واقع اگر کوچکترین ذرات پایدار طبیعت که در انتهای زنجیره‌ی مذکور قرار دارند را ذرات X بنامیم و ذرات ناپایدار تشکیل دهنده‌ی آن‌را SX بنامیم (البته لزومی ندارد همه از یک جنس باشند و قاعدتاً هم نیستند) ذرات تشکیل دهنده‌ی این ذرات ناپایدار SX را می‌توان SSX نامید. اگر این ذرات SSX همه پایدار باشند که مجموعه‌ی آنها (SX) هم پایدار خواهد بود که خلاف فرض است ولی حتی اگر این‌طور نباشد (مجموعه‌ی ذرات پایدار هم بتوانند در شرایطی ناپایدار باشد، مثل دو قطب هم‌نام آهن‌ربا در کنار هم) باز اینکه این ذرات کوچکتر SSX پایدار باشند خلاف این فرض است که ذرات X کوچکترین ذرات مستقل طبیعت هستند. پس لاجرم نه تنها همه‌ی ذرات SSX نمی‌توانند پایدار باشند که در واقع هیچ‌یک از آنها پایدار نیستند و چاره‌ای نمی‌ماند جز اینکه همگی پایدار باشند. بدیهی هست که نباید وجود داشته باشد ذرات دیگری که با این ذرات SSX بتوانند به یک ساختار پایدار کوچکتر از ذرات SX برسند تا چه برسد به ساختاری پایدار ولی کوچکتر از ذرات X. به این ترتیب نه تنها ذرات SX که تمامی ذرات تشکیل دهنده‌ی SX ناپایدار بوده و به هیچ ساختار پایداری کوچکتر از X هم دست نخواهند یافت. در اینجا این سؤال مطرح می‌شود که وقتی ذرات SSX همگی ناپایدار هستند اصلاً چرا باید در ساختارهایی ناپایدار دیگر مانند SX قرار بگیرند؟ تشکیل چنین ساختارهایی چه مزیتی برای ایشان خواهد داشت؟ جواب این سؤال البته چندان بدیهی نیست ولی دیگر دور از ذهن هم به نظر نمی‌رسد که کوچکترین تجمع واقعی و مؤثر ذرات SSX را به صورت خود X تصور نماییم و نه ساختارهای ناپایدار واسطه‌ای مثل SX. در این صورت ذراتی که در اینجا از نام SSX مد نظر می‌باشند همان ذرات نقطه‌ای و بدون حجم نظریه‌ی اول خواهند بود. با توجه به این نکات تفاوت اصلی بین دو نظریه‌ی بیان شده این خواهد بود که در نظریه‌ی نخست اجازه می‌دهد که این ذرات نقطه‌ای به صورت پایدار هم وجود داشته باشند در حالیکه نظریه‌ی دوم ذرات به صورت نقطه‌ای را فقط ناپایدار ممکن می‌داند. اما این نتیجه با نظریه‌ی اول در تضاد نیست چنانکه آن نظریه بیان می‌کند که کوچکترین ذرات پایدار باید صفر بعدی باشند ولی بیان نمی‌کند که ذرات صفربعدی ناپایداری وجود ندارد. بنابراین نظریه‌ی دوم جزء کوچکی از نظریه‌ی اول می‌باشد و ما هم نظریه‌ی عام‌تر که نظریه‌ی نخست است را می‌پذیریم. نتیجه‌ی این نظریه این است:

کوچکترین ذرات مادی که تشکیل دهنده‌ی هر ماده‌ی دیگری هستند نقطه‌ای (صفر بعدی) می‌باشند.

این نتیجه سریعاً تعریف مدرسه‌ای ما از ماده را بر هم می‌زند چون اینک ما ماده‌ای داریم که هیچ حجمی ندارد و فضایی را اشغال نمی‌کند! این بیان بر این اساس است که ماده از ماده درست شده باشد و نه چیز دیگر. بر این اساس ما با یک تعریف ماده همان تعریف از ماده را نقض کردیم و این نشان می‌دهد که آن تعریف اولیه از ابتدا اشتباه بوده است، بلکه تنها تعریفی بوده است شهودی که برای کاربردهای معمول شاید تعریف بدی نباشد، آن هم وقتی نام «ماده» نامی عام است که شناسایی دقیق آن در مقدار محاسبات تأثیر خاصی ندارد، البته در کاربردهای معمول. 

حال که تعریفی از ماده نداریم نمی‌شود گفت که آن ذرات صفر بعدی اصلاً ماده هستند یا خیر، پس وجودشان به عنوان ماده را هم نیازی نیست بپذیریم یا رد کنیم. اما الآن می‌توان این سؤال را پرسید که آیا یک شیء صفر بعدی می‌تواند وجود داشته باشد یا اصولاً شیء صفر بعدی آنطور که در هندسه به ما یاد داده‌اند یک مفهوم انتزاعی و لاشیء است که صورت خارجی ندارد؟ در بیان فلسفی اگر اشتباه نکنم گاهی جهان طبیعت سه بعدی را تشکیل شده از المان‌های سه بعدی می‌دانند و نه مجموعه‌ی بی‌نهایتی از نقاط صفر بعدی تا بعداً با ساخته شدن سه بعد از صفر بعد دچار مشکل نشوند. البته این مشکل در ریاضی محض حل شده است آنجا که نظریه اندازه مطرح می‌گردد (The Measure Theory)، اینکه اندازه‌گیر حجم باید از جنس حجم باشد تا اندازه‌ی اندازه‌گیری شده عددی با معنی باشد، یعنی مثلاً اگر حجم را به کمک معیاری صفر یا یک یا دو بعدی اندازه بگیریم مقدار حجم بی‌نهایت به دست خواهد آمد و اگر معیار استفاده شده چهار بعدی باشد اندازه‌ی حجم صفر به دست خواهد آمد. (مثال: طول یک سطح هر چند کوچک بی‌نهایت است، سطحش یک مقدار بامعنا است و حجمش صفر میباشد) حال برسیم به جهان طبیعت. جهان چند بعدی باشد را ما نمی‌دانیم ولی چشم ما یک ساختار سه بعدی را برای آن به مغزمان می‌فهماند (قبلاً در پست دیگر بحث شده است که چشایی حداقل چهار بعد به بعدهایی که ما درک می‌کنیم اضافه می‌کند، بویایی و شنوایی و ... هم همینطور و در واقع بعدی که ما برای جهان درک می‌کنیم وابسته به حسگرهایی است که واسطه‌های درک ما از جهان هستند، اگرچه در نهایت فقط آنچه با چشم می‌بینیم را به عنوان بعد جهان توصیف می‌کنیم) و بعید هم نیست که ساختار ذهنی بشر ۳ بعدی باشد و این مطلب جای بحث بسیار دارد. در هر صورت در این جهان چند بعدی اجسام پیرامون ما (که غالباً سه بعدی توصیف می‌شوند) چند بعدی هستند؟ همه می‌دانند که توزیع جرم در ابعاد معمول ماکروسکوپی توسط چگالی توصیف می‌شود و افزایش چگالی در اثر فشار و کاهش حجم را می‌توان فشرده شده ذرات تشکیل دهنده‌ی ماده به هم دانست. اگر جسمی سه بعدی باشد، یعنی آنطور که از هندسه تعریف یک جسم سه بعدی را می‌شناسیم، تمامی نقاط درونی ماده باید توسط جسم اشغال شده باشد که این یعنی چگالی بی‌نهایت (مجموعه‌ی چگال) و در عالم طبیعت هم می‌دانیم که این‌طور نیست. در واقع هر نمونه‌ی ماده را که در نظر بگیریم پر است از خلل و فرج حتی در ابعاد ماکروسکوپی. حتی وقتی تمامی این خلل و فرجها پر می‌شود هم هنوز در ابعاد میکروسکوپی میدانیم که داخل یک اتم اکثر فضای بین هسته و الکترونهای اطراف آن خالی و خلأ (به معنای اصطلاحی آن و نه معنای دقیقش) می‌باشد. با این نگاه اجسام اطراف ما هیچ کدام واقعاً سه بعدی نیستند. اگر داخل هسته‌ی اتم هم باز بر همین منوال باشد که فضای خالی بیش از فضای اشغال شده توسط ماده باشد چه؟ که میداند شاید هم باشد! در این صورت اصلاً چه لزومی دارد که برای توصیف اجسامی که سه بعدی نیستند ما کوچکترین ماده را سه بعدی در نظر بگیریم؟ خوب این مباحث مباحثی هستند که برای فلاسفه‌ی سابق معلوم نبوده است چون دسترسی به میکروسکوپ و ابزار دقیق دیگر نداشته‌اند ولی برای این زمان باید تعریف از ماده تغییر کند، حداقل دیگر می‌دانیم که ماده می‌تواند چندان هم فضا را اشغال نکند، لااقل به خودی خود فضای خاصی را اشغال نکند بلکه در شرایط محیطی خاص حجم خاصی به خود بگیرد. البته با این بیان که شرایط محیطی (مثل فشار که خود ناشی از حضور ماده‌ی دیگری مثل هوا در اطراف نمونه‌ی ماده می‌باشد) ممکن است سبب شود که حجم اشغال شده توسط ماده مقدار خاصی شود بعید نیست کسی ایراد بگیرد که اگر این‌طور باشد باید حجم اشغال شده توسط ماده در نبود هر ماده‌ی دیگر (یعنی حجم ذاتی ماده بدون توجه به محیط پیرامون) بی‌نهایت باشد و نه صفر. این حرف برای نمونه‌های به نسبت بزرگتر ماده از جهاتی می‌تواند درست باشد ولی برای کوچکترین ساختار مادی لزوماً درست نیست، خصوصاً که بشود پذیرفت که کوچکترین ساختار مادی اصلاً حجم نداشته و صفر بعدی است! نظریه‌ی دوم از این نظر می‌توانست جالب باشد که مطابق آیات قرآن خداوند همه‌چیز را زوج آفرید (اگرچه زوج در قرآن لزوماَ به معنای جفت بودن ۲تایی نیست، مثل «وَکُنتُمْ أَزْوَاجًا ثَلَاثَةً» در سوره‌ی واقعه، اما در سوره‌ی الذاریات خداوند زوج ۲تایی را برای خلقت همه چیز بیان کرده است: «وَ مِن کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَیْنِ»)، اما اولاً این مسأله نافی نظریه‌ی اول هم نیست و آنجا هم می‌شود چند یا چندین ذره‌ی بنیادی صفر بعدی متفاوت در نظر گرفت، ثانیاً همچنان که پیشتر هم بیان گردید این زوج بودن قاعدتاً برای پایداری اصل وجود ذرات نیست، یعنی این‌طور نیست که خداوند ذرات را خلقشان کند و جفت هم خلق کند ولی بعد اگر یک لحظه کنار هم نبودند آن ذرات نابود شده و به عدم بازگردند. بنابراین بررسی نظریه‌ی اول موضوع ادامه‌ی بحث است.

می‌خواهیم بدانیم آیا ممکن است ماده در کوچکترین ساختار ممکن برای وجود داشتنش صفر بعدی باشد؟ آیا اصلاً شیء صفر بعدی می‌تواند وجود داشته باشد و لاشیء نباشد؟ در جواب باید گفت بله! ممکن است یک چیزی حجم نداشته باشد ولی در عین حال «هیچ چیز» هم نباشد و مثلاً اثر وجودی آن در سرعت و حرکتش باشد، یا هر خاصیت دیگری که میشود مثل سرعت به یک نقطه نسبت داد. در واقع صفر بودن حجم فقط ویژگی‌های هندسی مثل خود حجم و شکل و رنگ را از ذره می‌گیرد و نه هر صفت وجودی ممکن دیگر را. ممکن هم هست که هر ذره به جای آنکه با حرکتش وجود داشته باشد با اثر نیرویی‌ای که می‌تواند روی پیرامون خود داشته باشد وجود داشته باشد. اگر حرکت را اثر وجودی ذرات صفر بعدی بدانیم در واقع به نوعی انرژی حرکتی را منشأ تعریف ماده دانسته‌ایم! در این حالت میشود انرژی و ماده را در اصل یکی گرفت و در این صورت دیگر تبدیل شدن جرم به انرژی و برعکس عجیب نخواهد بود، انرژی مهار شده در یک حجم مشخص به زبان عرف میشود ماده و ماده‌ای که از مهار خود آزاد میشود را هم عرفا انرژی میگویند. آیا این حرفها بحث مولکول و اتم را انکار میکند؟ نه لزوماً! تمامی این بحثها را میتوان مکانیزم‌هایی (قابل کشف) برای مهار انرژی ذرات صفر بعدی در ساختارهای پیچیده‌تر از ماده دانست، در غالب انرژی شیمیایی (انرژی حرکتی مهار شده داخل ساختار مولکول) وانرژی هسته‌ای (انرژی حرکتی مهار شده در ساختار هسته)، اگرچه شاید با این نگاه لازم باشد تغییراتی هم در تئوریهای مطرح شده داد تا مناسب‌تر جواب دهند. این شعر عرفا که «دل هر ذره که بشکافی آفتابیش در میان بینی» به نوعی شاید به همین معنا اشاره کند: اینکه انرژی متراکم شده (مهار شده) در ساختارهای بزرگتر همان تعریف اصطلاحی و معمول ماده باشد و نور (آفتاب) خالص‌ترین حالت ماده باشد که خودش همزمان هم ماده است و هم انرژی حرکتی که این بار در ساختاری پیچیده‌تر مهار شده است، اگرچه نور و کلاً امواج الکترومغناطیس علاوه بر حرکت مشخصات وجودی دیگری هم دارند که مثلا اصطلاحاً فرکانس گفته میشود و اگرچه از نظر انرژی حرکتی در فیزیک امروز تمامی نورها سرعت یکسان دارند (ذاتاً، یعنی در خلأ و نه بعد از تأثیر گرفتن از محیط) ولی از نظر زوایای دیگر وجودی مثل فرکانس می‌توانند فرق کنند، همان ویژگی که نور آبی را از نور زرد و نور مرئی را از امواج ماکرو-ویو و ... متمایز میکند. اینکه زوج بودن خلقت خداوند در اینجا مرتبط با فرکانس نور است یا خیر را فعلاً نمی‌شود برایش اظهار نظری قاطعی کرد و احتمال دارد فرکانس معیاری برای اندازه‌گیری خاصیت وجودی دیگری از ماده باشد که معیار ناشناخته‌ی دیگری بهتر قادر به اندازه‌گیری آن باشد. به هر حال مهم این است که این ماده اولیه (نور) حجمش صفر در نظر گرفته شود و این همان است که فیزیکدانها را بر آن داشته است که به زحمت مجبور باشند ذرات نور را به عنوان درات (اجرام) مجازی با جرم معادل در نظر بگیرند (همان که بهش میگویند فوتون، یک علامت سؤال کاملا مبهم با یک نام کالا آشنا حتی برای کودکان) تا بتوانند آنها را با معادلات معمول خودشان (که عموماً تجربی است) بررسی کنند. اینکه مکانیزم مهار ماده‌ی بنیادین در ساختارهای بزرگتر چگونه باشد نیاز دارد به اینکه این ذرات به جز داشتن حرکت و فرکانس خواص دیگری هم داشته باشند که اثرپذیری آنها از ذرات دیگر را برساند. در واقع ماده، انرژی (یا حرکت) و نیرو سه واژه‌ی نسبتاً بنیادین هستند که کمتر مورد بررسی قرار می‌گیرند و بیشتر مبنای تعاریف دیگر هستند. به جز انرژی حرکتی بیان شد که اثر نیرویی هم می‌تواند منشأ تعریف ماده باشد، توجه شود که میدان نیرویی در این تعریف یک صفت یا عارضه برای ماده نیست بلکه خود ذات ماده را تشکیل می‌دهد و ماده چیزی بجز آن نیست، یعنی ماده در ساده‌ترین حالت آن از نظر هندسی بعدی نداشته باشد و فقط یک میدان نیرویی در فضا باشد که تا بی‌نهایت هم ممکن است ادامه داشته باشد (تذکر: خود میدان نیرویی یک مفهوم گنگ است). خوبی این تعریف این است که هم حرکت ذرات در اثر کنش آن‌ها بر روی همدیگر را می‌تواند بیان کند (ولی هرگز مفهومی به نام سرعت ذاتی --سرعت در خلأ-- را تولید نخواهد کرد)، هم می‌تواند مانع از نزدیک شدن ذرات دیگر از حدی بیشتر به آن شود انگار که دارای حجم ناصفر باشد (در واقع این همان برداشت شهودی است که از حجم داشتن ماده به طور معمول داریم، اینکه ماده فضا اشغال می‌کند و در یک لحظه یک فضا حداکثر توسط یک ماده اشغال می‌شود)، هم می‌تواند در صورت فراهم شدن شرایط مناسب آن در ساختارهایی نیرویی مانند قفس گیر کرده و ماده‌ی متراکم با ساختارهای بزرگتر را ایجاد کنند. در این تعریف از ساده‌ترین حالت ماده حرکت معلول اثرگذاری ذرات دیگر بر ذره‌ی مورد نظر است و انرژی حرکتی و انرژی پتانسیل به تبع این وضعیت قابل تعریف است و در نتیجه ساختارهای بزرگتر ماده که در اثر مهار حرکات ذرات در یک فضای محدود شکل می‌گیرند همچنان برایشان انرژی اتمی و شیمیمایی قابل تعریف است، همچنان بر اساس همان انرژی حرکتی ذرات. از آنجا که در عالم خلقت که مخلوق خداوندی حکیم است هیچ پیچیدگی‌ای بی‌حکمت نیست هر چیزی تنها آنقدری پیچیده خواهد بود که به آن پیچیدگی نیاز داشته باشد، به قول انیشتین همه چیز در طبیعت تا حد ممکن ساده است، نه لزوماً خیلی ساده. بنا بر این خط مشی شاید باید تلاش کرد تا تعریف ماده را با کمترین اثرات لازم برای وجود ماده انجام داد، یا داشتن حرکت و یا داشتن اثر نیرویی، ولی اگر این مهم میسر نشد چاره‌ای نخواهد بود از اینکه در تعریف ماده هم نقش حرکت و هم اثر نیرویی برای آن لحاظ گردد. اینکه جرم اینرسی در رابطه‌ی F=ma و جرم گرانشی در رابطه‌ی W=mg در حدّ فیزیک کلاسیک با هم برابر هستند این ایده را که بشود حرکت را به اثر نیرویی ذرات ربط داد تقویت می‌کند (اگرچه اثرات نیرویی باید بخشی به صورت جاذبه و بخشی هم به صورت دافعه تعریف گردد و جرم اینرسی فقط مرتبط به بخش جاذبه‌ای آن است). اینکه نور (که البته خودش انواع و اقسام دارد و در حدیث معراج هم به آن اشاره‌ی عجیبی شده است) را می‌توان بنیادی‌ترین فرم وجود ماده دانست یا خیر جوابش مثبت است و حتی فراتر از آن اینکه باید نور را نیادی‌ترین فرم وجود ماده دانست! دلیل این مسأله البته قرآنی است:

اللَّـهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ ۖالْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ ۖ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لَّا شَرْقِیَّةٍ وَلَا غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ ۚ نُّورٌ عَلَىٰ نُورٍ ۗ یَهْدِی اللَّـهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ ۚ وَیَضْرِبُ اللَّـهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ ۗ وَاللَّـهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ -- النور، ۳۵

خدا نور آسمانها و زمین است. مثَل نور او چون چراغدانى است که در آن چراغى باشد، آن چراغ درون آبگینه‌اى و آن آبگینه چون ستاره‌اى درخشنده. از روغن درخت پربرکت زیتون که نه خاورى است و نه باخترى افروخته باشد. روغنش روشنى بخشد هر چند آتش بدان نرسیده باشد. نورى افزون بر نور دیگر. خدا هر کس را که بخواهد بدان نور راه مى‌نماید و براى مردم مثَلها مى‌آورد، زیرا بر هر چیزى آگاه است.

در این آیه (آیه‌ی نور) اگرچه بحث هدایت به نور الهی اولین و اصلی‌ترین موضوع مطرح شده است، آن هم به واسطه‌ی حجاب‌های نوری که یکی در پس دیگری هستند (چراغدان و ...) که این حجاب‌های نور نیز همان اهل بیت علیهم السلام هستند، اما با توجه به قسمت اول آیه که خداوند نور آسمان‌ها و زمین است و می‌دانیم خداوند خالق آسمان‌ها و زمین است می‌توان خلقت خداوند را هم به نور خداوند که اولین تجلی اوست نسبت داد. البته بحث زیاد است که آن نوری که خلقت آسمان‌ها و ... به آن صورت گرفته است بعد از عبور از حجب نور بوده است و اولین تجلی خداوند در جهان خلقت خود اهل بیت علیهم السلام هستند که آن‌ها مخلوق خداوند و جهان ریزه‌خوار وجود ایشان است، اما آنچه در اینجا مورد استفاده قرار می‌گیرد به هر حال خلقت جهان ماده بر نور است، این شامل بدن‌های دنیایی اهل بیت علیهم السلام هم می‌شود و حجب نور بودن آنها مربوط به باطن و حقیقتشان می‌شود. اگرچه این مفهوم شاید سنگین به نظر برسد یا لغزنده باشد و درک آن نیاز به دقت زیادی بخواهد، اما با این تعریف از ماده نه تنها ماده و انرژی که هر چیز دیگری را هم می‌شود در ذات یکی گرفت، وحدت وجود از شروع خلقت به صورت مادی و آن از نور. اینکه بگوییم فرشتگان یا روح ماده نیستند و ... صحبت‌های چندان دقیقی نیست و حداقل وابسته به زمان بودنشان بدیهی است (مثل اینکه حضرت آدم علیه السلام با همین بدن مادی به ایشان علم‌الأسماء را آموزش دادند و آنها یاد گرفتند، یاد گرفتن هم یعنی تحول در میزان علم و این در بستر زمان رخ داده است و موجودی که تحول در بستر زمان داشته باشد ممکن نیست مستقل از زمان باشد و فقط خالق است که وابسته به زمان --که مخلوق اوست-- نمی‌باشد). به عبارت دیگر همه چیز ماده است و دنیا و برزخ و قیامت و آخرت و همه‌ی موجودات آن‌ها مادی هستند. [شاید بتوان بعد از نور برای شناخت سایر موجوداتی که اصطلاحاً مادی گفته می‌شوند در مراحل بعدی به سراغ مفهوم حقیقی دود و آب رفت که «کان عرشه علی الماء»، همچنین بعید نیست بشود از هیدروژن (اولین عنصر جدول تناوبی با ساده‌ترین ساختار) و اکسیژن (ساده‌ترین اکسنده) به تمامی عناصر دیگر جدول تناوبی دست یافت (علم کیمیا هم که در اسلام کاملاً صحه گذاشته می‌شود و افسانه نیست).]

اینها را بگذارید کنار اینکه میگن انسان یک انرژی دارد یا هاله نور دارد یا انرژی مثبت و منفی ساطع میکند و ... . اگر این بیانی که در بالا گفته شد درست باشد انسان چیزی جز انرژی نیست، همانطور که سنگ و گیاه و ... چیزی جز انرژی نیستند، انرژی که اگر تراکمش را بتوان تحت تسلط خود درآورد طی الآرض و رد شدن از در و دیوار و سیر در آسمانها و ... همه را میتواند توضیح دهد (اگرچه توضیح طی الأرض در کلام معصومین علیهم السلام هم چیز دیگریست)، اگرچه این علم (و نه جادوگری) را همه هم ندارند.

در اصل چیزی به نام رنگ و دما در دنیای واقعی وجود ندارد، اینها در واقع تعاریفی هستند که وابسته به دستگاه‌های سنجش مثل چشم و پوست است، اگر ساختار چشم و پوست طور دیگری باشد این مفاهیم هم عوض میشود، مثلاً انسان و مار اصلا درک یکسانی از رنگ ندارند و هر دو هم اشتباه میکنند چون رنگ وابسته به انعکاس نور و جذب و تابش نور است که به فرکانس نور ربط دارد و جسمی که نور به آن خورده یا از آن ساطع میشود، حاصل آن انعکاس نور و ... در چشم به صورت رنگ آشکارسازی میشود. دما هم برای یک موجود میکروسکوپی مثل سلولهای بسیار بسیار ابتدایی اصلا مفهوم ندارد چون دما یک کمیت آماری است که در واقع متوسط انرژی حرکتی اتمها است آنطور که در مقیاس های بزرگتر دیده میشود (شاید انرژی جنبشی متوسط ذرات اساسی مهار شده داخل اتمها همان باشد که انرژی اتمی نام گرفته). دنیای واقعی با دنیایی که ما تجربه میکنیم خیلی فرق دارد، دنیایی پر از ذرات صفر بعدی، ما همه جسم‌های توخالی و مجموعه‌ای از ذزات صفر بعدی هستیم که نه جسم سه بعدی داریم و نه صورتی داریم و نه رنگی و نه دمایی و ... اگر بخواهیم درک بدون واسطه از حقیقت داشته باشیم، نور از یک منبع نور به سمت مجموعه ذرات ما که در یک حجم خاص مهار شده است می‌آید قسمتی از آن رد میشود، قسمتی جذب آن میشود (آن هم مهار میشود و بر تراکم انرژی در آن حجم افزوده می‌گردد) و قسمتی از آن بازتاب میشود، آن قسمت که جذب شد در مقیاس اندازه‌گیری‌های سنسورهای بدن ما دمای بدن ما را بالا میبرد (البته واکنشهای شیمیایی و ... هم ممکن است رخ دهد و ...) و آن قسمت که بازتاب شد بخشی از آن که توسط چشم قابل آشکارسازی شده است بخاطر خطاهای چشمی به صورت یک جسم سه بعدی (در واقع سطح دو بعدی یک جسم سه بعدی) و یک صورت با یک رنگ خاص دیده میشود و ...

همه اینها که گفتم شاید هم غلط باشد، به اندازه فهم ناقص خودم نوشته‌ام. بذری برای فکرهای بیشتر و عمیق‌تر. این مسأله آن‌قدر ساده نیست که در چند خط حتی بشود کلیتش را بیان کرد و نیاز هم به حوصله‌ی بیشتر و هم دقت بیشتر دارد.

 

پس‌نامه:

اخیراً متوجه شدم در رساله‌ی «بیانیه» --که به نام انیشتین نسبت داده شده و به صورت وبلاگی منتشر شده است-- نظری مشابه نظرات آمده در بالا نوشته شده است. البته انتشار این رساله --که توسط منتشر کننده‌ی آن آقای «اسکندر جهانگیری» به عنوان آخرین دفاعیه‌ی انیشتین (در کل حدود یک جزوه‌ی ۱۰۰ صفحه‌ای) معرفی شده است و ادعا شده که به صورت نامه‌ای خطاب به آیت الله بروجردی نوشته شده است-- بسیار بحث‌برانگیز بوده است. در واقع ادعاهایی در این رساله آمده است که پذیرش بدون سند آنها بسیار سنگین است، اگرچه بسیاری از آن ادعاها را نه می‌توان راحت رد کرد و نه راحت پذیرفت ولی حقیر کاری به این مسائل نداشتم و متن رساله را خواندم. کاری ندارم که انیشتین این رساله را نوشته است یا خیر، کاری ندارم که انیشتین شیعه شده بود یا نه، ولی به هر حال هر کسی آن مطالب را نوشته نمی‌توانسته یک شیاد معمولی باشد، کسی که آن جزوه را نوشته هم به بسیاری از احادیث شیعه تسلط داشته است و هم به بسیاری از مطالب فیزیکی و هم تاریخ معاصر فیزیک، لااقل تا جایی که حقیر هم می‌دانستم، آن هم اگر اشتباه نکنم. حتی مطالب زیادی در این رساله را باید ناشی از نبوغ نویسنده‌ی آن دانست. اگرچه به نظر می‌رسد بخش‌هایی از آن رساله به لحاظ علمی ضعیف باشد (البته به نظر حقیر) ولی در عین حال در حین خواندن بخش‌هایی دیگری از رساله --برای کسی که ذهنش با برخی از مسائل مطرح شده درگیر بوده باشد-- چنین به نظر می‌رسد که نویسنده اگر حتی انیشتین هم نبوده ولی برای خودش یکی در حد انیشتین بوده است! جالب است که برخی از احادیث یا منابعی که در این جزوه از آن‌ها یاد می‌شود منابعی است که بسیاری از شیعیان عرفی خبری ازشان ندارند، مثل تفسیر البرهان که به نظر حقیر هم یکی از غنی‌ترین تفاسیر موجود برای فهم قرآن است ولی کمتر دیده‌ام کسی از آن صحبتی به میان آورد، با وجود این در این کتاب مورد توجه است. با این وجود در انتها باید تأکید هم کرد که توهین‌هایی که در این جزوه به شخص ملاصدرا و ساحت شریف فلسفه‌ی اسلامی شده است پذیرفتنی نیست. انگار که گاهی نویسنده دچار افراط و تفریط شده باشد. امیدوارم اگر کسی به این رساله رجوع می‌نماید وقت و انرژی خود را صرف بخش‌های مشکل‌دار آن نکند و نبوغی را که رد پای آن در نقاط مختلفی از این رساله جریان دارد دنبال کند تا ایده‌های جالبی برای فکر کردن شیعی و اسلامی در اختیار داشته باشد.