مشغولیت‌های ذهنی‌ یه بنده‌ی خدا

می‌نویسد تا نقد شود و شاید هم گاهی بذری بپاشد برای تفکری بیشتر ...

قسم شیطان برای اغوای انسانهای خالص نشده برای خدا و واقعه‌ی شریف ظهور
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
حدیث نبوی است که اگر از عمر دنیای قبل از قیامت یک روز باقی مانده باشد خداوند آن یک روز آنچنان بلند می‌گرداند که فرزندی از فرزندان من قیام کرده و زمین را از عدل و داد پر کند همانگونه که از ظلم و ستم آکنده شده بود. تاریخ دارد که شاعری از شعرای اهل بیت (علیهم السلام) از ترس اینکه نیتش خراب شده و اجرش از ناحیه‌ی خداوند زایل گردد هر چه شعر در باره‌ی اهل بیت (علیهم السلام) می‌سرود را مخفی نگاه داشته و قسم یاد کرده بود که جز برای معصوم (علیه السلام) نخواند، پس مثلاً لبانش را از شُبّاک ضریح در زمان زیارت داخل کرده و شعر جدیدی را اگر سروده بود برای امامش میخواند. یک روز مردی را جلوی خود می‌یابد که از او می‌خواهد شعر جدیدش را برای او بخواند، او بی‌آنکه ملتفت باشد که این شخص کیست و از کجا می‌داند که به تازگی شعری خطاب به امام زمانم حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) سروده‌ام و بدون اینکه یادش به قسمی که خورده باشد شعرش را می‌خواند. در این شعر او واقعه‌ی کربلا را مطرح می‌کند و خطاب به امام زمانش می‌گوید دیگر مگر ظلم بزرگتری هم رخ خواهد داد که باعث شود تو بیایی؟ منتظر چه هستی؟ علی اکبر دیگری که در سپاه مثل حسینی قطعه قطعه شود؟ ابوالفضل دیگری؟ علی اصغر دیگری؟ و همینطور می‌گوید و می‌گوید و آن مرد اشک می‌ریزد تا اینکه بالأخره طاقت نیاورده میگوید بس است اینقدر اینها را ادامه نده، نه چنان ظلم عظیمی دیگر رخ نخواهد داد، ولی امر به دست من نیست، و بعد از جلوی نظر شاعر ناپدید می‌شود. مشابه این پاسخ از امام زمان (علیه السلام) در طی پیغامی به دیگر شاعر اهل بیت (علیهم السلام)، سید حلاوی، نیز صادر شده است، زمانی که سید حلاوی رنج‌نامه‌ای از مظلومیت منتظران و شیعیان می‌سراید و امام در خواب دو نفر از اوتاد نجف برای او پیغامی می‌‌دهند که امر به دست من نیست، در عوض امام بارها به شیعیان خود پیام رسانده‌اند که برای فرجم دعا کنید که گشایش کار شما هم در فرج من است. عمق ظلم در واقعه‌ی عاشورا در نهایت خود بوده است، اما این ظلم عظیم در زمان خودش محدود شد به عده‌ی کمی از اهل زمین حال آنکه در حدیث نبوی روی گستردگی و وسعت ظلم تأکید شده است، پس گاه انتقام عاشورا زمانی بلافاصله بعد از خود عاشورا نبود، حتی در دوران ۸ معصوم بعد از امام حسین (علیه السلام) هم نشد، و نشد تا کار به دست منتقم منصور برسد. اما کیفیت این گستردگی ظلم چگونه است (اگرچه گستردگی ظلم نه شرط لازم برای ظهور است و نه شرط کافی، بلکه جمع شدن تعداد مشخص از اصحاب است که هم شرط لازم است و هم شرط کافی) و نقش ابلیس که در قرآن از او به عنوان دشمن قسم‌خورده‌ی فرزندان آدم (علیه السلام) یاد شده است در این میان چگونه است؟
آنطور که از احادیث برمی‌آید اگر اشتباه نفهمیده باشم اولین موجودات مخلوق در نظام آفرینش دنیای ما (که البته تنها نظام آفرینش خداوند نیز نمی‌باشد) ارواح اهل بیت (علیهم السلام) هستند و بعد در یک نظام علّی و معلولی سایر موجودات از فرشتگان و ارواح انسان‌های دیگر و زمین و آسمانها و عرش و ... خلق گشتند. قبل از خلقت جسم خاکی جدّ ما آدم (علیه السلام) -که به تصریح قرآن تمام انسانها‌ی موجود در این دوران بر روی زمین از نسل او و همسرش حوا (سلام الله علیها) هستند- هم آدمهای دیگری خلق شده و هر کدام نسلی داشته‌اند که همگی پیش از خلقت خاکی آدم (علیه السلام) برچیده شده بودند، آدم پشت آدم بود که خلق شده و نسلشان برچیده شده بود. آدم از ریشه‌ی ادیم است که پوسته‌ی رویی زمین را گویند و آدم را آدم گویند چون از خاک این پوسته خلق شده است. از این نظر البته به همه‌ی نسل آدم (علیه السلام) هم آدم می‌گویند چون با یک یا چند واسطه جسم همگی ما از خاک است، چون غذایی که میخوریم یا از سبزیجات و گیاهان و روییدنیهایمحتلف از زمین است و یا از حیواناتی که غذای آنها از این روییدنیهاست یا ... و کسی هم نیست که نداند بعد از مرگ و پوسیده شدن بدن دوباره بدنمان به خاک تبدیل می‌شود. جسم آدم آخری -جدّ بزرگ ما- که خلق شد چهارده معصوم (علیهم السلام) که اولین خلقت‌های خداوند در این جهان آفرینش بودند هم در زمره‌ی نسل او تقدیر شدند تا در وقت معینی از سلب او با جسم مادی پا به دنیا بگذارند، به صورت انسان فرزند انسان و پدر یا مادر انسان. پس وقتی خداوند این آدم آخری را خلقت می‌فرمود بخاطر حضور ۱۴ معصوم در ذریه‌ی او در جواب اعتراض فرشتگان که چرا باز آدم خلق می‌کنی جواب داد که من درباره‌ی او چیزی میدانم که شما نمی‌دانید و از نسل او در زمین خلیفه‌ای قرار خواهم داد. پس چون نور چهارده معصوم را در پشت او قرار داد به فرشتگان امر کرد که بر او سجده کنند و همه سجده کردند جز ابلیس که از رانده‌شدگان شد. ابلیس از جنیان بود و جنیان بر خلاف فرشتگان بخاطر داشتن همزمان عقل و شهوت مکلف هستند، ولی با این حال پیامبری از جنس جن نداشته‌ایم و آنها مکلف به تبعیت از پیامبران نوع انسان بوده‌اند و در حدیث آمده که از ۱۲۴۰۰۰ پیامبر ۸۰۰۰ نفر آنها از نسل جد ما آدم آخری (علیه السلام) بوده‌اند که از این ۸۰۰۰ پیامبر هم ۴۰۰۰ پیامبر آنها بر بنی‌اسرائیل فرستاده شدند -یعنی از بعد از حضرت یعقوب (علیه السلام) که نوه‌ی حضرت ابراهیم (علیه السلام) بوده‌ اند تا قبل از نبوت خاتم پیامبران (صلی الله علیه و آله) و در بازه‌ای در حدود ۲۵۰۰ سال، همچنین این مسأله که جنّیان پیامبری از جنس خود نداشته‌اند و با این حال در زمان خلقت جسم جد بزرگ ما وجود جسمانی داشته‌اند خود تصریحی است بر اینکه پیش از آدم آخر که جد ما باشد هم آدمهای دیگری روی زمین می‌زیسته‌اند و احتمالاً تاریخچه‌ی حضور آدم آخری (علیه السلام) و نسل او بر روی زمین از بیش از ۱۰ هزار سال تجاوز نمی‌‌کند، به این معنی که هر اسکلتی که قدیمی‌تر از این یافت شود مربوط به انسانهایی است از نسل آدمهای قبل‌ از آدم (علیه السلام)، چه آنکه در تقویمی که شروعش هبوط آدم (علیه السلام) می‌باشد دوران ما در حدود سال ۷۵۰۰ قرار دارد با توجه به اینکه سال عام‌الفیل که پیامبر رحمت (علیه الصلوٰة و السلام) متولد شدند در این تقویم معادل با سال ۶۱۶۳ واقع شده است، حضرت نوح (علیه السلام) در سالی به دنیا آمدند که جدّ دهم ایشان حضرت آدم (علیه السلام) از دنیا رفتند، حضرت ابراهیم (علیه السلام) در حدود ۴۰۰۰ سال پیش میزیسته و نسل دهم از حضرت نوح (علیه السلام) بوده‌اند، حضرت موسیٰ (علیه السلام) حدود ۳۵۰۰ سال پیش میزیسته‌اند، ‌حضرات داوود و سلیمان (علیهما السلام) حدود ۳۰۰۰ سال پیش بودند، حضرت عیسیٰ (علیه السلام) حدود ۲۰۰۰ سال پیش و پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله) حدود ۱۴۰۰ سال پیش میزیسته‌اند. خداوند آنچنان که در قرآن ذکر نموده است این نسل از انسانها را در «أحسن تقویم» خلق نموده است. ابلیس که البته نام اصلی او حارث (حرث) بوده است و در اثر عبادات بسیار عزازیل (یعنی عزیز خداوند) خطابش می‌کردند از طایفه‌ی جن بوده است که البته جنیان هم انواع دارند و چون از دید ما پوشیده و مخفی هستند به تمامی آنها جن گفته میشود، آنچنان که جنین در شکم مادر پوشیده و مخفی است و مجنون عقلش پوشیده می‌باشد و جَنَّة باغ سرسبز و انبوهی است که سایه‌ی درختانش زمین را پوشانده و مانع از عبور نور به کف زمینش میشود. در حدیث است که در صحبتی که ابلیس با پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله) داشت توجه پیامبر را به این قسمت از قرآن جلب می‌کند که «إنَّ ربَّکَ لَبِالمرصاد» که یعنی پرورش دهنده‌ی تو هر آینه در کمینگاه است، چه آنکه او خودش در اثر عبادات چند هزار ساله مقامی بس عظیم نزد خداوند یافته بود، اما مثل هر موجود مکلف دیگری خداوند این دنیا را برای او قرارگاهی موقت -در مقابل ابدی- قرار داده بود که در طول آن مسیر تکامل را طی کند و برای این کار در آزمایشهای متعددی ضعفهای ظاهری و باطنی او را بالا آورده و نشانش میداد تا او به اصلاحش همت گماشته و هر روز کاملتر از قبل شود. این عبادات او را آنچنان عزیز کرده بودند که نقل است فرشتگان دیگر به واسطه‌ی او به خداوند تقرب می‌جستند. اما در عرش لوحی بود که گوشه‌ای از حوادث آینده در آن نقش بسته می‌شد و زمانی رسید که در آن نقش بست که به زودی کسی از مقام قرب خداوند اخراج خواهد شد. همه به تکاپو افتادند و نگران از اینکه نکند خودشان باشند نزد ابلیس رفتند تا برایشان دعا کند، او دعا کرد و آنها آمین گفتند ولی کبر و خودبزرگ‌بینی که به واسطه‌ی مقامش نزد خداوند به آن مبتلا شده بود مانع از این شد که خودش را هم در حین دعا بخاطر بیاورد چون از بابت خودش خیالش جمع بود، پس برای همه دعا کرد اما خود را از قلم انداخت. خداوند آگاه به ظاهر و باطن این‌چنین در کمینگاه او بود، در فرصتی که باید با خضوع و خشوع کبر خود را کنار گذاشته و درمان می‌کرد ماجرای سجده‌ی بر مخلوق جدید خداوند پیش آمد و «شیطان فرازمقام» را از سجده‌ی بر «مخلوق از خاک بدبو» عار آمد و از اطاعت خداوند سرباز زد و رانده‌ی درگاه احدیت شد. اما ابلیس باز هم درس نگرفت و آن دستور به سجده و این رانده شدن از مقام قرب آنقدر برایش سنگین بود که به جای توبه و انابه از رحمت خداوند ناامید گشت (و احتمالاً به همین دلیل به نام ابلیس معروف گشته باشد)، آدم و حوا (علیهما السلام) هم اشتباه کردند و به زمین هبوط کردند اما آنها به خدا حسن ظن داشتند و قبول داشتند که اشتباه از طرف خودشان بوده است، پس توبه کردند، اما شیطان به جای خودش خداوند را مقصر دانست و به خداوند گفت همانطور که تو مرا فریب دادی من نسل این آدمت را فریب خواهم داد، یعنی بنا را بر دشمنی با مخلوق تازه خلق شده گذاشت و از خداوند نیز فرصت خواست تا حکم ارتداد که توقف فرصت زندگی دنیایی و کشته شدن است بر او جاری نشود و خداوند هم به عنوان اجر تمام عباداتش با اضافه نمودن محدودیتی این خواسته‌ی او را اجابت نمود تا در آخرت دیگر بخاطر عبادات هزاران ساله‌اش طلبی نداشته باشد. پس حارث به عزت و جلال خداوند قسم یاد کرد که جز بندگان مخلص خداوند را اغوا خواهد کرد و خداوند هم وعده داد جهنم را از او و پیروانش پر خواهد کرد. روشی که حارث برای این اغوا انتخاب کرد مخفی‌کاری و فریب و تلبیس بود، در واقع او می‌خواهد شکارهایش وجود او را باور نکنند تا برای مقابله‌ی با او آماده نگردند. آنچه که ابلیس به عزت و جلال خدا قسم خورد اما اغوای ما فرزندان آدم (علیه السلام) بود و اغوا به نوعی یعنی عوض کردن جای خوب و بد در نظر دیگران. آدم (علیه السلام) فرزندان مستقیم بسیاری داشت که تنها داستان تعدادی از آنها به ما رسیده است، معروفترین این داستانها هم داستان هابیل و قابیل است، داستان شیث هبة الله و حکایت تعداد دیگری از فرزندان او نیز به ما رسیده است که فعلاً مدّ نظرمان نیست. در داستان هابیل و قابیل بنا شد تا این دو برادر قربانی‌هایی برای خداوند فراهم کنند و قربانی هر چیزی است که سبب قرب به خداوند شود، چنانکه در احادیث آمده است که نماز قربانی هر با تقوایی است. وقتی هابیل از بهترین دارایی‌هایش برای خدا گذشت و قابیل از کم‌ارزش‌ترین آنها چشم پوشی کرد و قربانی هابیل پذیرفته شد و قربانی قابیل پذیرفته نشد این شیطان بود که قابیل را وسوسه کرد تا برادش را بکشد، به این ترتیب که شخص فاقد توکل به خداوند که بنای به راضی بودن به رضای خداوند را هم ندارد -یعنی قابیل را- از آینده‌ای موهوم ترساند و در او این اندیشه را القا کرد که دیگر تا پایان دنیا نسل هابیل به نسل او فخر خواهند فروخت که آنها از نسل کسی هستند که خداوند قربانی او را پذیرفت، پس قابیل برادرش را کشت تا از او نسلی باقی نماند. از این ماجرا گذشت، حضرت آدم (علیه السلام) فوت کردند و در همان سال حضرت نوح (علیه السلام) -که البته نوح لقب ایشان است و نه اسمشان- به دنیا آمدند. بعد از واقعه‌ی طوفان نوح که آب فرونشست دیگر زمین به دست مؤمنان رسیده بود که شاید تعدادشان بیش از حدود ۷۰ یا ۸۰ نفر نمیشده است و از کسانی که تا آن زمان به نوعی تحت تأثیر اغوای شیطان و لشگریانش و نفس خودشان طغیان‌گری کرده بودند پاک شده بود. هیچ سنتی از طغیانهای قبل از حادثه‌ی طوفان به نسل‌های بعد از طوفان به عنوان ارث منتقل نشد و انحرافاتی مانند بت پرستی و ستاره‌ پرستی و ... در نسل بازماندگان از نسل آدم (علیه السلام) همگی از نو باب شده‌اند. ۱۰ نسل بعد از حضرت نوح (علیه السلام) از پشت ایشان حضرت ابراهیم (علیه السلام) متولد شدند و این در حدود ۴۰۰۰ سال پیش بوده است که باز طغیان و فساد در زمین زیاد شده بود. در این دوره نمرود ادعای خدایی داشت و فرعون بابل بود. این فرعون برجی ساخت که مگر به آسمان راه پیدا کرده و به عنوان خدای زمین با خدای آسمان مبارزه کرده، او را شکست دهد و خود خداوندگار آسمان و زمین گردد (در قرآن هم یکی از دلایلی که خدایی جز خدای واحد نیست همین برشمرده شده است که اگر به جای یک خدا خدایان متعدد وجود داشتند آنگاه ایشان به یکدیگر تعرض میکردند و نظام آفرینش در اثر به اصطاح چند تا شدن آشپز فاسد میشد و برهان نظم دلیلی بر یکتایی خداوند است!). اگرچه زمانی که نمرود با لشگری مقابل لشگر تک‌نفره‌ی حضرت ابراهیم (علیه السلام) ایستاد به قدرت خداوند با حشره‌ای که از دماغ داخل مغزش شد و سالها از آن تغذیه کرد تا نمرود مرگ تدریجی دردناکی را تجربه کند اما قابیل و برج بابل نماد دو طغیان بزرگ مقابل خداوند شدند، قابیل که کسی را کشت که جدای از بزرگوار و بی‌گناه بودنش اگر کشته نمیشد چه بسا جمعیتی بسیار از او پدید می‌آمد و به قول خداوند در قرآن کشتن یک نفر به ظلم معادل کشتن یک امت است به ظلم، و برج بابل هم نماد اعلام جنگ دادن به خداوند مالک آسمانها و زمین‌هاست. بعد از حضرت ابراهیم (علیه السلام) نوه‌ی او حضرت یعقوب (علیه السلام) است که لقبشان اسرائیل می‌باشد و بنی اسرائیل فرزندان او هستند که مطابق با حدیثی ۴۰۰۰ پیامبر از ۸۰۰۰ پیامبری که بر فرزندان آدم (علیه السلام) از میان خودشان مبعوث گشته است در این قوم بوده‌اند، که اولین ایشان پس از خود حضرت یعقوب (علیه السلام) حضرت یوسف (علیه السلام) و آخرین ایشان احتمالاً حضرت عیسی (علیه السلام) بوده‌اند. در ماجرای حضرت یوسف (علیه السلام) پای ایشان و بعد خانواده‌اشان به مصر باز می‌شود که در آنجا هم از بعد از طوفان نوح (علیه السلام)‌ -و پراکنده شدن مردم از نسل مؤمنین نجات یافته از طوفان- فساد و طغیان زیادی رواج یافته بود. بعد از بابل که سرزمینی لعنت شده بود (از جاهایی که ظاهراً در اسلام هم نماز خواندن در آن -که البته الآن ویرانه‌ای بیش نیست- مکروه می‌باشد) اینک سرزمین مصر مقر طغیان بزرگ شده بود که در آنجا عقل در خدمت شهوت و غضب در آمده بود تا انسانی که خداوند برایش مقام جانشینی خود را پسندیده است به جایگاه حیوانات و بلکه پایین‌تر در آمده باشد. در مصر باستان نزد کاهنان علومی بود بعضاً شیطانی -مثل جادوگری- که از آنها برای مقاصد عموماً شر خود استفاده میکردند. اگرچه حضرت یوسف (علیه السلام) در مصر جایگاهی یافتند و خانواده‌ی ایشان هم که به آنجا کوچ کردند شأنی داشتند ولی به مرور ظرف یکی دو قرن ورق برگشت و در زمان حضرت موسی (علیه السلام) در حدود ۳۵۰۰ سال پیش اینکه بنی‌اسرائیل طیف بردگان و شهروندان درجه‌ی دوم مصر را تشکیل میدادند و باز فرعونی بر سر کار آمده بود که ادعای خدایی داشت. این فرعون نه با حشره که با عذاب غرق شدن از دنیا رفت و بنی‌اسرائیل باز به مصری پا گذاشتند که آباد ولی خالی از سکنه شده بود و ایشان صاحبان آن همه ثروت موجود در شهرهای ایشان گشتند. بنی‌اسرائیل اگرچه در تمام این مدت که در مصر بودند موحد بودند ولی به مرور زمان از عمق ایمان و یقین ایشان کاسته شده بود و همجواری با مشرکین و کفار آثار سوئی هم در اعتقادات ایشان گذاشته بود به طوریکه گرایشی باطنی به عقاید کفر آمیز و شرک آمیز مصریان پیدا کرده بودند اگرچه ظاهراً پوسته‌ای یکتاپرست داشته باشند، مثلاً بعد از خروج از مصر جایی قومی را دیدند که بت می‌پرستیدند و از حضرت موسی (علیه السلام) هم خواستند که برای ایشان بتی قرار دهد که بپرستند، چون حضرت موسی (علیه السلام) به کوه طور رفتند و بازگشتشان طولانی شد سامری بتی از طلاهای مصریان غرق شده برایشان ساخت و آنرا خدای ایشان معرفی نمود، بعد هم که برگزیدگان قوم موسی (علیه السلام) در کوه طور از خداوند خواستند که خود را به ایشان نشان دهد و تازه آنجا خداوند از ایشان عهدی گرفت که به خداوندی که به چشم سر دیده نمیشود ایمان داشته باشند و گرد و غبار دائمی موجود در هوا را نیز نشانه‌ی این عهد باقی گذاشت (گرد و غبار ناشی از نیمی از کوهی که بر بالای سر ایشان نگاه داشته شد) که تا امروز هم وجود دارد.این قوم موحد ولی با رگه‌هایی از انحراف در افکار و اعتقادات بعد از غرق شدن فرعونیان که به مصر بازگشتند به مکان‌ها و دالان‌های سری کاهنان نیز راه یافتند و از علوم شیطانی ایشان با خود برداشته و از آنها یاد گرفتند. اهرام مصر و نمادهای دیگر عصر فرعونیت نیز نمادهای دیگری از طغیانی بزگر در مقابل خداوند شدند. از بعد از طوفان حضرت نوح (علیه السلام) تا کنون شیطان و حزبش از جنیان و انسانهایی مثل کاهنان و اشراف و جادوگران و ... مستقیماً در مقابل دین خداوند صف ‌آرایی میکردند ولی از این پس با وجود یهودی‌های دارای رگه‌های اعتقادی و باوری انحرافی شیطان در دو جبهه وارد عمل شد، یکی همچنان مستقیم به صورت مبارزه‌ی علنی با ادیان آسمانی و دیگر به صورت غیرمستقیم و از طریق تحریف و پوساندن ادیان از داخل خود آنها. آن گروهی که پوسته‌ی دین‌داری را برای مبارزه با روح آسمانی ادیان اتخاذ کردند کم‌کم نمادهای طغیان‌گری را وارد دین خود کردند، قابیل و برج بابل و نمادهای فرعونیان مصر همگی وارد دین این گروه شد و آنها دین خود را به عنوان ضمیمه‌ای بر شریعت اصلی معرفی نمودند، عرفان دین یهود که چندین قرن است به نام کابالا شناخته میشود و احتمال زیادی هم داده میشود کابالا (یا قابالا) از نام قابیل گرفته شده باشد، ضمیه‌ای رازآلود و با مفاهیم و روشها و آیین‌های سرّی، سرّی به سبک کاهنان مصر. عجیب نیست که پیامبرانی که به بنی‌اسرائیل نازل میشدند تعدادشان زیاد بوده باشد، چه آنکه دین حنفی که دین حضرت ابراهیم (علیه السلام) بود هم اگرچه با تحریف و طغیان و ... روبرو شده بود ولی برای حدود ۲۵۰۰ سال باقی مانده بود بی‌آنکه نیاز جدی باشد به اینکه پیامبران اولوالعزمی در داخل قوم بنی‌اسرائیل مانند حضرات موسی و عیسی (علیهما السلام) از نو تجدید بنایش کنند، چنانکه دین پیامبر خاتم (صل الله علیه و آله) هم قبل از به پیامبری رسیدن -یعنی حدود ۴۰ سال از عمر ۶۳ ساله‌اشان- در مکه همان دین جدشان حضرت ابراهیم حنیف (علیه السلام) بوده است، دینی بدون تحریف، اگرچه در نزد عوام هم این دین تا حدود گاهی زیادی تحریف شده و شرک و بت‌پرستی هم به آن راه یافته بود. در هر صورت بعد از حضرت موسی (علیه السلام) دین ایشان هم تحت تأثیر اغوای شیطان و غلبه‌ی نفس بر عقل تحریف شد. به گزارش خداوند در قرآن هر پیامبری که بر بنی‌اسرائیل مبعوث میشد تا زمانی که حرفش مطابق میل ایشان بود کاریش نداشتند ولی به محض اینکه چیزی میگفت که به مضاق ایشان خوش نمی‌آمد شروع به دشمنی با او میکردند و کار را بر او سخت میکردند و چه بسا به قتلش میرساندند. وقتی حضرت سلیمان فرزند داوود پیامبر (علیهما السلام) به پیامبری و سلطنت رسیدند حضور شیطان و حزب او از جن‌ها و انسان‌های مستقیم یا غیرمستقیم در رابطه با آنها در جامعه خیلی پررنگ شد، آنقدر که جهان جنیان وارد جهان انسانها شد و بعد از فراز و نشیبهایی خداوند سلطنت پیامبرش را با در تسلط او قرار دادن گروهی از شیاطین از جنیان محکم نمود. بعد از فوت این پیامبر خدا شیطان طوماری که در آن اسراری از جادو نگاشته شده بود را زیر تخت حکمرانی سلیمان (علیه السلام) دفن کرد و سپس مردم را شوراند که آنجا را بگردند تا خود متوجه شوند که این همه قدرت سلیمان نه از طرف خدا که به قدرت سحر و جادو بوده است، تفکری که امروز هم در میان پیروان این دین‌های تحریف شده وجود دارد و چه افتراهایی که به سلیمان و سایر پیامبران خداوند نمیزنند. بجز دفن آن طومار که با آن چهره‌ی ملکوتی و آسمانی سلیمان را تخریب نمود اما ابلیس طومار دیگری را نیز دفن نمود که در آن علوم شیطانی بیشتری برای آیندگان نگاشته شده بود و این علوم تا چند قرن پیش هم هنوز به دست نسلهای بعدی آن کاهنان ظاهراً یهودی نرسیده بود. با زیاد شدن جادوگری و استفاده‌های شیطانی از آن در میان عموم مردم ماجرای دو فرشته‌ی هاروت و ماروت در بابل اتفاق افتاد که خداوند برای کمک به کسانی که در این وانفسا بی‌چاره مانده بودند و البته برای آزمایش ایشان این دو فرشته را فرو فرستاد تا علومی از جادو به ایشان آموزش دهند تا ایشان هم بتوانند از خود دفاع کنند، اما این دو فرشته همواره نیز در آموزش این علوم تذکر میدادند که استفاده‌ی نابجا از این علوم عواقب اخروی به همراه دارد و حرام است، اگرچه مردمی که تا آنزمان مورد ظلم بودند هم برخی بعد از دارا شدن این علوم خود به صف ظالمان به حقوق دیگران در آمدند. کهانت و جادوگری در پشت پرده‌ی دین یهود تحت عنوان تصوف یهود مخفی ماند و در دین یهودی مورد نظر این پیروان شیاطین از جن همان موقع هم چیز زیادی از دین توحیدی یهود باقی نمانده بود. در زمان پس از مسیح و خاتم الأنبیاء (علیهما السلام) در زمان جنگهای صلیبی شوالیه‌های معبد به سرزمین اجدادشان بازگشتند تا طومار دوم ابلیس را بیابند. آنها برای مدتی فلسطین را تصرف کردند تا اینکه صلاح الدین ایوبی غربیها را از سرزمین فلسطین بیرون کرد و آنها به اروپا رفتند و در آنجا هم از طرف کلیسا تا چند قرن مرتد و تحت تعقیب به حساب می‌آمدند. بسیاری از این پیروان شیطان در این دوران قتل عام شدند تا اینکه بالأخره عده‌ای از ایشان به اسکاتلند که مخالف واتیکان بود مهاجرت کردند و در آنجا بود که اولین لژ رسمی خود را تحت حمایت پادشاه آنجا افتتاح کردند. بعد دین مسیح و یهود را بر اصول کابالا منطبق کرده با توجیهات و تأویلاتی آنها را از اصل توحیدی خود منحرف کرده و با یکدیگر متحدشان نمودند. مدت زیادی تنها پایگاه علنی این حزب شیطان همان یک جزیره بود، اسکاتلند. اما کم کم در اروپا هم نفوذ کردند و با کشف قاره‌ی آمریکا اولین حکومت کاملاً شیطانی را تأسیس کردند. تأسیس دولت ایالات متحده از ابتدا توسط این گروه کابالیست که زیرگروه‌های سرّی متنوعی مانند فراماسون‌ها و ایلومیناتی‌ها (جریان روشنفکری) و ... داشتند انجام گرفت، برای مثال جرج واشنگتن از نفرات رده‌ی بالای گروه‌های ماسونی بوده است و از طرح دلار گرفته تا نقشه‌ی شهرها و نمادهای تزئینی و ... شهرها همه جا ردّ پای این گروه شیطانی دیده می‌شود و اگرچه خود این علائم را برای غیرخودی علنی نمی‌کنند ولی آنها را انکار هم نمی‌کنند، تنها مسکوت باقی میگذارندش. اما ابلیس تا قبل از زمان معلومی از خداوند وقت گرفته بود که جز نجات یافتگان و خالص شدگان همه‌ی نسل آدم (علیه السلام) را اغوا کند و برنامه‌ی او جز به صورت فردی و اجتماعی در اجتماعات کوچک -که بعضاً تبعات عموماً جزئی‌ای‌ بر زندگی عموم مردم دارد- شامل برنامه‌های اجتماعی در وسعت جهانی نیز میشود و نظام کابالیستی او که ابتدا قرنها مخفیانه زندگی میکرد، مدتی در جزیره‌ای محبوس بود و الآن کشوری بزرگ و ثروتمند را در اختیار دارد نباید محدود به همان کشور باقی بماند، بلکه اکنون زمان زدن تیر خلاص به پیکره‌ی جامعه‌ای است که همگی از نسل آدم ابوالبشر هستند، اکنون زمان رسیدن به نظم نوین جهانی است، حکومتی فراملی برای حاکمان دست نشانده‌ی شیطان در آمریکا. این یک تصمیم یکهویی و شتابزده نیست بلکه الآن دهه‌هاست که عبارت «نظم نوین جهانی» در کنار نمادهای دیگری فراماسونری روی دلارهای آمریکا خودنمایی میکند. البته خود کشور آمریکا در این بین تنها یک یک میزبان بوده است برای انگلی که در آن رشد و نمو میکرده است تا به حدی از بلوغ برسد که بتواند خود را نه تنها به خود مردم آمریکا که به کل مردم روی کره‌ی زمین تحمیل نماید. مراحل رشد این انگل که تازه مدتی است اثرات عینی آخرین مرحله از دگردیسی خود روی جوامع غربی را هم بروز داده است (مانند بحران اقتصادی و بحران غذا و انرژی) به دست گرفتن تدریجی ابزارهای قدرت سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و ... در جامعه و کل کره‌ی زمین بوده است، از طریق در انحصار خود در آوردن بسیاری از فاکتورهای مورد نیاز برای بقای جوامع انسانی، آنها حتی در بعد «نظامی» سرمایه‌گذاریهای کلان داشته‌آند تا موضعشان قدرتمندتر باشد، و با رسانه‌های خبری و انواع سرگرمی‌های عموماً ناسالم ذهنها را در کنترل خود گرفته‌اند و با این تلقین‌های تدریجی و غیرملموس به مردم عوام برای برنامه‌هایی که از پیش برای آینده در سر داشته‌اند جهت‌دهی کرده‌اند. مثلاً چند دهه است که بخش بزرگی از هالیوود به فیلمهای با محتوای آخرالزمانی می‌پردازد و در تمامی آنها با تحریف وعده‌های خداوند در مورد آخر الزمان ذهن مردم را مطابق با برنامه‌ای میکند که خودشان میخواهند برای مردم رقم بزنند، بیچارگی و بدبختی و تباهی برای اکثریت و نجات عده‌ای معدود که آنها هم از نخبگان و ثروتمندان و سیاسیون کشورهای توسعه یافته تشکیل شده‌اند، در حالیکه وعده‌ی خداست که زمین از ظلم ظالمان پاک خواهد شد و به مؤمنین و مستضعفین میرسد. فیلم ۲۰۱۲ به طرز ملموسی سعی در القای مفاهیم مورد نظر ایشان را داشت، زمانی که سعی داشت به مدم بقبولاند که طبیعت بی‌رحم است و تنها کاری که میشود کرد این است که با آنچه طبیعت برای ایشان مقدر کرده است روبرو شده و آنرا بپذیرند، تا گروهی یک درصدی نجات یافتگان نسل بشر باشند و ۹۹٪ دیگر فدایی و قربانی برای نجات ایشان گردند، به این ترتیب ایشان مردم را به صبر و تحمل سختیها دعوت میکنند و اینکه باید روحیه‌ی تسلیم داشت. بحران ۲۰۱۲ اما نه بحرانی طبیعی است که طبیعت هم نماد چیزی است که خارج از کنترل ما است، بلکه این بحران یک بحرانی است که خود آن ۱٪ کابالیست جهانخوار به رهبری شخص دشمن قسم خورده‌ی نوع بشر، ابلیس، ایجاد کرده‌اند و به اعتراف مثلاً جورج سورس در مصاحبه‌ای این بحران چیزی است که دلخواه است و پیش‌بینی هم میشد و البته این دگردیسی برای ایجاد نظم نوین جهانی تلفاتی سنگین خواهد داشت. آنچه بعد از این دگردیسی انتظار نجات‌یافتگان غیر از آن ۱٪ پش صحنه را میکشد بردگی برای آن اقلیت کابالیست می‌باشد که به اینها به دید حیواناتی بی‌ارزش نگاه می‌کند، حکومتی جهانی با پولی جهانی با بانکی جهانی و مالیات‌ های سرسام‌آوری که روی هر چیز کوچک و بزرگی از مردم معمولی گرفته میشود تا روز به روز رفاه بیشتری برای جهانخواران به بار بیاورد و البته عده‌ی زیادی هم در این بین تلف خواهند شد که تلفات آنها برای آن ۱٪ اهمیتی نخواهد داشت.
نظم نوین جهانی یعنی همان که امام خمینی از آن تعبیر به جهانخواری دارند، یعنی حکومت واحد جهانی به عنوان یک حکومت دیکتاتوری با رهبریت ابلیس که در این حکومت برای خداوند و دین او جایگزینهایی از طبیعت و ... گذاشته شده است، در این حکومت جان و مال و ناموس و شخصیت انسانهایی به جز خودشان ارزشی ندارد و میتوان به راحتی از آنها خرج نمود و این است شاید آن ظلم گسترده‌ای که ما را باید در انتظار خود برای گشایش کار مفیدتر گرداند ...
البته ابلیس خود میداند که حکومت با کفر باقی می‌ماند ولی با ظلم نه، او نگران این عده‌ی کابالیست نیست که چه بر سرشان بیاید، او به ایشان اظهار دوستی کرده است و کمکشان کرده است تا مقدمات انحطاط اخلاقی و ایمانی و ... بشر را فراهم آورند و بعد خود با کمال میل ذلت این دوستان سابق خود را نیز مشاهده خواهد کرد، البته اگر تا آنزمان که احتمالاً با ظهور امام این عصر و زمان طومار عمر ننگینش پیچیده می‌شود هنوز زنده باشد و به عذاب برزخی وارد نشده باشد. این دو دوزه بازی کردن البی البته به شهادت خداوند در قرآن تازگی هم ندارد، زمانی که کفار را تهییج به جنگ با پیامبر (صل الله علیه و آله) کرد و وقتی دو سپاه با هم روبرو شدند و او سپاه فرشتگان یاری رساننده به رسول خدا را مشاهده کرد فرار کرد و در جواب به تعجب آنها گفت من چیزی میبینم که شما نمی‌بینید.
اگرچه باورش برای ما سخت بود که مردم رفاه‌زده‌ و راحت‌طلب کشورهای توسعه یافته که فرهنگ خمودگی بر ایشان غلبه کرده بود بتوانند در مقابل این دگردیسی به جای تسلیم شروع به اعتراض کنند اما شکر خداوند که این ایستادگی جهانخواران را در سر راه ایجاد نظم نوین جهانی با مشکلاتی روبرو کرده است. اگرچه آنهاریاکارانه با تظاهر به اینکه انگار دارند تمام تلاش خود را برای رفع بحران اقتصادی و ... میکنند در پی نقشه‌های شوم خود هستند و عاقبت در همان مسیر گام برخواهند داشت ولی آنچیزی که ایشان انتظار آن را نداشتند هم با وجود این همه فرهنگ سازی هالیوود و ... این بود که مردم به تقدیر خود اعتراض کنند. این همه فیلم بودایی ساختند که به مردم تحت عنوان صبر و بزرگ منشی عملاً تسلیم در مقابل هر حادثه‌ای را که به ایشان میرسد آموزش دهند، این همه پیش‌بینی‌های اینکاها و مایاها و نوستراداموس‌ها را علم کردند که بگویند طبق نظام نجومی چاره‌ای از این طالع نحس نیست و باید با آن روبرو شد، این همه امید داشتند که رفاه‌طلبی این دهه‌های اخیر از مردم توان اعتراض و مقابله را گرفته باشد، اما اکنون آنها هم مثل ما در تعجب و حیرت ان شاء الله توقف و شکست نظام شیطانی خود را شاهدند، و مژده که مردمی که جهاد کردند ظهور آخرین منجی بشریت را خواهند دید اگر خداوند چنین اراده نماید ...
 
برای اطلاعات بیشتر مثلاً رجوع کنید به «سایت الوعد الصادق» و «سایت مبین مدیا» که اولی حاوی اطلاعات و اسنادی بسیاری بر شیطانی بودن حکومت وقت آمریکاست و دومی فیلمهای خوبی در این موارد دارد برای کسانی که زیاد وقت مطالعه و تفکر ندارند.

 
هنر! چیستایی و چرایی و چگونگی آن؟ آنطور که هست و آنطور که باید باشد ...
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
گاهی بعضی از تابلوهای نقاشی را که نگاه میکنیم فقط چند خط کج و معوج میبینیم با کلی رنگ بی‌قاعده. یک بار در نگاه کردن به یک چنین تابلویی با همراهم غرغر میکردم که اسم اینها را هم میگذارند هنر؟ که دیدم همراهم زبان به تمجید از زیبایی خیره‌کننده‌ی آن تابلو گشود. نمیدانستم واقعاً چیزی از آن میفهمد یا میخواهد اینطور وانمود کند که درک خاصی از این همه بینظمی دارد و به قول معروف هنرشناس است. بعدها کسی گفت که دانشجویان هنر میتوانند ساعتها در باره‌ی چنان تابلوهایی صحبت کنند، از فلسفه‌ی پشت آن گرفته تا توصیف ظواهر آن و به قاعده کشیدن آن هم بی‌قاعدگی! بعد کسی را دیدم که خود از نقاشهای چنان سبکی بود، یکی از نزدیکانش گفت که زمانی که میخواهد تابلو بکشد آنرا کناری میگذارد و هر وقت که از نزدیکش رد میشود قلمویی به رنگی میزند و خطی بر آن میکشد. حالا این کار را اتفاقی میکند یا واقعاً طرح و نقشه‌ای برایش دارد نمیدانم، اگرچه حدس میزنم از اول طرح خاصی ندارد و فواصلی که در کشیدن خطها به خود فرصت میدهد هم برای این است که آنچه تابحال کشیده شده در ذهنش حلاجی شود تا مگر کم‌کم انتخابهای بعدی در ذهنش شکل گرفته و خود طرحش او را به طرح نهایی هدایت کند، شاید. به خاطر دارم که همان همراهم زمانی موسیقی کلاسیک گوش میداد. من هم کمی گوش کردم، چند دقیقه‌ی اولش بد نبود ولی بعد کم‌کم سرم منگ میشد و خوابم میگرفت. اگر فقط به گوشم میخورد ولی من کار خودم را میکردم زیاد خسته نمیشدم ولی اگر میخواستم درست به آن گوش بدهم که بالأخره چیست مجبور بودم مدام با بالارفتن‌هایش بالا بروم و با پایین‌آمدنهایش پایین بیایم (جالب است که در فقه هم ظاهراً میگویند «گوش دادن موسیقی حرام» است که حرام است و توجه نکردن به آن به این صورت که به گوشمان برسد ولی گوش ندهیم -اگر مقدور باشد- حرام نیست). برای اینکه کمتر غافلگیر شوم سعی میکردم حرکت بعدی‌اش را پیش‌بینی کنم ولی آهنگش سنگین بود و درست جایی که فکر میکردم میخواهد بالا برود پایین میرفت و جایی که انتظار داشتم پایین برود بالا میرفت. ظاهراً بخاطر همین پیچیدگی موسیقیایی و اینکه ملودی ساده‌ای که راحت برای هر ذهن عوامانه‌ای قابل فهم باشد نداشت هم معروف بود و گاهی هم شاید به آن شاهکار موسیقی گفته میشد. خلاصه از مجموعه‌ی این تجربیاتم اینطور برداشت کردم که در دنیای امروز هنر طبقه دارد، هر هنری برای طبقه‌ی خودش است، یک وقت یک کار هنری برای عوام الناس ساخته میشود و یک بار جز خبره‌های امر کسی از آنها سر در نمی‌آورد و خوب بدیهی هم هست که هرچه کمتر یک اثر هنری را فهم کنند لابد سطح آن بالاتر است و از مفاخر هنری به حساب خواهد آمد. بی‌چاره هنرمندانی که در زمانشان هیچ کسی از خبرگان امر هنر درکشان نکردند و گمنام ماندند تا شاید در عصر دیگری کشف شوند. اما اینجا با خودم به فکر فرو میروم که اصلاً هنر چیست؟ چه باشد خوب است و چه باشد بهتر است و الآن در چه وضعیتی است؟
راستش اصلاً درست نمیدانم که هنر برای چیست؟ مثلاً شعر یا نثرهای زیبا و ساده و روان یا رمز آلود برای چه هستند؟ برای پیچیده و رازآلودکردن چیزهایی که شاید واقعاً هم زیاد پیچیده نیستند با انواع صنایع کنایه و ایهام و ... ؟ برای ملموس کردن چیزهای پیچیده به زبان ایجاز با انوع صنایع تشبیه و ...؟ برای زیبایی کلام بدون توجه به اینکه اصلاً معنی و مفهوم عالی خاصی در آن دنبال میشود یا غیر، مثل بازی با کلمات متشابه ولی با معانی متفاوت؟ برای وقت گذراندن و تفریح؟ برای حرف زدن و فراموش نشدن و یا ابراز اینکه دیگران را فراموش نکرده‌‌اند؟ البته همه‌ی اینها میتوانند اهداف هنری مثل شعر و نثر باشند، ساده کنند تا فهم شوند تا به کار آیند، آهنگین کنند که در ذهن ثبت شود، رازآلود کنند تا علم نهفته در آنها به دست نااهلان نیفتد و ... . اما آیا کاربرد هنر نزد هنرمندان امروز و حتی دیروز ما اینها بوده است؟ کاربرد هنرهای دیگری مثل موسیقی و نقاشی و مجسمه‌سازی و بازیگری و فیلمسازی و ... چطور؟ آیا نقاشی میکنند تا جزئیات را متوجه شوند همانطور که گاهی مینویسند تا متنی را که بارها خوانده بودند و متوجه ظرائفش نشده بودند را درک کنند (ن و القلم و ما یسطرون ...)؟ آیا نقاشی میکنند تا از آن برای طرحهای هندسی و مهندسی و ... بتوانند الگو برداری کنند و از آن علم به خلقت خداوند پیدا کنند و از آن علم برای کمک به خلق الله استفاده کنند؟ آیا نقاشی میکنند تا ثبت کنند آنچه را که با نوشته نمیشود ثبت کرد و ثبت آن لازم و شایسته است؟ آیا نقاشی میکشند تا صحنه‌ای از انسانیت و بندگی را همیشه جلوی چشم داشته باشند؟ آیا بازیگری میکنند که در ذهن خلق الله الگوهای انسانی بسازند؟ آیا بازیگری میکنند که به انسانها یاد دهند اگر روزی شما هم در چنین موقعیتهایی از آزمایشهای الهی قرار گرفتید چطور عمل کنید که از کمند شیطان برون و درون در امان بوده و خسران دنیا و آخرت را به جان نخرید؟ آیا بازیگری میکنند که فرهنگ خداباوری را در متن زندگی به مردم آموزش دهند؟ آیا با به تصویر کشیدن وعده‌ها و وعیدهای خداوند درک و پذیرش آنها را برای بندگان خداوند ساده‌تر میکنند؟ آیا هنر در راستای آخرت است یا در راستای دنیا؟ مطمئناً در هنر هم خوب و بد با هم است. گروهی به دنبال بعد خدایی قصیه میروند و گروهی با همین ابزار به تقابل با خدا و دین خدا و هدایت خدا طغیان میکنند. گاهی هم امروزه به هنر به دید یک درمان نگاه میکنند برای کسانی که در امواج طوفان آلودگی صوتی و بینایی و شنوایی و روحی و افسردگی باطنی و نارضایتی از خود و خدا و دیگران و زندگی نیاز به محرکی برای شاد شدن دارند، برای لذت بردن از زندگی‌، زندگی‌ای که به جهت دیگری به آن وارد شده‌اند!؟ در حدیث داریم که «دائُکُم الذُّنوبُ وَ دَوائُکُم الإسْتِغفار» که یعنی درد شما گناهان شماست و درمان شما استغفار، ما نه درد را درست تشخیص داده‌ایم نه درمان را و نه راه سالم ماندن را. 
نمیدانم هنر چیست؟ هنر پیچیده برای قدرت نمایی و نشان دادن عمق تخیل و قدرت تصور و ذهن پیچیده؟ هنر برای تکبر؟ هنر برای پول درآوردن؟ هنر برای تحریف واقعیتها؟ هنر برای جایگزینی واقعیتها با بواطیل و دنیاهای فانتزی؟ هنر برای ایجاد مجازی حس خوشی یا غم یا ترس یا هیجان در فرزندان انسان برای بی‌تفاوت کردن آنها نسبت به دردهای واقعی جوامع بشری و همسایگان و ... ؟ برای اینکه انسانهایی که هر روز درد هزاران نفر را و مردن افراد را میبنند نسبت به جنایات عده‌ای در عالم واقع بی‌تفاوت شوند و فکر کنند که آنها هم داستان و تخیل است و باورش نکنند؟
هنر هم میتواند این همه حسن داشته باشد و هم این همه آفت. وضع الآن هنر چگونه است؟ هنر اگر به کار نیاید حتی اگر علم هم باشد اما علم نافع نیست! علمی است که دانستنش سودی ندارد و ندانستنش ضرری ندارد! هنر میشود هنر موسیقی که پزشکان ماجراجو به عنوان دارو برای روح و روان تجویز می‌کنند و آنکه چشمش به حقایق باز شده مانند آیت حق حضرت آیت الله بهجت (رحمه الله) تأکید میکند که موسیقی از هر نوعی حتی غیرحرام آن برای روح انسان ضرر دارد، شاید سود هم داشته باشد ولی ضررش بزرگتر است، عوارض جانبی دارد، اگر هم چیزی را درست کند چیزی بزرگتر را خراب میکند. مثل شراب که سرمست میکند ولی درمان نمیکند. مثل مسکن که آرام میکند بدون اینکه درمان کرده باشد. خداوند بخیل نیست که درمان و شفای دردی را در چیزی قرار دهد که استفاده‌ی از آن درد دیگری را منجر میشود. در دعای امام سجاد (علیه السلام) آمده است که:
اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَالِهِ، وَاکْفِنى ما یَشْغَلُنِى الاِْهْتِمامُ بِهِ، وَاسْتَعْمِلْنى بِما تَسْئَلُنى غَداً عَنْهُ، وَاسْتَفْرِغْ اَیّامى فیما خَلَقْتَنى لَهُ
بارخدایا بر محمد و آل او درود بفرست، و کفایت کن مرا از آنچه که همتم را به خود مشغول داشته است، و مرا به کاری بگمار که فردا از من درباره‌اش سؤال خواهی کرد، و فارغ گردان روز و شبم را در آنچه که مرا بخاطر آن خلق نموده‌ای

شاید سیاه‌نمایی به نظر برسد، شاید، انکار نمیکنم که نسبت به خیلی از هنجارهای جوامع انسانی امروز منفی‌نگر شده‌ام، کامل رد نمیکنم ولی دید انتقادی دارم. این مضمون قولی از اقوال آیت الله بهجت است که با کمال تأسف امروزه چند میلیارد انسان از نسل آدم (علیه السلام) از آن جایگاه‌های انسانی که خداوند برایشان پسندیده است دور هستند، خداوند حقیر را هم نجات دهد که از گرفتاران در وادی مستی و سرگردانیم.
در اینجا تأکید میکنم که قصد تحقیر هنر یا هنرمندان و توهین به ایشان را ندارم، آنچه گفتم برای این بود که کمی بنیادی‌تر به مسأله‌ی هنر نگاه کرده باشم، اینکه هنر برای چیست، چرا وجود دارد و چطور باید از آن در راستای علت وجودی آن بهره گرفت تا هم خداوند راضی باشد و هم خلق خدا. مثال تکمیلی این بحث شاید اشاره به غذا خوردن باشد. اگر خداوند به انسان دستور میداد که این بدن خاکی نزد تو امانت است، در اختیار تو گذاشتمش تا از آن برای حوائج دنیا و آخرتت بهره بگیری و البته در این دنیا نیامدی مگر برای آماده شدن برای آخرت خود پس از امکاناتت در همین راستا استفاده کن، انسان از دانستن نیازهای بدنش عاجز بود. پس خداوند زبان را به انسان بخشید و بینی را که با قوت چشایی و بویایی بتواند مزه‌ها و بوها را درک کند. سپس به او میل به طعم‌ها و بوهای مختلف را ارزانی داشت و رابطه‌ای بین نیازهای بدنش و میل او به خوردن مزه‌های مختلف شوری و ترشی و شیرینی و تلخی برقرار نمود. سپس به او امر کرد که از هر چه میل داشتی و حلال بود بخور و بیاشام ولی زیاده‌روی نکن. ولی انسان شهوت‌باز از خداوند و آخرت و خود غافل چه کرد؟ صنعتی به راه انداخت به نام صنعت لذت از اطعمه و اشربه‌های رنگین و پر مزه و پر بوی! هم ذائقه‌اش را به انواع مواد شیمیایی و اسانس‌ها و غذاهای حاضری تغییر داد و خراب کرد تا رابطه‌ی بین نیازهای بدن و امکانات رفع آن مخدوش شود و هم حجم خورد و خوراک را تغییر داد. و امروز کمتر کسی است که بخورد تا بتواند خداوند را اطاعت کند. آیا ورزش و هنر و حتی علم مشکلات مشابهی ندارند؟