مشغولیت‌های ذهنی‌ یه بنده‌ی خدا

می‌نویسد تا نقد شود و شاید هم گاهی بذری بپاشد برای تفکری بیشتر ...

کوه غیرت و آن همه بلای جانکاه؟ چطور در ذهنم بگنجد؟
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
 چند وقت پیش با خانمم با قطار رفتیم مشهد برای زیارت. دو نفر بودیم اما کوپه‌ها ۴ نفره بودند. خدا خدا می‌کردم که همراهانمان یک زوج مذهبی باشند که رعایت کنند و حدود خانمم حفظ و مراعات شود. کلی با خانمم فکر کرده بودیم که خوب اگر دو نفر آقا باشیم و دو نفر خانم چطور باید شب را خوابید که کمترین مشکل را ایجاد کند، آخر سر رسیدیم به اینکه آقایان پایین بخوابند و خانمها بالا سر شوهرانشان، ولی اگر هم‌کوپه‌ای‌هایمان نظر دیگری داشتند چطور باید از ایشان میخواستیم که اینطور عمل کنند؟ اینها نگرانم می‌کرد ولی چون پول بلیط هواپیما را نداشتیم و اتوبوس هم سخت بود توکل کردیم به خدا که ان شاء الله مشکلی پیش نیاید. به خود امام رضا (علیه السلام) هم متوسل شدم که رفت و برگشت سفرمان به خیر بگذرد و از نظر ناموسی در مضیقه نیفتیم. در مسیر رفت دو مرد که یکی جای پدر و دیگری جای برادر بزرگترم -البته خیلی بزرگترم- بودند هم کوپه‌امان شدند و جایمان را هم رئیس قطار تغییر نداد، البته هر دوی این بزرگواران که یکی از ایشان سید رضوی هم بود به اسلام معتقد بودند و تا حد ممکن رعایت می‌کردند، تا میخواستیم برای خواب تخت خوابها را آماده کنیم یا هر کار دیگری داشتیم از کوپه بیرون میرفتند که جلوی آنها معذب نباشیم، آخرش هم صبح قبل از خداحافظی از اینکه شاید به ما سخت گذشته باشد معذرت خواهی کردند و التماس دعایی گفتند و رفتند. در طول راه تهران تا مشهد که با ایشان هم کوپه بودیم از اوایل سفر تا نیمه‌های شب سر مطلبی که از تلویزون درون کوپه پخش شده بود و پیرامون حجاب و امر به معروف و نهی از منکر و ... با این آقایان محترم کلی بحث مذهبی کردیم و یک کمی خیالم راحت بود که هر دوی ایشان زن و بچه دارند و مذهبی و ساده هم هستند. با این وجو ته دلم آرام نمی‌گرفت و همه‌اش حرکاتشان را زیر نظر داشتم که نگاه چپ به خانمم نکنند، حرفی که باید به من بگویند را به خانمم نگویند و ... . خوب یادم نمی‌اید ولی لااقل اون اوایل سوار شدن قطار گاهی با اخم نگاهشان میکردم تا زیاد هم احساس نزدیکی نکنند و خودمانی نشوند. هر طور که بود تا صبح مدام از خواب می‌پریدم و اوضاع را وارسی میکردم و خلاصه آرام و قرار نداشتم. مدام پیش خودم به خدا شکایت میکردم که من برای حفظ دین و شأنمان از تو کمک خواستم و تو اجابت نکردی، مدام شکایت میکردم که مگر چه گناهی کردم که اینطور مرا برای حفظ خودمان در این سختی قرار دادی، گاهی که آنقدر غرغر میکردم و خودخوری میکردم و از نگرانی که نکند چیزی شود طاقتم طاق میشد مرگ خودم را میخواستم، بس که نگران بودم، مدام خودخوری میکردم که چرا بین این همه کوپه ظاهراًفقط ما این مشکل را داریم، در عین حالی که ناراحت هم بودم که شاید شرایط سخت و جو سنگینی را هم به همراهانم تحمیل میکنم و مدام با برخوردی طلبکارانه با ایشان روبرو میشوم. نمیدانم کِی بود که ناگهان فرازهایی از عاشورا برایم مرور شد، در همان قطار بود؟ در مدت اقامتمان در مشهد بود؟ یا در شروع حرکت برگشتمان به تهران باز با قطار؟ واقعه‌ی غیرت سید الشهدا که تا زنده بودند کسی جرأت نداشت به سمت خیمه‌هایشان برود و وقتی بر زمین افتاده بودند و دیدند که عده‌ای در حال رفتن به سوی خیمه‌ها هستند با کلی زحمت روی زانو نشستند و خطابشان کردند که شرم کنند و لااقل تا ایشان زنده هستند به آنجا نروند. کلی خجالت کشیدم از این همه بی‌صبری خودم، بعد نگاه کردم که تازه شکر خدا کسانی همراهمان بودند که داشتند رعایتمان میکردند، که مذهبی بودند. تازه اونجا بود که قسمتی از عظمت دردی را که سالار شهدا (علیه السلام) می‌کشیدند به اندازه‌ی سر ناخنی فهمیدم. نه من غیرتم به پای آن کوههای غیرت میرسید، نه بلایی که به من تنها اشاره کرده بود به پای بلایی که بر ایشان رسیده بود میرسید، و با این حال باز آوازم به شکایت بلند بود. از غیرت این خاندان همین بس که زمانی که حضرت زینب (سلام الله علیها) میخواستند در مدینه به زیارت پیامبر (صل الله علیه و آله) بروند حضرت علی (علیه السلام) زیارت به شب تاریک موکول میکردند و تازه در همان زمان هم خودشان جلوی حضرت زینب حرکت میکردند و اگر درست در ذهنم مانده باشد امام حسن و حسین (علیهما السلام) و حضرت ابوالفضل (علیه السلام) در سه جانب دیگر حضرت زینب (سلام الله علیها) ایشان را همراهی میکردند که نکند نگاه نامحرمی بر ایشان بیفتد. کوه‌های غیرتی این چنین چطور می‌توانستند چنان بلایی را تحمل کنند؟ راست است که صبر به منزله‌ی سر ایمان است، و ایمان حسین (علیه السلام) کجا و ایمان من کجا؟
در مسیر برگشت با قطار هم که سختی رفتمان به مشهد هنوز زیر زبانم بود باز از خدا خواستم که شخص ناجوری همراهمان د کوپه نباشد، این بار یک پسر هم سن و سال خودم که متأهل هم بود ولی تنها در کوپه‌ی ما حضور داشت همراهمان شد که او هم همانقدر مراعات میکرد، با وجود این باز هم بر من سخت گذشت، حادثه‌ی عاشورا را به خاطر می‌اوردم و چون پسر روبروی من هم تا حدودی مذهبی بود دوست نداشتم باز مدام با اوقات تلخی بین ما زمان بگذرد، اگرچه باز دست خودم نبود و مواظبش بودم و گاه‌گاه موضع جدی خودم را با پاسخهای کوتاه و نگاه‌های مچ‌گیرانه نشان میدادم، اگرچه بنده‌ی خدا تا خانمم در کوپه بود نه حرف زیادی میزد و نه نگاهی میکرد که بخواهم مچش را بگیرم، این ضعف ایمان من بود که اینقدر دغدغه داشتم و البته لطف خدا بود که ابتلاء من اینقدر ساده بود. البته این را هم باید بگویم که شب در مسیر برگشت مشهد به تهران را راحت‌تر خوابیدم.
نمیدونم کسی که این مطلب را بخواند درکی از آن خواهد داشت یا نه. راستش کسی را دیدم که نمیخواست زنش محجبه باشه، شاید خجالت میکشید و مثلاً میترسید که انگ تحجر به او بزنند یا اصلاً قبح بی‌حجابی و بدحجابی در ذهن او ریخته بود؟ می‌خواست زنش جلوی همه بدون حجاب باشد، میخواست بگذارد همه بتوانند زنش را بدون روسری و ... ببینند، اگر کسی از زیبایی زنش تعریف کند کلاهش را بالا بیاندازد و فخر بفروشد، چیزی که فقط برای خودش مجاز بود را میخواست همه از زنش بهره ببرند! پناه بر خدا. اگر بهشان بگوییم که خانمتان را به حجاب مناسبی بپوشانید گاه جواب میدهند که مگر دیگران نگاهش کنند تمام می‌شوند که بپوشانیمشان؟ باید از ایشان پرسید که آیا غیرتشان اجازه میدهد که همسرشان جلوی مردان غریبه عریان هم باشند اگر با صرف نگاه کردن هر چند با نگاه کثیف تمام نمی‌شوند؟ اگر این را اجازه نمیدهند -که شکر خدا هنوز هم از نظر فرهنگ عمومی اینقدر به ذلت کشیده نشده‌ایم که جوابشان مثبت باشد- آنگاه آیا ایشان نمیدانند که نیمی از جمال زن در موی اوست؟ در چهره‌ی آرایش کرده‌ی اوست؟ در مورد فلسفه‌ی حجاب اگر عمری باشد و خداوند بخواهد بعداً نتیجه‌ای را که از مجموع فکرهای خودم و دیگران به آن رسیده‌ام بیان میکنم و الآن مراد از بیان این حرفها چیز دیگری بود. نمیدانم که شما چقدر غیرت دارید ولی همین یک بُعد عاشورا از فرط عظمتش من را به زمین زد و در آن حیران ماندم ... شاید همین یک مسأله کافی باشد تا صاحبان غیرتی مانند اهل بیت (علیهم السلام) سالها و بلکه قرنها بر این دردانه‌ی آفرینش بگریند و سوگوار باشند و اگر اشک چشمشان تمام شد نیز خون بگریند ...

 
وجوه عظمت بُعد «مظلومیت» در واقعه‌ی عاشورا
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

نمی‌توان گفت که قوی‌ترین برهان بر وجود خداوند برهان نظم است، چه آنکه شاید قوی‌ترین برهان بر وجود خداوند برهان صدیقّین باشد، اما برهانی که بیش از همه از آن در قرآن استفاده شده است برهان نظم است، مثل اینکه آیا به شتر نگاه نمی‌کنید که چگونه خلقتش انجام گرفته است، آیا به آسمان نگاه نمی‌کنید که چگونه ساختمانش بالا برده شده است و …، چون برهان نظم یک برهان عمومی و قابل استفاده برای عموم مخاطبین قرآن است. به طرز مشابه نمی‌توان گفت که قوی‌ترین جلوه‌ی عاشورا هم جلوه‌ی مرثیه بودن آن باشد، اما آن جلوه‌ی عمومی از عاشورا که هر فطرتی، هر انسانی با هر سطحی از معلومات، با هر حدی از وجوه اخلاقی میتواند درکش کند تا باب پیام عاشورا به رویش باز شود و آن درخشش خورشیدی که قرار است حیاتی در رگهای او ایجاد کند به او برسد پیام مظلومیت امام حسین (علیه السلام) است. البته باید مراقب بود تا در بیان این مظلومیت جوری تعبیرات انجام نشود که بحث انظلام پیش بیاید، چه آنکه گناه‌ها دو گونه هستند، گناه‌های دو‌طرفه و گناه‌های یکطرفه، در مورد گناه‌های دو‌طرفه داریم که ظالم و مظلوم هر دو در آتش هستند، مثل رشوه‌گیر و رشوه‌دهنده، ربا دهنده و ربا گیرنده، حتی در بعضی مواردِ غیبت هم علاوه بر غیبت کننده خود غیبت شونده نیز مقصر است که کاری کرده که در معرض غیبت واقع شده است و خودش عامل غیبت شده است، در اسلام کسی حق ندارد بگوید که من اجازه داده‌ام پشت سرم هرچه خواستند بگویند و من راضی هستم، سفره‌ی مرده‌خواری پهن کردن جایز نیست، و در حالت کلی مظلومیت اگر به معنی پذیرش ظلم و انظلام باشد جایز نیست. مظلوم اگر اجری نزد خداوند دارد به سبب مقاومتش در مقابل ظلم است، در اسلام مجاز نیست که کسی توسری‌خور باشد. در عاشورا اگر جلوه‌ی امام حسین (علیه السلام) را از یک چهره‌ی مظلوم حماسی به یک چهره‌ی مظلوم ظلم‌پذیر و منکسر و شکسته تقلیل دهیم این یک تحریف است. سید الشهدا حتی در یک لحظه از لحظات عاشورا هم ذلتی از خود نشان نمی‌دهد. اما پیام مظلومیت امام خبر از ظلم عظیمی را می‌دهد، برخی از مستشرقین که در نوشته‌هایشان نگاه می‌شود دیده می‌شود که تمایلشان به شیعه از مظلومیت عاشورا اوج می‌گیرد. ما گاهی چیزهایی داریم که خودمان قدرشان را نمی‌دانیم. اینکه برخی می‌گویند در تاریخ ظلمهای بزرگتری هم بوده مثل کشتارهای مغول و هیتلر و … ما این‌ها را قبول نداریم، با آنکه آن ظلمها هم بعضاً بسیار بزرگ بوده‌اند و این را رد نمی‌کنیم. در زیارت عاشورا تصریح شده است که در زمین و آسمان و نزد اهل زمین و آسمان ظلم و مصیبتی بزرگ‌تر از آنچه در عاشورا به اصحاب عاشورا و بالأخص به سیدالشهدا رسید نبوده و نخواهد بود. عدد کشته‌ها ۷۲ است اما وجوه عظمت ظلم یگانه نیست، چند جهت دارد، اولاً گفته شده که در عاشورا بیست و یک یا بیست و دو قضیه رخ داده که غالباً در قتل رخ نمی‌دهد، کشتن علنی، شیوه‌ی ناجوانمردانه کشتن، اسبها را بر بدنها‌ی بی‌جان تازاندن، سرها را به نیزه زدن، کشتن به موت صبر که خود سید الشهدا را اینطور شهید کردند، یکباره نمی‌کشند و آرام آرام با زخمهای کوچکتر او را زجرکُش می‌کنند و می‌کُشند، این تعبیر گودال قتلگاه که می‌شنویم و گاهی از کنارش رد می‌شویم این‌ها جگرسوز هستند. وجوه عظمت ظلم فقط عدد کشته‌ها نیست، خیلی فرق دارد که کسی یک تفنگ بردارد و از فاصله‌ی دور بدون شناخت از روی اشتباه یا حتیٰ خصومت جزئی و با یک غضب لحظه‌ای طرفش را بکشد تا اینکه با طرفش اول رو در رو بشود، خودش را معرفی بکند، بعد از انجام معارفه طرفش بگوید که من هیچ‌چیزی از شما نمی‌خواهم، بعد مباشرتاً به دست خودش یک قتل تدریجی را انجام دهد، اینها فرق بسیار دارند. یک بار کسی تلنگری میزند و در جوابش ظلمی روا داشته می‌شود که تناسبی با پاسخ واقعی آن کار او ندارد، یک بار بزرگواری بدون آنکه مرتکب کوچکترین آزاری شده باشد قصد نجات و اصلاح دارد و آن کسانی که مورد محبتش قرار داشته‌اند بر رویش تیغ می‌کشند تا خون او و عزیزانش را بریزند، آنهم بعد از آنکه چند روز او را در تنگنای تشنگی خود و دشوارتر از آن تشنگی کسانی که تحت تکفل او هستند قرار داده بودند. سخت است شنیدنش از قول کسی که اقدام به قتل ایشان کرده که امام در گودال قتلگاه به صورتش لبخندی زده بودند و در حق او خیرخواهی کرده و او را از این کار باز داشته‌اند. الآن یک رئیس جمهور را از یک مملکت دعوت کنند به یک کشور دیگر بعد وسط حرفش بپرند، به ملاقاتش دم فرودگاه نیایند، یک چیزهای خیلی عادی مثل این توهین حساب می‌شود، ببینید در حق سید الشهدا چه کردند. در وجه عظمت ظلم یک بار یک حیوان را سر می‌برند و یک بار یک انسان را، انسان‌ها خودشان از حیث مرتبه با هم خیلی تفاوت دارند. انسان موقّر و با‌شخصیتی که به احدی توهین نکرده است کوچکترین توهین و بی‌اعتنایی به خود را بزرگ می‌داند و حقیقتاً او را آزار می‌دهد، اینکه می‌گویند کسی که خودش فحش می‌دهد فحش پذیری بالایی هم دارد، اینکه کسی که توهین می‌کند در‌واقع دارد می‌گوید من تحمل پذیرش توهین را هم دارم، اینکه انسان با‌غیرت که دوست ندارد کسی وارد مسائل شخصی‌اش بشود خودش هم وارد مسائل شخصی دیگران نمی‌شود، در بحث وجوه عظمت ظلم مهم این است که خون چه کسی با چه چهره‌ای با چه بیانی ریخته می‌شود. نویسنده‌های شام این را نوشته‌اند که وقتی فرستاده‌ی امپراتور روم آمده بود به مجلس یزید و این مصادف شده بود با آوردن اسرای عاشورا و سرهای شهدا به کاخ یزید، وقتی که این سفیر می‌پرسد که این سر قطع شده سر کیست و جواب می‌شنود که او حسین فرزند علی است، وقتی می‌پرسد علی کیست و جواب می‌شنود که داماد پیغمبر است و این سر نوه‌ی پیغمبر است، این سفیر بلند می‌شود و شهادتین می‌گوید، یزید می‌گوید که تو دیگر امان نخواهی داشت و به بهانه‌ای می‌کُشمت و گزارش دیگری آنطرف می‌دهم، سفیر روم می‌گوید که پس قبل از اینکه من را بکُشی بگذار حرف بزنم و قصه‌ی مفصلی را می‌گوید و در ضمن آن می‌گوید که ما در کشور خود افرادی داریم که با سی یا چهل نسل به برخی اقوام پیامبرمان می‌رسند و این‌ها برای ما محترم هستند. السلام علیک یا ثار الله، یک بار خون انسان بر زمین میریزد و یک بار خونی به زمین میریزد که خداوند خود خونخواه آن است. دشمنان حضرت در حق او و همراهانش جفاهای بسیاری کردند و قوانینی را که آن زمان حتیٰ در پیکار با کافران هم می‌بایست رعایت می‌شد زیر پا گذاشته شدند. در ماه حرام جنگ و خونریزی حرام بود ولی یزیدیان از ترس دیر شدن مطلب در محرّم که از ماه‌های حرام است جنگ را شروع کردند و ایشان را به شهادت رساندند. دیگر آنکه در نبرد با کفار هم زنان و کودکان را به خاک و خون نمی‌کِشند، اما یزیدیان شیرخواره‌ی امام را در حالیکه امام می‌بوسیدش کشتند و چون امام شیرخواره‌ی دیگر خود علی را بر روی دست بلند کرد تا پیام مظلومیت خود را به آن‌ها برساند تا شاید دلشان نرم گردد و از ظلم دست بردارند یزیدیان تیری سه شعبه به سوی او انداختند و گلوی نوزاد قطع شد و نوزاد بر دستان پدر با لب تشنه کشته شد. کشته شدن و جان دادن چنان درد ندارد که دشمنی این یزیدیان و کینه‌ی ایشان کارد به روح انسان میزند. همچنین از قوانین جنگ بود که نباید زمین سپاهیان دشمن را به آتش کشید حال آنکه یزیدیان در زمان حیات حضرت خیمه‌ی برخی از یاران حضرت را به آتش کشیدند و قصد داشتند که خیمه‌های دیگر را نیز با اهلش به آتش بکشند که البته ناکام ماندند، اگرچه بعد از شهادت حضرت آن خیمه‌ها را نیز آتش زدند. همچنین در بین عرب رسم بود که در جنگ تن به تن هر چند با کفار باشد چند نفر به مبارزه‌ی با یک نفر نروند حال آنکه یزیدیان این رسم عرب را نیز زیر پای گذاشتند. اگرچه بریدن سر دشمن در آن زمان در میدان نبرد کاری دلیرانه و تحسین برانگیز به حساب می‌آمده است اما از قوانین جوانمردانه‌ی نبرد این بود که سر قطع شده را با خود از میدان نبرد بیرون نبرند. همچنین از قوانین جوانمردانه‌ی جنگِ حتیٰ در زمان جاهلی بوده است که بدن کشته شدگان را قطعه قطعه نکنند ولی در عاشورا یزیدیان اسبها را نعل تازه زدند و آن‌ها را بر پشت و سینه‌ی کشته‌شدگان کربلا تازاندند، این کار اگرچه به کشته‌شدگان زیانی نرساند ولی بازماندگان ایشان را در مواجهه با اجساد عزیزان خود به وضعی کشاند که نوشته‌اند اگر زینب نبود فرزندان ابی‌عبدالله (علیه السلام) و بخصوص امام زین العابدین (علیه السلام) -که انسان کامل بود و انسان کامل از هر حیث انسانی کامل است از جمله در بعد عاطفی- در همانجا از آنچه که به چشم می‌دیدند جان داده بودند. اهل بیت (علیهم السلام) همگی چنان بودند که برای کوچکترین ناراحتی یکدیگر جانشان از بدنشان بیرون میرفت و طاقت دیدن رنج دیگران را نداشتند و امام حسین (علیه السلام) به عنوان فرمانده اول شهادت جانگداز تمام یاران وفادارشان و هجده نفر از وابستگان عزیزشان را دیدند و بعد خود شهید شدند. اینکه موقع به میدان رفتن جوان رشیدشان علی اکبر چشمشان او را دنبال می‌کرد و عرض کردند که خدایا کسی را به سوی میدان فرستادم که شبیه‌ترین افراد به رسول خدا است در صورت و خلق و خوی، اینکه بعد از شهادت او بر زندگی طعنه زدند که دیگر بعد از تو ای علی وای بر این زندگی، اینکه بعد از شهادت برادرشان ابوالفضل گفتند که کمرم شکست، اینکه بعد از شهادت علی اصغر بر روی دستانشان شاید از شدت استیصال و شاید از خجالت از مادری داغدار نقل شده که این پا و آن پا می‌کردند که به سمت خیمه بروند یا نه و نهایتاً هم دور از چشم بقیه پشت خیمه‌ای با قلاف شمشیر قب کوچکی برای او کندند و دفنش کردند، همگی نمایانگر امواج سهمگین غم و رنجی بوده که در آن صبح تا عصر عاشورا یکی پس از دیگری از هر سو بر این متشخص‌ترین و نورانی‌ترین بنده‌ی خدا اصابت می‌کرد. چنین شخصی اگر اندک نارحتی‌ای داشته باشد جا دارد که تمام ما جنایتکارانِ در حق خود و دیگران فدای او شویم تا او را باز شاداب و بدون رنج ببینیم، اما در یک روز حیوانات انسان‌نما چه رنجی را بر پیکره‌ی بشریت نشاندند با کاری که با او و یاران و خانواده‌ی مثل خودش کردند. بیچاره امام زمان ما (علیه السلام) که این انسان کامل هم قرنهاست که این همه رنج گریبانگیر دوستان و خانواده‌ی خود و امت جدش و مستضعفان عالم را میبیند ولی هنوز اجازه‌ی دخالت مستقیم در امور را ندارد، باید بسوزد و بسازد، برای ما راحتی خودمان شرط آرامش‌مان است و برای این کوه‌های عواطف و احساس و غیرت رنج همه‌ی انسان‌ها مخلّ آرامش و راحتی ایشان است، تا کِی برسد زمانی که عده‌ای به راستی عزم کنند که امام زمانشان را یاری رسانند و ایشان به یاری ایشان قیام کرده عدالت را آنطور که وعده داده شده است اقامه کنند. عبور دادن زنان و کودکان اسیر شده‌ی کربلا بر اجساد پاره‌پاره‌ی شهدایشان از رفتار حیوان‌گونه‌ی دیگری است که یزیدیان از خود -در نشان دادن توحش باطنی ناشی از دنیا طلبی و دشمنی‌شان با اهل بیت (علیهم السلام)- بروز دادند. اینان نه تنها اجساد بی‌سر شهدا را نشان بازماندگانشان دادند که سرهای بریده‌ی ایشان را بیش از یک ماه همراه ایشان گرداندند و در برابر دیدگانشان بر نیزه‌ها نگاه داشتند. همچنین باز از قوانین جنگ حتیٰ با کفار بود که با زنان و دختران بزرگان طرفِ مغلوب وقتی اسیر شدند مانند دیگر زنان و دختران اسیر برخورد نشود، آنان را به بازارهای برده‌فروشی نمی‌بردند و نقاب از صورت ایشان باز نمی‌کردند، ولی یزیدیان چنان گستاخانه با اسیران کربلا برخورد می‌کردند که بعدها خردسال آن زمان عاشورا، امام باقر (علیه السلام)، فرمودند که «چون زنان اسیر شده‌ی خاندان ما را با رخسار گشوده به شام بردند شامیان می‌گفتند ما تا کنون اسیرانی به زیبایی اینان ندیده‌ایم» و هر صاحب غیرتی جا دارد اگر از سختی شنیدن این حرف نامحرمان جان بدهد. چه اعتقادی باید داشته باشد کسی که این‌ها را بداند و باز خود و خانواده‌ی خود را به چنان ورطه‌ای فرود آورد و بگوید اگر خداوند ناظر بر احوال ما نبود هر آینه تحمل این همه را نداشتم. چه اعتقادی باید داشته باشد کسی که این‌ها را بداند و باز موقع رفتن به میدان بگوید که خداوندا خاندانم را به تو می‌سپارم. چه اعتقادی باید داشته باشد کسی که بعد از دیدن چنان صحنه‌های دلخراشی، بعد از زخم‌های بسیار بر تن خود، اینک در انتظار گاهِ شهادت در قتلگاه خود افتاده، رو به سوی خدا با آرامش تمام بگوید که خدایا راضیم به رضای تو و نورانیت از چهره‌ی غرق خاک و خونش نمایان باشد. چه کثیف و چه زشت است دشمنی با چنین خاندانی. برای رسیدن به دنیا چه توحش‌هایی که از خود نشان ندادند، چه دشمنی‌هایی که نکردند، چه حرمتهایی که نشکستند، چه خونهایی که نریختند و چه ظلمها که نکردند.

بله حسین (علیه السلام) به جهادی در راه خدا فرمان یافت که تا قبل از او احدی به چنین پیکاری فراخوانده نشده بود. شرط وجوب جهاد و پیکار در راه خدا مطابق با قرآن این است که در برابر هر جهادگر مسلمان بیش از ده ستیزه‌جوی کافِر نباشد و اگر بیش از این بود جهاد واجب نمی‌گردد. پس از آمدن این حکم، خداوند که ایمان مسلمانان را ضعیف می‌دانست بر ایشان ساده گرفت و هر جهادگر مسلمان را در مقابل دو کافِر حربی مکلف قرار داد. ولی حسین (علیه السلام) جهادی کرد که در آن حدود هفتاد نفر در مقابل حدود ۳۰۰۰۰ نفر قرار گرفته بودند و بیخود نبود که این پیشوای راستین بیعت از یاران خود برداشت تا حماسه‌اش در عین حماسی بودن متشرع به شرع مقدس نیز باشد، آنچنان که زمینی که قرار بود در آن صحرا مدفن ایشان باشد را خریدند که شرع رعایت شده باشد، آنچنان که زمانی که سپاه حُر تشنه بود ایشان را از آب محروم نکردند و هم ایشان و هم چهارپایانشان را سیراب نمودند. علاوه بر این نابرابری تعداد مجاهدان اسلام و دشمنانشان همچنین در دین مبین جهاد بر خردسالان و سالخوردگان نیز واجب نیست حال آنکه در کربلا هم خردسال جنگید و به شهادت رسید و هم سالخورده‌ای چون حبیب بن مظاهر.

انسان بر خلاف فرشتگان که عقل محض هستند و حیوانات که شهوت محض‌اند، جایگاه تقابل عقل و شهوت می‌باشد، غلبه‌ی عقل بر شهوت انسان را به ملکوت خلقتش که بالاتر از فرشتگان است میرساند و غلبه‌ی شهوت بر عقل انسان را به پست‌ترین جایگاه ممکنش میرساند که پایین‌تر از حیوانیت است. در زندگی هر کسی بارها در سر دو راهی‌هایی قرار می‌گیرد که در آن ناچار باید بین عقل و شهوت یکی را انتخاب کند، هر انتخابی که بکند بر سر دو راهی بعدی این انتخاب گزینه‌ی اولش خواهد بود، بخاطر همین است که هر گناهی بار اولش مشکل‌‌تر است ولی بارهای بعدی انسان راحت‌تر به آن تن می‌دهد، بخاطر همین است که توبه کردن از گناه سخت‌تر از انجام ندادن آن گناه است، بخاطر همین است که خوب ماندن راحت‌تر از خوب شدن است، انجام این انتخابها به شخصیت انسان شکل می‌دهند تا اینکه در زمان مرگ -که سفری از ظاهر دنیا به باطن آن است- در وضعیت نهایی خود جاودانه شود مگر اعمال ما تأخرش تغییری در او دهند یا به نحوی خداوند اراده‌ی دیگری کند و البته او بی‌دلیل کاری نمی‌کند. این نزاع باطنی بین عقل و شهوت در هر انسانی اما در عالم ظاهر هم در روز عاشورا و در صحرای کربلا جلوه‌ی ظاهری یافته است، وقتی مطلق نماینده‌ی خوبی مقابل مطلق نماینده‌ی پستی قرار می‌گیرد، وقتی که اوج ایمان در مقابل تهاجم اوج توحش انسانی صف آرایی کرده و مقاومت می‌کند، وقتی که عقل در مقابل شهوت نه تهاجم که تنها مقاومت می‌کند، وقتی که اوج جلوه‌ی ملکوتی انسان در مقابل اوج جلوه‌ی حیوانی و خواری و ذلیلی انسان جای گرفته و مقاومت می‌کند، این بروز یک دعوای قدیمی است، دعوایی که هابیل را به خدا رساند و قابیل را به دوزخ کشاند. کربلا عرصه‌ی جنگی نمایان است. جنایتی که شهوت فردی و جمعی به روی هم در آن روز در حق عقل فردی و جمعی کرده است در تاریخ بشر نه کم سابقه که بی‌سابقه است. شهوت در ذلت می‌ماند، به هیچ چیزی از وعده‌های دوستانش نمی‌رسد و نابود می‌گردد و عقل بعد از گذراندن آزمایشی سنگین با تحمل نهایت رنج و غم از پوسته‌ی محدود کننده‌ی خود آزاد شده و جاودانه می‌گردد.

وجوه عظمت کربلا بیش از آن است که گفته شد و بیش از آن است که در ذهن نگارنده جای گیرد، پس به اندک از بسیار کفایت کرده و می‌گوییم:

أعْظَمَ اللّهُ أُجُورَنا بِمُصابِنا بِالْحُسَینِ عَلیهِ السَّلام، وَ جَعَلَنا وَ إیّاکُمْ مِنَ الطّالِبینَ بِثارِهِ مَعَ وَلیِّهِ الإمامَ المَهدی مِن آلِ مُحَمَّدٍ عَلَیهِمُ السَّلام

 

نوشته شده با کمک بخشی از کتاب «امام حسین (علیه السلام) این گونه بود» ترجمه‌ی صادق حسن زاده از کتاب «الخصائص الحسینیه» تألیف آیت الله حاج شیخ جعفر شوشتریو بخشی از سخنرانی‌های حجت الإسلام و المسلمین سید حسن علوی


 
ابعاد متفاوت عاشورا - بعد حماسی بودن عاشورا
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

نگاه دوم از نگاههای مثبت به حادثه‌ی عاشورا نگاه حماسی است، نگاه غیرتمندانه، حَمْسْ و حماسه در لغت به معنای شجاعت، فتوت و جوانمردی، صلابت و شدت، حمیّت و غیرت، و عزت نفس است. در این دیدگاه به عاشورا و اشخاص آن به یک دیدگاه حماسی نگاه می‌شود. برخی داستانها یا شخصیتها غنایی هستن، یعنی بیش از اندازه احساسی هستند، در این داستانها ادبیات سستی، ادبیات شهوت و میل‌گرایی، ادبیات انفعال تعلیم داده می‌شود، اینکه اگر به من توجه نکنی من می‌میرم برای مثال که بعضاً به ذلت هم شبیه می‌شود. اگر ما از این داستانها و تصویرها بیش از حد به خورد بچه‌هایمان بدهیم شخصیت بچه‌هایمان چگونه بار می‌آید؟ ما زندگی فردای فرزندانمان را چقدر هموار باید ببینیم که بار تعالیم غنایی به بچه‌هایمان را اینقدر زیاد می‌کنیم؟ باید ببنیم توشه‌ی مسیر فردای زندگی بچه‌هایمان چقدر صلابت می‌خواهد، چقدر جدّیت می‌خواهد، چقدر غیرت می‌خواهد، چقدر همت می‌خواهد، چقدر هم حالا احساسات و عواطف می‌خواهد. اسلام بین زن و مرد خیلی تفاوت‌ها قائل شده است و این تفاوتها تفاوتهای موضوعی است، حالا بعضی وقتها ما بعضی چیزها را که با آگاهی‌ها و سطح علمی امروزمان جور در نمی‌آید انکار می‌کنیم، به راحتی هم انکارش می‌کنیم، اما اگر توجه کنیم که گوینده که بوده، کِی گفته، در چه تاریخی چه جملاتی گفته که امروز بعد از گذشت سالهای سال برخی از این جملات دارد معنایشان روشن می‌شود، آنوقت دیگر با جرأت نمی‌شود انکارشان بکنیم. نمی‌گوییم هر روایاتی که از دین شنیده شد و خوانده شد اگر با گزاره‌های علمی امروز هماهنگ نبود ما باید علم را کنار بزنیم، تعارض بین علم و دین بحثی دارد، یک کلید حل دارد، اول تعارض‌ها را باید تقسیم کرد، کجا میشه تعارض را رفعش کرد، کجا تعارض مستقر و قطعی می‌شود، کجا علم قطعی با گزاره‌ی دینی قطعی به تعارض می‌رسند، ما اهل جُمود نیستیم، فرهنگ دین ما فرهنگ تحقیق است، چیزی که با عقل جور در نیاید را اصلاً نمی‌پذیریم و نباید هم بپذیریم، از این نظر ما با سلفی‌ها و ظاهرگراها تفاوت بزرگ داریم. اینکه امام صادق (علیه السلام) فرمودند کمر من را دو نفر شکستند، این کمر من به معنای کمر واقعی و شخصی نیست، به معنای فردیت امام هم نیست، امام از فردیتش صحبت نمی‌کند، امام پیکره‌اش دین است، یعنی دین ما را دو نفر بر زمین می‌زنند یکی دانشمند بی‌پروا و بی‌دین و بی‌قید و لاابالی، و دیگری نادان ظاهرگرا و ریاکار و متظاهر. نمی‌گوییم هر چیزی در روایات اسرائیلیات هم آمده بود حتماً همه عین حقیقت هستند، اما روایتی داریم در آداب تربیت دختر و پسر که می‌گوید سوره‌ی یوسف (علیه السلام) را به دخترانتان یاد ندهید. شاید یکی از وجوه معنای این گزاره این باشد که آموزش مفاهیم غنایی به دختر بچه‌ها قبل از ازدواجشان درست نیست. ادبیات احساس در دختربچه تأثیر بسیار بالایی دارد و زمینه‌ی آسیب بسیار بالایی را برایش فراهم می‌کند و باید مراقب بود، باید دقیق هم مراقب بود. متن‌های غنایی و حماسی و … نه تنها در محتویٰ که حتیٰ در لحن و نحوه‌ی بیان هم مختلفند. بعضی از متنها و داستانها و شعرها بی‌بار و خنثیٰ هستند، برخی موعظه هستند، مثل اینکه مردی نَبُود فتاده را پای زدن ... گر دست فتاده‌ای بگیری مَردی، برخی مرثیه هستند و برخی حماسی. عنصر حماسه و جوانمردی، غیرت و عزت و صلابت نفس عنصر دوم عاشورا است که اصرار می‌شود به آن توجه شود. این عنصری است که در رفتار سید الشهدا و اصحابشان خصوصاً جلوه‌گر می‌شود. یکی از مسائلی که در عاشورا باید به آن توجه نمود مسأله‌ی ویژگیهای یاران ایشان است. حسینیان چه خصوصیاتی داشتند؟ خدا رحمت کند مرحوم آقای مجتهدی را که یک جمله‌ی مشهوری را برای طلبه‌ها خیلی تکرار می‌کردند، می‌گفتند گمان نکنید یاران امام حسین (علیه السلام) آخوند و طلبه بوده‌اند، یاران امام حسین همگی لوتی بودند، جوانمرد بودند، یک عزت نفسی داشتند، رخت ذلت به تن کُن نبودند، مقدس مآب نبودند. در حرکت سید الشهدا به عاشورا چیزی که موج می‌زند عزت است. یعنی اگر امام حسین (علیه السلام) می‌خواستند یک کم مسامحه بکند، مصلحت‌اندیشی بکند، فکر خودش باشد، مسأله‌ی خودش را حل کند، به فکر زن و بچه به معنای ظاهر باشد، کربلا اصلاً پیش نمی‌آمد، اصلاً عاشورایی درست نمی‌شد، وقتی خطبه می‌خواند برای سپاه دشمن که آگاه باشید همانا این ناپاک پسر ناپاک بین دو چیز مرا مخیر کرده است، یا ذلت یا شمشی، هَیهٰاتْ مِن الذِلَّة، نه خدا و نه رسولش و نه اهل بیتش و نه مؤمنین برای ما ذلت ننوشته‌اند، ما اهل ذلت نیستیم. یکی از ریشه‌های تحریف این است که ما بعضی از رفتارها خودمان را در ترجمه‌ی بعضی از کلمات بزرگان پیاده کنیم، اینکه از قدیم می‌گفتند کار نیکان بر قیاس خود مگیر ... گرچه در نوشتن شیر است شیر، وان‌یکی شیری است اندر بادیه … وین یکی شیری است اندر بادیه، آن یکی شیری است که انسان می‌خورد … این یکی شیری است که انسان می‌خورد،‌ زمین تا آسمان فرق دارد. ما بعضی از رفتارها،‌ بعضی از سکوت‌های دیگران را با نظر خودمان تفسیر می‌کنیم، عاشورا مبتلای به یک جریان تحریف است، خودبینی، ما حس‌هایی که دیگران دارند را نداریم بر اساس خودمان تفسیر می‌کنیم، می‌گوییم سکوت کرد، چرا؟ خجالت کشید! اولین گزاره‌ای که به ذهنمان می‌رسد گزاره‌ی خجالت است، چرا؟ چون خودمان خجالتی هستیم. ما داریم خودمان را معنا می‌کنیم. عاشورا یک دریا است، پیمانه‌ی ما و برداشت ما از آن اینهاست که فهمیده‌ایم،‌خودش بیشتر از این است. لذا برخی شخصیتها یک نکاتی را از عاشورا درمی‌آورند که ما سالهای سال در تاریخ خوانده‌ایم ولی ملتفت نبوده‌ایم. انسان در انکسار و فشار نشان می‌دهد که چقدر اعتقاد دارد به هدفش، مرحوم علامه محمد تقی جعفری ذکر کرده است که اصلاً عاشورا برهانی است بر وجود خدا. جمله خیلی عجیب است، برهان علت و معلول را بگذارید کنار، برهان نظم را بگذارید کنار، برهان سینوی، برهان واجب و ممکن، همه را بگذارید کنار، در طول تاریخ شخصیتهایی بوده‌اند که اینقدر به حُسن مشهور بوده‌اند که انسانهایی جانشان را برای آن‌ها داده‌اند، همه‌ی آن‌ها یک کلمه‌ی مختصر گفتند که ما مخاطب شدیم با یک شعور مرموزی و با درکی فوق درک دیدن و شنیدن و حواس پنج‌گانه، مخاطب شدیم با ملکی به نام جبرائیل، و او از جانب خداوند ما را مأمور کرده که انسان‌ها را دعوت کنیم به سمت خدا. این را آمار می‌گیرند، محاسبه می‌کنند از نظر «تراکم قرائن صدق»، نه منفعت مالی را دنبال می‌کردند، نه دنبال شهرت بودند، هدفشان چه بود؟ تمام اصول سلامت فکری و رفتاری درشان بوده است، اندیشمندترین و باهوش‌ترین و خوش‌اخلاق‌ترین و با موقعیت‌ترین انسانهای زمان خودشان هم بوده‌اند. با این مقدمات حالا ایشان کلمه‌ای را گفتند، بعد بر سر این کلمه جان و مال و زن و بچه همه را دادند. یکی هم نبودند و در تاریخ تکرار شده‌اند. حساب احتمالات اینکه اینها در دعوت خود صادق نبوده باشند به صفر می‌رسد. دروغ امکان ندارد. اشتباه امکان ندارد .علامه جعفری می‌فرماید در خود عاشورا به تنهایی کاری که همه‌ی انبیاء کردند یکجا انجام شد. عاشورا حماسه است. یک ذره ذلت در آن راه ندارد. امضای هیتلر آخر جنگهایش تغییر می‌کند و قوس آن می‌آید پایین، اما در آخرین لحظات امام حسین (علیه السلام) می‌گویند حرف همان است که گفتم. تا آخرین لحظه راه نجات و فرار برایش باز باشد و انتخابش نکند، فریاد بزند که ذلت عار است و موت عزت است در برابر آن، و بعد بلافاصله خطاب به لشگر دشمن کند که اما عار بهتر است از ورود به جهنم، اگر اینجا بگویی اشتباه کردم و برگردی بهتر است از اینکه عذاب خدا را برای خود بخری. نه این تعصب و پافشاری بیجا بر عقاید نیست! ذلت بی‌جهت کشیدن خطاست. حق را باید به پایش ایستاد. جمله‌ی آخری دارد آن شب آخر، وقتی چراغ را خاموش می‌کنند و می‌فرماید از تاریکی شب استفاده کنید و بروید که بیعت را برداشتم. این جمله معنای لطیفی دارد، اینکه می‌گویند راه کربلا به تکلیف طی شدنی نیست، انسان نمی‌تواند با انجام تکلیف خودش را عاشورایی کند، می‌شود با تکلیف نماز بخواند و حج انجام دهد اما با تکلیف عاشورا اقامه نمی‌شود، بیعت برداشته است، اگر با عشق خودت ماندی ماندی مگرنه نمی‌مانی. بعد که امتحان میکند، عده‌ای مانده‌اند، جمله را ببینید که می‌گوید پس به راستی در دنیا باوفاتر و نیکوکارتر از اصحاب خودم سراغ ندارم. امام حسین (علیه السلام) همه‌ی یاران انبیاء، همه‌ی حواریّون عیسیٰ را دیده، اهل تورات و آن هفتاد نفر برگزیده‌ی موسیٰ که در همان امتحان اول کم آوردند را دیده، در امت پیامبر خاتم ببینید بجز آن‌هایی که در جنگهای پیامبر به شهادت رسیدند بقیه چطور در ابتلائات به زمین خوردند، بزرگانشان را ببینید که زندگیشان بعد از بیست سال چه تغییراتی می‌کند، امام میگوید تمام را دیده‌ام ولی باوفاتر و نیکوکارتر از شما را سراغ ندارم. اینکه در زیارت عاشورا در سجده‌ی آخر از خدا شفاعت حسین (علیه السلام) را می‌خواهیم این جدای از شفاعت عام اهل بیت (علیهم السلام) است،‌ این یعنی میخواهیم که ما هم حسینی باشیم، در زمره‌ی این بهترین اصحاب باشیم. خدا نکند که ما جهل خودمان را علم تصور کنیم، چیزی به مذاق ما خوش نیاید بگوییم غلط است، عالمی که می‌گفت هر بار که این گفته‌ی امام در مورد یارانش را میخواند برایش بی‌معنی بود، پیش خود می‌گفت آدم سید الشهدا را در آن وضعیت ببیند خوب مگر می‌شود که رهایش کند و تنهایش بگذارد، تا اینکه خواب دید و خواب گاهی امتحان‌های عجیبی است، در خواب دید که در عاشورا جلوی حضرت ایستاده و سپر ایشان شده تا ایشان نماز ظهر عاشورا را اقامه کنند، خوشحال شد و خدا را شکر کرد که چنینن وضعیتی را روزیش کرده است، الحمد لله الذی رزقنا کذا و کذا … -اما حسین را خواستن در خیال و گمان حرفی است و حسین را خواستن در عمل یعنی کرب و بلا را خواستن و این حرف دیگری است- میگوید ایستادم جلوی حضرت و یک وقت دیدم که از سپاه دشمن تیری آمد و دیدم که تیر واقعاً دارد می‌آید و اگر بایستم به من خواهد خورد، آحرین لحظه که دیدم دارد به من میخورد یک لحظه جاخالی دادم، برگشتم دیدم تیر به سید الشهدا خورده است، گفتم أستغفر الله ربی و أتوب الیه، اما آیا این استغفار حقیقی است یا تنها لقلقه‌ی زبان است؟ قبح گناه را اصلاً متوجه نیست که استغفارش حقیقی باشد،‌ با خودش گفت که این چه کاری بود که من کردم، گفت ایستادم و تیر دوم آمد و باز همان شد و کذا و کذا … آخر سر حضرت یک لبخندی به من زد و فرمود به راستی که من باوفاتر و نیکوکارتر از اصحاب خود را سراغ ندارم! گفت امام این را گفتند و من از خواب پریدم. یاران امام نه متعبد بودند، نه زاهد بودند، البته اهل عبادت و زهد بودند اما جلوه‌ی اصلی آن‌ها به قول برخی بزرگان آن غیرت و عزت و آقایی‌اشان است، مصلحت اندیشی نیست، محاسبه و چرتکه انداختن نیست، با فطرت یک لطافتی را درک کردن است و بر همان لطیف باقی ماند. این است که می‌گویند یاران امام همگی لوتی بودند. اینکه از اعمال دهه‌ی محرم است که بگوییم «یا لیتنا کنا معک» فقط یک لفظ نیست، گفتن لفظ به تنهایی آن ارزش والا و نهایی را ندارد، اگر اعتقاد شد و به عمل درآمد ارزشمند می‌شود، اگر شعار تبدیل به شعور شود ارزش دارد، «صدق» ملازم «ایمان» است و باید در عملِ به شعارها صادق بود، اینکه خداوند می‌فرماید «کونوا مع الصادقین» منظور این است که اگر کسی توانست به درجات بالای ایمان برسد راستگو است و شما هم اینطور باشید. اینکه در سوره‌ی حمد می‌خوانیم «ایاک نعبد و ایاک نستعین» اگر به راستی جز از خدا مدد نخواهیم راست‌گو هستیم، مثل قهرمان توحید حضرت ابراهیم (علیه السلام) که در آتش فرشتگان به کمکش آمدند و نپذیرفت و میدانست که همه چیز به دست خداست و حتیٰ به زبان نیاورد چون خداوند را آگاه به ظاهر و باطن خود میدانست، ما که اگر در یک اداره کارمان گیر کند و یک آشنا ببینیم با حالت خضوع و انکسار سلام گرمی به او میکنیم و با آن حال مثلاً میگوییم که در سفر اخیر دعاگویش بوده‌ایم، حال آنکه شاید بیرون آن اداره هم اگر می‌دیدیمش حتیٰ نگاهش هم نمی‌کردیم. لذا کربلا یک حماسه است. از مدینه دو یا سه هزار نفر با امام حسین (علیه السلام) راه می‌افتند اما در کربلا ۷۲ نفر باقی می‌مانند، چون باقی اهل حماسه نیستند. منطق شهید منطق خرج کردن با ارزش‌ترین دارایی این دنیای انسان که حیات دنیوی اوست می‌باشد، چون هیچ‌چیز برای هیچ‌کس با ارزش‌تر از خودش نیست، مال چون منسوب به من است عزیز است، فرزند چون فرزند من است عزیز است، منطق شهید منطق ایثار از این خود است، این خیلی بالاتر از ایثار مال و حتی فرزند است، اینکه خداوند می‌فرماید «لَنْ تَنالُوا البِر حَتیٰ تُنْفِقُوا مِمّٰا تُحِبُّون»، یعنی ابرار در نهایت درجه‌اشان شهدا هستند که عزیزترین چیزشان را در راه خدا داده‌اند، شهید خودش را خرج می‌کند و به همه چیز هم می‌رسد. قائلین به حماسی بودن عاشورا معتقدند که تمام عاشورا حماسه است و ما هم این جمله را قبول داریم، اما تماماً حماسه بودن به معنی دیگر مرثیه نبودن و ... نیست. این‌ها اضلاع یک شیء هستند. اگرچه عاشورا ذره‌ ذره‌اش حماسه است، ذره ذره‌اش مرثیه هم هست. بعد حماسه را که از عاشورا حذف کنیم اصلاً عاشورا به وجود نمی‌آمد!

 

روایتی آزاد از سخنرانی‌هایی از حجت الإسلام و المسلمین سید حسن علوی


 
ابعاد متفاوت عاشورا - بعد مرثیه بودن عاشورا
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

در یک نگاه کلی دو دیدگاه به عاشورا وجود دارد: دیدگاه‌های خنثیٰ و بدون تفسیر که فقط مطالبی را نقل می‌کنند، اعمّ از صحت و سقم مطالب آن‌ها، و دیگری دیدگاه‌های باردار و با تفسیر که توصیفی و تفسیری هستند و تحلیلی. اولی مثل یک آگهی که می‌گوید همه در فلان ساعت در فلان محل جمع شوند، و دومی مانند آگهی فوت که می‌گویند با نهایت ناراحتی از شما دعوت می‌شود که در مجلس سوگ بر فلان شخص در این محل و این زمان جمع شوید. این نگاه دوم هم خود دو دسته می‌شود، یک دسته آن‌هایی هستند که تفسیر کاملاً اشتباه ارائه می‌دهند، مانند چیزهایی که دشمنان اسلام بیان می‌کنند و بعضاً با توهین‌هایی همراه است و واقعه‌ی عاشورا را تقلیل می‌دهند به درگیری مثلاً به حد چند اسب و چند زن، یا دیدگاه‌های مادی‌گرایانه‌ای که یک دیدگاه از پیش تعیین شده را می‌اندازند روی واقعه‌ی کربلا و برایش شواهد جمع میکنند، کافی است کسی بخاطر فرهنگ و باورهایی که دارد از یک سری رفتار انزجار داشته باشد -چه درست و چه غلط- و کسی بتواند مصداق خاصی برای آن رفتارها پیدا کند که در این صورت با این جمع کردن شاهد بر وجود آن رفتارها می‌تواند آن شخص را به مقدار زیادی از شخصیت مورد نظر دور کند. یک واقعه‌ی بزرگ را نمی‌شود اصلش را منکر شد ولی می‌توان تحریفش کرد، چه مغرضانه باشد و چه بدون غرض بخاطر انحراف خود تحریف کننده. بعضیها قیام عاشورا را صد در صد یک قیام طبقاتی کومونیستی تفسیر می‌کنند که فقط در راستای مبارزه با نظام طبقاتی است. اگر کسی منصفانه عاشورا را بررسی کند می‌بیند که خیلی از وقایع عاشورا با این تفسیر جور در نمی‌آید. شاید بخشی از قیام برای این کار باشد ولی یک‌جانبه‌نگری خود یک قِسم از تحریف است. نگاه‌های مورد قبول افراد موجه از نظر شیعه اما منصفانه‌تر به نظر می‌رسند. از اقسام این نگاه‌ها یکی نگاه تراژدی و مرثیه است که اشاره به اسم مظلوم امام حسین (علیه السلام) دارد، روایت یک جنایت که دو طرف آن یک عده جنایتکاران هستند و یک عده مظلومین،‌ واقعه‌ای که بیانش قلبها را متأثر می‌کند. اینکه انسان در زندگی خودش محتاج به ترحم است، نیاز دارد بعضی تراژدیها را بشنود، یا درس بگیرد و یا نفرین کند بر ظالمان و هم‌دردی کند با مظلومین. البته این نگاه باید به هر حال وجود داشته باشد ولی به شیوه‌های بیان آن و به افراطهایی که در این جنبه از عاشورا می‌شود، آنجایی که دیگر از مظلومیت این خاندان کم‌کم بوی ذلت استشمام می‌شود، نقدهای جدی نیز وارد است. نگاه دوم که بیشتر مورد تأیید است نگاه حماسی است و نگاه مرثیه هم اگر مخلوط به این نگاه شود قابل دفاع‌تر است. در واقعه‌ی عاشورا جایی نداریم که امام حسین (علیه السلام) برای خودشان آب طلب کرده باشند، در بخش آب خواستن برای حضرت علی اصغر (علیه السلام) هم گفتند او را بگیرید آبش بدهید و پس دهید.

در دیدگاه مرثیه دو جبهه معرفی می‌شود، ما بر طرف ظالم لعن می‌فرستیم و با طرف مظلوم همدردی می‌کنیم، برایشان مجلس می‌گیریم، شعر می‌گوییم و اشک می‌ریزیم. داریم که اثم (گناه و وزر و وبال) چند جور است، یکی اثم الدخول و یکی اثم الرضا. اثم الدخول یعنی در فعل ظالمانه‌ای شریک شویم، یکی ظالم است و ما هم کمکش کنیم، اثم الرضا یعنی ظالمی ظلم کند و ما به آن ظلم راضی باشیم، در قرآن و روایات آمده که آن ظلمی که به آن راضی شدیم را به پای ما هم می‌نویسیند. شخصی معاصر برای زیارت به سوریه و شامات سفر کرده بود، در بازار که بود تشنه شد و به دنبال آب بود تا رفع تشنگی کند، دست آخر صاحب مغازه‌ای با لحن غلیظی برآمده از اعتقاد گفت ما به حسین شما آب ندادیم به شما که هیچ! یعنی اگر آنروز این شخص در کربلا بود همان کاری را می‌کرد که اسلافش با امام حسین (علیه السلام) کردند. در دیدگاه مهدوی به حادثه‌ی عاشورا به عنوان نقطه‌ی شروع قیام امام زمان (علیه السلام) نگاه می‌شود که اگر این مظلومیت به اطلاق حادث نمی‌شد انتقام برای آن هم قطعی نمی‌شد، و این آیه‌ی قرآن است «...وَ مَن قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیِّهِ سُلْطَانًا، فَلاَ یُسْرِف فِّی الْقَتْلِ إِنَّهُ کَانَ مَنْصُورًا» که یعنی اگر کسی مظلوم کشته شود پس ما برای ولیّ دم او بر قاتلش قدرت و تسلطی قرار داده‌ایم، پس او نباید در قصاص اسراف کند همانا که او یاری داده شده است، اگرچه تأویل عام این آیه هر کسی را شامل شود که به ظلم کشته شده است اما تأویل به اطلاق آن امام حسین (علیه السلام) است که مظلومیتشان مطلق است و سلطان و منصور هم که از نامهای برشمرده شده در قرآن برای امام زمان ما (علیه السلام) می‌باشند، در احادیث صحیحه‌ی ما هم چنین آمده است که امام زمان ما (علیه السلام) بعد از ظهور از کارهایی که می‌کنند خونخواهی برای جدّ مظلومشان است و البته در این قصاص زیاده‌روی هم نخواهند کرد، این جمله از آیه‌ی قرآن در این باره جمله‌ی خبری است با معنای انشائی و دستوری. ایرادی که گرفته می‌شود این است که در زمان ظهور که قاتلین کربلا زنده نیستند پس انتقام از چه کسانی گرفته می‌شود؟ معصوم (علیه السلام) جواب می‌دهند از اولاد آن‌ها که به ظلم پدران خود راضی هستند، بعد بیان میکنند که اگر کسی در شرق عالم کشته شود و کسی در غرب عالم به آن راضی باشد نزد خداوند آن شخص هم در آن قتل شریک است و دلیل قرآنی آن هم این است که شتری که معجزه‌ی حضرت صالح (علیه السلام) بود را یک نفر ذبح کرد ولی خداوند در قرآنش فرموده است که «...فَعَقَرُوهافَدَمْدَمَ عَلَیْهِمْ رَبُّهُم بِذَنبِهِمْ فَسَوَّاها» که یعنی او را پی کردند پس خداوند به کیفر گناهشانایشان را هلاک گردانید و با خاک یکسان کرد، پس عذاب هم نه به یک نفر که به کل آن قوم گناهکار نازل شد. مشابه این حدیث درباره‌ی کسانی است که به گناه قوم لوط یا خود تن داده‌اند و یا به انجام آن از طرف دیگران راضی شده‌اند که در هر دو صورت مطابق با آیه‌ای از آیات قرآن از این دنیا نمی‌روند مگر با عذاب قوم لوط، اگرچه ما متوجه عذاب شدن ایشان هم نشویم. در زیارت عاشورا هم دو بار دست به دعا بلند می‌کنیم که خدایا ما را همراه با امام هُدی و منصور از خونخواهان (یک بار انتقام خاص با لفظ ثارک و یک بار انتقام عام با لفظ ثاریکم) سید الشهدا قرار بده. کسی که در شامات به آن زائر سوریه گفت به حسین شما آب ندادیم به شما هم نمی‌دهیم دارد خودش را کامل در صف جبهه‌ی مقابل امام حسین (علیه السلام) می‌بیند، یعنی اگر آنزمان بودم در آن صف قرار می‌گرفتم. ما هم در مرثیه‌ی مظلوم عکس همین را می‌گوییم: «یٰا لَیْتَنا کُنّٰا مَعَک، فَنَفُوزَ فَوزاً عَظیماً» که یعنی ای امام مظلوم ای کاش ما هم در عاشورا همراه شما بودیم و خود را فدای شما می‌کردیم تا همراه شما به رستگاری بزرگ برسیم. گفتن این عبارت در ایام محرم از توصیه‌های مشهور امام رضا (علیه السلام) است که اگر دوست دارید که خدا و پیغمبرش را زیارت کنید در حالیکه از شما راضی باشند و درجه‌ی شهدا را به شما بدهند در این ایام این عبارت را با اعتقاد بگویید. این عبارات در نفس تأثیر می‌گذارد، حالا علم این را الآن درک کند معلوم نیست. داستان مشهوری است که کسی پیرمردی را دید که برای زیارت امام حسین (علیه السلام) لباس از تن بیرون کرد تا در فرات غسل کند، دید بر کتف پیرمرد جای زخم شمشیری است که شکافی در تنش ایجاد کرده است، می‌گوید پرسیدم این زخم چیست انکار میکرد و تفره میرفت تا اینکه در مقابل اصرار من گفت این زخم مال جنگ صفّین است. گفتم تو کجا و جنگ صفّین کجا؟ آن جنگ مال هزار و خرده‌ای سال قبل است. جواب داد روزی با یکی از ناصبی‌ها بحثم شد و بحثم رسید به جنگ صفین و معاویه، ناصبی‌ها تدین دارند به دشمنی با اهل بیت (علیهم السلام)، گفتم اگر معاویه بود و علی بود تو الآن به کدام لشگر میرفتی، گفتم من به سپاه علی میرفتم و او هم با صدای تندی گفت که من هم به سپاه معاویه میرفتم. بعد عصبانی شد و یکدفعه دیدم شمشیر کشید که من سپاه معاویه و تو هم سپاه علی بیا با هم بجنگیم. اون جوان و من پیرمرد. دیدم دفاع از نفس واجب است اما تا آمدم به خودم بجنبم این زخم را به بدنم گذاشت و من افتادم، نعره میزد و معاویه را میخواند و آمد که گردنم را بزند که شنیدم سواری آمد که او را دفع کند و وقتی او لجاجت کرد و استقامت کرد به دَرَک واصلش کرد، بعد نزد من آمد و دستی بر بدنم کشید و درد از تنم رفت و فقط جای آن اینطور که می‌بینی ماند. بعد یک جمله به من گفت که اگر کسی از تو پرسید که این زخم از چیست بگو از جنگ صفّین است. این اثم الدخول بودن کار آن ناصبی را هم نشان می‌دهد، خصوصاً که نیت او به رفتار عملی هم منجر شد. در اصول و فقه بحثی هست به نام تجری و انقیاد. اگر کسی به سوی گناه برود، شدن یا نشدن گناه که دست ما و امر اختیاری نیست، لیوان آب را به نیت و گمان اینکه شراب است بنوشد و موقع خوردن بفهمد که آب بوده است یا بالعکس لیوان آب را بردارد که بنوشد و بعد از کمی خوردن تازه بفهمد که العیاذ بالله شراب بوده است، آنکه دست ماست آن انتخاب و نیتی است که می‌کنیم ولی اینکه آخر چه بشود که همیشه دست ما نیست، اینکه ما بخواهیم در صف سپاه امام علی (علیه السلام) باشیم یا در صف معاویه که تحقق خارجی‌اش دست ما نیست، اما نیت و خواستنش است که باید تمرین شود ودست ماست. در باره‌ی دیدگاه رثایی چنین بیان می‌شود که مرثیه باعث می‌شود شخص یک نوع اتصال پیدا کند،‌ یک اتصال واقعی. این همراهی کردن با اهل بیت (علیهم السلام) ما را در احیاگری دین هم همراه ایشان قرار می‌دهد. دیدگاه مرثیه بودن واقعه دیدگاه مهمی است که ما باید در آن خود را مهیای یاری رساندن به حق کنیم. باید در ذهن خود خویشتن را در کربلا تصور کنیم، بعد ببینیم که آیا با شرایط سختی که آنجا هست، از تشنگی گرفته تا دیدن آن همه گرگ تشنه به خونمان و رسیدن به این یقین که ماندنمان در خط حسین (علیه السلام) در این باقی‌مانده‌ی کوتاه از زندگیمان جز سختی و بلا را برایمان به ارمغان نخواهد آورد، آیا باز میمانیم و امام شهیدان را یاری میرسانیم؟ آیا در آنزمان فکر آینده‌ی همسران و فرزندانمان ما را از جهاد باز نمیدارد؟ آیا در آنزمان گذشتن از داشته‌هایمان برایمان ممکن است؟ آیا آن نداهای مظلمومیت را پاسخ خواهیم داد یا مانند کوفیان جانمان یا زندگی بهتر خود و خانواده‌امان را بر دین خدا ترجیح میدهیم؟ می‌گویند دو نفر که خیلی برای امام حسین (علیه السلام) بی‌تابی می‌کردند که ای کاش در آن زمان بودند و امام را یاری می‌دادند در خواب مورد آزمایش قرار گرفتند، خواب دیدند که در عاشورا در کربلا حاضر شده‌اند. اولی در خواب دید که امام حسین (علیه السلام) او را به یاری دعوت کردند و او آنجا کنار خیمه ایستاده بود، یک لحظه حضرت زینب (سلام الله علیها) برادرشان را صدا کردند و حضرت به داخل خیمه رفتند، این شخص ناگهان لشگر انبود دشمن را که دید و هم‌همه را که شنید دلش خالی شد، از ترس جانش یک اسب آنجا بود سوارش شد که بگریزد، داشت میرفت که صدایش زدند اگر فرار می‌کنی اسب را با خودت کجا می‌بری، دید کمک که نکرد هیچ از امامش دزدی هم کرده است. دومی در خواب دید که امام حسین (علیه السلام) از او خواستند که در نماز ظهر عاشورا جلوی ایشان بایستد تا بقیه نماز جماعت را اقامه کنند، این شخص لبیک گفت و ایستاد، ناگهان تیری از کمان به سمت امام رها شد و او جلوی امام ایستاده بود، هر چه ایستاد دید که تیر دارد به سمتش می‌آید، باز ایستاد و دید تیر دارد به او نزدیک می‌شود، ترس وجودش را گرفت وقتی می‌دید که الآن است که تیر به او بخورد، بالاخره جاخالی داد، وقتی جاخالی داد برگشت که ببیند چه شد و دید که تیر به امامش اصابت کرده است، تازه فهمید که وقتی امام حسین (علیه السلام) در کربلا به یارانشان گفتند که شما وفادارترین اصحاب و یاران هستید یعنی چه! باید تمرین کرد و همدردی با این خاندان یکی از نقطه‌های شروع برای آن است، این کار ارزشها را در نظام ارزشی ما سامان می‌دهد، در شکل‌گیری و قوام تفکرمان نقش خواهد داشت، در نگاهمان به زندگی تأثیر خواهد شد. این همدردی‌ها میتواند مایه‌ی نجات ما باشد ...

روایتی آزاد از سخنرانی‌هایی از حجت الإسلام و المسلمین سید حسن علوی


 
ابعاد متفاوت عاشورا - بحث تحریف
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

تحریف غالباً در مورد موضوعاتی رخ میدهد که بسیار بزرگند و انسان‌ها درک مستقیم و وجدانی و واقعی نسبت به قضیه ندارند. مسائل ساده را نمیشود تحریف کرد اما وقتی مسائل عظیم شدند، تفسیر بردار شدند، ممکن است مورد تحریف قرار گیرند. بعضی می‌گویند تحریف نتیجه‌ی بعد زمان است و وقتی فاصله‌ی زمانی از یک قضیه زیاد شود قضیه میتواند دچار تحریف شود، یعنی اگر ما در خود عاشورای محرم سال ۶۱ هجری در کربلا حاضر بودیم دیگر دچار تحریف نبودیم، ولی اینطور نیست، تنها یکی از عوامل تحریف دور شدن زمان است. تحریف از ریشه‌ی حرف است، به معنی جابجایی و دگرگونی، و انواع دارد، تحریف لفظی، تحریف معنایی و …، اما چرا تحریف رخ میدهد و عوامل آن چیست؟ گاهی دوری زمانی و مکانی، گاهی هم دوری حقیقی که اینجا بیشتر مدّ نظر ماست. انسانهای بزرگ رفتارهاشون در ظاهر مثل ماست، ما اگر کنار آن‌ها هم باشیم آن‌ها را نمی‌شناسیم. خیلی از بزرگان بوده‌اند که در زمان خودشان احدی ایشان را نشناخت، حتیٰ فرزندانشان نسبت به افکارشان به دیده‌ی تردید نگاه میکرده‌اند. دوری حقیقی یعنی اینکه من نسبت به یک حقیقت فاصله‌ی حقیقی داشته باشم و هیچ درکی از آن مسأله نداشته باشم. چه میشود که بعضی افراد از همه چیزشان می‌گذرند؟ چرا؟ در تعریف جنون قائل به دو نوع جنون می‌شوند، جنون مادون عقل و جنون مافوق عقل، هر چیزی که ورای درک ما باشد را نام جنون می‌دهیم، می‌گوییم دیوانگی، چون درکش نمی‌کنیم. بعضی از رفتارها را عقل ما نمی‌تواند درک کند. می‌گوییم چرا؟ گاهی سؤالهایمان اعتراض است! نگاه کنید در تاریخ اسلام که رفتار امیرالمؤمنین (علیه السلام) منشأ خیلی از مشکلات برای افراد شد. مثل اینکه خبیث برای زنده ماندن از دست حضرت در جنگ لباسهایش را درآورد و عریان شد، ما به حضرت اعتراض میکنیم و می‌گوییم ای کاش جای ایشان بودیم، چشممان را می‌بستیم و میزدیم همانجا او را می‌کشتیم، و با این سخن به نوعی به رحم به زعم خود بی‌جای امام متقین اعتراض می‌کنیم، ما فکر می‌کنیم صحبت فقط صحبت لخت شدن یک نفر و نگاه کردن یا نکردن او می‌باشد، اما اینطور نیست، صحبت سر این است که حضرت این نوع فرار و ذلت را رها می‌کند. ما نمی‌توانیم این را درک کنیم. نمی‌توانیم بفهمیم یک انسان چه اعتقادی در هستی دارد که این را اصلاً شکست نمی‌بیند. نمی‌توانیم درک کنیم. لذا سعی می‌کنیم دست و پا بزنیم، توجیه کنیم که چرا. ما بعضی از سکوت‌ها را هیچ تفسیر دقیقی نمیتوانیم برایش داشته باشیم. لذا وقتی وارد تکلم و تبیین این رفتارها می‌شویم بخواهیم یا نخواهیم دچار تحریف می‌شویم و حقایق را بخاطر نداشتن درک صحیح دگرگون خواهیم کرد. در بحث امام‌شناسی گفته می‌شود که اصلاً امام به غیر امام شناخته شدن غلط است. بلا تشبیه، خدا را غیر خدا نباید معرفی کند، قُل هُوَ اللّهُ أحَد، اللّهُ لا الٰهَ اِلّا هُوَ الحَیُّ القَیّوم، ...، خودش باید خودش را معرفی کند. امام را هم باید خود امام تعریف کند، امام باید تبیین کند که منصب امامت چیست؟ لذا اگر اصل صداقت تمام بشود امامت تحریف میشود. تحریف خطری است برای پدیده‌های بزرگ. در واقعه‌ی عاشورا خیلی بحث تحریف مطرح شده است: تحریف لفظی، تحریف معنوی، تحریف به زیادت با چیزهایی که به پدیده اضافه میکنند، تحریف به نقصان با چیزهایی که از پدیده کم می‌کنند، تحریف به جابجایی، تحریف به تقدم و تأخّر با بیان اصول بجای فروع و فروع به جای اصول و جابجایی درجات اهمیت و … . مسأله‌ی نگاه‌های متفاوت به عاشورا موضوع مهمی است،‌وقتی مسأله عظمت پیدا کرد می‌شود از چند سو به آن نگاه کرد. منبرها، سخنرانیها، مقالات، کتاب‌ها و … نگاه‌های مختلفی را به عاشورا بیان می‌کنند، یک بار سید الشهدا به عنوان مظلوم مطرح می‌شوند، نگاه‌ها و لحن‌ها همه در بیان مظلومیت است، یک بار نگاه به منجی دین و احیا کننده‌ بودن امام مطرح می‌شود و … و ریشه‌ی این اختلاف دیدگاه‌ها هم اسماء متعدد امام حسین (علیه السلام) است. گاهی به مسأله‌ی عاشورا با دید تاریخی نگاه میشود، مقتل‌خوانی می‌کنند، اگرچه این نگاه‌ها خالی از جنبه‌های دیگر عاشورا هم نباشد ولی اصل را روی یک زاویه‌ی دید خاص می‌گذارند و روی آن تکیه می‌کنند. مثلاً از تولد امام شروع می‌کنند و به عاشورا هم که می‌رسند در بیان حوادث عاشورا باز نگاهی تاریخی دارند، اینکه چه کسی به میدان رفت و با چه کسانی جنگید و تعداد لشگر چه مقدار بود و اهل کجا بودند و … . برخی نگاه کاملاً متفاوتی دارند، نگاه جریانی دارند، به جای نگاه کردن به آنچه شد به چرایی آنچه که شد می‌پردازند و تاریخ تحلیلی را بیان می‌کنند. یک نوع تحریف این است که به قضیه‌ی عاشورا به صورت یک‌جانبه‌گرایی نگاه شود، که یک نگاه را گرفته و کل عاشورا را فقط با همین یک چهره نگاه کنیم و جلوه‌های دیگر آن را با تمام مستندات موجود برای آنها انکار کنیم، اصلاً نگاهشان نکنیم. گفته می‌شود که ریشه‌ی تحریف جهل است. عبارت «العلم حجاب اکبر» که یعنی علم بزرگترین حجاب است در بحث تزکیه‌ی نفس در اینجا اینطور می‌شود که وقتی انسان در یک جنبه‌ی عاشورا یک مطلب را می‌گیرد و آن مطلب چشمش را خیره میکند دیگر جنبه‌ها و زوایای عاشورا را متوجه نمی‌شود و چنین کسی بخواهد یا نخواهد دچار یک جریان تحریف شده است، یک چیز را اقرار کرده و باقی را انکار می‌کند. مثلاً جنبه‌ی درس بودن عاشورا را می‌گیرند و اقامه‌ی دلیل کرده و کل عاشورا را با این عینک نگاه می‌کنند، بعد می‌گویند اینکه امام حسین (علیه السلام) برای هر گناه‌کاری که برایشان اشک ریخته و … شفاعت کنند دیگر درست نیست و ساختگی است و به اصطلاح خودشان امام حسین (علیه السلام) اداره‌ی بیمه‌ی گناهکاران نیست، این حرف ممکن است درست باشد اما اگر نفی شفاعت امام را به همراه داشته باشد انکار یکی از مسلّمات خواهد بود. مسأله‌ی حبّ الحسین یک زاویه‌ی نگاه خاص است که می‌گوید اگر حب امام حسین (علیه السلام) به مرور زمان در دل تو جای گرفت در کمترین زمان به بالاترین مقام‌ها خواهی رسید. در تمامی این دیدگاه‌ها هم ممکن است افراط بشود و هم تفریط و هم یک‌جانبه‌نگری‌ای که همراه باشد با انکار زوایای دیگر عاشورا و … و تمامی این‌ها از اقسام تحریف عاشورا است. شخصی خواب دید که در عاشورا حاضر شده و بدون اینکه از سید الشهدا نفرتی داشته باشد دارد گوشت تن امام را می‌کند و به ایشان چنگ میزند، در خواب هم از این کار خود ناراحت بود و نمیدانست چرا دارد این کار را میکند، بیدار که شد سراسیمه بود، نزد استادش می‌رود و خوابش را تعریف می‌کند. استادش یک نگاهی به او می‌کند و می‌پرسد نکند که تو روضه میخوانی؟ جواب میدهد که بله میخوانم. استادش می‌گوید که روضه‌ی بی‌سند و اعتبار میخوانی و مطالبی را به حضرت نسبت میدهی که در شأن حضرت نیست … و این است که استاد شهید مرتضیٰ مطهری می‌گویند که امام حسین (علیه السلام) را سه بار کشتند و بار سوم آن به دست ماست. در تبیین عاشورا باید دقت کرد ...

 

روایتی آزاد از سخنرانی‌هایی از حجت الإسلام و المسلمین سید حسن علوی


 
راه‌های نجات ۲
ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

گریه چرا باید ارزش محسوب شود و دروازه‌ای به نجات؟

در آن زمان که امیدوارانه نخستین نشانه‌های ایمان و عمل صالح را در خود یافته بودم در کار خویش به فکر فرو رفتم و با نفس حدیث کردم که به راستی دیدگان اشک‌بار و دل سوگوار در رثای آن شهید سالار نشان از حضور بخشی از ایمان است، اما ممکن است باز این اشک‌ها و سوگواریها پس از گذراندن کیفر روز درازناک برزخ و کیفرگاه‌های روز رستاخیز در اثر آلودگی به گناهان بسیار تو را از جاودانگی در دوزخ وا نرهاند! حال آنکه تو خود آگاهی که چون نعمت‌های دنیا پیوسته بر تو باریدن گیرد از آن‌ها ناتوان خواهی بود و ملول و ناخشنود خواهی گشت، تا چه برسد به بلای اندک دنیا که در مقابل پیامدهای تلخش و ناگوارایی‌هایی که به اهلش می‌رساند ناتوان هستی، پس چگونه آتش دوزخ را تحمل خواهی کرد؟ بعید نیست که این ایمان اندک که در ژرفای جانم نهفته است از میان برود و شعله‌اش به کمترین آسیبی فرو نشیند و دل به بیراهه گام نهد! پس چگونه باید بدان اعتماد نمود؟ پس باز پریشان دل گشتم. چون نگریستم به روایاتی برخورد کردم که باز امید را به دلم بازگرداند، چه آنکه گفته‌اند کسی که سید الشهدا (علیه السلام) را زیارت کند مانند کسی است که خداوند را در عرشش زیارت کند و این کنایه از نهایت نزدیکی به خداوند است و چنین جایگاه بلندی هم شایسته‌ی کسی که ایمانی سست دارد و سزاوار دلی که پس از هدایت شدن گمراه می‌شود نیست؛ همچنین گفته‌اند که زیارتگر حسین (علیه السلام) چون عزم بازگشت از آن دیار را کند فرشته‌ای نزدش آمده سلام خدا را می‌رساند و پیام می‌آورد که اعمال بد گذشته‌اش همگی بخشیده شده و می‌تواند کردار را از سر بگیرد. اگر خداوند به او سلام میکند پس بی‌گمان او را از بدفرجامی و بی‌ایمانی هم در امان داشته است. با این حال باز اندیشناک شدم که شاید کارهای بدم اعمال خوبم را ضایع و نابود گرداند. به اندیشه دریافتم که آنچه از کردار خوب انسان که تباه و نابود می‌شود کردار خود اوست، نه کارهایی که به عنوان فضل و کرم برایش نوشته می‌شود بی‌آنکه آن‌ها را انجام داده باشد، و وسیله‌ها و راه‌های حسین (علیه السلام) کردارهای شایسته‌ای را در پی دارد که در نامه‌ی کردار انسان نوشته می‌شود ولی از کردارهای انجام شده‌ی او نیست و در نتیجه آفت تباهی و نابودی به آن‌ها نمی‌رسد. سبب این سخن روایت پیشوایان پاک است که فرموده‌اند برای زیارتگر حسین (علیه السلام) یک حج از حج‌های پیامبر (صل الله علیه و آله)، بلکه دو حج، و بلکه تا نود حج پیامبر (که نود تعداد حج‌های ایشان در مدت عمر شریفشان هست) ثبت می‌شود، حج پیامبر (صل الله علیه و آله) از اعمال خود زیارتگر سید الشهدا نیست که کردار بد او نابودش گرداند و چون از کردارهای پیامبر (صل الله علیه و آله) می‌باشد گمان آن هم نمیرود که تباهی بدان راه یابد! باز به جهت دیگری بر خود ترسیدم و آن اینکه اگر حق الناس بر گردنم باشد دوباره وضعم خراب خواهد بود، چه آنکه در روایات آمده است که چه بسا شخص نیکوکرداری در قیامت برانگیخته شود که کرداری نورانی داشته باشد ولی صاحبان حق بر گردن او این کردار او را در عوض حقوق خود گرفته و بار گناهان خود را بر دوش او بگذارند و در نهایت فرمان رسد که او را به دوزخ بیاندازید. از بررسی روایاتی که درباره‌ی گریه‌ی بر حسین (علیه السلام) است دریافتم که به راستی این گریستن را پاداشی بینهایت است و بینهایت آن است که هرچند از آن بردارند پایان نیابد. این امیدواری هم دیری نپایید چون دیدم که شرط پذیرش اعمال نزد خداوند پذیرش نماز در درگاه خداوند است. پس با خود گفتم شاید نماز من در درگاه خداوند پذیرفته نشود و در پی آن کارهای دیگرم و از جمله کارهایی که برای امام حسین (علیه السلام) انجام میدهم نیز پذیرفته نشوند؟ پس نزدیک بود که این تردیدها و گمان‌ها بر دلم سایه‌ی ناامیدی بیافکنند که خداوند امیدی استوارم بخشید و آرامش در چهره‌های گوناگون و پی‌در‌پی رسیدند و توفان تردیدها را فرونشاندند، آنگاه که در ویژگی‌های شگفت‌انگیز راه‌های حسینی نگریستم. از جمله‌ی این ویژگیهای شگفت این است که اگر شرط پذیرش نماز حضور قلب در نماز است و مثلاً پایداری بر انجام نمازهای نافله می‌تواند کاستی حضور قلب در نمازهای واجب را جبران نماید و به پذیرش نماز واجب کمک کند، پس وسیله‌های نجاتگر امام حسین (علیه السلام) در پذیرفتگی کردارها نقش بزرگتری خواهد داشت. از دیگر ویژگیهای شگفت آنکه در پذیرفته شدن سایر اعمال قصد قربت و اختیار و اراده لازم می‌باشد، مثل اینکه کسی جایگاه فراز امام واجب الإطاعة را به اندازه‌ی وسعش بشناسد و با این آگاهی بر مصیبتهای او اشک بریزد، اما اثر نجاتگری وسیله‌های امام حسین (علیه السلام) در پی به کار بستن آن‌ها میرسند اگرچه با قصد قربت و از روی اختیار و با اراده هم نباشد، مثل کسی که امام حسین (علیه السلام) را نمی‌شناسد و سید الشهدا برای او مانند یک فرد مسلمان معمولی و یا حتی انسانی بی‌دین یا دشمن خدا می‌باشد اما با این حال چون پیشامدهای جانکاه و دلخراش رسیده به آن شهید مظلوم را می‌شنود دل‌فسرده شده و اندوهناک میگردد و بی‌اختیار اشک در دیدگانش حلقه میزند. دیگر ویژگی شگفت آن اینکه در وسایل و راه‌های امام حسین (علیه السلام) اثرهای بسیار بزرگ و والایی هست که اگر بار گناهان من مانع از تأثیرگذاری کامل آن‌ها در حق من شود ولی بدون شک تأثیر اندک آن‌ها بر جای خواهند ماند و چه بسا همین اندک هم مرا کفایت کند! پس اگر گفته‌اند که زیارتگر حسین (علیه السلام) خود نیز شفاعتگر روز رستاخیز است و بار گناهان من نمیگذارد به چنین جایگاه رفیعی طمع داشته باشم، لیک میتوانم امیدوار باشم که اگر دربهای دوزخ را بر خود گشوده دیدم و نشانه‌های جاودانگی در دوزخ بر من پدیدار گشت شفاعتگری دستم گرفته و از هراس رعب‌انگیز رستاخیز نجاتم دهد، یا همین مرا بس است که پس از اندکی از جاودانگی در دوزخ وارهم و جز اندکی در آن نمانم. اگر روایت است که زیارتگر حسین (علیه السلام) هم‌سخن خداست و من در شمار هم‌سخنان خدا نیستم اما به این بسنده میکنم فرشته‌ای از فرشتگان رحمت با من سخن بگوید، و الیٰ آخر …

اما گریه و سوگواری بر سالار شهیدان چگونه میتواند راهی از راه‌های نجات باشد؟

در سخنرانی آیت الله العظمیٰ بهجت (رحمه الله) در پاسخ به کسانی که به اصل مداحی و مصیبت‌خوانی ایراد میگیرند و میگویند این اشک ریختن برای چیست چنین آمده است که اشک ریختن طریقه‌ی تمام انبیاء بوده است، برای شوق لقاء الله، برای تحصیل لقاء الله، و در مسأله‌ی دوستان خدا هم از همین باب است، محبت اینها هم اگر اشک آورد، در شادمانی به شادمانی اینها، در حزن به حزن اینها،‌ این هم همانطور است. دلیل بر این بسیار است. اول دلیل اینکه انبیاء همه از خوف خدا بُکاء داشته‌اند، از شوق لقاء خدا بکاء داشتند، اگر کسی انبیاء را قبول دارد باید اصل اشک ریختن را قبول داشته باشد. همچنین وارد شده است و نزد ما ثابت است این مطلب در اذن دخول سید الشهدا که بعد از گفتن أأدخل یا الله؟ أأدخل یا رسول الله؟ … از تمام ائمه هم سؤال می‌شود … بعد میگوید -و کیست که این مطلب را بفهمد- اگر اشکی از چشمت آمد علامت آن است که به تو اذن داده شده است! این اشک چشم من به اعلیٰ علّیّین مربوط است اما سُفَها نمی‌فهمند و اینها را -پناه میبریم به خدا- خرافات میدانند. این اشک چشم به آن بالا مربوط است. عمل امّ داوود آنقدر مفصل است از ظهر تا غروب که بعضی‌ها نمیتوانند تمامش کنند، دارد که در آن سجده‌ی آخری سعی کن اشکی از چشمت بیرون بیاید که اگر آمد علامت آن است که مستجاب شده دعای تو، بعد میگویند این اشک هیچ‌کاره است، اشتباه محض است، این اشک ما مربوط است به اعلیٰ علّیّین، از آنجا استجابت دعا میکند، باید بدانند کسانی که حاجت مهمی دارند یکی از این نمازهایی که برای حاجت ذکر شده را اگر بخواهند تثبیت و تأیید کنند و به حاجت خود بلاشک برسند باید بعد از انجام اعمال آن به سجده بروند و در سجده سعی کنند که بال مگسی چشمشان تَر بشود و این علامت آن است که مطلب تمام شده است. مطلب این است که عینک ما صاف نیست، ما درست نمی‌فهمیم، از خدا فرض کنید خانه میخواهیم، خدا خانه‌ای که ما میخواهیم را برای ما مصلحت نمیداند، چه کار میکند، دعایمان را باطل میکند؟ نخیر، بالاتر از خانه را به من میدهد، به مَلَک میفرماید چند سال بر عمر این بیافزای، این بیچاره خیال میکند که این همه زحمت کشید اما آخر اثری از دعایش ندید و دعایش مستجاب نشد، نمیداند که بالاتر از آنرا به او داده‌اند، این است که حسن ظن به خدا باید داشته باشیم، عینکمان باید صاف باشد، کدورت نداشته باشد.

همچنین از فتاوی آیت الله بهجت در جواب به چند استفتاء است که اگرچه گریه‌ی با صدا برای امور دنیا نماز را باطل میکند اما گریه‌ی با صدا بر مصائب سید الشهدا (علیه السلام) -چون در اثر محبت ولی خدا که لازم و ملزوم محبت خداست حاصل شده است- نماز را باطل نمیکند.

در سخنرانی حجت الإسلام سید حسن علوی چنین آمده است که بر خلاف خنده‌ که معمولاً ناشی از غافلگیر شدن و عدم درک و فهم مستقیم مسأله است، گریه ناشی از درک عمیق مسأله است، گاهی تحت عنوان اشک شوق و گاهی تحت عنوان اشک حزن. البته بدیهی است که گریه در انسان عوامل و انگیزه‌های متفاوتی میتواند داشته باشد، مثلاً گاهی برای گریه -که مجموعه‌ای از نمایه‌های رفتاری از آه کشیدن تا اشک ریختن و هق‌هق را شامل میشود- سه سطح تعریف می‌شود که سطح اول مربوط به تحریک خارجی و عوامل فیزیولوژیک میشود، مثل گریه‌ی نوزادان یا گریه‌ی ناشی از درد بدن یا حتیٰ اشک ناشی از خرد کردن پیاز؛ سطح دوم به عواطف و احساسات و خلقیات برمیگردد و اگرچه در نوزادان هم گاهی بروز می‌یابد اما با افزایش سن از کودکی و افزایش درک از جهان پیرامون بر پیچیدگی و ظرافت عوامل آن افزوده میشود، مثل گریه‌ی یک نوجوان وقتی به غرورش بر میخورد یا گریه‌ی پس از ناکامیها؛ و سطح سوم به حالات ژرف‌تر و ادراکات عمیق‌تر و متعالی‌تر برمیگردد مانند گریه‌ی ضمیمه‌ی نیایش با خداوند. اشک ناشی از تحریکات فیزیکی و شیمیایی و عوامل فیزیولوژیک (که محافظت از چشم را بر در مقابل برخی آلودگیها و عفونت‌ها را در کنار دفع مواد زاید بر عهده دارد) حتیٰ از نظر ساختمانی و ترکیبات با اشک ناشی از عواطف و ادراکات عمیق متفاوت است. اشکی که برای سیدالشهدا ریخته می‌شود اشکی است که از درک عمیقِ کم از زیادِ «مصیبتهای وارده بر خاندان پیامبر در سرزمین رنج و بلا» نشأت گرفته است. بیخود نیست که حضرت اباعبدالله (علیه السلام) فرموده‌اند که من کشته‌ی اشک هستم "أنـا قتیــل العـَبـَــــره"، این اشک معنای بیداری می‌دهد و امام حسین (علیه السلام) بع راستی احیا کننده‌ی دین هستند. آنطور که از احادیث برمی‌آید اهل بیت و پیامبران و سایر اولیای خدا و خواص ایشان (علیهم السلام أجمعین) از شنیدن نام حسین به این درک عمیق رسیده و محزون میشدند و بعضاً اشک در چشمشان حدقه میزده است، برخی باید گوشه‌ای از وقایع عاشورا و قبل و بعد از آن برایشان بیان و بعضاً تحلیل و تفسیر شود که دری از درهای رحمت و معرفت خدا بر رویشان گشوده شود و درجه‌ای از این درک عمیق برایشان رقم بخورد، و برخی باید با تصور کردن وقایع و تخیل کردن آن‌ها، با تفکر کردن و با فشار آوردن به خود گریه کرده یا حالت گریه به خود بگیرند تا مگر از قافله‌ی راهیافتگان مسیر نجات عقب نمانند. پناه بر خدا که گاهی برخی غافل از وجود اصل چنین قافله‌ای عمر می‌گذرانیم …

آیا آرامش بعد از گریه‌های معنوی نوید آرامش از وبال گناهان و رستگاری و نجات نیست؟

 

تخلیص بخشی از کتاب «امام حسین (علیه السلام) این گونه بود» ترجمه‌ی صادق حسن زاده از کتاب «الخصائص الحسینیه» تألیف آیت الله حاج شیخ جعفر شوشتری و سخنرانی‌های آیت الله بهجت و حجت الإسلام علوی و برخی منابع متفرقه‌ی دیگر


 
راه‌های نجات ۱
ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

با موعظه‌ی خویش شروع کردم، چون دیدم گَرد پیری بر سرم نشسته و تنم از عیب و کاستی لبریز گشته، سنّم از شصت فراتر رفته و از عمر گذشته حاصلی به هم نرسانیده‌ام، و دانستم که عمر باقی‌مانده هم بسان عمر گذشته زود می‌گذرد، با جان بازیگوش و جنایتکار خویش و همدستانش در این فاجعه سخن کردم که بذر روزگار را چگونه در کشتزار زندگی بر باد داده‌ای، حال که سرمایه‌های بسیار را از دست داده‌ای اینک در حفظ این کالای اندک بی رونق و بی‌حاصل بکوش. پس بر خود نهیب زدم که ای مسافر بدون اسباب و توشه! ای کوچ کننده‌ی بی مرکب! ای بازرگان کالای بی خریدار! ای ستمگر بر خود و دیگران! و به تدریج یادآوری این هشدارها نفس سرکش و جنایتکارم را بیدار نمود و آنرا در آغاز راهی سنگلاخ با گردنه‌های دشوار قرار داد، در حالیکه پا برهنه و بی مرکب بودم و غرق در وحشت. به اولین منزلگاه از منزلگاه‌های وحشتناک مسیر که مرگ بود نزدیک میشدم، پس با فریاد پریشان کننده‌ای نفس را خطاب قرار دادم که شتاب کن، تندتر، تندتر … تا کی خود را به کوری میزنی؟ همانا پیش روی تو روزی است که اگر آفتاب تابان را از آمدنش بترسانند به تاریکی می‌گراید، ازخواب غفلت بیدار شو، برخیز و به آرزوهای دور و دراز دل مبند و از آنها کناره بگیر! پس نفس فراموشی زده‌ی خود را با گفتار هر پیامبر و امامی خطاب قرار دادم و با هر شیوه‌‌ای حتیٰ با زبان کودکان و بلکه حیوانات و بلکه زبان تمام آفریدگان پندش دادم تا متذکر گردد. پس مرا هوشیاری فرومقداری و عزمی سست پدید آمد. اول راه نجات داشتن ایمان است که اساس پذیرفته شدن اعمال و سبب نجات از هراسهای این مسیر مخوف می‌باشد. پس در خود به دنبالش گشتم اما اثری نیافتم، نه از پایین‌ترین درجات آن که کردار بدم را در نظرم بد جلوه میدهد و نه از بالاترین درجات آن که در حال ستانده شدن جان بر من پدیدار شده و به یاد خدا افتم. هر چه گشتم نه اثری از اقسام ایمان قلبی در خود یافتم و نه از ایمان برآمده از اعضا و جوارحم. پس از نداشتن اندک سپری در برابر ابتلائات عظیم این سفر دور و دراز بر خود ترسیدم. به دنبال اخلاق پسندیده در خود گشتم و ضد آن‌ها را در خود یافتم. بر اطاعت‌هایم از خداوند نظر افکندم و برای پذیرش آنها شروطی را یافتم که تا کنون یک بار هم بر انجام آن شروط توفیق نیافته بودم. امیدم ناامید شده بود که موشکافانه نظرم به راه دیگری جلب شد. من در زمره‌ی امت پیامبر تحصیل نکرده و از شمار دوستان ایشان و خاندانشان بودم، در زمره‌ی شیعیان علی (علیه‌السلام)، خاندانی که پناهگاه محکم و دستاویز استوار و کشتی نجات هستند! اما باز دیدم که ورود در شمار امت پیامبر خاتم نیازمند پیروی از اوست و من کجا او را پیروی کرده بودم؟ دیدم پیرو علی بودن نیازمند پیروی از او در عمل است ولی من از کدام عمل علی پیروی کرده بودم؟ دیدم باید نشانی از نشانه‌های دوستان و یاوران ایشان در من باشد و هر چه گشتم چیزی نیافتم. نگران و هراسناک گشتم تا نظرم موشکافانه به حسین (علیه‌السلام) افتاد. به یاد آوردم که آنچه ثمر بخش‌تر و در عین حال به دست آوردنش راحت‌تر است و راه‌های پیمودنش نیز افزون‌تر می‌باشد و شرایط دست‌یابی به آن کمتر می‌باشد و همگانی‌تر است وسیله‌ی نجاتی است که به سید الشهدا وابسته است. دیدم که او در تقرب به خداوند ویژگی‌ای دارد که تنها خاص خود اوست و در این تقرب از آن کسی که مقامی بالاتر از او دارد نیز ممتاز و ویژه گشته است، چرا که تفاوت در جایگاه و ویژگی‌های پیشوایان پاک یک چیز است و وحدت ایشان در نور و سرشت و فضیلت چیز دیگری است. ویژگی حسین (علیه‌السلام) این است که او به گونه‌ای ویژه دری از دربهای بهشت و کشتی نجاتِ از طوفان‌ها و چراغ هدایت است. آری! پیامبر و جانشینان او (علیهم السلام) همگی درهای بهشت هستند ولی درب منسوب به حسین (علیه‌السلام) فراخ‌تر است، همگی کشتی نجاتند ولی کشتی او در نجات از گردابهای خروشان بلا پرشتاب‌تر و پهلو گرفتنش به ساحل‌های نجات آسانتر است، همگی چراغهای فروزان هدایتند ولی روشنی نور حسین (علیه‌السلام) گسترده‌تر است، همگی پناهگاه‌هایی استوارند ولی راه رسیدن به پناهگاه حسین (علیه‌السلام) آسانتر است. پس با امیدی تازه یافته نفس خویش و همدستانش را ندا در دادم که به سوی درهای فراخ این پناهگاه امن بشتابید و «ادخُلُوها بِسَلامٍ اٰمِنین» و شتابان دست به سوی کشتی نجات او بلند کنید و «إرکَبوا فیها، بِسمِ اللّهِ مَجرٰاها وَ مُرسٰاها، إنَّ رَبّی لَغَفورٌ رَحیمٌ»، نور حسین را چون سرمه بر چشم بکشید … و با نگریستن در شخصیت و ویژگیهای حسین (علیه‌السلام) اینک کم‌کم نشانه‌های ایمان را در خود می‌یافتم، چه خود سید الشهدا (علیه‌السلام) فرموده‌اند که: «من کشته‌ی اشکهای ریزان هستم، نزد هر انسان مؤمنی که از من یاد شود او بر من خواهد گریست و بر رنج‌ها و اندوه‌هایم غمناک خواهد گشت»، و من اینک به گاه یادآوری او اشک‌ریزانم و با نزدیک شدن به محرم مرا غم و اندوه و پریشانی فرا می‌گیرد، و همانا تمام پیامبران به هنگام یادآوری او گریان و غمناک می‌گشته‌اند. در روایات ما این غم‌زده شدن در غم پیشوایان پاک از نشانه‌های دوستداران ایشان معرفی شده است و خود این بزرگواران فرموده‌اند که شیعیان ما با نور دوستی و ولایت ما آمیخته شده‌اند و آنچه که به ما برسد گویا به خود ایشان رسیده است. پناه بر خدا از غم‌زده نشدن و شادمانی در این ماه غم و ماتم. پس دیدم که اگر نمازم را نمیتوان نمازش دانست و روزه‌ام را نمیتوان روزه به حساب آورد، اما گریه‌ام بر غربت و مظلومیت بنده‌ی برگزیده‌ی خدا را نمیتوان گریه نخواند و گریاندم دیگران را نمیتوان گریاندن نخواند، پس آثاری از ایمان و عمل نیکو در خود یافتم و امیدی استوار در وجودم ریشه زد و به نخستین ساحل از سواحل آرامش و نجات چنگ زدم. 

 

تخلیص بخشی از کتاب «امام حسین (علیه السلام) این گونه بود» ترجمه‌ی صادق حسن زاده از کتاب «الخصائص الحسینیه» تألیف آیت الله حاج شیخ جعفر شوشتری


 
سالار شهدا از آفرینش تا اقامتگه جاوید
ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

بیان شد که نور اهل بیت (علیهم السلام) اول پدیده‌ی مخلوق خداوند در جهان هستی بوده است. خداوند پس از خلقت ارواح اهل بیت (علیهم السلام) ایشان را به توحید و حمد خود گویا ساخت، فرشتگان پس از آن‌ها آفریده شدند و چون مشاهده کردند که ارواح ایشان یک نور واحد است امر ایشان را بزرگ شمردند، پس برای اینکه فرشتگان متوجه شوند که اهل بیت (علیهم السلام) هم مخلوق خداوند هستند و خداوند از صفات مخلوقات مبرّا است ایشان خداوند را تسبیح و تنزیه کردند تا فرشتگان هم در این تسبیح و تنزیه خداوند از صفات اهل بیت (علیهم السلام) و سایر مخلوقات با ایشان هم‌صدا شوند، همچنانکه بعد از آن نیز فرشتگان به واسطه‌ی اهل بیت (علیهم السلام) به «لا الٰه الّا الله» و «اللّه اکبر» و «لا حول و لا قوة الّا باللّه» و «الحمد للّه» ارشاد و راهنمایی شدند. آنچنانکه از روایات معتبر برمی‌آید خداوند از بعد از خلقت اهل بیت (علیهم السلام) برای ایشان جایگاه‌های بسیاری و عوالم گوناگونی قرار داد، برخی پیش از آفرینش عرش الهی، برخی پیش از آفرینش آدم‌ها و برخی دیگر پس از آفرینش آدم (علیه‌السلام). این عوالم گاهی عالم انوار بودند، گاهی عالم اشباح و نور، گاهی ظلال، گاهی ذرات، گاهی نور بهشتی، گاهی ستون نوری بود که در پشت و نسل آدم (علیه‌السلام) جای میگرفت، گاهی در میان انگشتان آدم (علیه‌السلام) جای می‌گرفت و گاهی در پیشانی او، و گاهی در پیشانی‌های پدران و مادران اهل بیت (علیهم السلام) قرار می‌گرفت تا بالأخره یکی پس از دیگری در جسم دنیایی خود پا بر روی زمین قرار دهند. در میان این انوار اما پرتوی وجودی حسین (علیه‌السلام) خصوصیات ویژه‌ای دارد، نوری که از پیامبر و پیامبر از اوست. نور سید الشهدا، این مصباح الهدیٰ، به طرز مشخصتری نورانی بوده و نگریستن در آن حزن‌آور است، چنانکه آدم (علیه‌السلام) را حزن فراگرفت آنگاه که نورهای پنج تن آل عبا در انگشتان آن حضرت پدیدار گشت و نور حسین (علیه‌السلام) در انگشت ابهامش تلألو نمود و این اندوه نگریستن در انگشت ابهام (شصت) تاکنون باقی است، چه کسی را که خنده و شادی فراگیرد اگر به پشت انگشت ابهامش نظر کند اندوهناک میگردد. ابراهیم (علیه‌السلام) نیز وقتی که اشباح پنج تن آل عبا را دید و نظرش به تن سایه‌گون حسین (علیه‌السلام) افتاد غمگین شد. نه تنها دیدن نور حسین (علیه‌السلام) که شنیدن نام او و بر زبان آوردنش هم حزن‌آور است، بلکه هرآنچه که هم‌پیوند با نور او است حزن‌انگیز است، چنانکه روایت شده وقتی جبرئیل امین پنج میخ -که هر کدام به نام یکی از پنج تن آل عبا بود- به نوح نبی (علیه‌السلام) داد تا به گوشه‌ای از کشتی بکوبد وقتی حضرت نوح (علیه‌السلام) میخ منسوب به سید الشهدا (علیه‌السلام) را برداشتند درخششی از آن دیدند و رطوبتی سرخ‌رنگ از آن احساس کردند، پس با تعجب از جبرئیل علت را جویا شدند و پاسخ گرفتند که این میخ منسوب به حسین (علیه السلام) است و تراوش خون از میخ به این دلیل است که او به طرزی ویژه‌ای به شهادت خواهد رسید. اما پرتوی وجودی حضرت سید الشهدا (علیه السلام) نورانیت زیادی هم داشت و ویژگی آن بود که در نور شدید هم جلوه‌گر باشد و مثلاً با آنکه حضرت زهرا (علیها السلام) هم نورانیت زیادی داشتند -و زهرا خود یعنی نور افشان- اما در زمانی که امام حسین (علیه السلام) را باردار بودند نور امام حسین (علیه السلام) در پیشانی ایشان تلألو داشت، آنچنان که پیامبر (صلّ الله علیه و آله) به دخترشان فرمودند که به راستی در پیشانی ایشان نوری را می‌بینند که نشان می‌دهد به زودی حجت خدا بر بندگانش را به دنیا خواهد آورد. این نورانیت آنچنان بود که کسی که در روز عاشورا امام (علیه السلام) را بر خاک افتاده دیده بود بازگو میکرد که به خدا سوگند در آن نور شدید آفتاب نور رخسار حسین چنان بود که مرا از اندیشه‌ی کشتن او بازمی‌داشت، و باز می‌گفت به راستی که من هیچ شهید به خاک و خون غلطیده‌ای را ندیدم که رخسارش پر فروغ‌تر از رخسار حسین باشد، یعنی خاک و خون هم نتوانسته بود مانع از دیدن تلألو نور رخسار حسین (علیه‌السلام) شود.

نخستین محل قرار حضرت پس از تولد آغوش رسول خدا (صل الله علیه و آله) بود، امام وقتی با حال سجده از شکم مادر زاده شدند به دستور پیامبر که پشت در منتظر بودند بلافاصله و بدون نیاز به تمیز شدن -پیچیده شده در پارچه‌ای پشمین- توسط اسماء به پیامبر سپرده شدند و پیامبر او را میدیدند و می‌گریستند. همچنین حضرتش گاه بر شانه و گردن جبرئیل و گاه بر شانه و پشت و سینه رسول خدا و دستان حضرتش بلند میشدند، گاه در زمان سجده‌ی رسول خدا بر پشت ایشان می‌نشستند و گاه امیر مؤمنان ایشان را بر دستانشان بلند میکردند و می‌بوسیدند. در زمان رحلت پیامبر ایشان امام را بر سینه‌ی خود نشانده و میفرمودند یزید را من چه کار؟ خدا یزید را خیر ندهد! در زمان شهادت اما بدن ایشان در وسط میدان نبرد و در میان خاک و خون بود، پس از شهادت پیکرشان به آسمان پنجم بالا رفت و بازگردانده شد و سه روز بر زمین سوزان آن رهانده شد. جایگاه سر بریده‌ی ایشان هم بسیار بود، از در میان دستها بودن گرفته تا افراشته بودن بر سر نیزه‌ها و آویخته ماندن به درخت و آویخته شدن به در خانه‌ی یزید و دروازه‌ی شهر دمشق، زمانی نیز در طشتی پیش روی یزید قرار گرفته بود، در روستاهای بسیاری گردانده شد و گاه گفته می‌شود که تا جاهای دور دیگری هم برده شده است.

در برزخ اما جایگاه ایشان در سمت راست عرش خداوند است و از هم‌آنجا به شهادت‌گاه خویش که در آن به خون غلطید و به آنچه در آنجا روی داد و به اردوگاهشان می‌نگرد، و به زیارتگرانش می‌نگرد در حالیکه آنان را می‌شناسد و نامهایشان و نامهای نیاکانشان را میداند و به درجه و جایگاه هر یک از آنان نزد خداوند آگاه است. آنکس را که در سوگ او اشک می‌ریزد می‌بیند و برایش از خداوند آمرزش می‌طلبد و از پدران خود نیز می‌خواهد که برای ایشان آمرزش بخواهند، و می‌فرماید که ای گرینده، اگر میدانستی که خداوند چه پاداش‌هایی برایت فراهم ساخته بی‌گمان شادمانی‌ات از غمگذاری‌ و سوگواریت افزون می‌بود.

در رستاخیز حضرتش را مجلسی در سایه‌سار عرش خداست که ویژگی شگفتی دارد و آن اینکه اهل مجلسش جملگی از اشک ریزندگان بر او و از زوّارش هستند که به سخنانش انس گرفته‌اند و از امان یافتگان هستند، وقتی گرد آن حضرت در مجلسش حضور دارند همسرانشان از بهشت پیغام میدهند که به دیدارشان مشتاق هستند ولی اهل آن مجلس هم‌نشینی با حسین (علیه السلام) را به بهشت و نعماتش برمی‌گزینند. خود سید الشهدا اما در رستاخیز جایگاهی دارد که همه‌ی رستاخیزیان را پریشان دل می‌سازد، آن هنگام که با پیکری بی سر در رستاخیز قدم میگذارد و از رگهای بریده‌اش خون جاری است مادرش فاطمه (علیها السلام) او را دیده و فریادی اندوهبار سر می‌دهد که رستاخیز را در غم فرو می‌برد و تفصیل این ماجراها بسیار است و در اینجا به اندک از بسیار اشاره شد.

در بهشت هم ایشان جایگاه ویژه‌ای دارند و البته هر پیشوایی جایگاه ویژه‌ای دارد، ولی اضاف بر آن حسین (علیه السلام) را درجاتی ویژه نیز هست که حضرت ختمی مرتبت (صل الله علیه و آله) پیشتر او را بدان آگاه کرده بودند وقتی فرمودند که همانا برای تو درجاتی است که بدان دست نمی‌یابی مگر به شهادت، و امام حسین (علیه السلام) آراستگی و زینت همه‌ی سراهای بهشت است انگار که در تمام آن‌ها باشد و تمام آنها از آن او باشد.

 

رونوشتی آزاد از یخشی از باب ۷ از کتاب علل الشرایع تألیف شیخ صدوق ترجمه‌ی سید محمد جواد ذهنی تهرانی، و بخشی از کتاب «امام حسین (علیه السلام) این گونه بود» ترجمه‌ی صادق حسن زاده از کتاب «الخصائص الحسینیه» تألیف آیت الله حاج شیخ جعفر شوشتری


 
در سوگ بر مصیبتی که نزد اهل زمین و آسمان بزرگتر از آن نیست ...
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

فیلسوفان و حکیمان یونان و دیگر دانشمندان خداگرا و مادّی‌گرا در مورد نخستین پدیده و نخستین آفریده‌ی جهان هستی دیدگاه‌های متفاوتی دارند. بیشتر بر این باور بودند که نخستین آفریده‌ی جهان هستی عقل اول است، سپس از عقل اول عقل دوم و فلک اول پدید آمده است و همینطور ادامه یافته است تا از عقل نهم عقل دهم و فلک نهم حاصل شده است، آنگاه از عقل دهم عقول و نفوس بشری و از فلک نهم عناصر اربعه (هوا، آتش، خاک و آب) پدید آمده اند و از عناصر اربعه نیز موالید (معدن و نبات و حیوان) پدید آمده‌اند.

ولی آنچه که از انبوه روایات صحیح بر‌می‌آید این است که نخستین آفریده‌ی الهی نور وجود پیامبر خدا (صل الله علیه و آله) می‌باشد، اگرچه گاهی هم چنین حدیث شده است که نخستین آفریده‌ی حق تعالیٰ نور وجود ۱۴ معصوم (علیهم السلام) است. اگرچه بعید نیست بشود بین این دو گزاره جمع نمود ولی در هر صورت این حدیث نبوی که «حُسَینٌ مِنّی وَ أنَا مِن حُسَینٍ» دلیلی است بر اینکه بشود گفت نور وجود حسین (علیه‌السلام) نخستین آفریده‌ی هستی است. پس دیگر آفریدگان هستی در نظام علّی و معلولی این جهان از حسین (علیه السلام) تأثیر گرفته‌اند، چنانکه از سایر اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) تأثیر پذیرفته‌‌اند، پس نباید جایی برای شگفت باشد از اینکه گفته می‌شود همه‌ی آفریدگان برای حسین (علیه‌السلام) اشک می‌ریزند. نباید پنداشت که این سخن تنها یک کنایه از بزرگی مصیبت وارده بر حسین و از ناحیه‌ی او بر تمام اهل بیت میباشد، این سخن نه گزافه است و نه پندار و نه زبان حال، نه بنا بر فرض و نه تقدیر، بلکه جملگی به راستی بر سالار شهیدان اشک میریزند، از پیامبران و فرشتگان گرفته تا چرخ گردون، انسان و جن و شیطان، بهشت و دوزخ، درختان و معادن و گیاهان و جانوران، خورشید و ماه این جهان و بلکه همه‌ی جهان‌ها و آسمان‌ها و زمین‌ها و منزلگاه‌های آن‌ها برای او داغدارند. در روایتی به جهان‌های دیگر اشاره شده است که خداوند هزار هزار جهان و هزار هزار انسان آفرید و ما انسانهای فرجامین در آخرین جهان هستیم. پس هر آفریده‌ای بنا بر هستی و جایگاه خویش به راستی بر حسین (علیه‌السلام) می‌گرید و مقصود از این گریستن هم تنها گریستن بر آن حضرت از پس از شهادت آن پیشوای پاک نیست، بلکه پیش از شهادت آن حضرت هم بر او گریسته‌اند، چنانکه در فرازی از زیارت ماه شعبان امام زمان ما (علیه السلام و عج الله فرجه) نیز آمده است «... بَکَتْهُ السَّماَّء ُوَ مَنْ فیها وَالاْرْضُ وَ مَنْ عَلَیْها وَ لَمّا یَُطَاْ لابَتَیْها ...» که یعنی گریه کرد برای او آسمان و هر که در آن است و زمین و هر که بر روی آن است در حالیکه هنوز حسین (علیه السلام) گام در دنیا ننهاده بوده.

چون حسین (علیه السلام) در آغاز آفرینش جلوه‌ی فروتنی و افتادگی بوده است پس هر فروتنی و افتادگی‌ و کُرنشی در جهان از آن او و برای اوست.

همچنین مقصود از گریستن تمامی بندگان خدا بر حسین (علیه السلام) این است که شمشیرها و نیزه‌هایی که جسم او را پاره‌پاره کردند هم در زمره‌ی گریه‌کنندگان هستند، شمشیر گلوی او را می‌برید و می‌گریست، نیزه می‌ایستاد و می‌افتاد و سوگوار بود، تیر بر بدن او می‌نشست و می‌گریست، و نیزه آن‌هنگام که سر بریده‌اش را بر فراز داشت اشک‌ریزان بود. حتّیٰ آنانی که دست به خون حسین (علیه السلام) آلودند و بر وی تیر و شمشیر گشودند و در خون غرقه‌اش کردند نیز چون به فطرت خویش بازمی‌گشتند و از زشتی خود غافل می‌شدند دل‌شکسته می‌شدند و بر او می‌گریستند، اگرچه بار گناه و لقمه‌ی حرام که با سوء اختیار خود کسب کرده بودند و مایه‌ی خلود ایشان در جهنم شد مانع از گریه‌ی آن‌ها بر حسین (علیه السلام) شود، مانند کافرانی که خداوند را باور داشتند اما «جَحَدوا بِها -و استَیقَنَتها أَنفُسهُم- ظُلماً و عُلُوّاً» که یعنی از روی ظلم و بزرگی‌جویی انکار میکردند با آنکه دلشان به آن یقین داشت. همچنین گاهی مظلمومیت حضرت نمایان بود که وقتی یزیدیان دشمنی خود را با او و خاندانش می‌دیدند و کشته شدن او و آوارگی خاندانش را می‌نگریستند بی‌اختیار به گریه می‌افتادند، همچنانکه وقتی عمر سعد به کشتن آن حضرت فرمان داد اشک از چشمانش سرازیر شد، همچنانکه آن ناجوانمردی که گوشواره‌ی فاطمه -دختر حضرت- را از گوش او کند گریست، و همچنانکه یزید (لعنة الله علیه) با آن همه رذالت و شقاوتی که داشت چون اسیران کربلا را دید اندوهگین شد و گفت خدا پسر مرجانه را زشت گرداند!

 

رونوشتی آزاد از بخشی از کتاب «امام حسین (علیه السلام) این گنونه بود» ترجمه‌ی صادق حسن زاده از کتاب «الخصائص الحسینیه» تألیف آیت الله حاج شیخ جعفر شوشتری


 
امروز نه اول محرم ۱۴۳۳ که عاشورای سال ۶۱ است انگار هنوز ...
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ،

-- به نام الله که گسترده مهر است و مهربان

الرَّحْمَٰنُ،

-- خداوند گسترده مهر

عَلَّمَ الْقُرْآنَ،

-- قرآن را [به حبیبش محمد صل الله علیه و آله] بیاموخت

خَلَقَ الْإِنْسَانَ،

-- انسان [منظور خاص: ولیّ خدا علی علیه السلام] را خلق کرد

عَلَّمَهُ الْبَیَانَ،

-- او را علم بیان [اسم اعظم، تبیان تمام اشیاء مورد نیاز مردمان] بیاموخت

الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ بِحُسْبَانٍ،

-- خورشید و ماه [کنایه از فلان و فلان] در عذاب هستند و محاسبه

وَالنَّجْمُ وَالشَّجَرُ یَسْجُدَانِ،

-- نجم [حبیب خدا] و درخت [اوصیای حبیب خدا] در سجده هستند و عبادت

وَالسَّمَاءَ رَفَعَهَا وَوَضَعَ الْمِیزَانَ،

-- و آسمان [حبیب خود] را (به سوی خود) بالا برد و ترازو [ی حق و باطل، ولیّ خود] را (جانشین او) قرار داد

أَلَّا تَطْغَوْا فِی الْمِیزَانِ،

-- تا در حق این ترازو طغیان و از او عصیان نکنید

وَأَقِیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَلَا تُخْسِرُوا الْمِیزَانَ،

-- و در حق او عدالت را اقامه کرده (اطاعتش کنید به عدل) و حقش را پایمال نکنید (در حقش بخل نورزید)

وَالْأَرْضَ وَضَعَهَا لِلْأَنَامِ،

-- و زمین را قرار داد برای مردمان

فِیهَا فَاکِهَةٌ وَالنَّخْلُ ذَاتُ الْأَکْمَامِ، وَالْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَالرَّیْحَانُ،

-- که در آن است میوه‌ها و نخلهای غلاف‌دار، و دانه‌های با پوست و گیاهان خوشبو

فَبِأَیِّ آلَاءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ،

-- پس کدامین نعمات پرورش‌دهنده‌ی خود را (و به طور خاص محمد را یا علی را که مجاری نعمات دیگر خداوند به بندگان است) انکار میکنید (ای گروه جنّ و انس، و به طور خاص ای فلان و فلان)؟

...

مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیَانِ،

-- دو دریا [و بخصوص علی و فاطمه علیهما السلام که دو دریای عمیق علم هستند] به هم رسیدند و آمیخته شدند

بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَا یَبْغِیَانِ،

-- بین این دو دریا حائلی است [رسول خدا صل الله علیه و آله] و دو دریا هرگز به حدود یکدیگر تجاوز نمیکنند

فَبِأَیِّ آلَاءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ،

-- پس کدامین نعمات پرورش‌دهنده‌ی خود را انکار میکنید؟

یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَالْمَرْجَانُ،

-- خارج میکند از ایشان مروارید بزرگ و کوچک [امام حسن و حسین علیهما السلام] را

فَبِأَیِّ آلَاءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ،

-- پس کدامین نعمات پرورش‌دهنده‌ی خود را انکار میکنید؟

 

 

ترجمه به کمک تفسیر البرهان (جامع‌ترین تفسیر روایی ترجمه شده در 9 جلد،
تالیف محدث کبیر علامه سید هاشم بحرانی، از علمای شیعه‌ی بحرین متوفی قرن 12) و منبعی دیگر

 

و امت پیامبر (صل الله علیه و آله) چه خوب دستورات آفریدگار و پروردگار خود را اطاعت کردند، هنوز بدن بیجان حبیب خدا بر زمین بود که ظلم به میزان خداوند را شروع کرده و به حقش بخل ورزیدند، دریایی را از مروارید بزرگ و کوچک گرفتند و چه کردند بازماندگان آنها با بازماندگان دو دریای عمیق، و چه کردند این امت با مروارید کوچکتر در سرزمین رنج و ابتلاء، کربلا ...