مشغولیت‌های ذهنی‌ یه بنده‌ی خدا

می‌نویسد تا نقد شود و شاید هم گاهی بذری بپاشد برای تفکری بیشتر ...

حجاب، کمی از حکمت و چرایی آن ...
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

اصل مطلوبیت پوشش مورد توافق عموم و فطری است، وجود شرم و حیا از داشتن پوشش نامناسب در هر کسی با هر رنگ پوست و نژاد و زبانی به صور مشترک گواه بر فطری بودن آن است، و کسانی که این شرم و حیا را ندارند یا از کودکی در خانواده یا محیطی بزرگ شده‌اند که قبل از آنکه عقلشان به چیزی برسد بی‌حیایی را تمرین کرده‌اند و در واقع تمرین داده شده‌اند و یا اینکه زمانی حیای آنها ایشان را از داشتن چنان پوشش نامناسبی نهی کرده است (مثلاً با خجالت کشیدن) اما او به آن حالت شرم و حیا بی‌محلی کرده و بر آن غلبه کرده است تا اینکه خجالتش ریخته و قبح عمل برایش شکسته است و الآن منکر نامناسب بودن آن پوشش است. این مطلب در مورد رابطه‌ی با نامحرم هم هست ولی بحث الآن پیرامون حجاب و پوشش است که اصل مطلوبیت پوشش فطری است. با این حال حدود پوشش چندان مورد توافق همه نیست، مثل کسانی که مثلاً میگویند ما نسبت به پسرخاله یا دخترخاله‌ی خود مثل خواهر و برادر هستیم و اصلاً با هم بزرگ شده‌ایم و اینکه بخواهیم جلوی آنها خودمان یا چشممان را بپوشاینم چه بسا توهین به او باشد که انگار او یا من نگاه کثیفی به هم داشته باشیم در حالیکه نداریم.

در مورد حد پایین پوشش در آنچه مورد پذیرش اسلام است و آنچه مورد پذیرش بی‌دین‌هاست تفاوتی نیست، پوشش صفر و عریانی، با این تفاوت که در اسلام این پوشش تنها در یک حریم خیلی خصوصی در خلوت با خود یا همسر مجاز است و در بین بی‌دین‌ها جاهای دیگری را نیز برای آن در نظر گرفته‌اند که لزوماً هم خصوصی نیست، در برخی سوناها و برخی سواحل دریاها و ... علاوه بر مکانهای خصوصی و خلوتهایی که برای خود تعریف میکنند. اما در مورد حد بالایی پوشش تفاوت دیدگاه‌ها بیشتر می‌‌شود، مثلاً در اسلام برای زن بیشترین حجابی که به عنوان واجب معرفی شده است پوشاندن همه جای بدن و موهاست بجز دستها تا مچ و گردی صورت آن هم به شرطی که این مواضعِ استثناء خالی از آرایش و هرگونه زینتی که در عرف زینت به حساب می‌آیند (مثلاً شاید از انگشتر دست گرفته تا بلند بودن ناخن و لاک ناخن، از آرایش صورت گرفته تا عینک‌های آفتابی زینتی و حتی شاید چه بسا برنزه کردن پوست و ...) باشند، و اگر اشتباه نکنم پوشش سایر اعضای بدن هم باید به گونه‌ای باشد که اولاً چسبان نباشد، ثانیاً برجستگیهای بدن تا حد ممکن پوشانده شده باشند و ثالثاً آنقدر نازک نباشد که پوست یا سایه‌ای از زیر پوشش دیده شود و رابعاً از رنگها و طرحهایی که چشمها را به خود جلب میکند استفاده نشود، اگرچه پوشش زن وجوه دیگری هم دارد از جمله اینکه در معرضیت نامحرم از عطر و مواد عطری استفاده نکند و در صحبت کردن و راه رفتن از هر چیزی که جلب توجه نامحرم را میکند خودداری نماید. این اما تازه واجبات پوشش زن جلوی نامحرم غریبه بود، مستحبات آن اما از این هم بیشتر است و مثلاً چادر به مانتوی گشاد ترجیح دارد و پوشیه و ... هم ممکن است توصیه شود (اگرچه در مثلاً طواف خانه‌ی خدا اگر اشتباه نکنم پوشاندن صورت برای خانمها جایز نیست). این در حالی است که حد بالای پوشش توسط دیگرانی که به اسلام معتقد نیستند یا در هر صورت تابع آزادی پوشش غربی هستند میتواند بسیار متفاوت باشد و چه بسا جلوی جمعی در یک شرایطی یک لیاس پوشش مناسب باشد و در شرایط دیگر جلوی همان جمع آن پوشش نامناسب بوده و پوشش دیگری مناسب باشد، مثلاً در دانشگاه یا در سر کار یا برای قدم زدن در خیابان یا در مهمانی یا در ساحل دریا یا ... .

به عبارت دیگر مثلاً در اسلام افراد حاضر در یک جمع عامل اساسی تعیین مناسب بودن یا نبودن یک پوشش به حساب می‌آید و تغییر در شرایط حضور یک جمع در محل‌های متفاوت یا برای کارهای متفاوتعاملی فرعی برای آن به حساب می‌آید، حال آنکه در باورهای غیردینیحریم خصوصی و اجتماعی یا محرم و نامحرم بودن افراد حاضر در یک جمع نقش خیلی کوچکتری در تعیین مناسب بودن یک پوشش دارند تا شرایطی که یک جمع در آن حاضر است، چه بسا بجز لباسهای گرم برای استفاده در سرما سایر لباسها در این ایدئولوژیها بیشتر جنبه‌ی زینت داشته باشند تا جنبه‌ی پوشش، پس عجیب نیست که این پوشش‌ها را مد یا به اصطلاحِ خودشان زیبایی شناختی تعیین کند و نه میزان پوشانندگی، و بیخود نیست که حضرت ختمی مرتبة صلی الله علیه و آله اگر اشتباه نکنم در خبری که از غیب در مورد وضعیت پوشش زنان آخر الزمان دادند از عبارت «کاسیاتٌ عاریات» استفاده کردند -که ظاهراً یعنی پوشیدگان عریان که لباسشان پوششان نیست و با وجود داشتن لباس باز عریان هستند که یعنی یا در این لباسها بخشهایی از بدن از پوشش بیرون گذارده می‌شود و یا خود لباس به دلیل نازک یا چسبان یا ... بودن توصیف‌گر بخش یا بخشهایی از اندام وی میشود- و ایشان را ملعون خواندند.

اما کدام‌یک از این دو معیار درست‌تر هستند: جمع و سپس شرایط حضور در جمع، یا شرایط حضور در جمع و شاید هم گاهی خود جمع؟ جهان آفرینش ما همه بر اساس یک یا یک مجموعه‌ی کوچک از اصول منطقی شکل گرفته است که همراه با چند ویژگی دیگر آنرا از جهان‌های آفرینش دیگری که خداوند خالق همگی آنهاست جدا میکند. تمامی موجودات این جهان و رخدادهای آن منطبق بر اصول این جهان هستند و به عبارت دیگر امکان وجود و رخداد در این جهان را داشته‌اند که خلق شده‌اند. اما بزرگترین ارزش این جهان کسب معرفت نسبت به خالق آن است و این معرفت یافتن نسبت به خداوند به نوعی محرمیت میخواهد. هر چه انسان از خداوندی که بی‌نیاز است و اوامرش در راستای تکامل خود انسان است بیشتر اطاعت نماید به او نزدیک‌تر میشود، دلش بیشتر محرم درگاه قرب الهی میشود و بهره‌اش از تکامل بیشتر میشود. در واقع قرب خداوند و ارزشهای واقعی دیگر همگی در پس پرده‌هایی از حجاب هستند که کنار رفتن هر کدام از این پرده‌ها به سطحی از محرمیت و شایستگی نیاز دارد. با همان منطق هم هر ارزشی واقعی دیگری و هر زیبایی‌ای هم در پشت حجاب یا حجابهایی قرار داده شده که تنها با محرم شدن و کسب شایستگی میتوان از آن پرده‌های حجاب عبور کرده و به آن زیبایی‌ها دست یافت. بهره بردن از جمال جسمی زن هم محرمیت خودش را نیاز دارد، این محرمیت در اوج خودش از طریق ازدواج حاصل میشود، آنچنان محرمیتی که حتی بین والدین و فرزند و خواهر و برادر و هیچ دوستی صمیمی‌ای هم به وجود نمی‌آید. توجه کنید که انتخاب همسر خود قواعد خودش را دارد و در آن باید شایستگیهایی سنجیده شود و شرایط دیگری هم هست که باید رعایت گردند. برای سایر محارم جز همسر تنها بخشی از جمال زن میتواند آشکار گردد که مثلاً موها (که طبق حدیثی از امام صادق علیه السلام نیمی از جمال زن است) نیز مشمول آن میباشد،‌ در واقع تنها عورتین واجب است که پوشیده شوند. اما جمال زن باید به کل و تماماً از همه‌ی نامحرمها پوشیده نگاه داشته شود و این هم برای زن که عرضه میشود یا خود را عرضه میکند و هم برای نامحرمی که بدون کسب شایستگی و محرمیت ممکن است از جمال او برخوردار شود مناسب‌تر و پسندیده‌تر است و دورتر از فساد و تباهی برای هر دو طرف، اما رعایت نکردن این حجابها و حریم‌ها هم سبب تضییع ارزش زن می‌شود و هم منجر به فساد نامحرمی که بدون داشتن محرمیت از جمال او بهره برده است و بی داشتن قابلیت و ظرفیت در ارضای غرایز خود از او استفاده کرده است (توجه شود که غریزه برای ارضا شدن اجازه نمیگیرد آنچنان که گوش برای شنیدن -و نه گوش دادن- یا نشنیدن نمیتواند مانند چشم به صورت ارادی باز یا بسته شود و تنها زمانی نمی‌شنود که صدایی نباشد یا اگر هست به نوعی از رسیدنش به گوش او جلوگیری شود).

و فقط یک بحث دیگر: اگر کسی مسلمان است و شهادتین را می‌گوید و با این حال باز با حجاب مشکل دارد به این فکر کند که اگر تمام بحث سر تعیین حدود حجاب است به نظر او چه کس یا کسانی به تعیین این حدود شایسته‌ترند؟ خداوند یا نفس خودشان و نفس سایر انسانها اگرچه از معبرترین دانشگاه‌ها هم مدارک تحصیلی داشته باشند و سر و وضع مرتب داشته باشند و بسیاری از مردم هم ایشان را احترام کنند؟

بخاطر دارم که کسی چنین استدلال میکرد که رعایت حجاب برای زن دست و پا گیر و مشکل است، مانند یک زندان یا قفس، چرا زن باید این سختی را به خود بدهد و این قدر محدود شود تا نکند نامردمان به آنها نگاه آلوده کنند؟ چرا به جای به قفس انداختن و زندانی کردن یک دزد باید تمام مردم یک محل را در قفس یا زندان کرد که نکند از دزد محل به ایشان آسیبی برسد؟ یکی از جوابهای این سؤال را شاید بتوان از تفکر در این حکم فقهی به دست آورد که گفته میشود یک نظر حلال است. برخی این حکم را درست متوجه نمیشوند یا از آن سوء استفاده میکنند، مثل آن شخص مثالی که میخواست زنی را ببیند و در عین حال گناه هم نکرده باشد وقتی چشمش به او می‌افتاد دیگر چشم از او بر نمیداشت و در عین حال پلک هم نمیزد که نکند یک نظرش بشود دو نظر و به حرام بیفتد! آن یک نظر کدام نظر است که حلال است؟ همان نظری که در آن چشم ناخواسته به نامحرم می‌افتد و با آن یک نظر میتواند تشخیص دهد که نباید به آنچه چشمش به آن افتاده است نگاه بیشتر کند، چه بسا حکم حلیت آن هم به این خاطر باشد که این نگاه برای همه قابل اجتناب نیست. اما در این یک نظر چشم چه می‌بیند و آیا آن آثار مخربی که در نگاه کردن است در یک نظر نیست؟ بدیهی است که هرچه چشم در همان یک نظر کمتر ببیند خطرش کمتر است و اگر حکم شود که زنها آزاد باشند و مردها چشمشان را کنترل کنند با فرض اینکه همه‌ی مردها هم رعایت کنند در همان یک نظر چه صحنه‌هایی دیده می‌شود؟ تازه این با فرض آن است که همه بنا داشته باشند که رعایت کنند حال آنکه انسانها در دنیا مجبور به رعایت شرع نیستند و تنها مختار خلق شده‌اند (إنّا هَدَیناهُ السّبیل، إمّا شاکِراً وَ إمّا کَفُوراً یا لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ) و زن مؤمنی که میخواهد در امان باشد اگر آزاد باشد چطور میتواند از چنان نگاه‌های آلوده‌ای در امان بماند؟

برخی در مورد نوامیس خود گشاده دستی نشان میدهند و اگر کسی به ایشان اعتراض کند جواب میدهند که مگر اگر کسی نگاهشان کند تمام میشوند؟ باید پرسید آیا حتی اگر ناموس شما عریان باشد و نگاهشان کنند (و به فرض که فقط هم نگاهشان کنند) باز مشکلی ندارید و می‌گویید که با نگاه کردنشان تمام نمیشوند؟ آیا نمیدانید که مو و آرایش صورت نیم یا بیش از نیمی از جمال زن است که آنرا بذل و بخشش میکنید؟

باز به خاطر دارم که عده‌ی زیادی از دختران حتی ساده و غیرفاسد بودند که با حجاب مشکل داشتند و میگفتند ما برای نشان دادن خود به دیگران نیست که وضع پوشش یا آرایشمان اینطور است، بلکه خودمان دوست داریم که اینطور باشیم و از زیبا بودن و زیبا ظاهر شدنمان در جمع و حتی خلوت خود لذت میبریم، دوست داریم زیبا باشیم همانطور که دوست داریم تمیز باشیم، همانطور که تمیزی برای هر کسی برای خودش هم لذت بخش است زیبا و مرتب بودن هم برای ما، برای خودمان، لذت بخش است. در جواب ایشان چه باید گفت؟ اینها فاسد نیستند و تنها مثلاً مانند کودکانی هستند که آتش برایشان جالب است و نمیدانند که آتش میتواند ایشان را بسوزاند و بهشان آسیب بزند، دست دراز میکنند تا با آن بازی کنند و تنها اگر ایشان را بسوزاند خطر بالقوه‌ی آتش را با تمام وجود درک میکنند. چنین کسانی احساس خود را به این همه عبرت و دلایل عقلی و نقلی بسته‌اند و دوست دارند که آنطور که خودشان دوست دارند باشند. کسی را دیدم که آرایش کرده بود و حجاب درستی هم نداشت و در خیابان کارگری دنبالش کرده بود، ظاهراً چیزی هم به او گفته بود و چه بسا دستی هم به او زده بود، در خاطرم نیست، لیکن به یاد دارم که آن دختر چقدر ناراحت بود و عصبی که چرا چنین مرد وقیحی سر راهش سبز شده است، غافل از اینکه او خود سفره‌ای خوش‌بود و خوش‌منظره برای نااهلان گشوده است، اگرچه آن مرد البته مقصر است ولی خود او نیز بی‌تقصیر نبوده است، یک تبعیت از خواهش نفس از طرف این و یک تبعیت از خواهش نفس از طرف او، اما کدام مقدم بر دیگری است که اگر نبود شاید دیگری هم رخ نمیداد؟ آن دختر را مأموران پلیس پناه دادن اگر درست یادم باشد ولی آنهایی که در هنگام خطر دستشان به جایی بند نیست جز پیشگاه خدایی که عصیانش کرده‌اند چه؟ گاهی دلم می‌سوزد که چرا کسانی که اینقدر پاک هستند باید در اثر جهالت و اشتباهی کوچک خود را در معرض چنان بلایایی قرار دهند؟ اگر آن مرد کارگر نبود و مرد چشم ناپاک دیگری با وضع مالی خوب و سر و وضع بهتر بود آیا واقعاً در اصل ماجرا تفاوتی ایجاد میکرد؟ آیا اگر خود دختر هم به او متمایل میشد دیگر چون رضایت دو طرف بوده است مشکل نبود یا این تازه شروع مشکلاتی بزرگتر میشد؟ آیا خداوند امر کرده که همواره لباسی ساده و به دور از جلب توجه بپوشند یا برای ارضای نیاز ایشان به تنوع و زیبایی و خوش عطری و ... هم موقعیت و شرایط خودش را قرار داده است؟

و اما در آخر سخن چه زیباست که شعر «سیب گلاب» علی معلم را یاد کنیم که با خیرخواهی پدری نسبت به دخترش در امر پوشش شروع میشه:

کی میگه بین دو تا نِی ، یکیشون شِکَر نداره
نه عزیزم برا بابا دختر و پسر نداره
دخترا سیب گلابند ، مثل برفند ، مثل آبند
برف جاده گِل و خاکه ، آب چشمه اما پاکه
دخترا شاخه نباتند ، چشمه‌ی آب حیاتند
اجر حافظ که میگن شمس حقه ، شاخه نباته
چشمه ی آب حیات تو کوچه نیست ، تو ظلماته
ظلمات طرح یه پرده ست
مثل پرچین ، مثل نرده ست
آب که بی پرده میشه ، دریای شوره
آب روشن توی چشمه ست ، توی یک تنگ بلوره

یه روزی یکی میاد که مرکبش اسب سپیده
رو لباش سرخی شرمه ، تو چشاش برق امیده
زین اسبش نقره کوبه
چکمه هاش رنگ غروبه
ساده و سبک عنونه ، سر گرونه
عاشق دختر شاه پریونه
عاشق دختر شاه پریون که توی سیبه
مثل دریا بیقراره ، مثل صحرا بی نصیبه
جماعت یه دل دارم ، قصر طلا خونه ی شهرش
صدتا باغ توی ده مهر و وفا ، نیمه ی مهرش
جماعت یه سیب می خوام ، جهیزیه ش زلف کمندش
مکنتش دامن پاکش ، ثروتش بخت بلندش
سیب گندیده نمی خوام ، ده نمی خوام ، صد نمی خوام
جماعت یکدونه می خوام ، اما سیب بد نمی خوام


 
آزادی بیان! آری یا خیر؟
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

سالهاست که جبهه‌ای به نام اصلاح‌طلب ظاهراً در انطباق دادن اسلام با شرایط روز ایران و دنیا تلاش میکند، اما اگر نه همه‌ی آنها لااقل عده‌ی زیادی از ایشان و چه بسا عمده‌ی ایشان و چه بسا جریان کلی ایشان بیشتر به دنبال اصلاح دین باشند تا اصلاح شرایط با تکیه بر اصول دین خداوند. اگرچه در ابتدا بیشتر روی ظاهری عوام‌فریبانه تأکید داشتند و به اصول مقید بودند ولی امروزه رسماً حقوقی را حقوق بشر (آنهم حقوق مسلم انسانها) معرفی میکنند که از طرف غرب تأیید اعتبار شده‌اند و حافظ منافع جهانخواران است و چه بسا با اصول اولیه‌ای در اسلام هم منافات داشته باشند. به قول مرحوم آیت الله بهجت (نقل به مضمون) متوحشانی به منبر رفته‌اند که دستشان به خون کوچک و بزرگ آلوده است و در زمین فساد بزرگ کرده‌اند و میخواهند به ما انسانیت و مسلمان بودن را بیاموزند و میخواهند حقوق انسانها را به ما آموزش دهند. اما از جمله اصول اساسی که این گروه روی آن تأکید دارند حق آزادی بیان است.

در صحیتی که با دوستی از دوستان داشتم و از نظر صافی دل شاید مرید ایشان باشم و میدانم که اهل نفاق هم شکر خداوند نیست، او آیه‌ای از قرآن را دلیل بر پذیرش آزادی بیان در دین خداوند عنوان کرد، اینکه خداوند فرموده است (زمر، آیه‌ی ۱۸):

 الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبَابِ

آنها که سخن را گوش میدهند پس از نیکوترین آن پیروی میکنند ایشان هستند که خداوند هدایتشان کرده است و ایشان هستند که صاحبان اندیشه‌اند

اما آیا این آیات به راستی جواز آزادی بیان یا در مرتبه‌ای بالاتر وجوب وجود تضارب آراء را بیان میکند؟ دو برخورد با این آیه در توجیه آزادی بیان دیده‌ام، اول اینکه خداوند هدایت خود را در وجود تضارب آراء و بعد پذیرش سخن حق از میان باطلهای موجود قرار داده است و دوم اینکه اسلام به انسانها اعتماد دارد و مانند حکومت مثلاً جمهوری اسلامی از این نمی‌ترسد که مردم نفهمند و به انحراف بیفتند، یعنی اسلام میگوید که باید با آزادی هر حرفی بیان شود و بعد خداوندی که خودش عقل و خرد و اختیار را به انسانها بخشیده است میداند که اگر کسی مشتاق هدایت باشد هدایت خواهد شد و از اینکه کسی هدایت نشود هم باکی ندارد که او بی‌نیاز مطلق است.

اما نقد حقیر در تأویل این آیه این است که در آن صرفاً بیان شده است که هدایت شوندگان کسانی هستند از بین قولهای متفاوت موجود بدون تعصب بهترین آنها را (که لابد حق است و این حق هم باید با معیاری سنجیده شود که در این آیه آن معیارها معرفی نشده‌اند اگرچه در هدایت تشریعی و تکوینی خداوند این معیارها معرفی شده‌اند و چه بسا همین معیارها و عدم تعصب جاهلی عام هدایت انسانها شوند، آنها که خردمند هستند و بین متاع غرور و قلیل و متاع ارزشمند و جاودانه آن که بهتر است را برای خود می‌پسندند) پیروی میکنند، از بین اقوال موجود و بدون تعصب و با داشتن معیار درست تضخیص حق و باطل دست به انتخاب میزنند.

آیا وجود تضارب آراء اما دلیل بر مجاز بودن آن است؟ انسان مختار است که هر کاری که قدرتش را دارد انجام دهد اما به همه‌ی آنها هم مجاز نیست و به همین دلیل هم بازخواست دارد (مزر بین مجاز و غیرمجاز اما از طبقه به طبقه بسته به تکامل انسان متفاوت است، در ابتدای راه تنها واجب و حرام مرز بین مجاز و غیرمجاز است، اما در مراحل بالاتر تکامل مستحبات و مکروهات هم مهم میشوند و این روند را اینطور بیان میکنند که «حسنات الأبرار سیّئات المقربین» و در اوج تکامل که مقام فنای فی اللهی است دیگر اثر از منیّت باقی نمانده که بخواهد آزادانه آنطور که میخواهد باشد بلکه او از خود چیزی ندارد و خود را در مقابل خداوند مانند ذره‌ای یا کمتر از آن میداند و رضایتشان منطبق بر رضایت الله میشود و اراده‌اشان هم منطبق بر اراده‌ی او، و در اوج این جایگاه موقعیت اهل بیت عصمت و طهارت است) و اگر آزاد بود و مجاز بود دیگر بازخواست هم معنا نداشت، یعنی آزاد دانستن انسان به جای تنها مختار دانستن و قائل شدن آزادی نسبی برای او چه بسا به طور ضمنی منجر به انکار قیامت و ارتداد از دین هم بگردد. انسان مختاری که بین عقل و شهوت مختار به انتخاب قرار داده شده است برای انتخاب معیارهای عقلانی دارد و معیارهایی شهوانی، اگر عقل را به محسوسات و شهوت ترجیح دهد انتخاب عقلایی کرده و در مسیر تکامل است و اگر محسوسات و شهوت را به عقل اولویت داد انتخاب شهوانی و احساسی (دل با احساس متفاوت است اگرچه معمولاً این اختلاف اساسی توسط روشنفکرنمایان انکار میشود و دل در حقیقت به عقل نزدیکتر است تا به احساس) کرده و از راه راست و درست منحرف شده است. انسانی که کششی شهوانی و ظاهری به بسیاری چیزها دارد از برخی چیزها از طرف حکیم نهی شده است، یا باید با عقلش به آنچه که میداند یا نمیداند ولی به آن امر شده است گردن نهد و یا تشخیص خود را ارجحیت داده و با شریک قرار دادن خودش برای خداوند از امیال خودش پیروی کند و ... . در چنین وضعی که خداوند در این دنیا عذاب بالعرض هر گناهی را با ستار بودنش پوشانده تا ظاهر دنیا بتواند طوری جلوه کند در حالیکه باطنش طوری دیگر است چشیدن درد و حسرت ناشی از انتخاب اشتباه عموماً بلافاصله نیست و این باعث میشود انسانها بتوانند کاری که اشتباه است را نیز انجام دهند و آنرا تا حدودی هم ادامه داده و ترویج دهند و این همه قول باطل و رسومات باطل و اعتقادات باطل که وجود دارد هم ناشی از همین سوء انتخابها است. پس دنیا بخاطر دنیا بودنش و انسان به دلیل انسان بودنش میتواند ظرفی باشد برای پیدایش تضارب آراء و این به معنی مطلوب بودن وجود این تضارب آراء نیست. این آیه هم فقط می‌گوید که اگر با چنین تضارب آرائی برخورد کردید باید چطور به سلامت از خطر انحراف آن در امان بمانید، اینکه بدون تعصب بهترین آنها را با معیارهایی که در اختیارتان هست (اعم از فطری و تشریعی) انتخاب کرده و از آن پیروی کنید.

اگر کسی از این آیات بتواند مطلوب بودن وجود تضارب آراء (البته نه مثلاً در اموری مثل ریاضی و فیزیک و ... که عموماً پیامدهای دین دوستی یا دین‌گریزی ندارند و وسیله‌ی دنیا هستند) در جامعه را استنتاج کند من هم با همان استدلال برای وجوب وجود تضارب آراء را استنتاج میکنم و بدیهی است که چنین نتیجه‌ای خلاف عقل و شرع است (دلیل بر خلاف عقل بودن این نتیجه در ادامه آورده میشود). به بیان دیگر این آیه دلالت بر نفی تعصب دارد و نه مجاز بودن (تا چه برسد به ستایش یا وجوب) آزادی بیان. در هر زمانی کسانی که نعصب بر عقاید خود و اجداد خود یا فرهنگ خود داشته‌اند وقتی پیامبری آمده که به راه راست دعوتشان کند از هدایت الهی بی‌نصیب مانده‌اند و اینکه هدایتی باشد و آنها راه شهوت را انتخاب کنند خودش عذاب است اگرچه باطن این انتخاب تا زمانی معلوم بر ایشان پوشیده بماند که مختار بودن آنها را تحت تأثیر قرار ندهد.

یک چیز دیگر هم که شاید در رفع تردیدمان در پذیرش یا انکار آزادی بیان به عنوان یک حق انسانی (که نزد خداوند هم معتبر است) کمکمان کند -و عده‌ای مانند حاج آقا پناهیان نیز از آن استفاده کرده‌اند- این است که فکر کنیم چه کسانی مروج آزادی بیان هستند و آنرا حق هر انسانی میدانند؟ کسانی که حرف حق برای زدن دارند یا کسانی که میخواهند مجاز باشند تا حرف باطل خود را هم بتوانند بزنند؟ آزادی بیان یعنی اجازه دادن به فراهم شدن موقعیت گناه و انحراف در جایی که خداوند آن موقعیت را به عنوان آزمایش قرار نداده است، مثل کسی که مثلاً اعتیاد به مخدر جزء آزمایشهایی که خداوند برای تکاملش سر راهش قرار داده است نیست و او که میداند که ترک اعتیاد چقدر سخت است با اراده‌ی خودش معتاد میشود که بعد ترک کند و در این تحمل سختی به خداوند نزدیک‌تر شود، البته ممکن است این سختی را هم تحمل بکند و ترک کند ولی اگر نتوانست چطور؟ چه کسی را در این به ذلت و انحراف کشیدن میتواند سرزنش کند؟ خداوند فرموده «لاَ یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا» ولی او خودش خودش را در ورطه‌ی آزمایشی قرار داده که معلوم نیست از آن سربلند بیرون بیاید و این در دین پذیرفته شده نیست، چنانکه در آیه‌ی ۹۵ از سوره‌ی بقره هم آمده «وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ» که یعنی خود را با دست خود در هلاکت نیاندازید، هر آزمایشی که خداوند سر راهتان گذاشت با همان دست  پنجه نرم کنید (چنانکه اولیای خداوند هم این کار را میکردند و هرگز از خداوند برای خودشان چیزی را به اصرار نمیخواستند و راضی بودند به رضای خدا، پیامبر رحمت صل الله علیه و آله هم زمانی که چیزی به ایشان میرسید که آنرا خوش میداشتند میگفتند الحمد لله و زمانی که چیزی به ایشان میرسید که خوش نداشتند میگفتند الحمد لله علی کل حال)، این همه شبهه از طرق حزب شیطان وجود دارد با همانها دست و پنجه نرم کنید و دیگر خودتان با دست خودتان اجازه‌ی پخش و ایجاد آزادانه‌ی شبهه و حرف باطل را ندهید که اگر دادید و عده‌ای منحرف شدند شمایی که اجازه‌ی آن را دادید هم مقصرید، اگر این را به مای نوعی که مروج آزادی بیان باشیم بگویند آیا بیراه گفته‌اند و سزاوار آن نیستیم؟

قرآن معجزه‌ی پیامبر خاتم صل الله علیه و آله است و معجزه بودن آن وجوه متفاوتی دارد. با محکمات این کتاب خداوند ما قرآن را میپذیریم و با آن به رسالت خاتم انبیاء ایمان می‌آوریم و دستور این است که اگر حق را تشخیص دادید و به آن اعتراف کردید دیگر از آزمایشهای خداوند مصون نخواهید بود تا خداوند راستگویان شما را از دروغگویان شما (در اینکه گفتید ایمان آوردیم) جدا و غربال کند. از جمله‌ی همین آزمایشها متشابهات قرآن و شبهات دیگری است که در دین وارد شده است و کسی که خدا را و رسولش و قرآنش را حق و از طرف حق دانسته دیگر مجاز نیست که با هر شبهه‌ای بر کوس کفر بزند، بلکه اینکه جای آن است که بر خداوند اعتماد کند و از او در فهم دینش کمک بخواهد. در طول قرنها افراد بسیاری آمده‌اند که به زعم خودشان در قرآن تناقضهایی را یافته‌اند و همانها را چون پیرهن عثمان بر نیزه کرده‌اند و تا علمی باشد برای تردید عده‌ای که قدمهایشان محکم نشده است و «یصدون عن سبیل الله». اما خداوند خود فرموده است که آیا نمی‌نگرید که اگر این قرآن جز از طرف خداوند بود در آن اختلاف و تناقض بسیار یافت میشد؟ آری قرآن یک ظاهر و چندین و چند بطن دارد و در همین یک کتاب نه چندان قطور تمام علوم (و لااقل تمام چیزهایی که برای هدایت انسان لازم است) به تفصیل بیان شده‌اند (تفصیل به معنی مفصل و با توضیحات زیاد نیست بلکه به معنای جامع و مانع است، مانند فصلهای متفاوت یک کتاب که هر کدام به موضوعی متفاوت یا موضوعی یکسان ولی از جهات متفاوت و ... می‌پردازد و باید که هر فصل جدای از فصل دیگری باشد فصل به معنای جدا کردن مطالب از هم و تمیز دادن آنهاست، آنچنان که اسم به صورت اختصاری این این کار تمیز دادن مفاهیم را انجام میدهد و مثلاً وقتی میگوییم گربه یا وقتی میگوییم سگ با بیان دو کلمه داریم به دو مجموعه‌ی از مفاهیم بسیار وی متفاوت که از هم جدا هستند اشاره میکنیم، در یکی شکل گربه با تمام مشخصات عمومی یک گربه از انواع اعضاء و جوارح آن گرفته تا اندازه و جنس هر یک از آنها و غرایض آن رفته تا رنگ و بو و ... آن و در دیگری با بیان تنها یک اسم به مفاهیمی کاملاً متفاوت اشاره میشود، و خداوند هم علم اسماء را به آدم علیه السلام آموخت و بعد او معلم درسهای بسیار به فرشتگان خدا شد و بدیهی است که او تنها به اسم اشیاء به عنوان یک نماد اعتباری و نه اصیل آگاهی نیافته بود و از این لحاظ اسم اصلاً اعتباری نیست و تأکیدهای بسیاری هم در اسلام هست که باید برای فرزندان اسم نیکو انتخاب کرد که چه و چه، در قرآن هم مفاهیم تفصیلی بیان شده‌اند)  و مانند یک علم باید آنها را استخراج کرد و این کار میسر نیست مگر از طریق خود قرآن و احادیث بیان شده از طرف «راسخون فی العم» که آیات متفاوت آنرا تفسیر و تأویل کرده‌اند. رسیدن به یک تناقض ظاهری در قرآن دربی است به سوی حقایق مکنون در آن، کسی که حق را شناخته و طهارت باطنی تحصیل کرده اکنون میتواند با اعتماد به خداوند و اینکه تناقض دیدن یک مطلب ناشی از ضعف اوست و نه ضعف کلام خالق داخل این تناقض ظاهری شده و با عقل و استدلال کند و کو کند تا مگر بتواند بین دو یا چند آیه‌ی به ظاهر متناقض جمع کند و به خواست خدا در این جستجو به مفاهیمی میرسد که تا کنون از نظرش دور مانده بود، پس به سطحی بالاتر از درک از دین خدا میرسد که در آن سطح این آیات خداوند برایش همگی با هم سازگاری دارند، هم ایمانش به خدا و کتابش محکم‌تر میشود و هم بهره‌اش از هدایت خداوند بالاتر میرود، اما همین نعمت الهی و دری که از ظاهر به باطن قرآن گشوده شده است برای برخی دیگری سبب انکار و انحراف از دین را فراهم می‌آورد و به قول خداوند در سوره‌ی واقعه ایشان بهره‌ی خود از این کتاب عظیم پر از علم و هدایت را همینقدر میگذارند که انکار وتکذیبش کنند:

فَلَا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ

وَإِنَّهُ لَقَسَمٌ لَّوْ تَعْلَمُونَ عَظِیمٌ

إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ

فِی کِتَابٍ مَّکْنُونٍ

لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ

 تَنزِیلٌ مِّن رَّبِّ الْعَالَمِینَ

أَفَبِهَذَا الْحَدِیثِ أَنتُم مُّدْهِنُونَ

وَتَجْعَلُونَ رِزْقَکُمْ أَنَّکُمْ تُکَذِّبُونَ

حال با این مقدمات نگاه کنید که چقدر در روایات آمده که کسی از آیه‌ای چیزی را برداشت میکرد و نزد معصوم میرفت و معصوم با همان قرآن به او نهیب میزدند که اگر چنان بود که تو گفتی پس چرا خداوند در فلانجا آنطور دیگر بیان کرده است و ...، مثل کسی که میدزدید و مال دزدی‌اش را صدقه میداد تا اینکه با امام صادق (علیه السلام) روبرو شد، حضرت از او دلیل خواستند و او بادی به غبغب انداخت و گفت مگر در کتاب خداوند نخوانده‌اید که کسی که گناهی کند به همان میزان عقاب میشود و کسی که برای خداوند کاری را کند ده برابر پاداش میگیرد، بعد حضرت جواب دادند که آیا در جای دیگر قرآن نخوانده‌ای که خداوند جز از متقین قبول نمیکند؟ یعنی کسی که تقوای الهی داشته باشد به آن راحتی تن به نافرمانی از مولای خود نمیدهد و تو که دادی عمل خوبت هم مورد قبول درگاهش نیست و برای تو در این عمل تنها گناه دزدی است، بماند که صدقه از مال دیگران دادن هم صدقه نیست چنانکه کسانی که خمس و زکاتشان را ندهند نمیتوانند از مال پاک نشده حتی صدقه دهند. در اینجا هم عده‌ای تلاش دارند تا آیه‌ای که در ابتدای این نوشته تذکر داده شده است را حمل بر این کنند که آزادی بیان چیزی مبارک و میمون است و مطلوب و چه بسا به آن تشویق هم بکنند و در آخر کار هم بادی به غب‌غب بیاندازند و بگویند «نظر هر کسی برای خودش محترم است» و با این کار ادب خود را به رخ بینندگان و شنوندگان بکشند و دم از ارزشی بدعت شده‌ی بشر به نام دموکراسی میزنند (در اسلام امر به مشورت شده است و رأی گیری فرای مشورت است -چنانکه در مشورت شخصی یا گروهی با عده‌ای مشورت میکنند و بعد خود تصمیم میگیرند و مسئولیت این تصمیم هم با همان هاست و نه مشورت شوندگان اما در رأی گیری عموماً و نه همیشه خود تصمیم گیری است که به رأی گذاشته میشود- و اگرچه در زمان غیبت خلیفه‌ی خداوند در زمین جز در مورد ضروریات دین اشکالی نداردو چه بسا هم خوب باشد ولی اینطور هم نیست که این کار  دیگر به خودی خود یک ارزش باشد چنانکه زمانی که خلیفه‌ی خداوند ظهور کنند دیگر اثری از دموکراسی به این توصیف که امروزه بیان میشود نخواهد بود، اگر اشتباه نکنم)، اما اینها دروغگویانند، دین خداوند را رها کرده‌اند و سرگرم دنیا شده‌اند، جهالت خود را علم شمرده و حکمت خداوند در بیان دستوراتش را انکار کرده‌اند. چنین کسانی باید این برداشت خود از یک آیه‌ی از قرآن را به آیات دیگر آن و احادیث پیامبر و اهل بیتش (علیهم السلام) عرضه کنند تا ببینند آیا نظری بر خلاف نظر ایشان وجود دارد یا نه و اگر دارد سعی کنند بین آنها جمع کنند. مثلاً در دین به صراحت حکم ارتداد به صورت اعدام بیان شده است حال آنکه این حکم سنگین (و حتی هر حکم کوچکتری مثل شلاق و ... هم) برای ابراز عقیده‌ای متفاوت با اصول دین یا ضروریات دین مطابق نظریه‌ی آزادی بیان اشتباه و مغایر با اصل آزادی بیان است. یا در جای دیگر در قرآن خداوند در سوره‌ی توبه خطاب به منافقین عتاب کرده است که آیا در مورد خدا و پیامبرش شوخی میکنید (یا به قول امروزیها جوک تعریف میکنید یا تیکه می‌اندازید یا تمسخر میکنید یا ...

و لئن سالتهم لیقولن انما کنا نخوض و نلعب، قل أ بالله و آیاته و رسوله کنتم تستهزؤن؟
لا تعتذروا قد کفرتم بعد ایمانکم ...
 
که آنها را صراحتاً دارد غیرمستقیم از این کار بازمیدارد اگر اشتباه نکنم. اگر حکومتی داعیه‌ی اسلامی بودن دارد آیا جز این است که باید رعایت واجبات و ترک محرماتی که تأثیرات اجتماعی دارند را به صورت قانون در بیاورد تا در صورت اثبات شدن (و قضاوت در این دنیا بر عهده‌ی ما تنها بر اساس ظواهر و مدرک و سند ظاهری است و باطن را خدا داند و در قیامت قاضی خودش شاهد هم هست و چیزی از نظر او دور نمی‌ماند) عدم رعایت قانون مجرم مورد پیگرد قرار گرفته و مجازاتی اسلامی شود؟ آیا با این حال که میدانیم گناه‌های شمرده شده برای زبان بیش از گناه‌های هر یک از سایر اعضا و جوارح میباشد گناه‌های زبانی همگی آزاد باشند و کسی متعرض توهین کننده و تمسخر کننده و دشنام دهنده و دروغ گوینده و ... نشود؟ توهین به رهبری جرم نداشته باشد و دلیلش هم این باشد که در کشورهای دیگری که ما مرگ بر آنها میگوییم اینقدر حقوق بشر بیشتر از ما رعایت میشود که میتوان در آن آزادانه به بالاترین مقامشان انتقادی تمسخر آمیز یا تحقیر آمیز یا همراه با انواع طعنه‌ها و ... کرد بی آنکه پیگردی داشته باشد؟ آیا اینکه حضرت علی (علیه السلام) یا فرزندی از فرزندانشان به کسی که به ایشان بی‌احترامی میکرد محبت میکردند و از او دلجویی میکردند و آن شخص تحت تأثیر این همه بزرگواری اهلی شده و شیفته‌ی ایشان میگردید یعنی باید با هر توهین و تمسخر کننده‌ای اینطور برخورد کرد؟ آیا آنها از حق خود برای هدایت دیگران میگذشتند یا از حق دیگری هم میگذشتند؟ آیا حکومت اسلامی تشکیل داده بودند و کسی به ناحق ادعایی میکرد و آبرویی ریخته میشد یا بی‌حرمتی‌ای میشد و ایشان بدون اجازه از صاحب حق از طرف خودشان گذشت میکردند؟ آیا ایشان با هر کسی چنان بودند یا تنها با کسانی که به علم امامت میدانستند که اگر با او با ملایمت رفتار شود ایمان می‌آورد و به حقانیت خدا و پیغمبر و کتابش اقرار میکند و مخافت او نه از سر دشمنی که از سر جهالت است؟
حرف و حدیث و استدلال در ردّ بر «آزادی بیان» به عنوان حقی از حقوق ابتدایی بشر بسیار است، در اینجا فقط کلامی برای خاتمه‌ی گفتار بیان شود و آن این است که آیا اگر کسی سؤالی دارد یا شکی دارد چون آزادی بیان باطل است پس نباید بپرسد؟ چرا باید بپرسد و از نپرسیدن هم خیلی نهی شده است، باید بحث هم بکند، اما اگر دین را قبول کرده و شبهه‌ای دارد که میداند شبهه است و باید رفع شود و فقط نمیداند کجا را دارد اشتباه میکند باید آنرا مخفیانه و از اهلش بپرسد که دیگرانی که قدرت تحلیل بالای دینی ندارند از آن به انحراف نیفتند و دشمنان هم از آن پیراهن عثمان برای مبارزه با حق نتراشند. اگر هم پرسید و اشکالش رفع نشد آنوقت میتواند از خداوند بخواهد که در وقتی که صلاح میداند موضوع برایش مشخص شود و در هر صورت وقتی حق را شناخت و به حقانیتش اعتراف کرد دیگر نباید با هر ظاهراً تناقضی در شک و تردید در باره‌ی کل دین فرو رود و مدام بر طبل طغیان بکوبد. اگر هم دین را قبول ندارد که دیگر جای بحثی نیست. فعلاً اجالتاً شاید بهترین کار این باشد که دین را و حدود آنرا بشناسیم حق را که بشناسیم دیگر میدانیم باید به چه چیزهایی اعتقاد داشته باشیم چه آنها را فهمیده باشیم و چه نفهمیده باشیم، بعد دیگر به قول حضرت علی (علیه السلام) اگر نتوانیم تعصب نداشته باشیم هم لااقل بر روی حق تعصب داریم و نه باطل. اجالتاً به نظر میرسد که آیه‌ای که در ابتدای سخت بیان شد در نفی تعصب باشد و نه در اجازه‌ی آزادی بیان.