مشغولیت‌های ذهنی‌ یه بنده‌ی خدا

می‌نویسد تا نقد شود و شاید هم گاهی بذری بپاشد برای تفکری بیشتر ...

قانون بقای ماده و انرژی، درست یا غلط؟ قانون یا تبصره؟
ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
اخیراً با نقل قولی به صورت «من تو یه برنامه تلویزیونی دیدم که می گفت طبق نظریه جدید فیزیک ماده و حتی فوتون به خودی خود می تونه بعد از مدتی از بین بره و نیست بشه! دقت کن که این معنیش اینه که جمع ماده و انرژی در کل جهان ثابت نیست و طبق این نظریه می تونه کم بشه و حتما روند معکوس هم داره که بتونه زیاد بشه!» برخورد داشتم و شخص مزبور که از دوستان خوبم هم هست سعی داشت با تکیه بر نقض قانون بقای ماده و انرژی به یک نکته‌ی قرآنی اشاره داشته باشد تا شاید یک بار دیگر و از طریقی دیگر حقانیت اسلام را اثبات کند! در اینجا لازم دیدم نکاتی را یادآوری کنم:
 

اول درباره‌ی مطلب عنوان شده همینطوری یکی دو ساعتی تو اینترنت گشت زدم ولی همه جا گفته بودند قانون بقای جرم و انرژی همیشه صادقه و فقط در دو مورد لزوماً اینطور نیست:
۱. در باره‌ی ذرات مجازی مثل فوتون مجازی
۲. درباره‌ی انفجار بزرگ
اولی که بحثش کلاً منتفی هست چون ذرات مجازی اصولاً ذره نیستند، اصلاً نه ماده هستند و نه انرژی، بلکه فقط یک تعریف ریاضی دارند که در طی محاسبات گاهی عباراتی ظاهر میشوند که میتوان فرض نمود ذره‌ای وجود داشته باشد که آن کمیت یک ویژگی خاص آن باشد، این البته به معنی وجود آن ذره نیست و فقط یک ساده‌سازی برای شکل معادلات را به همراه دارد، یعنی این ذرات فقط یک تعریف ریاضی برای ساده کردن نمایش محاسبات هستند و در نتیجه لازم هم نیست که قوانین حاکم بر ماده و انرژی را رعایت کنند! دومی را هم هنوز وقتی خیلی به انفجار بزرگ نزدیک میشوند (یعنی برای لحظات خیلی خیلی نزدیک به آن اتفاق) کلاً شروع میکنند به خیال‌پردازی و فقط میگویند در چنان شرایط بحرانی‌ای (که چگالی ماده و انرژی بسیار بالاست و ...) احتمال اینکه قوانین فیزیکی طور دیگری باشد که ما درک و شهود درستی نسبت به آنها نداریم هم وجود دارد، ممکن است قوانین بقا وجود داشته باشد و ممکن هم هست وجود نداشته باشد و این تا حدودی مربوط میشود به اینکه قبل از آن مهبانگ بزرگ هم چیزی وجود داشته است یا نه، مثلاً جهان از هیچ‌چیز به وجود آمده است (نقض آشکار قوانین بقا!) یا دنیای دیگری بوده است که سقوط کرده است تا به آن وضعیت برسد و مستعد شود که باز شدیداً منبسط گردد: انفجار بزرگ، که در این صورت دوم هم میتوان باز در مورد صدق قوانین بقا بحث کرد و بحث کرد و بحث کرد.
حالا من درست نمیدانم که دوستم چه چیزی در تلویزیون دیده بود اما فعلاً باید این نکات را هم در کنار جستجوهای بیشتر مد نظر داشت:
 
 
نابودی ماده یا انرژی به معنی توقف خلقت دائمی آن (دائمی اما از بعد از شروع خلقت اولیه‌اش از هیچ که حتماً دفعی -و نه تدریجی و به شکل تغییر شکل- بوده است، زیرا در خلقت از هیچ خداوند تنها از خالقیت خود استفاده میکند و نه از هیچ وسیله‌ی دیگر که قبلاً خلق کرده باشد) هست، خداوندی که خالق همه چیز و از جمله زمان است هر لحظه را که آفریده است تمام جهان در آن یک لحظه را هم برای آن یک لحظه آفریده است و نابودی یک چیز از لحظه‌ای به بعد به معنای توقف خلق کردن آن چیز توسط خداوند از آن لحظه به بعد است (البته از دید ما که محدود به زمانیم مگرنه خداوندی که محدود به خلقت خودش نمیباشد همواره تمام لحظات برای او حاضر هستند و اینطور نیست که آینده هنوز برای او نیامده باشد یا گذشته برای او گذشته باشد، او میتواند در باره‌ی آینده با فعل ماضی صحبت کند بدون اینکه به ادبیات صحبت او ایرادی وارد باشد، مثلاً گاهی در قرآن درباره‌ی قیامت و اتفاقات بعد از آن با فعل ماضی سخن میگوید! البته ما هم گاهی این کار را میکنیم و برای نشان دادن قطعیت از افعال ماضی مستقبل استفاده میکنیم -مثل اینکه کسی میخواهد برود جایی و میگوید آمدم- و دلیل آن هم شاید این است که تنها چیز قطعی از دید ما چیزی است که رخ داده باشد و ما به رخداد آن علم داشته باشیم، مثلاً علم احتمالات فقط در مورد آینده و حال کاربرد دارد و گذشته‌ی مجهول، و نه مثلاً درباره‌ی اتفاقی که میفتد و ما خودمان میبینیم یا به هر طریق دیگر به آن علم کافی به دست میآوریم! اگر کسی درباره‌ی آینده هم به یقین میرسد این یقین تنها به شرطی درست است که از کسی که به آینده علم حتمی دارد خبری به او رسیده باشد و تنها آگاه مطلق به غیب -که آینده هم از مصادیق غیب است- خداست! اگر دقت کنید میبینید که آینده از مصدر آمدن و به معنی چیزی است که دارد می‌آید و در نتیجه زمانی خواهد رسید که آینده‌ی گذشته جای حال را خواهد گرفت و از پس از آن به آن گذشته میگویند و این همان جریان زمان است ... بنابراین اگر خداوند میگوید مرگ هر کس و قیامت عام و فراگیر البته فرا خواهد رسید برای این است که در علم خداوند زمان آنها معین است، محل این رخدادها روی محور زمان مشخص است و قبل و بعد از آنها نیز کاملاً موجود و مشخص است، و خداوند میداند که ما در زندگی خودمان مدام و لحظه به لحظه به آنها نزدیک و نزدیکتر میشویم، برای ما اما حرکت ما به سمت آنها مبهم است و زمانی که به آنها برسیم رخداد آنها را یکهویی و غافلگیر کننده توصیف خواهیم کرد، چون این رخدادها در پس حجاب غیب خود را از ما مخفی کرده بودند و زمانی که آیندهی وعده داده شده میشود حال در یک لحظه ما آنها را در وسط زندگی خود میبینیم ...). خلقت یک چیز از زمانی به بعد یا عدم خلقت یک موجود از زمانی به بعد چیزی است که بهخالقیت خداوند برمیگردد و نمیتوان دنبال آن در قوانین دنیا یا روابط حاکم بر طبیعت گشت. اگر این حرفها را قبول کنیم (چون ممکن هم هست که یکی مثلاً اصل خلقت خلأ را قبول داشته باشد و در این صورت بتواند بین وجود و عدم وجود ماده و انرژی و وجود و عدم وجود خلأ ارتباطی پیدا کند، اگرچه بعید هم به نظر میرسد) باید بپذیریم که اگر قرار بر خلقت جدیدی نباشد و اگر قرار بر نابودی خلقتی قدیم هم نباشد در روند معمول جهان مخلوق خداوند قوانین بقا واقعاً برقرارند، چون فرایندهای طبیعی قدرتی بر ایجاد یا حذف موجودات مخلوق خداوند از صحنه‌ی وجود ندارند و خداوند تنها خالق از عدم میباشد و همه‌ی وجودها از او و نه از غیر او نشأت میگیرند.
البته از فیزیکدانهای آن هم غربی که یکی از سئوالات ذهنشان وجود یا عدم وجود خداست نمیشود چنین بحثهایی را انتظار داشت که بشنویم و آنها در دل خود فیزیک به دنبال نقض احتمالی این قانون یا قوانین میگردند، ولی ما که خدا را قبول داریم و قرآن و حدیث را هم قبول داریم میدانیم که گاهی خداوند در عوض برخی کارها یا حتی نیتهای ما در باطن دنیا که آخرت ماست دست به خلقتهایی میزند و حتی در همین دنیا هم گاهی فرشتگانی را خلق میکند برای استغفار کردن برای بندگانش و چیزهایی شبیه این. حالا میشود از یک فیزیکدان که در هر دانشگاه بزرگی از جهان هم درس بدهد انتظار داشته باشیم که درک کند رفتار و نیات ما میتواند قوانین بقا را نقض کند؟ برای خدایی که بدون نیاز به هیچ زحمتی و مطلقاً هیچ زحمتی میتواند دست به خلقت جدیدی بزند تنها بهانه‌هایی کافی هستند تا به نقض قوانین بقا منجر شود! اما به هر حال فیزیکدانها اگرچه یک آزمایش محدود و خاص را در شرایط خاصی انجام میدهند و بعد گاهی نتیجه‌اش را به صورت یک تئوری جهان‌شمول عرضه میکنند که کسی هم نمیتواند به راحتی درستی آنرا بررسی کند (همانطور که کسی هیچ‌وقت نمینشیند تمام ذرات و انرژیهای عالم را بشمرد یا وزن کند یا ... ببیند چیزی به آنها افزوده یا از آنها کم میشود یا نه -و آنها اصلاً هنوز نمیدانند ماده چیست یا انرژی چیست و برای همانها هم فقط نظریه‌هایی اراه میدهند- و در تمام بررسیها هم فقط مطالعات موضعی و محدود در حد وسع محاسباتی خودشان انجام میدهند و تازه اگر چنین کاری بکنند هم جایزه‌ی نوبل و ... به آنها میرسد و کسی زیاد چنین زحمتهایی هم به خودش نمیدهد)، اما باز چون فیزیکدانان و مهندسان و ... میخواهند نتایج آن تحقیقات را در شرایطی مشابه شرایط آن آزمایشو در زندگی معمولی خودمان یا نزدیک به آن به کار بگیرند زیاد به مشکل بر نمیخورند و به عبارتی تئوریهای آنها باعث پیشرفت علم و تکنولوژی علم-بنیان میشود و نتیجه‌اش میشود رئاکتور هسته‌ای و فضاپیما و ...
خلاصه اینکه فکر نمیکنم تمسک جستن به فیزیک جدید برای اثبات حقانیت اسلام کار درستی باشد، چون فیزیک جدید پایه‌هایش خیلی سست است و به قول یکی انگار که فیزیکدانان با گرایشهای محض و غیرکاربردی نشسته‌اند در یک اتاق، قهوه میخورند و به این فکر میکنند که الآن در بینهایت باران میبارد یا نه!
در مورد نقض قوانین بقا بد نیست چند مثال از ریاضی و تاریخ دین را هم در نظر بگیرید:
۱. مثال از عالم ریاضی: قضیه‌ی باناخ-تارسکی که ان شاء الله بعداً در موردش توضیح میدهم و فعلاً همین‌قدر کافی است که بگویم شهود ابتدایی که از این قضیه برداشت میشود این است که نظریه‌ی بقا به راحتی نقض شدنی است، اینکه میتوان یک توپ را در دست گرفت و آنرا پنج قسمت کرد و دوباره به هم چسباند تا دو توپ مساوی و درست عین توپ اول با همان مشخصات به دست آورد، و البته خود این شهود باورکردنی نیست! اگرچه اگر به بررسی چگونکی صدق این قضیه پرداخته شود متوجه میشویم که این قضیه خود بر اساس یک مفهوم غیرقابل شهود است که در دنیای شهودی ما جایی برای آن نیست و آن هم مفهوم پیوستگی و بینهایت ناشی از آن است.
۲. مثال از تاریخ دین: طعامهایی که هرچند از آنها بخورند تمام نمیشود، مثالهایی از این سفره‌ها در داستان اطعام حضرت عیسیٰ (علیه السلام) به شاید چند هزار نفر با تنها چند تکه ماهی و نان، داستان اطعام پیامبر (صل الله علیه و آله) به قریش در اولین دعوت قریش در سه سال اول بعثت، و حتی در داستان حلوایی که به سید کریم پینه دوز (از کسانی که توفیق شرفیابی خدمت امام زمان ما -علیه السلام- به او داده شد) اعطا شده بود موجود است!

 
تقویم قمری بهتر است یا تقویم شمسی؟
ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
اول به یک نقل قول که به دستم رسید توجه کنید:
 
 می دونستین که سال قمری یک ماه سیزدهم هم بصورت کبیسه (هر سه سال یکبار داشته) به اسم نسی؟ با داشتن این ماه (که هر سه سال یکبار این ده روز کمبود سال قمری نسبت به سال شمسی رو جبران می کرده) ماه های سال قمری همیشه سر جاشون بودن و مثل الأن نمی چرخیدن. سال ده هجری تو سوره توبه آیات 36 و 37 میاد که این ماه باید حذف بشه سال همیشه 12 ماهه باشه و در نتیجه سال قمری شروع می کنه به چرخیدن. قبل از اینکه سال قمری بچرخه، ماه ربیع ال اول و ربیع الثانی می‌افتادند در بهار و بعد ماه جمادی الاول و جمادی الثانی بوده (یعنی ماه خشکسالی اول و دوم) بعدش ماه رجب و بعد شعبان بوده (یعنی ماه جدایی و موضوع این جدایی این بوده که قبیله ها از هم جدا می شدند و هر کدام به یک سمت راه می افتادند توی بیابان به دنبال آب) بعد رمضان می رسیده که دیگه به کل از آب و غذا خبری نبوده و چاره ای نداشتند جز صرفه جویی مطلق (یا همین روزه خودمان) تا اینکه ماه شوال برسه (یعنی ماه جفت گیری شتران) و دوباره بارش شروع بشه ودوباره غذا پیدا بشه. و ادامه سال ... اگه به تقویم بارش در شبه جزیره عربستان نگاه کنید هم این وضعیت رو توش می بینید که پنج ماه تابستان توش خشکسالی مطلق هست.خلاصه‌اش اینکه این است ماجرای ماه رمضان که چرا توش روزه می گیرند و اینکه چطور ممکنه ماهی که اسمش ربیع الاوله (یعنی اول بهار) بیفته وسط پاییز.

و حالا توضیحاتی پیرامون آن:

ظاهراً نویسنده‌ی این نوشته با کلی تحقیق و تفکر به این نتایج اینجا رسیده‌اند، چیزهایی که در مورد معنی بعضی از ماهها گفته‌اند برخی به نظر درست می‌آید و نظر بعضی از ادبا و علما هم همین است، اما اینکه دیگر چطور به این سناریو رسیده که سال قمری ۱۳ ماه داشته و بعد در قرآن در سوره‌ی توبه آیه‌ای آمده که از این به بعد باید فقط دوازده ماه آن باقی بماند را دیگر نمیدانم! در واقع آیات ۳۶ و ۳۷ سوره‌ی توبه که در این نوشته از آنها یاد شده است به این صورتند: 


إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْرًا فِی کِتَابِ اللَّهِ یَوْمَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ۚ ذَٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ ...
همانا عدد ماههای سال نزد خدا در کتاب (تکوین و تشریع) خدا دوازده ماه است از آن روزی که خدا آسمان و زمین را بیافرید و از آن دوازده ماه چهار ماه ماههای حرام است (نزد اکثر مفسرین آن چهار ماه ذیقعده و ذیحجه و محرم و رجب است) این است دین استوار و محکم
که به وضوح بیان میکنند عدد ماهها نزد خداوند از ابتدای خلقت ۱۲ بوده‌اند، و 

إِنَّمَا النَّسِیءُ زِیَادَةٌ فِی الْکُفْرِ ۖ یُضَلُّ بِهِ الَّذِینَ کَفَرُوا یُحِلُّونَهُ عَامًا وَیُحَرِّمُونَهُ عَامًا لِیُوَاطِئُوا عِدَّةَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ فَیُحِلُّوا مَا حَرَّمَ اللَّهُ ۚ زُیِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمَالِهِمْ ۗ وَاللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ
نسی‌ء (یعنی ماهی را تغییر و تبدیل کردن به ماهی دیگر و حکم ماه حرامی را در هر سه سال، سالی ده روز به ماهی متأخر انداختن که بدعت زمان جاهلیت بود) افزایش در کفر است که کافران را بدان به جهل و گمراهی کشند، سالی ماه حرام را حلال می‌شمرند و سالی دیگر حرام تا بدین وسیله با عده ماههایی که خدا حرام کرده سازگاری و برابری داشته باشند و حرام خدا را حلال گردانند. اعمال زشت آنها در نظرشان زیبا نمود، و خدا هرگز کافران را هدایت نخواهد کرد.

حالا این شخص چطوری یک همچین چیزی را از قرآن کشیده است بیرون که سال قمری تا قبل از نزول این آیات ۱۳ ماه داشته است و این باعث میشده که ماهها در سال جابجا نشوند را دیگر نمیدانم، ولی به نظر چنین تعبیری بودار می‌آید، نه؟ خصوصاً اینکه بعد با این حرفها از خودشان اجتهاد کرده‌اند که پس حکمت روزه‌ی ماه رمضان هم همین است که در خشکسالی باید صرفه جویی کرد، یعنی روزه‌ی این ماه یکی از سنتهای جاهلی قبل از اسلام است که از بعد از نزول قرآن حکمتش گم شده بود و الآن ایشان پیدایش کرده‌اند، یعنی اینکه روزه برای جاهایی که زیاد قحطی نباشد هم احتمالاً لازم نیست. چقدر جسارت و حماقت و «یصدون عن سبیل الله» در همین چند خط نوشته‌ی نقل شده مستتر بود، نه؟ پس چه کسی ظالمتر از کسی است که به خدا دروغ ببندد یا آیات او را تکذیب نماید؟

مطلب زیر از سخنرانی آیت الله مصباح یزدی است (استاد فلسفه و از شاگردان آیت الله بهجت) که از سایت خودشان برداشته شده است:
http://mesbahyazdi.com/farsi/?speeches/lectures/ramadan_1429/BOROSHOR4.htm
ادیبان، مفسرین و محدثین مطالبی درباره معنای این ماه [ماه رمضان] گفته‌اند. چه در روایات شیعه و چه در روایات اهل سنت نقل شده است که «رمضان» اسم خداست، و نباید گفته شود که «رمضان» آمد، باید گفت «شهر رمضان» یا «ماه رمضان» آمد. می‏شود گفت محرم یا صفر آمد. اما چند ماه به ویژه ماه رمضان را نباید گفت که «رمضان آمد» باید گفت «ماه رمضان» برای آن‌که رمضان اسم خداست. این مطلب در روایات وارد شده است. اگرچه در هیچ یک از روایاتی که در آن اسماء الله ذکر شده است کلمه رمضان به عنوان اسم خدا و از  اسماء الهی ذکر نشده است. برخی دیگر ریشه‌ی کلمه رمضان را «رمض» به معنای شدت حرارت و سوزش دانسته‌اند. نخستین زمانی که ماه رمضان به این نام  نامیده شده، در نهایت شدت گرما بوده است. در مقابل یکی از ماه‌ها، ماه ربیع به معنی بهار را نامگذاری کرده‌اند. اگرچه این اسامی به بهار و تابستان تطبیق نمی‏کند. این ماه‌ها گاهی در بهار و گاهی در پاییز و گاهی در زمستان است ولی دو ماه قمری به نام ربیع نامیده می‏شود؛ ربیع الاول و ربیع الثانی. اهل ادب و لغت گفته‌اند دلیلش ان است که نخستین زمانی که این ماه را نامگذاری کرده‌اند در فصل بهار بوده است. از بین این نظرات آن‌چه که روشن است این نکته می‌باشد که در قرآن نامی از محرم، صفر، ربیعین، جمادیین وجود ندارد و تنها ماه رمضان است که ذکر شده «شهرُ رمضان». این نشان می‌دهد که خدای متعال به این ماه عنایت خاصی داشته که اسم این ماه را در قرآن آورده است. اسمی که خدا برای این ماه پسندیده و این ماه را به این اسم نامیده و ما نیز باید آن را به این نام بنامیم. 

مشابه این نظر در مورد معنی ماه رجب هم هست که رجب نام نهری است در بهشت که از شیر سفیدتر و از عسل شیرین‌تر است و هر که یک روز از رجب را روزه بگیرد از آن خواهد نوشید، یا شعبان به معنای شعبه شعبه شدن که در این ماه خداوند درهای شعبه‌های خیرات و رحمتش را برای ما گشوده و شیطان شعبه‌های شر و بلای خویش را در نظر ما جلوه دهد تا متمسک به آنها شده از آن همه خیرات دور بمانیم، در روز اول از این ماه درهای بهشت باز شده و درهای جهنم هم باز هستند، عده‌ای با کارهای خیر به شعبه‌ها و شاخه‌های درخت طوبیٰ آویخته شده و عده‌ای با اعمال و نیات خود به شاخه‌های درخت زقوم آویخته میشوند و این شاخه‌ها آنها را با خود به سوی بهشت یا جهنم میکشانند؛ برای مطالعه‌ی بیشتر رجوع شود به مثلاً مفاتیح.

شاید این نامها منطبق بر ابتدای نامگذاری ماهها باشد که منطبق بر چه موقعی از سال شمسی بوده‌اند، اما شاید هم واقعاً منظور از نام ماهها چیزهایی به جز آنهایی باشد که درنگاه نخست به اذهان میرسد، و مثلاً منظور از ربیع در ربیع الأول و الثانی غیر از بهار به معنی بهار طبیعت باشد. یکی از معیارهای انتخاب ماهها البته وضعیت طبیعت است که مثلاً برخی ماهها همیشه فصل گرما را نشان دهند و برخی همیشه فصل سرما را، اما این معیار هم خیلی خیلی دقیق نیست و معمولاً تنها از نظر آماری درست هستند (مثلاً همیشه اینطور نیست که برف اول سال درست در دیماه شروع به بارش کند یا اصلاً اولین موج جدی سرما در آغاز دیماه فرا برسد و گاهی در آبان و آذر هم به استقبال سرما رفته‌ایم و البته گاهی هم در بهمن‌ماه، یا حتی گاهی بهار از اواسط اسفند و حتی گاهی اواخر بهمن شروع میشود)، خصوصاً که با افزایش یا کاهش ارتفاع از سطح دریای آزاد (مثلاً با رفتن به کوهستان یا دشتها) مزر فصل سرما و گرما جابجا میشود، یا با افزایش و کاهش عرض جغرافیایی هم همینطور. همچنین با یک تقویم مضخی که در دست بگیریم تابستان در نیمکره‌ی شمالی و جنوبی ۶ ماه تفاوت دارد که یعنی جایی روی زمین مرداد ماه گرم سال است و جایی روی زمین بهمن ماه گرم سال میشود. باز توجه شود که بعضی نقاط زمین هستند که اصلاً چهارفصل نیستند و فقط دو فصل گرما و سرما دارند و فصلهای بینابینی آنها که گاهی گرم و گاهی سرد ولی هر دو در حد اعتدال و نه شدید باشند آنقدر کوتاه است که به صختی بتوان نام فصل را به آنها داد، ممکن است فقط چند روز طول بکشند. معیار دوم در انتخاب ماههای سال میتواند به جای طبیعت روی زمین که بسیار متنوع است به امور دیگری اصالت را بدهد. مثلاً سالگردهای معنوی همه در سال قمری جای دارند و نوروز که گاهی استثناء میشود هم در موردش شک و تردید است. مثلاً هر سال با شروع ماه رجب یا شعبان یا رمضان فصل جدیدی از اتفاقات معنوی اتفاق میافتد که غالباً هم نمود ظاهری در طبیعت ندارند. مثلاً در شب قدر که تاریخ قمری دارد فرشتگان به دستور خداوند برای هر امری نازل میشوند و این شب نمود ظاهری خاصی در طبیعت تا آنجا که ما میبینیم ندارد. مثلاً ۱۰ شب اول ذی‌الحجه که اهمیت خاصی در اسلام دارد در سال قمری است. و اصلاً بارزترین مثال همان ماههای حرام است که احکام خاص خود را دارد و این ماهها هم نمود ظاهری و طبیعتی خاصی ندارند.

اینکه کدام معیار برای ایجاد تقویم کاربردی مناسب‌تر باشد ممکن است به چندین و چند پارامتر برگردد که جای بررسی دارد، و اگرچه ظاهراً برای کسی که در دنیای طبیعت زندگی میکند و همزمان با ماوراء الطبیعت هم در ارتباط است هر دوی این تقویم‌ها با هم میتوانند کمک حال او باشند، مثل وضعیت امروز ما در ایران که هر دو را داریم، ولی اگر قرار باشد یکی را انتخاب کنیم لااقل من یکی که تقویمی را انتخاب میکنم که خداوند در قرآن معرفی نموده است:

هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیَاءً وَالْقَمَرَ نُورًا وَقَدَّرَهُ مَنَازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِینَ وَالْحِسَابَ ۚ مَا خَلَقَ اللَّهُ ذَٰلِکَ إِلَّا بِالْحَقِّ ۚ یُفَصِّلُ الْآیَاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ
اوست کسی که قرار داد خورشید را درخشان و ماه را نورانی، و تقدیر کرد سیر ماه را در منازلی تا بدانید و علم پیدا کنید به شماره سالها و حساب [ایام]. خلق نکرد خداوند این را مگر به حق. خداوند آیات خود را برای اهل علم و معرفت مفصل بیان می‌کند

و توجه شود که در سال شمسی دیگر با نگاه کردن به خورشید (که البته نگاه مستقیم هم برای چشم ضرر دارد) نمیتوان شماره‌ی روز از ماهی که در آن هستیم را متوجه شد حال آنکه در ماه‌های قمری با نگاه کردن به شکل ماه که مانند شاخه‌ی خمیده است یا قرص کامل یا بین آنها و اینکه کدام سمت قرص ماه در تاریکی است میتوان شماره‌ی روز را هم داشت، انگار که نگاه کردن به ماه کار نگاه کردن به تقویم را انجام دهد! اگرچه ما که عادت به این کار نداریم با نگاه کردن به ماه نمیتوانیم راحت از شکل ماه عدد روز را متوجه شویم، اما لااقل اینکه اوائل ماه و هفته‌ی اول است یا هفته‌ی دوم یا ... را که دیگر متوجه میشویم. با کمی تکرار حتماً در رفتار شکلی (شکل بخش روشن ماه) و موقعیتی ماه نظمی را کشف خواهیم کرد که دیگر نگاه کردن به ماه کار تقویم را برایمان انجام دهد، تقویمی آویخته در آسمان.

البته در همین قرآن هم در اکثر جاها هرجا که گفته شده است که ماه در مداری مخصوص بوده و حرکتی منظم دارد برای خورشید هم ویژگی مشابه آن بیان میشود، ولی با کمی دقت متوجه میشویم که قسمتی از حساب ایام که در قرآن به عهده‌ی خورشید گذاشته شده است تعیین روز و شب و ساعات روز است (البته دقیق آن مثلاً با ساعت خورشیدی) که باز مردم قدیم تنها با نگاه کردن به بالای سر خود و بی‌نیاز از نگاه کردن مستقیم به خورشید تخمیتی از ساعات روز را به دست میآوردند. دانستن ساعات روز هم البته همانقدر مهم است که دانستن روزهای ماه و ماههای سال و حساب سال، و اتفاقاً در همین ساعات هم مناسبتهای فرادنیایی و معنوی خاصی قرار داده شده‌اند، همانطور که در برخی از روزهای ماه و برخی از ماههای سال هم مناسبتهایی معنوی جای داده شده‌اند، و البته هر کدام هم حتماً بنا بر علت و حکمتی. مثلاً دراحادیث زمان بین اذان صبح تا طلوع آفتاب و زمان بین غروب خورشید تا مغرب زمانهایی بیان شده‌آند که نه جزء شب هستند و نه جزء روز، بلکه ساعاتی معرفی شده‌اند که از بهشت هستند و بهترین زمانها برای استجابت دعا و انجام استغفار میباشند. همچنین زمان ظهر شرعی زمان بسیار خوبی برای دعا معرفی شده است و الی آخر. برای شب هم که البته زمان استراحت است و دانستن دقیق گذر زمان به اهمیت روز خود نمیرسد اما خداوند باز ستارگان را قرار داده است که هم در نبود خورشید به جهت‌یابی کمک میکنند و هم استفاده‌های دیگری دارند که دیگر البته به کار همه نمی‌آید و برای کسانی است که علم نجوم داشته باشند (این علم را ادریس پیامبر -علیه السلام- پایه گذاشته است، چنانکه حساب و ... را پایه گذاشت). فجر صادق و ... هم که در آن پرتوهای نور خورشید قبل از طلوع نهایی آن در آسمان گاهی البته به سختی دیده میشوند و وقت اذان صبح را تعیین میکند به طرز مشابهی کمک میکند که انسان زمان نزدیک شدن صبح را بهتر دریابد و از قبل از طلوع صبح به برنامه‌های روزانه‌ی خود مشغول گردد.


ماه‌های قمری که ظاهراً انتخاب خداوند برای تقویم انسانها است به ترتیب عبارتند از:
محرّم، صفر، ربیع الاوّل، ربیع الثانی، جمادی الاوّل، جمادی الثانی، رجب، شعبان، رمضان، شوّال، ذی القعده و ذی الحجّة

 ماه‌های شمسی که مطابق با حدیثی از مدینة العلم رسول (علیهما السلام) از نام شهرهای اصحاب رس (که در قرآن به عنوان قومی عذاب شده از آنها یاد شده و از شکل توصیف عذابشان در احادیث چنین بر میآید که دچار فوران آتشفشانی شده باشند و با قرائنی هم احتمال میرود که در اطراف رود ارس در شمال غرب ایران امروز ساکن بوده باشند، حدود ۳۰۰۰ سال پیش) گرفته شده است:
فروردین، اردیبهشت، خرداد، تیر، مرداد، شهریور، مهر، آبان، آذر، دی، بهمن و اسفند.
البته در قدیم ظاهراً شمار روزهای این ماهها چنین بوده است: ماه اوّل و دوم و چهارم، پنجم و ششم: 31 روز؛ و ماه سوم: 32 روز؛ و ماههای هفتم، هشتم، یازدهم و دوازدهم: 30 روز؛ و ماه نهم و دهم: 29 روز. ولی از سال 1304 شمسی بنابر تصویب مجلس شورای ملّی بدین گونه تغییر یافت:شش ماه اوّل سال هر کدام 31 روز و پنج ماه بعدی هری یک: 30 روز و ماه آخر (اسفند): 29 روز.
در ضمن طبق اسناد تاریخی سال شمسی هم در سال گردش داشته است چون آن موقع سال کبیسه مانند آنچه از آخر قرن چهار هجری (که تقویم جلالی تدوین شد) قرارداد شد نداشتیم، و حتی عید نوروز هم از حدود ۲۱ اسفند تا حدود ۱۹ اردیبهشت (یعنی در یک بازه‌ی حدوداً دو ماهه) گردش داشته است و اینطور نبوده است که همیشه همین عیدی که ما الآن جشن میگیریم را جشن بگیرند (این ابتکار آخر قرن چهار بعد از اسلام است!). بعداها مورخین مفهوم سال کبیسه را که همان موقع هم به شکل دیگری مطرح بود اصلاح کردند و در انتهای یک روند اصلاح تدریجی تقویم و مفهوم سال کبیسه الآن ما تقویمی داریم که در طول سال ثابت است و چرخش آن در انتهای هر چهار سال با دقت قابل قبولی ناچیز است، اگرچه هنوز مشکلاتی که پیش‌تر گفتم را دارند و تخمین آماری از طبیعت میدهد و نه تخمین دقیق که از سال به سال هم متفاوت است. (همچنین ر.ک. به ویکی‌پدیا و http://www.ammariyon.ir/fa/pages/?cid=8392)

ماه‌های رومی، یا ماه‌های اسکندری، که گفته میشود در عهد اسکندر یا ذو القرنین بنیانگذاری شده‏اند و عبارتند از:
تشرین اوّل، تشرین آخر، کانون اوّل، کانون آخر، شباط، آواز، نیسان، ایار، خریران، تموز، آب و ایلول.
مبدأ سال آنان «تشرین اوّل» است و زمانش نزدیک به هنگامی است که خورشید در اواسط میزان با اندکی تقدیم و تأخیر قرار می‏گیرد.
چهار ماه آن، یعنی تشرین آخر، نیسان، خریران و ایلول 30 روز دارند؛ شباط: 28 روز و باقی: 31 روز.
این تقویم هم ظاهراً در طول سال ثابت است و اگر اشتباه نکنم رومیها قبل از ایرانیها توانستند تقویمی فراهم کنند که سال کبیسه‌ی مناسب‌تری نزدیک به مفهوم سال کبیسه‌ی امروزی داشته باشد. در مفاتیح در باره‌ی خواص آب بارانی که در ماه نیسان ببارد مطالبی جمع آوری شده است که مطالعه‌ی آن خالی از لطف نیست، البته توجه شود که نیسان نه تنها ماه چهارم در تقویم رومی که ماه هفتم در تقویم سریانی‌ و ماه اوّل در تقویم یهودی هم میباشد و ظاهراً اکنون در کشورهای عربی به جای آوریل به کار میرود، 30 روز است و حدوداً 23 فروردین شروع می شود و 21 اردیبهشت تمام می شود.

 
اطاعت کورکورانه، درست است یا غلط؟
ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
شخصی که جایگاه دستور دادن به ما را دارد به ما دستوری میدهد، به نظر شما کدام یک از این دو حالت به اطاعت از او نزدیکتر است؟
- نمیفهمم چرا باید این کار را بکنم ولی چاره‌ای نیست و باید اطاعت کنم!
- میفهمم چرا این دستور را داده اند، دستور خوب و به جایی است، اطاعت میکنم!
هر دو اطاعت است، اما گزینه‌ی اول به مفهومِ «اطاعت از آن شخص» نزدیکتر است، اطاعت به معنی مطلق آن، در حالیکه دومی اطاعت مشروط است به این شرط که خود شخص هم با دستور داده شده موافق باشد یا لااقل درکی از دلیل پشت آن دستور داشته باشد. اولی اطاعت کورکورانه است و دومی اطاعت مسئولانه ...
اما همه چیز رنگ دیگری به خود میگیرد اگر کسی که به ما دستوری را میدهد خداوند باشد، کسی که همه چیز را میداند و اشتباه در دانسته‌هایش راه ندارد. نه تنها هر چه میداند درست است و اشتباه در آن راه ندارد که میتوان به جر‌أت گفت امکان ندارد که مطلبی به ذهن کسی از عقلای عالم برسد و این مطلب از ذهن خالق او دور مانده باشد، و حتی باز هم بیشتر میتوان گفت که امکان ندارد که چیزی باشد و خداوند به آن علم نداشته باشد یا راهی موجود باشد و آن راه از نظر خداوند دور مانده باشد:
... یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ ۖ وَلَا یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاءَ ... - سوره‌ی بقره، آیه‌ی ۲۵۵
... علم او محیط است به آنچه پیش نظر خلق آمده و آنچه سپس خواهد آمد و خلق به هیچ مرتبه از علم او احاطه نتوانند کرد مگر به آن میزان که او خود بخواهد و اجازه دهد ...

چنین کسی که عالم مطلق است و خطا در علم او راه ندارد اگر دستوری دهد که حکمت آن را نفهمیم برخورد مسئولانه با دستوراتش اطاعت بی‌چون و چرا از اوست، چون اطاعت نکردن از او بدون شک اشتباه خواهد بود. مثال برای دعوت به اطاعت بی چون و چرا از خداوند در آیه‌ی زیر آمده است که بیان میکند دستورات خداوند همه حکیمانه‌اند اگرچه شما عکس حکمتهای خداوند را در ذهن خود پرورانده باشید:
کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ کُرْهٌ لَکُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ ۗ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ - سوره‌ی بقره، آیه‌ی ۲۱۶
حکم جهاد بر شما مقرّر گردید و حال آنکه بر شما ناگوار و مکروه است، لکن چه بسیار شود که چیزی را مکروه شمارید ولی به حقیقت خیر و صلاح شما در آن بوده، و چه بسیار شود که چیزی را دوست دارید و در واقع شرّ و فساد شما در آن باشد، و خدا (مصالح امور را) میداند و شمایید که نمیدانید

با این حال در دین بسیار توصیه شده است به تحقیق برای شناخت حکمتهای بزرگ و کوچک پشت دستورات خداوندی. این کار دو مزیت عمده دارد، اول اینکه کم‌کم دیدگاه خود به جهان را بر دیدگاه خداوند نسبت به مخلوق خود منطبق میکنیم و این نگاهمان به جهان را پخته و واقعی میگراند و همه‌جانبه،‌ و دوم اینکه با قانع کردن خود در حین اطاعت از خداوند سختی کمتری را برای اطاعت از فرامین او متحمل میشویم و با شبهات مطرح شده از طرف دشمنان قسم خورده‌ی راه هدایت نیز کمتر پایمان میلغزد ...

با وجود اینها هنوز عده‌ی گاهی زیادی هستند که برخورد مسئولانه با دستورات خداوند را هم هنوز به همان صورت اطاعت مشروط تصور میکنند، آنها نماز نمیخوانند مگر اینکه حکمت آن را درک کنند، به واجب بودن قرائت نماز به زبان عربی ایراد میگیرند و با اِعمال علم خود به مسأله‌ میگویند فرقی ندارد و وقتی هدف ذکر خداست میتوان به هر زبانی این مهم را انجام داد، به ظواهر دین ایراد میگیرند و میگویند اصل باطن است و انسان باید دلش صاف باشد یا به قول مشهور «می بخور، منبر بسوزان، مردم آزاری نکن»، زیر بار حجاب نمیروند و آنرا اسارت و محدودیت زن می‌پندارند و لااقل حد حجاب را خودشان تعیین میکنند و خلاصه گردن به زیر دستورات خداوند خم نمیکنند مگر آنکه قبل از آن خودشان حکمت آنرا فهمیده باشند یا به هر جهت به آن راضی باشند، به منفعتی یا مصلحتی. چنین افرادی حتی گاهی که دستورات خداوند را قبول ندارند جسورانه نیز به زبان تمثیل میگویند که حتی اگر خود خداوند هم به روی زمین بیاید و به آنها بگوید که فلان کار را بکنند باز تا عقل و علم خودشان آنرا تأیید نکند انجامش نمیدهند. آنها نظرات خود یا توده‌ی جامعه‌ی خود و یا نظرات اندیشمندان جوامع بشری را هم‌ردیف نظرات خداوند قرار میدهند و گاهی هم خود دست به انتخاب بین آنها زده و نظر آنها را برتر از نظرات خداوند برشمرده و به آنها ترجیحشان میدهند. اما آیا این بدین معنی نیست که ما خود یا دیگرانی مثل خود را در حکم شریک خداوند قرار داده‌ایم با آنکه حکم تنها ازآن خداست؟
... إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ ۚ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ ۚ ذَٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَٰکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ - سوره‌ی یوسف، آیه‌ی ۴۰
... حکم نیست مگر برای خدا، فرمان داده است بر آنکه نپرستید مگر فقط او را، این است آیین استوار ولیکن اکثر مردم بر آن علم ندارند

آیا پس از ایمان آوردنمان به خداوند به او مشرک شده‌ایم؟ آیا اگر زمانی هم در حکمی از دستور خداوند تبعیت میکنیم میتوانیم مطمئن باشیم که با این کار داریم خداوند را اطاعت میکنیم (چون شاید اگر حکمت این دستور را نمیفهمیدیم با وجودیکه هنوز هم دستور خدا میبود اطاعتش نمیکردیم)؟ آیا اطاعت از خود را مقدم بر اطاعت از خداوند کرده‌ایم؟ آیا تا کنون اصلاً خداوند را اطاعت کرده‌ایم؟ آیا ما خداپرست هستیم؟ آیا در عمل خداوند را خداوندی قبول کرده‌ایم؟

منظور از آیه‌ی ۳۳ سوره‌ی محمد (صلی الله علیه و آله):
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَلَا تُبْطِلُوا أَعْمَالَکُمْ
ای کسانی که ایمان آورده‌اید، اطاعت کنید خداوند را و اطاعت کنید صاحب رسالت او را، و اعمال خود را باطل و ضایع نگردانید

کدام اطاعت است، اطاعت مشروط یا کورکورانه؟ آیا در این آیه جایی برای «اطاعت از خود» گذارده شده است یا اطاعت از خود نیز به ضایع شدن اعمال منجر میشود؟ الأَعمالُ بِالنِّیات ...

اگر دانستیم خدایی وجود دارد و او را در جایگاه خداوندی قبولش کردیم، دیگر اطاعت مشروط حکم اطاعت نکردن را دارد و شرک است. تنها سؤال درست در این باره و از این به بعد این است که از کجا میتوان مطمئن شد که دستور رسیده به ما همان دستور خداوند است؟ این سؤالی است که میشود در موردش بحث کرد، باید که هر کسی در موردش تفکر کند و تنها مراقب باشد که اگر برایش اثبات شد که دستور رسیده به او از ناحیه‌ی خداوند است دیگر نباید به سادگی از آن بگذرد ...

 
رابطه‌ی اسلام و پس‌انداز ...
ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
وَ مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَهُمْ مُشْرِکُونَ - سوره‌ی یوسف، آیه‌ی ۱۰۶
و بیشتر ایشان به خداوند ایمان نمی‌آورند مگر اینکه مشرک هستند

رابطه‌ی پس‌انداز با اسلام چیست؟
مطمئناً پس‌انداز کار حرامی نیست ولی یک داستان واقعی:
شاید چند دهه‌ی پیش بود که شیخی از علما سالها آرزوی رسیدن به محضر امام زمانش حضرت مهدی (علیه السلام) را داشت. بالأخره با کسی آشنا میشود که اگر اشتباه نکنم از طلبه‌هایی بود که سر کلاس خودش می‌آمدند و به مرور از روی قرائنی متوجه شد که این شخص گاه‌گاه اجازه میابد که به خدمت امام زمانش برسد. از او عاجزانه خواست که از امام بخواهد که ایشان را هم به حضور بپذیرند. امام در جواب خواسته‌ی او فرمودند که تا شیخ ۲۰ هزار تومان پس‌انداز دارد در حالیکه این همه نیازمند کارشان با آن پول راه میافتد هرگز از ناحیه‌ی امام به او اجازه‌ی ملاقات داده نخواهد شد.

البته درست است که «حَسَناتُ الأبرار، سَیِّئاتُ المُقَرَّبین» است و این داستان اصل «پس انداز» برای مردم با سطوح ایمان معمولی را به چالش نمیکشد، اما ... اما این داستان دارد اصلی را بازگو میکند مبنی بر اینکه انسان مؤمنی که حتی از «شرک خفی» هم مبّرا باشد، یعنی همه چیز را از خداوند بداند و فقط او را همه کاره‌ی جهان بداند و ماباقی را جز وسایل او به حساب نیاورد، هرگز به کیف پولش بیشتر از خداوند روزی رسان تکیه نمیکند (قُلْ لَنْ یُصِیبَنَا إِلَّا مَا کَتَبَ اللَّهُ لَنَا هُوَ مَوْلَانَا ۚ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ - سوره‌ی توبه، آیه‌ی ۵۱)، آن هم وقتی که خود خداوند فرموده باشد «لَا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا ... - سوره‌ی بقره، آیه‌ی آخر»، یعنی مثلاً برای هیچ کسی چه مؤمن باشد و چه نباشد مشکل و هزینه‌ای پیش نمی‌آید مگراینکه امکان سالم بیرون آمدن از آن مشکل یا پرداخت آن هزینه هم اگرچه از طریق قرض کردن باشد برای او فراهم میشود. پس‌انداز اگر به معنی جمع کردن مال روی مال برای روز مبادا باشد از این نظر اشکال دارد، اشکال نه در سطح ابرار که در سطح مقربّین، همانهایی که مؤمن هستند و در ایمان خود هم صادقند (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَکُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ - سوره‌ی توبه، آیه‌ی ۱۱۹) و به قول معروف پا در جای پای صدّیقین قرار داده‌اند.

«امروز را دریابیم که نیازمندان در تمام نقاط زمین بسیارند و ثروتمندان با پس‌انداز کردنهای درشت از سهم نیازمندان دارند سعی میکنند تا برای خود نوعی از بی‌نیازی را ایجاد کنند (یعنی توان مقابله با هر نیازی که ممکن است برای خودشان یا خانواده و وابستگان به آنها در سالهای بعد پیش بیاید) و در این کار هم به نوعی مسابقه کشیده شده‌اند، و غافلند از این معنا که خداوند بی‌نیازی را در قناعت قرار داده است و نه در ثروت، هر که بامش بیش برفش بیشتر ...»

توجه کنید به اصل نام دینار (سکه‌ی طلا) و درهم (سکه‌ی نقره) که در حدیث از آنها یاد شده است. دینار در اصل «دار النار» بوده است به معنای خانه‌ی آتش و درهم در اصل «دار الهم» به معنای خانه‌ی غم و اندوه، کثرت استعمال این کلمات در طی سالها و قرون آنها را به شکل دینار و درهم در زبانها جای انداخته است، و این نامگذاریها نبوده است مگر برای یادآوری این نکته که انباشتن دینار روی دینار و درهم روی درهم مانند بنا کردن خانه‌ای است از برای خود از آتش و غم و اندوه که با مرگ و اتمام فصل انتخاب و عمل در حاصل آن جاودانه خواهیم شد ...

بیاییم برای خود خانه‌ای بسازیم از آرامش در بهشت امن و رضای خدا ...
پس‌نامه: اصل نامهای دینار و درهم به صورت دار النار و دار الهم در بالا از باب اول کتاب علل الشرایع شیخ صدوق -رحمه الله- نقل شده‌اند که یعنی اگر کسی مال روی مال انبار کند و در راه خداوند خرجشان نکند به آتش جهنم میافتد و مایه‌ی اندوهش میگردد که چیزی به همین مضمون در آیات قرآن نیز هست. اینکه در بالا گفته شد و از انبار کردن مال نیز تعبیر به پس‌انداز کردن آن شد نبابد بر این حقیقت پرده بپوشاند که پس‌انداز توسط کسی که وجوه شرعیش را پرداخت کرده است حرام نیست، یعنی کسی که خمس و زکات و ... اش را میدهد دیگر بخاطر پس‌آنداز کردن مال حلالش به آتش جهنم نخواهد افتاد، ولی چون ترک اولی هست (به دلایلی که قبلش گفتم) احتمالاً به هر حال این پس‌انداز در یوم الحسرت حسرتی به حسرتهای شخص اضافه خواهد کرد.

 
نکته‌ای برای اندیشیدن ...
ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

وَأْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلَاةِ وَاصْطَبِرْ عَلَیْهَا ۖ لَا نَسْأَلُکَ رِزْقًا ۖ نَحْنُ نَرْزُقُکَ ۗ وَالْعَاقِبَةُ لِلتَّقْوَىٰ - سوره‌ی طٰه، آیه‌ی ۱۳۲

کسان خود را به نماز و طاعت خداوند امر کن و خود نیز بر انجام آن صبور باش، ما از تو روزی نمی‌طلبیم بلکه ما خود به تو (و دیگران) روزی می‌دهیم، و عاقبت نیکو برای (اهل) پرهیزکاری و تقواست.


اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اکْفِنِی مَا یَشْغَلُنِی الاِهْتَِمامُ بِهِ، وَ اسْتَعْمِلْنِی بِمَا تَسْأَلُنِی غَداً عَنْهُ، وَ اسْتَفْرِغْ أَیَّامِی فِیما خَلَقْتَنِی لَهُ - دعای مکارم اخلاق امام سجّاد علیه السلام
بارخدایا! درود فرست بر محمد و آل او، و کفایت کن مرا از آنچه که به خود مشغول داشته است همت و اهتمام مرا، و مرا به کاری وا بدار که فردا از من در موردش سؤال خواهی کرد، و فارغ گردان روزهایم را در آنچه که مرا برای آن خلق نموده‌ای (و مرا از راه گم کرده‌های سرگردان در مستی‌ها و گمراهی‌ها قرار مَدِه).
دو دیدگاه موجود در یک طبقه‌ی بندی کلی بین افراد جوامع متفاوت از داخل گرفته تا خارج:
در تئوری: مؤمنین میگویند دنیا مزرعه‌ی آخرت است و «درو کنه هر کسی، هر چیزی رو که کِشته» و بی‌ایمانها میگویند هر چه هست در همین دنیاست
در عمل: افرادی هستند که دو روزه‌ی دنیا را فرصت کوتاهی میدانند برای انجام انتخابهای درست و تلاش برای رسیدن به مقام بندگی خدا، یعنی آنجایی که پیامبر رحمت رسیدند و گفتند که تا بجایی رسیدم که در مقابل خداوند خود را از ذره کمتر دیدم (یعنی تمام نمازم و روش زندگی‌ام و زندگی‌ و مرگم برای خدا شد و نه تنها اعمال و نیتهایم که حتی سلایقم را هم بر رضای خداوند منطبق کردم تا  از خود هیچ نباشم و هر چه هستم از او باشم و برای او)؛ و افردای هم هستند که دو روزه‌ی دنیا را تنها فرصت اندکی برای لذت بردن از زندگی میدانند، در پیامهایشان به یکدیگر میگویند باید غمها و دشمنیها را فراموش کرد و فقط خوش بود و از زندگی لذت برد، تا میشود بیشتر و بیشتر و بیشتر.
عجیب است که در عمل بسیاری از مؤمنین هم در «گروه دوم از نگاه عملی» قرار میگیرند، ظاهراً ذهن تئوری و عملیشان از هم بسیار فاصله دارد. خداوند به همه‌ی ما رحم کند که در مستی خود سرگردان نباشیم ...