مشغولیت‌های ذهنی‌ یه بنده‌ی خدا

می‌نویسد تا نقد شود و شاید هم گاهی بذری بپاشد برای تفکری بیشتر ...

سن بلوغ، سن التهاب و پرخاشگری یا سن تکلیف و ازدواج؟
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

تابحال فکر کرده‌اید که عدد ۱۸ (و گاهی البته ۱۶) در مورد سن بلوغ (در رانندگی، در دیدن صحنه‌های خشن یا جنسی فیلمها و ...) از کجا آمده است؟ از بررسی‌های روانشناسانه و به صورت متوسط و آماری؟ فرقی بین جنس مذکر و مؤنث در این سن نیست؟
این بنده‌ی خدا که لااقل در اسلام تا بحال چیزی در مورد سن ۱۸ سالگی (و حتی ۱۶ سالگی) ندیده‌ام، تا دیده‌ام ۹ سالگی و ۱۵ سالگی قمری برای سن بلوغ بوده، ۴۰ سالگی بوده برای نهایت پختگی که اگر تا آن موقع کسی راه درست را برای زندگی انتخاب نکند احتمالش زیاد نیست که از آن به بعد هم بتواند چنین کاری را کند (ظاهراً این سنی است که شیطان بر پیشانی شخص بوسه میزند که تا به حال هدایت نشده‌ای از این پس هم نخواهی شد) و چیزهایی شبیه این در مورد سن‌های متفاوت بلوغ جسمی و روحی و کلاً دورانهای متفاوت رشد جسمی و روحی. از آنجا که قاعدتاً آن کسی که آفریده بهتر میداند که چه آفریده است پس این بنده‌ی خدا هم در اینجا برداشت خودش را از کلام خالق و جانشینان او درباره‌ی سن بلوغ نوع انسان بیان میکند ...
معمولاً وقتی گفته میشود سن بلوغ منظور سن بلوغ جسم انسان است که در دخترها در حدود ۹ سالگی است و در پسرها در حدود ۱۵ سالگی، البته ظاهراً عوامل محیطی و بهبود شرایط زندگی که به نازپرورده‌تر شدن بچه‌ها منجر شده است سن بلوغ بچه‌ها را کمی عقب‌تر برده است، مثلاً به حدود ۱۲ یا ۱۳ سال برای دخترها و حدود ۱۶ یا ۱۷ سال برای پسرها، ولی با این حال سن تکلیف برای دخترها حدود همان ۹ سالگی و برای پسرها حدود همان ۱۵ سالگی میباشد. در واقع سن تکلیف شاید بیشتر به جنبه‌ی تکامل عقلی و کسب توانایی در فکر کردن --به لحاظ داشتن پایگاه داده‌ای مناسب که تا آن سن جع آوری شد است-- برگردد تا بلوغ کامل جسمی که ظاهراً تا حدود زیادی با تکامل قوه‌ی جنسی حاصل میشود. چه آنکه از شرایط مکلف شدن یکی آثار تکامل جنسی است و یکی خود سن شخص که باید به میزان مشخصی برسد و هر کدام از این دو مورد که زودتر رخ دهد شخص مکلف میشود، و از آنجا که تنها شخص عاقل مکلف میشود میتوان نتیجه گرفت که که قدرت جنسی احتمالاً همیشه یا لااقل عموماً بعد از قوای عقلانی به تکامل می‌رسد (در واقع عدالت خداوند حکم میکند که در نبود تحریک خارجی همیشه عقل قبل از شهوت در انسان کامل و مستقر گردد). اما سن بلوغ و سن تکلیف چیست که از آنها به لحاظ تربیتی به عنوان سن بحرانی برای بچه‌ها یاد میشود و مثلاً گفته میشود که دوران بلوغ جسمی بچه‌ها دوران سرنوشت‌سازی برای بچه‌ها بوده و بچه‌ها در این سن به مراقبت بیشتری نیاز دارند و برخورد با آنها باید محتاطانه‌تر باشد؟
در کودکی، پدر و مادر برای بچه همه چیزش هستند، بچه هر چه که نداند از پدر و مادرش میپرسد و جواب آنها را مانند وحی منزل درست و غیرقابل خدشه میداند (البته این مخصوص بچه‌ها نیست و هر کسی در هر زمینه‌ای اولین جواب قانع کننده‌ای را که بشنود ممکن است نسبت به آن تعصب پیدا کند و جواب عکس آنرا به همان سرعت که جواب اول را پذیرفت نپذیرد، و البته این طبیعی و تا حدود زیادی هم خوب است نه بد!)، تا آنجا که وقتی به مدرسه میرود و معلم چیزی میگوید که با دانسته‌های قبلی‌اش متفاوت است آنرا نمی‌پذیرد و میگوید پدرم فلانطور گفته است و جواب درست همان است و در همین وضعیت باقی میماند تا یا از پدرش بپرسد و برایش سوء تفاهم برطرف شود و یا معلمش به نحوی قانع کننده اشکال حرف پدرش را برایش توضیح دهد. بچه وقتی از محیط مدرسه و دوستان و ... کم‌کم وارد اجتماع میشود با تناقضات اعتقادی و رفتاری بسیاری آشنا میشود و شاید در ایتدا هم نسبت به تمامی آنهایی که مخالف دانسته‌های اولیه‌اش هستند جبهه‌گیری داشته باشد، اما کم‌کم وقتی می‌بیند که پدر و مادرش هم گاهی چیزهای اشتباه به او یاد داده‌اند یا در بچگی چیزهایی به او میگفته‌اند که خود به آن عمل نمیکرده‌اند باورش نسبت به پدر و مادرش تغییر میکند و حتی گاهی اگر درجه‌ی این تغییر زیاد باشد از آنها زده شده و به جای آنها دوستان خود یا کسان دیگری را الگو قرار میدهد. در واقع این لطف خداست که انسان را از سن کودکی مکلف نکرده است و ابتدا به او فرصت داده است تا طرز تفکرات متفاوت و رفتارهای متفاوت را ببیند و بعد خودش راه درست را انتخاب کند و تازه از آن پس که حجت بر او تمام شد مکلف به انجام تکلیف انسانی خود باشد. اگر پدر و مادر زیاد به بچه چیز اشتباه یاد دهند، کمتر عقل‌ گرا باشند، زیادتر اهل شعارهایی باشند که در عمل خود به آنها مقید نیستند و چیزهایی شبیه این، یا اگر محیط اطراف بچه در خارج خانواده بد باشد و خانواده بچه را به صورتی قابل قبول برای بچه از معایب چنان محیطهایی آگاه نکنند، به تدریج که بچه بزرگ و بزرگتر میشود و داشته‌های ذهنی او از عقائد و رفتارهای ممکن گوناگون بیشتر میشود و خودش هم در مورد اینکه بالأخره چه چیزی درست است و چه چیزی غلط به فکر می‌افتد فاصله‌اش از پدر و مادرش زیاد و زیادتر میشود تا جایی که شاید این رابطه تا حدی بحرانی شود که بچه دیگر اصلاً به پدر و مادرش به عنوان افراد موجهی نگاه نکند و رابطه‌ی بینشان آنقدر بحرانی شود که جرقه‌ای بتواند بچه را از خانواده‌اش زده کند، وگرنه چنین اتفاقاتی کمتر در خانواده‌های مذهبی که دینداریشان راستین است اتفاق می‌افتد و البته این به عقائدی که خود بچه هم به آن رسیده است بستگی اکید دارد. اگر چنین نبود که خداوند به انسان زمانی را برای رسیدن به شروع خط بندگی داده است و سن تکلیف را تقریباً مقارن با سن بلوغ او قرار داده است و نه زمان تولدش، آنوقت نه تنها تأثیر خود شخص که تأثیر شرایط جامعه و بستر دینی و فرهنگی و معیشتی خانواده و زمان و محل زندگی افراد هم در پرونده‌ی بندگی ایشان وارد میشد که خلاف هدف از آفرینش انسان در این دنیا هست و خلاف این سنت الهی میشد که «
وَأَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ» (و اینکه براى انسان جز حاصل تلاش او نیست)، یا اینکه «لَا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا» (خداوند هیچ کس را جز به قدر توانایى‌اش تکلیف نمى‌کند) ... .

این حرفها البته تناقضی ندارد با اینکه در برخی جوامع مثلاً ممکن است هرگز هم خبری از اسلام یا حتی هر مجموعه‌ی ظاهری از ارزشهای درست (بحث اخلاق که البته ممکن است باطن آن هم درست نباشد و مثلاً به جای نیت خدایی داشتن نیتی از این جنس داشته باشد که اگر به تو خوبی کردند تو هم به آنها خوبی کن، یا خوبی کن تا به تو خوبی کنند، به صورت یک جور نان به قرض هم دادن) به گوش ساکنان آن نرسیده باشد و همه در جهل از آن به دنیا بیایند و زندگی کنند و بزرگ شوند و از دنیا بروند. خداوند از هر کسی بیش از آنچه که امکانات و توانایی داده است بازخواست نخواهد کرد.
نکته‌ی بعدی در مورد سن ازدواج است. امروزه به دو دلیل سن ازدواج را بالا و بالاتر میبرند، یکی از نظر مالی که میگویند پسر باید به خودکفایی برسد و بعضی معتقدند که باید خانه و حتی ماشین هم داشته باشد، و دیگری اینکه هم دختر و هم پسر میخواهند درس بخوانند و تا قبل از کنکور دانشگاه که الآن به نظر خیلیها ازدواج به طرز وحشتناکی زود و حتی زشت هست و صورت خوبی ندارد و بعد از کنکور هم هنوز کمی زوده و مثلاً اگر پسر در اثر قبولی برود فوق لیسانس یا در اثر قبول نشدن در دانشگاه برود سر کار و سرمایه‌ای قابل قبول پیدا کند تازه میشود سن ازدواج، تقریباً! اما این ایده‌ها هر دو مردود هستند به دلایل متعددی که اینجا تنها به برخی از آنها اشاره میشود. بدن انسان مانند یک ماشین است و کار خود را میکند و کاری به اینکه ما چقدر سرمان شلوغ است یا خیر ندارد، وقتی گرسنه هست غذا لازم دارد و وقتی خسته هست استراحت نیاز دارد. وقتی در سن بلوغ غده‌های جنسی شروع به کار میکنند نیاز جنسی هم مطرح میشود که البته بسته به شرایط جامعه و خانواده (از نظر میزان وجود تحریک) و خود بدن فرد و حتی تغذیه‌ی او، استراحتش، نحوه‌ی لباس پوشیدنش و ... در برخی بیشتر است و در برخی کمتر. سن ازدواج را برده‌اند بالاتر و دوست دختر و دوست پسر را جایگزینش کرده‌اند، روابط به اصطلاح خودشان دوستی سالم را برای ارضای «نیاز شخص به توجه جنس مخالف» و هم‌صحبتی با او کرده‌اند، اسم این کارها را هم گذاشته‌اند تجدد در مقابل تحجر، یا متمدن بودن به معنای اروپایی بودن ... و همه‌ی اینها اوج حماقت و جهل مرکب افراد به اصطلاح روشنفکر را نشان میدهد که تحت لوای مدارک دانشگاهی خود و لباسهای شیک و ظاهر مرتب خود به این بی‌بند و باری‌ها دامن میزنند. آقای دکتر عباسی خاطره‌ای تعریف میکردند که خودش دیده‌اند که در جایی که تا کیلومترها نامحرمی در کار نبوده است، جایی که معنویت موج میزده است و از یاد خدا و مرگ لحظه‌ای جدا نبوده است، جایی که اثری از تحریک جنسی با فیلم و سریال و ... وجود نداشته است، جایی که حتی تغذیه‌ و استراحت خیلی ساده و کم بوده است و در نتیجه احتمالاً غدد جنسی بدن زیاد توان کاری نداشته‌اند، در جبهه‌های ۸ سال دفاع مقدس، سربازی در سرمای شدید زمستان و در برف سنگین پای یک تانکر آب داشته غسل جنابت می‌کرده است و به تیمم هم راضی نمی‌شده است که نکند اگر به جای غسل تیمم کند و از دنیا برود با جنابت باشد. نیاز جنسی هم از نیازهای هر انسان بالغی است که اگر نیازش به آن جدی شد دیگر اگر به او رسانده نشود چه بسا مشکلاتی جسمی و روحی به او وارد شود که جبرانش هم همیشه ساده یا ممکن نباشد، کسی که در ۱۵ سالگی غدد جنسی‌اش شروع به فعالیت میکند و تا ۳۰ سالگی راهی برای خالی شدن مداوم آنها در زمانهای مورد نیازش نمی‌یابد، کسی که ۱۵ سال نیاز جنسی خود را سرکوب کرده است مانند کسی است که ۱۵ سال نیاز به خواب داشته و نخوابیده است یا ۱۵ سال است که گرسنه است، آیا چنین کسی مانند یک انسان سالم خواهد بود؟ آیا علامه‌ی حلی -که به قول دکتر عباسی در همان نیمه‌شبی که بالغ شدند پایشان را در یک کفش کردند که از این پس تنها خوابیدنشان مشکل شرعی دارد و همان شب با پافشاری ایشان خانواده‌اشان برایشان خواستگاری و مراسم عقد را به جا آوردند- و کسانی که سالها این نیاز مهم خود را سرکوب کرده‌اند از نظر جایگاه سلامت روانی و ذهنی و جسمی در یک جایگاه هستند؟ اگر الآن به تأسی از غرب سن ازدواج بالا رفته است در عوض به تأسی از همانجا رواج بی‌بند و باری را هم شاهد هستیم، اگرچه باید تأکید کرد که هر کسی دیر ازدواج نکند هم لزوماً به معنای آدمی که یا مشکل روانی پیدا کرده و یا اگر نکرده خود را با حرام ارضا کرده است نیست، به هر حال نیاز افراد متفاوت است، اما اگر کسی نیاز داشته باشد و راه حلال را به رویش بسته باشیم چه؟ آن هم بخاطر حرف مردم، بخاطر چشم و هم چشمی، از ترس اینکه شاید گزینه‌ی بهتری بعداً پیدا شود و ...؟ این درست است که والدین خودشان صدایشان از جای گرم بلند شود و به بچه‌های خودشان بگویند چند سال صبر کن تا مثلاً در کنکور قبول شوی بعد؟ البته امروزه این بلا سر جوانان ما آمده است و کمتر خواستگاری پیدا شود که جزأت خواستگاری کردن در سن نوجوانی را داشته باشد و کمتر خانواده‌ی دختری هستند که راضی شوند دخترشان در سن ۱۰ یا ۱۲ سالگی به خانه‌ی شوهر رود ولی آیا ما محکوم به ادامه‌ی رفتار پیشینیان خود هستیم؟ حتی اگر آنها احمق بوده و راه اشتباه را انتخاب کرده باشند؟
وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَیْنَا عَلَیْهِ آبَاءَنَا ۗ أَوَلَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لَا یَعْقِلُونَ شَیْئًا وَلَا یَهْتَدُونَ - سوره‌ی بقره، آیه‌ی ۱۷۰
و چون به آنان گفته شود: «از آنچه خدا نازل کرده است پیروى کنید»؛ مى‌گویند: «نه، بلکه از چیزى که پدران خود را بر آن یافته‌ایم، پیروى مى‌کنیم.» آیا هر چند پدرانشان چیزى را درک نمى‌کرده و به راه صواب نمى‌رفته‌اند [باز هم در خور پیروى هستند]؟

این سخن معصوم (علیه السلام) است که از سربلندی‌های یک مرد این است که دخترش در خانه‌اش عادت نبیند. این یعنی قبل از بلوغ جسمی دختر بهتر است که ازدواج کرده باشد، حالا الآن سن بلوغ چند سال بیشتر از سن تکلیف است اشکالی ندارد، همان سن بلوغ که امام (علیه السلام) فرموده‌اند که ملاک باشد دیگر ارزشها مخلوط و گم نمیشوند. اما آیا در این دوره و زمانه میتوان این کار را پیاده کرد، حتی در صورتی که پیه حرفها و تمسخرهای اطرافیان را هم به خود بمالیم؟
آنها که به دنبال خودکفایی پسر هستند و اینکه تا خودش خانه و ماشین نداشته باشد و کار دائم با حقوق و مزایا نداشته باشد ازدواج نکند به این فکر کنند که آیا اگر همه‌ی اینها را هم داشته باشد و ازدواج کند و بعد چند سال بعد در اثر زلزله یا برشکسته شدن تمام اموال خود و یا در اثر اخراج شدن کارش را از دست بدهد این بدان معناست که باید طلاق بگیرد تا دوباره به همه چیز برسد (اگر برسد) و بعد دوباره با همان زن یا زن دیگری ازدواج کند؟ آیا چاره‌ی آن ضرر ناشی از زلزله یا برشکستگی و اخراج از کار مانند برخی ژاپنیها و ... خودکشی است یا ماندن و با هر چه هست ساختن؟ چرا این راه حل برای آن موقع باشد و برای همین الآن که نیاز به تشکیل خانواده دارد (اگر داشته باشد مگرنه میتواند صبر کند تا یا به جایی برسد و یا نیاز پیدا کند که خانواده داشته باشد و بعد از این جمله استفاده کند) نباشد؟
آنهایی که به دنبال تحصیل دختر و پسر هستند آیا نمی‌بینند که چه بسیار دختر و پسرهایی که در دانشگاه وقتی کلی درس هم دارند با هم ازدواج میکنند؟ آیا در راهنمایی و دبیرستان درسها سبک‌تر نیست و نمیشود کنارش کارهایی هم برای گذران زندگی انجام داد مانند آنچه پدران ما که یک یا دو نسل قبل از جوانان امروز هستند انجام میدادند؟ چه ارزشی دارد که انسان حتماً در دانشگاه ازدواج کند؟ که حتماً هم‌رشته باشند؟ آیا نیستند کسانی که در دانشگاه ازدواج میکنند اما با کسی که هم رشته و یا حتی هم دانشگاهی‌اشان هم نیست و حتی شاید از طریق خانواده و ... به او معرفی شود و حتی تحصیلات دانشگاهی هم نداشته باشد ولی در عوض عقل و ایمان و شرم و حیا و نجابت و ... داشته باشد و از نظر فرهنگی و هوش و ذکاوت و ... هم با هم شباهت داشته باشند، دختری که فقط مدرک دانشگاهی ندارد ولی جز آن هر چیزی که یک دختر خوب برای والدینش و یک همسر خوب برای شوهرش و یک مادر خوب برای فرزندانش لازم دارد را داشته باشد؟
آیا والدین میدانند که بچه‌ها مانند موم نرم هستند وهر چه بزرگتر میشوند در راهی که برای خود انتخاب میکنند (از ایدئولوژی و عقاید گرفته تا اینکه میخواهند در آینده چه کار کنند و به چه جای خاصی برسند و ...) سخت‌تر و کم‌ انعطاف‌تر میشوند، به این معنی که یک زوج نوجوان شاید خیلی راحت‌تر از یک زوج جوان و یا پا به سن رسانده بتوانند با کم و کاست‌های یکدیگر بسازند و خودشان را وفق دهند و حتیٰ آینده‌اشان را با مشورت هم انتخاب کنند که چطور باشد و اینطور همیشه هر کدام در ذهن دیگری مزاحمی در راه اهداف از پیش تعیین شده‌ی زندگی به حساب نیاید؟ آیا والدین نمیترسند که اگر نوجوانشان به انحراف اعتقادی یا جنسی افتاد چطور باید درمانش کنند و بعد سر راه ازدواجش چه مشکلاتی خواهند داشت؟ آیا نمیشود که نانی که والدین پسر برای او سر سفره‌ی خودشان میگذارند و نانی که والدین دختر برای او سر سفره‌ی خودشان میگذارند برود در یک سفره تا کمکی باشد از طرف دو خانواده برای اینکه این زوج بتوانند یک زندگی سالم را زیر نظر نظارتی والدین دو طرف داشته باشند و آرامش زندگی‌اشان در دریای متلاطم زندگی گاهی کثیف مجردها خدشه دار نشود؟ سن ازدواج بالا رفته، نیازهای جنسی از راههای ناصواب مثل دوست دختر و دوست پسر یا با دیدن فیلمها و عکسهای زشت و روی آوردن به بازیگران و خوانندگان و ورزشکاران جنس مخالف ارضا میشود که البته تنها هم پاسخی برای جسمشان خواهد بود و بدون شک آثار روحی مخربی برای بچه‌ها خواهد داشت، بچه‌ها در خانه‌های والدین خود نازپرورده و لوس میشوند و بعداً چه در خانواده و چه در محیط جامعه با هر جرقه‌ی کوچکی گاه تنش‌های غیرقایل جبرانی را ایجاد میکنند، وقت بچه‌ها به جای کار کردن و خرج کردن برای خانواده‌ی خود (که از هر دو آنها در دین با عنوان جهاد در راه خدا یاد شده است) در مهمانی‌ها و سینماها و گردش‌های نادرست مجردی پر میشود که هر کدامشان نبودنشان بهتر از بودنشان است و هزار و یک اشکال دیگر که در دیر ازدواج کردن هست و در زود ازدواج کردن نیست ... (البته نه به این معنی که نوجوان مجبور به ازدواج شود ولی اگر نیاز داشته باشد باید کمکش کرد و اگر از رفتارش و ... بترسیم که به انحراف بیفتد و ... باید ترغیبش کنیم)
یکی و تنها یکی از اشکالات زندگی مجردی (که تازه شاید مشروع‌ترین اشکالش هم باشد اگر این تعبیر درست باشد) این است که جوان عادت میکند به گشتن دنبال مورد مناسب برای خودش، افراد متفاوتی را بدون اینکه حتی قصد جدی در ازدواج داشته باشد به چشم خریداری برانداز میکند که نتیجه‌ی این برانداز را برای روز تصمیم‌گیری در گوشه‌ی ذهنش داشته باشد، رویکردی که اگر تبدیل به عادت شود مشکلات بزرگی را به بار می‌آورد، از طرفی ممکن است منجر به هیزی (زنای چشمی) گردد، ممکن است ترک آن حتی پس از ازدواج کمی طول بکشد و راحت هم نباشد و مقایسه‌هایی که بین همسر انتخاب شده و گزینه‌های موجود دیگر حتیٰ بعد از ازدواج به بار می‌آورد هم فضای زندگی را پر تنش نماید، و بدتر از همه بعید نیست و احتمالاً کاملاً هم محتمل هست که شخصیت‌های متفاوتی که در ذهن جوان از موردهای متفاوتی که دیده و به جهتی پسندیده در او منجر به زنای ذهنی شوند (این مورد را باید به بازیگران سینما و تلویزیون داخلی و خارجی و فوتبالیستها و خوانندگان و ... که مردم از دور و نزدیک رصدشان میکنند نیز تعمیم داد)،‌خطری که در نسل انسان هم میتواند تهدیده کننده باشد. حدیثی از امام رضا (علیه السلام) هست که پادشاه بابل به دانیال نبی (علیه السلام) -مدفون در شوش نزدیک اهواز- گفت که دوست میداشتم فرزندی همچون تو داشته باشم چرا که نزد من از ارج و قربی بسیار برخوردار هستی، دانیال به او جواب داد که برای این کار موقع مجامعت با همسرت به فکر من باش، خداوند هم مدتی بعد به او کودکی عنایت کرد که شبیه‌ترین مخلوقات خداوند به دانیال بود. این حدیث را بگذارید کنار این حدیث که مبادا با شهوت زن دیگری به سراغ همسر خود بروید و بگویید که آیا نباید ترسید از نسل جوانانی که تصورات غیراخلاقی از افراد ناموجه و حتی گاهی بدکار و بدکاره در ذهنشان موج میزند؟ آیا این جوانان در زمان نزدیکی با همسران آینده‌ی خود از این افکار که حکم زنای ذهنی را دارد در امان خواهند بود؟ آیا داشتن فرزندی مانند حضرت علی اکبر (علیه السلام) که شبیه‌ترین افراد از نظر صورت و اخلاق به رسول الله (صل الله علیه و آله) بودند بهتر است یا داشتن فرزندانی مانند بازیگران و ورزشکاران و خوانندگان و ... بَد دین و غافل و بی‌حیا و بی‌عفت (یا کم‌حیا و کم عفت)؟ آیا تأخیر در امر ازدواج فراهم کردن مقدمات زنای ذهنی نیست؟

ازدواج البته اصولاً مستحب است ولی اگر نیاز جنسی در کسی پیدا شود بر او واجب است و این واجبی نیست که بدون کمک یا همراهی پدر و مادر به راحتی بتوان از راه صواب که هم خدا راضی باشد و هم بنده‌ی خدا ارضایش کرد (والدین اگر کمک و همراهی نمیکنند ای کاش سنگ در راه نوجوانان و حتی جوانان نیاندازند، یادشان نرود که آنها نسبت به اعمال خود نسبت به بچه‌هایشان در پیشگاه خداوند مسؤول هستند). اگر شرایط برای ازدواج دائم به هیچ وجه فراهم نبود فراموش نکنید که ازدواج موقت (ازدواج متعه که به صیغه هم معروف میباشد) یک راه حل اسلامی است که خداوند از انجام آن راضی است. خدا نکند که عرف جامعه و جهالت عمومی مردم که از تبلیغات دشمنان دین شروع شده است (عمر حرامش کرد که امام علی علیه السلام فرمودند اگر عمر متعه را حرام نکرده بود جز اشقیای امت زنا نمیکردند، در عصر ما هم کسانی که دین خدا را مسخره میکنند متعه را اسباب خنده‌ی خود میکنند) را به دستورات خداوند و جانشینانش بر روی زمین ترجیح دهیم ...

و این کلام خداست که در سوره‌ی نبأ آیه‌ی ۸ فرموده است «وَ خَلَقْنَاکُمْ أَزْوَاجًا» [و خلق نمودیم شما را به صورت زوج‌ زوج] و برخی بزرگان گفته باشند که اصل خلقت انسان و تکاملش در ازدواج است و مجرد بودن به نوعی دور بودن از این تکامل است، مانند شاید یک بیماری روحی که روح را از تکامل خود بازمیدارد ... . البته ازدواج واجب نیست همانطور که طلاق حرام نیست، ولی چه بسا همانطور که اگر مفسده‌ای در حرمت طلاق نبود طلاق هم حرام میشد شاید اگر میشد ازدواج واجب میشد، چنانکه الآن هم مستحب مؤکد است ... . (توجه شود که زوج لزوماً به معنای ۲ یا زوج در ریاضی نیست چنانکه در ابتدای سوره‌ی واقعه هم داریم «وَ کُنْتُمْ أَزْوَاجًا ثَلَاثَةً» که یعنی شما سه دسته هستید)


معیارهای ازدواج را فراموش نکنید، بعضی از این معیارها اساسی است که کمترین انعطافی را نباید نسبت به آن داشت، و برخی هم معیارهایی است که بودنش بهتر از نبودنش هست ولی گزینه‌ی خوبی اگر پیدا کرد میتوان از برخی یا حتی تمام آنها هم گذشت کرد:
۱. عقل (اساسی) -- عقل با هوش و ذکاوت تفاوت دارد و در کلام دین هر کس عاقل باشد به خودی خود دین و حیا هم خواهد داشت و اگر ندارد به دست خواهد آورد ان شاء الله اگر درست فهمیده باشم
۲. ایمان و اعتقاد صحیح به تمام دین خدا و نه به صورت گزینشی (اساسی)
۳. شرم و حیا، نجابت و عفت (اساسی)
۴. یکسان یا مشابه بودن مرجع رفع اختلاف برای دو طرف در اختلافات اساسی (اساسی) -- مثلاً رساله در امور دینی و کلاً شرع مقدس در هر امری، و نه سنتهای خانوادگی و قبیله‌ای طرفین یا خود اشخاص، منظور هم این است که در اختلافات باید جایی باشد که حرفش از طرف هر دو طرف خوانده شده و مورد قبول باشد و نسبت به آن جبهه گیری نشود و این مرجع باید حرفش برای دو طرف حجت باشد
۵. زیبایی (مهم ولی نه اساسی) -- کسی که برای ایمانش ازدواج کند خداوند او را از نظر زیبایی و ثروت هم بی‌نیاز مینماید، امام صادق علیه السلام
۶. مشابهت داشتن دو خانواده از نظر فرهنگ، تمکن مالی، سطح تحصیلات، نگرش به دنیا و ... (گاهی مهم ولی غیر اساسی)

برای بررسی هر یک از این معیارها روش‌هایی هست که میتواند کمک کند متوجه شوید که آیا طرف مقابل عاقل هست، ایمان واقعی دارد یا ریاکارانه، شروم و حیا دارد یا خیر و ...

ازدواج عاقلانه کنید تا به امید خداوند زندگی عاشقانه داشته باشید مگرنه بعید نیست که اگر ازدواج عاشقانه داشته باشید طلاقتان عاقلانه باشد ... (حاج آقا ماندگاری)


 
انسان! موجودی آزاد یا مختار؟
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

چند دهه است که بحث حقوق بشر به این شکل نوینش مطرح شده است، اینکه انسان موجودی است آزاد با این تعریف از آزادی که هر شخص آزاد است هر کاری که خواست بکند یا نکند مادامیکه آزادی او مزاحم آزادی دیگران نشود. احتمالاً شاید ابتدایی‌ترین نتیجه‌ی این تعریف این باشد که حداقل دیگر مسائل شخصی هر کسی تا زمانی که به صورت شخصی باقی بماند --چون بر‌هم‌کُنشی با دیگران ندارد پس نمیتواند محدودیت و مزاحمتی در آزادی دیگران ایجاد کند-- حتماً مجاز است، مثل تفکرات و اندیشه‌ی هر شخص (آزادی اندیشه)، مثل هر کاری که شخص بخواهد در خانه‌ی خودش انجام دهد و مزاحم دیگران نباشد (چهاردیواری اختیاری) و ... .

حالا بحث این بنده‌ی خدا در این مورد:

اول بحث عقلی:

به فرض که انسان ذاتاً آزاد باشد و تنها محدودیت روی آزاد بودن او بخاطر این باشد که زندگی انسان اجتماعی است (البته گاهی روی آزادی او به دلایلی محیط زیستی هم محدودیت‌هایی گذاشته میشود که البته خیلی هم چشمگیر نیست)، چه کسی میخواهد تعیین نماید که مصادیق مزاحمت آزادیها برای یکدیگر را تبیین نماید تا حدود آزادی هر شخص کاملاً معلوم باشد؟

مثال اولش بحث حجاب است. در تمام جوامع امروزی برای هر جایی یک حد پوشش تعیین میشود. پوشش مناسب برای دانشگاه و سر کار که البته به نوع کار هم بستگی دارد، پوشش مناسب برای مهمانی‌ها که البته به نوعی مهمانی هم بستگی دارد، پوشش مناسب در ورزشهای متفاوت، پوشش مناسب برای ساحل دریا و ... . حداقل پوشش البته در جوامع غربی به صورت عریانی معرفی شده است که البته آن را هم تنها در برخی سواحل و برخی مکانهای دیگر پذیرفته‌اند (البته در اسلام هم حداقل پوشش مجاز همین عریانی است ولی جایگاه این پوشش جای دیگر است نه در سواحل دریا و مکانهای عمومی دیگر و ...)، اما چه چیز مانع از این شده است که غربیها این پوشش را در همه جا بپذیرند؟ اگر در جاهای دیگر یک حداقل پوشش بیشتر از عریانی پذیرفته شده است معرفی خود این حداقل پوشش‌ها از کجا آمده است؟ چرا اسلام بحث محرم و نامحرم را مطرح کرده و حجاب را بر اساس آن بیان نموده است، ادیان آسمانی دیگر هم پوششهای مشابهی دارند ولی غربیها این عُرف من در آوردی را به عنوان آزادی مجاز برای انسان معرفی کرده‌اند و آنرا جزء حقوق بشر معرفی نموده‌اند؟ همه قبول دارند که پوشش به هر حال امری ضروری است اما چه کسی مجاز است که حد آنرا تعیین نماید و این کار را روی چه مبنایی انجام میدهد؟ آنها میگویند فلاسفه و روان‌شناسها و ما میگوییم خدایی که انسان را خلق کرده و خود بهتر از هر فیلسوف و روانشناسی میداند که چه خلق کرده است و آنچه خلق کرده به چه نیازهایی دارد و ... . به هر حال بحث روی چرایی حجاب بحث مستقلی را می‌طلبد، اینجا بحث ما روی تعیین حدود آزادی است و اینکه آیا لزوماً حدودی که امروزه وجهه‌ی جهانی به خود گرفته‌اند حدود واقعی آزادی انسان را بیان میکنند و به قول برخی عوام الناس جزء «حقوق مُسَلَّم» انسانها هستند یا صرفاً نظریه‌هایی هستند که به راحتی میتوان از آنها ایراد گرفت و یا صرفاً نظریه‌های دیگری را جایگزین آنها نمود بدون اینکه بتوان ایراد خاصی از این جایگزینی گرفت و اتهام نقض حقوق بشر را به آن چسباند؟

مثال دوم بحث گوش دادن به موسیقی بلند است و مهمانی‌های آنچنانی که مطمئناْ با آزادی‌های دیگران در اطراف آنها برهم‌کنش خواهد داشت. یکی میگوید من میخواهم در خانه‌ی خودم آهنگ بلند گوش دهم، من در همسایگی آن شخص میگویم که میخواهم از سکوت لذت ببرم یا میگویم میخواهم فلان آهنگ ملایم‌تر را گوش دهم، یا اصلاً آن آهنگ همسابه روی من آثار مخرب عصبی و روانی دارد و نمیخواهم که صدایش به گوش من برسد؟ آیا شخص حتی طبق همان حقوق بشری که خودشان میگویند مجاز است که صدای آهنگ و موسیقی را چنان بالا ببرد که از خانه‌ی خودش بی از ماشین خودش به بیرون برسد؟ آن هم وقتی که اصالت با سکوت در همه‌جا است و این سر و صدا است که تولید کننده دارد و نه سکوت، یعنی کسی که به دنبال سر و صدا است نمیتواند از کسی که دارد از سکوت محیط بهره میبرد شکایت کند که دارد آزادی او را محدود میکند در حالیکه اگر کسی طالب سکوت باشد حق دارد از کسی که سر و صدا ایجاد کرده است شکایت کند که دارد آزادی او را نقض میکند! امروز در محیط‌های غربزده‌ی حتی داخل کشور خودمان هم اگر از کسی که به دنبال شلوغی است بخواهیم صدای ضبطش را کم کند عصبانی میشود و میگوید نمیخواهی بشنوی از اینجا برو یا گوشت را بگیر، در حالیکه باید به او گفت که اگر میخواهی گوش دهی یا از هدفون استفاده کن و یا از اینجا برو. مبارزه با این تفکر اشتباه در ایران امروزه در رسانه‌ها به نام نقض حقوق بشر در ایران معرفی میشود و بیان میکنند که به جوانها اجازه‌ی جوانی کردن داده نمیشود یا حتی برای یک شب هم اجازه‌ی این کارها به آنها داده نمیشود، با اینکه در تعریف خودشان از آزادی نه سن و سال مطرح است و نه مدت ایجاد مزاحمت برای دیگران که کوتاه باشد یا بلند ...

مثال سوم بحث خوردن مشروبات الکلی و استفاده از مواد مخدر و ... است که در برخی کشورها آزاد هستند، گاهی نه فقط مشروبات الکلی که حتی مواد مخدر. البته باز هم مانند بحث پوشش و حجاب در همان کشورها هم برای رانندگی و ... محدودیت‌هایی میگذارند که مثلاً در حال مستی رانندگی ممنوع میباشد و باز باید بیان کرد که اصولاً‌ وضع این حدود در اندازه‌ی دانشمندان امروز جوامع توسعه یافته نمی‌باشد. در واقع دانشمندانی که هنوز جسم ظاهری انسان را هم به درستی نمیشناسند تا چه برسد به روح و روان و باطن انسان که تقریباً در موردش هیچی جز برخی واکنشهای آن در مقابل محرکهای معمول را نمیدانند، و در نتیجه بدون شک از مراقبت کامل جسم و روان انسان عاجز هستند صلاحیت وضع حدود آزادی برای انسان را نخواهند داشت. در اسلام اما بیان شده است که مصرف «خمر» و «میسر» اصولاً اشکال دارند، چه در خانه‌ی شخصی افراد انجام گیرد و چه در سطح جامعه، چون اثری که روی انسان دارند لحظه‌ای نبوده و در بسیاری از اوقات انسانی که آنها را در خانه‌ی شخصی‌اش هم مصرف نموده است باز آثار مخرب آنها را بعداً با خود به داخل جامعه هم خواهد برد، چه به صورت ناهنجاریهای اخلاقی و چه به صورت فجایعی که به بار میآورد از تصادف گرفته تا قتل و زنا و ... ، فجایعی که بعضاً قابل جبران هم نیستند و خود مقصر هم به شدت پشیمان خواهد شد، زمانی که آرزو میکند ای کاش هرگز به آن مواد دسترسی نداشت که بعد به چنین وضعیتی منجر شود ...

مثال از این دست بسیار است و در هر صورت عقلاً و به لحاظ علمی مجموعه‌ای که دانشمندان غربی به عنوان مجموعه‌ی حقوق بشر معرفی میکنند، حتی با فرض اینکه صادقانه و به دور از غرض‌‌ورزی‌های تجاری مثل از دست ندادن تجارت مشروبات الکلی و مواد مخدر و تجارت بی‌بندوباری و غرض‌‌ورزی‌‌های سیاسی مثل سرگرم کردن قشر جوان جوامع به فساد و هرزه‌گری و ... باشد، باز نمیتواند مجموعه‌ای بدون غلط به حساب بیاید که از آن تعبیر به حقوق بدیهی و آزادیهای مسلم نوع بشر یاد شود، بلکه حداکثر مانند هر متن و نظریه‌ی علمی دیگر (آن هم از نوع علم تجربی که با انواع درون‌یابی‌ها و برون‌یابی‌ها کار میکند) قابل انتقاد و نقض میباشد و به راحتی میتوان نظریه‌ی دیگری را جایگزین آن نمود بدون اینکه لزوماْ اشتباه بزرگی صورت گرفته باشد!

 

حالا بحث دینی:

تمام بحثهای بالا بر این فرض استوار بود که انسان ذاتاً آزاد باشد، یعنی اگر انسان را در جایی که هیچ کسی از او متضرر نمیشود قرارش دهند هر کاری که بخواهد و بتواند انجام دهد را مجاز هم باشد که انجام دهد، حال آنکه در جهان‌بینی دینی انسان موجودی در خلأ که از هیچ به وجود آمده و برای مدتی زندگی میکند و باز به هیچ برمیگردد نیست. در جهان‌بینی دینی تولد و زندگی و مرگ در این دنیا همگی اجزائی از یک سناریوی بلند به نام زندگی میباشند که اتفاقاً بیشتر هم به دیباچه‌ی این سناریو تعلق دارند و نه متن اصلی آن، به این معنی که تمام زندگی این دنیای ما یک مرحله از آفرینش ماست، یک مرحله از رشد و تکامل، برای بروز استعدادها و در واقع کسب استعدادهای بیشتر، برای آماده شدن به پذیرفتن متن اصلی زندگی. متن زندگی اصلی هر کس نه حتی از زمان مرگ که از زمان پس از قیامت شروع میشود، البته در همانجا هم انسان همچنان میتواند تکامل یابد ولی سرعت تکامل آنجا به شدت کمتر از تکامل این دنیایی است و در نتیجه این دنیا مکانی است که میتوان آنرا برای رشد و تکامل به شدت پُر بازده قلمداد نمود. به بیان دیگر این دنیا مکانی است برای انتخاب و عمل، در هر لحظه از زندگی ممکن است انسان ناچار یا مخیر باشد بین دو یا چند انتخاب، برای انتخاب درست اول باید معیار درستی برای انتخاب فراهم کرد که دین یک ایدئولوژی الهی به ما معرفی نموده است که معبار انتخاب را در دل خود دارد، بعد باید در مقابله‌ی عقل و شهوت انتخاب درست را انجام داد و در نهایت باز در مقابله‌ی بین اراده و شهوت به آن انتخاب عمل نمود. وقتی بحث بین درست و غلط مطرح میشود دیگر بحث آزادی انتخاب منتفی میشود، انسان آزاد نیست که هر چه خواست انجام دهد بلکه تنها مخیر است بین انتخاب درست و غلط، انتخاب درست او را رشد میدهد و انتخاب اشتباه برای او یا سایرین مخرب است. پس در ایدئولوژی دینی انسان موجودی است که ذاتاً مختار است و نه آزاد. بله اگر در یک چند راهی جلوی او چند راه باشد که همگی برای او راه درست به حساب بیایند احتمال دارد که مجاز باشد از بین آنها هر کدام را خواست انتخاب کند ولی همین هم جای بحث دارد. واجب و حرام اگر درست و غلط اساسی را در هر انتخاب معرفی میکنند که تفاوت عمل به آنها به بزرگی تفاوت بهشت و جهنم باشد، اما انتخاب بین حلال و مستحب دیگر انتخاب بین خوب و خوبتر خواهد بود. انسانها در ایدئولوژی الهی اول به دو گروه خوب و بد تقسیم میشوند بسته به سنگینی سمت عمل به واجبات یا عمل به محرمات آنها در اعمالشان، سپس در هر یک از این دو گروه هم به بینهایت زیرگروه تقسیم میشوند بسته به اخلاص در عملشان یا برگزیدن مستحب‌ها به مباح‌ها و ... . پس حال که رشد انسان در دیدگاه دینی رشدی درجه‌بندی شده است و مدرج دیگر انتخاب بین مباح و مستحب هم یکسان نیستند و هر کسی مناسب حالش دست به انتخاب میزند، برخی هنوز بین اینکه در گروه خوبها باشند یا در گروه بدها در حال گذران زندگی و انجام انتخاب هستند و برخی برای اینکه هر روز خوب و خوب‌تر از دیروز باشند دست به انتخاب‌های هر روز بهتر از دیروز میزنند، در چنین حالتی آنها دست به انتخاب نمیزنند مگر اینکه در آن انتخاب هم دعوای عقل و شهوت را به نفع عقل پایان میدهند و انتخابی میکنند که خالقشان برایشان بیشتر پسندیده باشد.

با این بیان معلوم میشود که در نگاه دینی انسان موجودی است مختار و نه آزاد، دامنه‌ی اختیار انسان هم با رشد معنوی او بسته و بسته‌تر میشود تا آنجایی که پیامبر رحمت (صلی الله علیه و آله) فرمودند که در مقابل خداوند تا به آنجا رسیدم که خود را یک ذره‌ یا حتی کوچتر از آن یافتم، ایشان نه تنها در رعایت واجبات و مستحبات آنچه خداوند برایشان پسندیده‌‌تر بود را انتخاب میکردند و انجام میدادند که حتی در داشتن میل و سلیقه‌ی شخصی هم از خداوند سبقت نمیگرفتند و باز آن را می‌پسندیدند که خداوند برای ایشان بیشتر می‌پسندید. آنچه شرط لازم برای رستگاری است البته عمل به واجبات و ترک محرمات است ولی در مراحل بعدی اول عمل به مستحبات و ترک مکروهات قرار دارد و در نهایت هم تمام سلیقه‌های شخصی و ... را مطابق کردن با آنچه خداوند برای ما بهتر و پسندیده‌تر میداند. در این نگاه سلب آزادی از خود بیشتر ارزش دارد تا آزاد بودن و انسان هر چه دیدش نسبت به خدا و جهان آفرینش بازتر میشود دایره‌ی انتخاب و عملش محدودتر میشود و چه بسا این همان معنای زهد هم باشد ...

از این دیدگاه آزادی نه در عمل است، نه در نیت پشت عمل، نه در اندیشه، و نه حتی در سلایق، اگرچه برای بسیاری از ما که به مدارج عالیه روحی نرسیده‌ایم هم در عمل و هم در سلایق لااقل آزادیهای قرار داده شده که استفاده‌ی از آزادیها هم ما را به جایگاه بازخواست شدن نخواهد کشید اگرچه باعث حسرت خوردنمان در روز حسرت خواهد شد.

تمامی این بحثها‌ی آزاد بودن با بحث داشتن حقوق متفاوت است، کسی نیست مگر اینکه برایش حقوقی است و بر عهده‌اش هم حقوقی ... ولی حقوق بشر به معنای دادن آزادی بیشتر و بیشتر به انسان مانند آنچه امروزه غربیها به دنبالش هستند (و البته آنها دلشان به حال کسی نسوخته است و درندگانی هستند که به دنبال توجیه منافع خود میباشند) در راستای عکس مسیر رشد و تعالی و هدایت انسانها است

 

و نهایتا بحث قانونی:

قضاوتی که خداوند خود به عهده گرفته است و در قیامت اعمال مینماید (و البته مرگ هم شعبه‌ای از قیامت است گویا) بر اساس واقعیت‌ها است، واقعیتهای هم ظاهر و هم باطن. در واقع خداوندی که خالق ظاهر و باطن انسانهاست چگونه از آنچه خود خلق کرده است بی اطلاع باشد و اگر نیست باید ترسید از روزی که شاهد عادل خود در جایگاه قضاوت قرار بگیرد. اگرچه عده‌ای از اولیای خداوند هم که ظلم ابداً در کار ایشان راه ندارد اجازه‌ی انجام چنین قضاوتی بر مبنای ظاهر و باطن را داشته و خواهند داشت (مثل حضرت داوود نبی علیه السلام و امام زمان علیه السلام و عج الله فرجه) اما قضاوت عامه تنها مجاز است که بر مبنای مدرک و سند ظاهری باشد،‌ به این معنی که قضاوتی که قابل پیاده سازی در جوامع به صورت قوانین عمومی و نظارت بر انجام آنها باشد تنها میتواند بر اساس ظاهر باشد و نه باطن، آنچه که در ظاهر اثبات شدنی باشد و نه باطن که به راحتی قابل انکار است و عموماً هم در موردش مدرکی قابل فهم برای عامه نمیتوان ارائه نمود. با این حساب البته اجرای عدالت کامل و تمام در این دنیا میسر نخواهد شد و این تنها یکی از دلایل دلالت کننده بر وجود قیامت است، جایی که عدالت کامل پیاده خواهد شد و هیچ حقی فروگذار نمیشود. ممکن است دزدی به دلیل اثبا نشدن دزدی‌اش آزاد شود و بی‌گناهی به دلیل همین ضعف سیستم مستندات ظاهری بی‌گناه محکوم گردد. در چنین سیستمی تا جرم اثبات نشود تنها مجاز به طرح اتهام هستیم و شخص تا زمان اثبات جرم نه مجرم که تنها متهم خواهد بود و اگر جرمش هم اثبات نشود میتواند ادعای حیثیت نماید، اگرچه شاید واقعاً هم در علم خداوند مجرم باشد. در چنین وضعی کسی مجاز نیست شخص دیگری را بخاطر افکار شیطانی‌اش مجرم بشناسد مادامیکه با مستندات ظاهری جرم او اثبات نشده باشد و در نتیجه میگویند آزادی اندیشه وجود دارد، این آزادی نه از ناحیه‌ی خداوند که از ناحیه‌ی قوانین دنیایی است. با این حال اگر همین اندیشه هم نشر داده شود و به قول غربیها وارد محدوده‌ی آزادی دیگران شود و یا با نگرش دینی از حدودی که خداوند تعیین نموده است به نحو قابل اثباتی بگذرد (مثلاً عامدانه و نه اشتباهاً فتنه‌ای برپا کند که در آن قتل رخ دهد و ...) قابل پیگیری است، یعنی اول اعلام جرم میشود، بعد متهم پیدا میشود، بعد طرح اتهام میشود و سپس اگر اثبات شود شخص متهم این بار مجرم خواهد بود، البته نه به خاطر فکر کردن که بخاطر ایجاد تبعات قابل اثباتی که از آن اندیشه شروع شده است. بنابراین ممکن است آزادی اندیشه ۱۰۰٪ از نظر قوانین دنیایی مجاز باشد (در شرع مقدس هم آمده است که صرف مرتد شدن از دین حکم قتل ندارد و بیان آن و علنی کردن آن و ... است که این حکم را به همراه دارد) اما آزادی بیان همیشه چیزی نیست که مجاز باشد چون اثر خارجی آن قابل پیگیری میباشد و اگر حدود الهی یا اصلاً حدود قانونی هر جامعه‌ای را رد کند میتواند پیگیری شود و گاهی باید که پیگیری بشود. یعنی آزادی بیان به هیچ وجه جزء آزادیهای ذاتی انسان نیست، همچنان که غیبت و تهمت و ... قابل پیگیری است و علم کردن این شعار آزادی بیان --بجز وقتی که از روی جهالت است-- جز پیراهن عثمان برای جنگ با ارزشها نیست ...