مشغولیت‌های ذهنی‌ یه بنده‌ی خدا

می‌نویسد تا نقد شود و شاید هم گاهی بذری بپاشد برای تفکری بیشتر ...

بحر طویل در رسای حضرت ثار الله علیه السلام
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر ، بحر طویل ، امام حسین علیه السلام

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

بند اول از بحر طویل شاعری گمنام در رسای حضرت سید الشهداء علیه السلام:

 

ابا عبدالله تو که‌‌ای سبط نبی احمد مختار، که خویشتن نمی‌دید به پیشگاه خداوند عظیم قادر منان مگر ذره‌ای یا خردتر از آن، نمی‌دید مگر هیچ که او بود تمام فانی فی الله، همان کاه که بود کوه تواضع و خشیّت به پیشگاه همان خالق عزت، همان کنه عبودیت که باشد ربوبی، همان وحدت که کثرت زو گرفته فزونی، همان عقل نخستین کو داور صرمد قرار داد برایش همه عالمین و افلاک، همان احمد که ذکر صلواتش وسیله است برای نزول رحمت خالق بر این عالم کثرت نه فقط رحمت خاصش که همه رحمت عامش، نه فقط نوع بشر را که همه جن و ملک را که همه انواع نبات و حَیَوان را و جماد را، که گر ظاهراً بی‌جان و شعور می‌بنمایند ولی دائم‌الذکرند خدای را به تسبیح و فقط نشنود این گوش نداشان، همان مجرای رحمت که فرض کرده خداوند به همه شکر ورا از پس شکرش، همان ذکر صلْوات که هست حضرت حق خود متکلم به کلامش و ملائک همه قائم به ادای کلماتش، همان احمد که چون رفت به بالا به معراج به جسمش دَرِ هر فلک ز افلاک در هر مُلک ز املاک مَلکوتی عالم بالا ملائک همه از دیدن نورش به سر افتاده و تعظیم نمودند آن نور رخش را که گمان داشته‌اند نور تجلی و خداوندی حق است که تابیده به ایشان ز در لطف، وه عجب نور عظیمی، بگفتند جبریئل را همان ملک امین را که نهی فرموده ایشان را ز سجده از برای حضرت عبد. خداوند آفریدش با علی از نور عظْمت، همان نوری که موسی را نشان دادند و او افتاد بیهوش، نه بل جان داده مدهوش، همان نور، همان مظهر اعلی تجلی خداوند در این عالم خلقت. عجیب است؟ نه عجیب نیست که محمد و علی هر دوی ایشان گران‌سنگ‌ترین اوج تجلی خداوندی آن ذات کریمند، کسی از غیر نتواند که کند درک به کمال وجود ایشان. یا ابا عبدالله تویی زان نسل مشرف به شرف وآن نبی پاک‌سرشت داشت تو را گاه به دوشش، گاه به سجده به پشتش، گاهِ بازی تو به کوچه‌ها مکرر می‌کرد نقش گل بوسه زدن را به سینت، همان سینه که زیر گذر این چرخ گردون ناگهان در نیمروزی تار بسی نقش‌های عجایب بر تن خود دید: گهی نقش لب تیغ گهی سنگ و گهی تیر گهی سر نیزه و کعبش، گهی صورت ناز یتیم کوچک آن حضرت مظلوم وانگه بدن پیسی زده‌ی آن سگ درنده‌ی ملعون همان شمر نگون‌طبع، سپس دید به خود نقش دگر را، همان نقش زاثر سُمّ ستوران، همان ردً نهایی که صد چاک تنت زیر و ز‌بر کرد و مخلوط بکرد عاقبت آن خون نبی را به آن مقصد آخر به خاک ته گودال، پس آن خاک شفا باشد به هر درد محبی که شد اسیر عشقت، همان عشق غم‌آلوده‌ی ماتم‌زده که‌هم روح حیات است و هم از جانسوزی دردش کند رضا سر به ارض طوس در غم جانکاه، و دوخته باشد چشم بر آمد و شد این همه زوار که کی شود عاقبت این قوم محب می‌به‌خودآیند و کمی زنند بالا همان آستین همت که کند ظهور قائم معجّل و محقق.

 

السلام علیک یا اباعبدالله، یابن رسول الله، یا خیرة الله و ابن خیرته

السلام علیک ایها النبی و علیک السلام و رحمة الله برکاته، احسن الله لک العزاء فی مصیبت ولدک الحسین علیه السلام


 
چگونه می‌شود وضع پوشش و حجاب را در جامعه بطور سیستماتیک کنترل کرد؟
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: حجاب ، گشت ارشاد ، آزادی ، پوشش

بسم الله کلمة المعتصمین

مدتها بود این موضوع فکرم را مشغول کرده بود، با خیلی‌ها هم صحبت کرده بودم ولی هیچ راهی ندیدم برایش ارائه شده باشد که یا شرعاً اشکال نداشته باشد و یا عملاً به اندازه‌ی کافی اثرگذار باشد.

طبق آیه‌ی قرآن به هر حال امر به معروف و نهی از منکر را باید اقامه نمود:

وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَى الْخَیْرِ وَیَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ ۚ وَأُولَٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (آلِ عِمْرَان -۱۰۴)

و باید که از شما جماعتی باشند که خلق را به خیر و صلاح دعوت کنند و امر به نیکوکاری و نهی از بدکاری کنند، و اینها (که واسطه هدایت خلق هستند) رستگار خواهند بود.

الَّذِینَ إِنْ مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ ۗ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ (حج، ۴۱)

(آنان که خدا را یاری می‌کنند) آنهایی هستند که اگر در روی زمین به آنان اقتدار و تمکین دهیم نماز به پا می‌دارند و زکات می‌دهند و امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند و (از هیچ کس جز خدا نمی‌ترسند چون می‌دانند که) عاقبت کارها به دست خداست.

کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ ۗ وَلَوْ آمَنَ أَهْلُ الْکِتَابِ لَکَانَ خَیْرًا لَهُمْ ۚ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَأَکْثَرُهُمُ الْفَاسِقُونَ  (آلِ عِمْرَان -۱۱۰)

شما (مسلمانان حقیقی) نیکوترین امتی هستید که پدیدار گشته‌اید (برای اصلاح بشر، که مردم را) به نیکوکاری امر می‌کنید و از بدکاری باز می‌دارید و ایمان به خدا دارید. و اگر اهل کتاب همه ایمان می‌آوردند بر آنان چیزی بهتر از آن نبود، لیکن برخی از آنان با ایمان و بیشترشان فاسق و بدکارند.

بر خلاف ادعای روشنفکران تاریک‌دل حجاب مطمئناً یک مسأله‌ی شخصی نیست، چون اثر اجتماعی دارد پس لاجرم یک عمل اجتماعی به حساب خواهد آمد (این طور نیست که حجاب کارش فقط صیانت از شخص باحجاب باشد بلکه روی دیگرانی که با نوع زن در جامعه برخورد دارند نیز می‌تواند منشأ اثر باشد) و در یک حکومت که کارش وضع قانون برای اجتماع است باید برای وضع پوشش به طور عام و وضع حجاب خواهران به طور خاص قوانینی وجود داشته باشد، مگرنه کارکرد اجتماعی آن حکومت ناقص است، چون وجود دارد برخی عوامل اجتماعی که برایشان فکری نشده و در صورت بروز بحران برایشان مهاری سنجیده نشده است. اینطور نیست که در کشورهای اروپایی و ... واقعاً بی‌قانونی (آزادی صرف) بر پوشش افراد حاکم باشد، لکن در بسیاری از جوامع این کارکرد اجتماعی حکومت به عرف جامعه سپرده شده است و البته عرف جامعه هم با تغییر جغرافیا و سنت‌ها و آداب و رسوم و همچنین گذر زمان تغییر می‌کند، چنانکه عرف پوشش زنان در اروپا و آمریکا هم به نسبت چند دهه‌ی گذشته (احتمالاً به علت رشد وسایل ارتباط جمعی و سوء استفاده‌ی سیستمی سیاستمداران کثیف پشت پرده و سرمایه‌داران هالیوودی و ... از این وسایل) بسیار تغییر کرده و قبح بسیاری از پوشش‌ها در نظر افراد حتی یک نسل مشخص که هر دو دوره را تجربه کرده‌اند نیز ریخته شده است. اگر درست خاطرم باشد در پست دیگری به تفاوت نگاه اسلام و روشنفکری غربی نسبت به حجاب پرداخته شده است، اینکه در اسلام اصالت پوشش در روابط اجتماعی به شخص داده می‌شود (بحث محرم و نامحرم) ولی در نگاه روشنفکری غربی اصالت به محیط داده می‌شود (مثل اینکه پوشش در مدرسه و مهمانی و ساحل دریا متفاوت است اگرچه حاضران در جمع همه یکسان باشند). البته هم در نگاه اسلام محیط هم پارامتر مهمی شمرده می‌شود و هم به طرز نانوشته‌ای (احتمالاً فطری) در روشنفکری غربی برای اشخاص حاضر در یک جمع هم در انتخاب پوشش اثرگذاری قائل هستند، لیکن صحبت اینجا تأثیرگذاری پایه و کلیدی بود مگرنه سردی و گرمی هوا و ... هم می‌تواند برای هر دو نگاه مهم باشد که خارج از این بحث است. در هر صورت مهم است توجه شود که همه صراحتاً یا ضمناً قبول دارند که پوشش امری است که تابع قوانین اجتماعی می‌باشد و مسأله‌ای صرفاً شخصی نیست. اگر ما درد بدحجابان را در جامعه‌امان داریم غربیهایی که هنوز کمی از اصالت رفتاری خود را حفظ کرده‌اند درد مکاتب جدیدتر برهنگی را دارند که میخواهند بدون هیچ قیدی بتوانند برهنه در همه جا حاضر شوند، در دانشگاه‌ها، سوپرمارکت‌ها، مهمانی‌ها، محل کار و ... . پس این دغدغه که باید قوانین اجتماعی پوشش داشت تنها دغدغه‌ی مسلمین هم نیست! بگذریم ...

در یک حکومت اسلامی قوانین اجتماعی حاکم بر اجتماع از اسلام گرفته می‌شود و اسلام هم برای پوشش دستور دارد که باید به صورت قانون لازم‌الإجرای حکومت اسلامی برای تمامی افراد آن جامعه اجرا شود، برای مسلمین هم به عنوان دستور دینی و هم به عنوان قانون اجتماعی، و برای غیرمسلمین یا مسلمین بی‌قید و بند به صورت قانون اجتماعی. این قانون در زندگی خصوصی مردم دست نگذاشته است که کسی بگوید اجتماع حق تصمیم گیری در باره‌ی پوشش شخصی من (در بیرون از محل خصوصی‌ام) را دارد یا ندارد، این یک زندگی اجتماعی است و این هم یک قانون اجتماعی. در ایران ما هم زمانی زنی که شاید هنوز هم محبوب برخی غربزدگان کوردل باشد در هنگام تحویل گرفتن جایزه‌ی صلح نوبل(!) خود در سوئد در جواب کسی که پرسید چرا در اینجا حجاب نداری ولی در ایران حجاب داری جواب داد چون داشتن حجاب قانون ایران است. بله حجاب قانون این اجتماع است، قانونی نوشته شده --و نه صرفا عرفی-- که لازم‌الإجرا هم هست، یعنی بدحجابی هم تخلف از این قانون است و نه فقط بی‌حجابی.

اما این قانون در گذشته کم‌تر و در زمان‌های متأخر بسیار بیشتر مورد نقض بسیاری از زنان و دختران این جامعه قرار گرفته است. آیا نباید این معضل اجتماعی را کنترل کرد؟ از نظر دینی اگر حکومت اسلامی نبود وظیفه‌ی گروهی از خود ما بود که امر کنیم به معروف و از منکر نهی کنیم، ولی آنجا این امر و نهی چندان ضمانت اجرایی نداشت. اما حالا که حکومت یک حکومت اسلامی است و یکی از مهمترین کارکردهای حکومت اصلاً همین است که برای قوانین اجتماعی یک ضمانت اجرایی مقتدر وجود داشته باشد چرا این قانون این‌قدر مغفول مانده است؟ ایراد از مردم است یا جکومت یا هر دو؟ این آسیب شناسی مسأله‌ی جدیدی نیست و هر چه بگوییم تکرار مکررات است. آنچه که باید پرسید و جواب داد این است که راه برون‌رفت از این بحران کدام است؟ این مسأله‌ای است که ذهن حقیر را خیلی به خود مشغول کرده بود. با خیلی‌ها صحبت می‌کردم. مذهبی‌ها همه معتقدند که باید کاری کرد، اینکه به هر حال نمی‌شود گشت ارشاد جمع شود و جامعه در مورد این قانون به خود رها شود، اما باز همه متفق القول هستند که نحوه‌ی عملکرد گشت ارشاد هم درست نیست. به هر حال همان شرعی که حدود خاصی برای پوشش قرار داده است در مورد اعمال قانون (امر به معروف و نهی از منکر) هم حدود خاصی قرار داده است که توسط حکومت (گشت ارشاد مثلاً) عموماً نقض می‌شود. اما چه باید کرد. مردم را به حکومت درست کنیم که حجابشان در ظاهر درست شود (که البته کارکرد حکومت اجتماعی هم فقط تا همین محدوده‌ی ظاهری است و هدایت باطنی تنها به دست خداوند است و از خود پیامبر و امام علیهم السلام هم بی‌عنایت خداوند کاری در این زمینه بر نمی‌آید، چنانکه صریح قرآن هم هست!) اما بازوی اجرای حکم خود حکومت را چطور باید اصلاح کرد؟ مطابق با اسلام امر به معروف و نهی از منکر خودش نیاز به شرایطی دارد و شخص فاعل آن باید قبلاً در خودش خودسازی کرده باشد. چطور می‌توان در چنان سطح وسیعی که کشورداری کشور بزرگی مثل ایران نیاز دارد این چنین افرادی را پرورش داد. به فرض که پرورش هم دادیم و همه از صلحا شدند یا لااقل در این زمینه‌ی خاص از گناه‌های مرتبط با آن پاک و بریء شدند، چه تضمینی است که این‌طور باقی بمانند وقتی می‌دانیم که شیطان هرگز ازگمراه کردن فرزندان آدم ابوالبشر علیه السلام مأیوس نمی‌شود. عده‌ای گفتند ما هم حد پوشش را به صورت قانون نانوشته‌ای بر اساس عرف آزاد کنیم تا مردم خود رعایت کنند و آن وقت آستین‌ها را برای فرهنگ‌سازی بالا بزنیم. پیشنهاد خوبی است، یعنی لازم است ولی کافی نیست، شاید اگر به موقع بود و در چنان حجمی هم بود که می‌توانست جلوی این همه ناتوی فرهنگی دشمن را بگیرد کافی هم بود ولی الآن نیست. خصوصاً که با کم‌تر شدن حیای زنان و غیرت مردان هم‌شهری متأسفانه اگر کسی خلاف عرف رایج هم بپوشد باز عرف با او معاشرت معمول کرده و امر به معروف و نهی از منکری ولو به صورت رفتاری از سر سردی یا بی‌رغبتی و ... به او نمی‌شود و همچنان همه پذیرای او در جمع‌های خود خواهند بود، انگار که نه انگار که او الآن خلاف حتی عرف رایج جامعه پوشش به تن دارد.

اخیراً راهی به ذهن حقیر رسیده است که اگرچه از با در میان گذاشتنش با دیگران چندان بازخوردهای خوبی نگرفتم ولی نه کسی در ردّ آن برایم دلیل قانع‌کننده‌ای آورده است و نه خودم ایراد اساسی‌ای در آن می‌بینم، پس اینجا بیانش می‌کنم که نقد شود، اگر ارزشش را داشت که چکش‌کاری می‌شود و شاید هم خداوند خواست و کمکی کرد، اگر هم ارزشش را نداشت لااقل یک راه نارفته‌ی دیگری را برای کسانی تبیین می‌کند که آنها هم در این زمینه دغدغه‌مند هستند، کنار گذاشتن گزینه‌های غلط هم به هر حال یک راه نزدیک شدن به گزینه‌ی درست است:

راه پیشنهادی این است که نگاه دینی از این مسأله برداشته شده و به آن نگاهی قانون‌مدارانه شود. بد پوششی چه برای زن و چه برای مرد اول به طور کامل با مصادیق به روز آن تعریف و به مردم معرفی شود (هر چه این معرفی دقیق‌تر باشد جلوی برخوردهای سلیقه‌ای توسط عاملان اجرای قانون بیشتر گرفته می‌شود). بعد برای هر وضعیت قابل تصور خلاف این پوشش جریمه‌ای وضع شود، بدیهی است که برای وضع این جریمه‌ها هم می‌توان از شرع کمک گرفت، مثلاً برای جرم‌های کوچک‌تر یک بار خلاف فقط تذکر زبانی را در پی خواهد داشت، دو بار تخلف از یک جنس جریمه‌ی نقدی ناچیز را در بر خواهد داشت، سه بار تخلف از همان جنس جریمه‌ی نقدی سنگین‌تر و بار بعد می‌تواند منجر به بازداشت و پرونده‌سازی و ... گردد. البته بدیهی است که مراحل بالاتر مثل بازداشت و شلاق و زندان برای هر تخلف هر چند کوچک صادق نخواهد بود و بسته به میزان تخلف حد برخورد هم می‌تواند متفاوت باشد.

اما نکات گنگی که باید در اینجا به آنها پرداخته شود:

۱. چگونه می‌توان این کار را اجرایی کرد وقتی در جامعه‌ی ما تنها جریمه‌ی اتوموبیل انجام می‌شود و نه افراد (سوار بر ماشین و مترو و ... یا پیاده یا در رستوران‌ها و پارک‌ها و ...)؟ جواب: جریمه کردن افراد هم ممکن است. اولاً که در برخی از کشورها همین الآن هم برای عابران پیاده جریمه‌هایی قائل شده‌اند و مکانیزم‌هایی برای اعمال آن نیز فراهم نموده‌اند، ثانیاً این مسأله در خود ایران هم سابقه دارد و چند سال پیش در مجلس شورای اسلامی برای وضع قوانین عابران پیاده تمهیداتی سنجیده شد، مکانیزم اعمال آن هم می‌تواند اجباری شدن همراه داشتن کارت ملی توسط هر شخص در بیرون از منزل باشد همانطور که همراه داشتن گواهینامه برای رانندگان الزامی است. پلیس هم که مدتی است دیگر از ابزارهای الکترونیکی برای جریمه کردن خودروها استفاده می‌کند که می‌تواند قابلیت اتصال به شبکه را هم داشته باشد و شخص جریمه شده در حین تخلف معلوم گردد که بار چندمش است که مرتکب آن تخلف خاص می‌شود.

۲. در مورد اتوموبیل هنگام فروش آن نیاز به تصفیه حساب جریمه‌ها هست ولی برای جریمه‌ی اشخاص چطور می‌توان افراد را ملزم به پرداختن جریمه‌ها کرد،‌یعنی چطور می‌توان آن‌ها را وادار کرد که به پرداخت جریمه‌ها تن بدهند؟ بدیهی است که در صورت نبودن چنین وضعیت‌هایی ضمانت اجرایی قوانین از بین خواهد رفت، شخص جریمه‌ای می‌شود که هیچ اجباری برای پرداختش ندارد! جواب: با توجه به وجود داشتن نمونه‌های خارجی برای این عملکرد و مطرح شدن این مسأله در صحن مجلس شورای اسلامی و رأی آوردن قانون مرتبط با آن حتماً چنین فکرهایی در مورد این چنین قانون‌ها شده است. لکن راهی که به ذهن الکن حقیر می‌رسد این است که می‌توان جهت ایجاد امنیت اخلاقی جامعه گشت‌هایی برای بازرسی کارت‌ملی مردم قرار داد که به طور رندوم در محلی عمومی در زمانی تصادفی بازرسینی از برخی از حاضرین در آن محل عمومی یا سرنشنینان خودروها کارت‌ملی بخواهند همان‌طور که از رانندگان گواهی‌نامه می‌خواهند یا به ندرت از آقایان کارت سربازی می‌خواهند. اگر در این بازرسی رندوم از تعداد رندومی از حاضرین شخصی جریمه‌های معوقه زیادی داشت که زمان پرداختش گذشته بود می‌شود با او برخورد کرد. به یاد دارم در یکی از کشورهای اروپایی به این صورت بلیط سرنشینان اتوبوس چک می‌شد. بعنی دستگاهی در اتوبوس قرار داده شده بود که هر شخص موظف بود برای سوار شدن به اتوبوس بلیط خود را در آن بگذارد تا مهر بخورد یا سوراخ شود، نه راننده بلیط‌ها را چک می‌کرد نه کس دیگری. ممکن بود یک نفر مدتها هم سوار اتوبوس شود و بلیطی ارائه ندهد و کسی هم متوجه نشود ولی هر از گاهی هم به صورت رندوم بازرسی در یک ایستگاه یا در بین راه به طور اتفاقی سوار اتوبوس می‌شد و بلیط همه را چک می‌کرد که مهر خورده یا سوراخ شده باشد و اگر یک وقت کسی بلیط نداشت یا بلیطش مهر یا سوراخ نداشت اما دیگر با او برخورد سنگینی می‌شد، چه بسا جریمه‌ای نقدی بسیار گران‌تر از یک قیمت بلیط. این می‌تواند یک راه سیستمی برای این باشد که اشخاص به صورت روانی (فرهنگی) خود را ملزم به پرداخت جریمه‌ها بدانند، چون اگر آن‌را جدی نگیرند ممکن است کسی هم سراغشان را نگیرد ولی اگر مورد بازرسی قرار گرفتند دیگر چه بسا جریمه‌ی نقدی سنگین یا اگر معوقات زیاد باشد بازداشت و ... را در بر داشته باشد. البته این تنها یک ایده بود، ایده‌های دیگر می‌تواند در انجام هر قرار داد استخدامی یا خرید و خروش مسکن و ... باشد که استعلام کردن از وضعیت اخلاقی شخص مهم شمرده شود. این‌ها همه مواردی است که می‌تواند در ضمن نوشتن قانون پوشش (اعم از مرد و زن) لحاظ گردد.

۳. حتی اگر از بحث شرعی آن گذشتیم و نگاهی قانونی به آن کردیم هم هنوز بحث انسانی و غریضی این موضوع را نمی‌توان نادیده گرفت و باید فکری هم کرد برای جلوگیری از سوء استفاده‌های احتمالی که ممکن است یکی از عوامل عامل اجرایی با اختیاراتی که دارد انجام دهد، از نگاه ناپاک کردن به کسانی که قرار است جریمه شوند (حتی ورانداز کردن تعداد زیادی از مادران و خواهران و دختران این مردم برای تشخیص اینکه چه کسی متخلف است و چه کسی نه) تا برخوردهای دیگر. چه راهکاری برای این مشکل احتمالی وجود دارد وقتی قرار است کار سیستمی باشد و نیاز خاصی به آن خودسازی مورد نیاز در اصل امر به معروف و نهی از منکر مطرح نباشد (خودسازی مورد نیاز برای امر به معروف و نهی از منکر در قانون‌گذاران و مقام‌های مسئول کافی خواهد بود ان شاء اللهجواب: می‌توان این قید را گذاشت که خانم‌ها تنها توسط مأمورین خانم و مردها تنها توسط مأمورین مرد مورد خطاب یا تذکر یا اعمال قانون (جریمه کردن یا بازداشت کردن) قرار بگیرند به طوریکه اگر زنی هرچند وضع پوشش او اشکال دارد هم در نبود مأمور زن توسط هیچ مأمور مردی مخاطب قرار نخواهد گرفت، مثل کسی که از چراغ قرمزی رد شده است ولی در نبود پلیس و دوربین پلیس تخلف او ثبت نخواهد شد. در چنین مواردی عرف می‌تواند (و شرعاً باید) وظیفه‌اش را انجام دهد البته با تمامی شرایط امر به معروف و نهی از منکر که نیاز به خودسازی هم دارد.

... در هر صورت شخص تذکر داده شده، جریمه شده و یا بازداشت شده می‌تواند در صورت اشتباه در رسیدگی به تخلفاتش یا سوء استفاده‌ی شخص عامل اجرای قانون شکایت خود را از مجاری قانون آن پیگیری نماید. چه بسا سیاست‌های تشویقی مثل بخشودگی‌ها و ... در ایام خاص (مانند نگاهی که اداره‌ی راهنمایی و رانندگی به تخلفات رانندگی دارد) هم بتواند کمکی به فرایند فرهنگ‌سازی‌ای بکند که به طور موازی با این طرح عملیاتی اجرا می‌شود.

به امید روزی که محیط جامعه به لحاظ اخلاقی محیط سالمی بشود، چه برای تربیت فرزندانمان و چه برای زندگی خودمان.


 
ماده یا انرژی؟ مسأله نور است ...
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: ماده ، انرژی ، فلسفه ، نور

کوچکتر که بودیم در مدرسه بهمان میگفتند که ماده آن چیزی است که حجم دارد و فضا را اشغال میکند، انرژی را هم میگفتند که توانایی انجام کار است. چه تعاریف ساده‌ای اما آیا واقعا ماده و انرژی همان چیزهایی هستند که به ما گفته شده بود؟ مثلاً فرض کنید بگیم ماده هر چیزی است که از اتم یا یون تشکیل شده باشد، بعد از ما میپرسند که خود اتم و مولکول و یون از چه تشکیل شده‌اند (چون خودشان هم ماده هستند به هر حال)، جواب میدهند از ذرات زیر اتمی مثل پروتون و نوترون و الکترون، خود آنها از کوارکها و ریسمانها و فلان و فلان و این زنجیره ادامه دارد اما تا کی؟ نمیدانم فیزیکدانها دیگر اینجا را چه میگویند (شاید از ذرات بنیادین مثل فوتون، گرویتون و بوزون هیگز و ... حرف خواهند زد اما آنجا که سر ذره بودن این ذرات هم خودش حرف هست!؟) ولی تا جایی که دنبال کرده‌ام آخرش را به علم آمار (فیزیک کوانتوم) ربط میدهند و خوب که قضیه مبهم شد صورت سؤال عوض می‌شود و خواننده (یا لااقل تعدادی از خوانندگان) کلاً پیچانده می‌شود (یا به خود می‌پیچند)، متوجه نمی‌شود که دست آخر شبه‌ذره یک ذره است یا انرژی است یا هر دو یا هیچ کدام، به هر حال یکی که  فیزیک خوانده بهتر میتواند جواب بدهد، اگرچه می‌دانم که اکثراً خواهند گفت هر دو (در وضعیت تشعشع و جذب بیشتر رفتار ذره‌ای دارد و در هنگام انتقال بیشتر رفتار موجی دارد ولی چندان قانع‌کننده نیست). اما اگر از حقیر بپرسید که آخر این زنجیره چه می‌شود می‌گویم از دو حالت خارج نیست، یا باید برسیم به یک نقطه صفر بعدی که دیگر حجمی ندارد تا زیرمجموعه‌ای برایش قابل تصور باشد ویا به ذراتی که به خودی خود ناپایدار هستند و تنها در صورتی وجودشان پایدار میشود که با هم جفت باشند، بخاطر همین دیگر ادامه زنجیره از آنها به پایین‌تر چندان با معنی نخواهد بود و می‌توان وجود آن‌ها را انتهای آن زنجیره دانست (البته توجه شود که پایداری در اصل وجود بی‌معناست بلکه پایداری در بقای بر وجود یا چگونگی وجود است که معنا دارد، زیرا هر وجودی علت معلولی است و معلول نمی‌شود مگرآنکه علتش تمام باشد و معلول علتی مشروط به این معنا نداریم!). در نگاه اول شاید نظریه‌ی دوم گزینه‌ی بهتری به نظر برسد، چون شهودی‌تر است و بیانش هم عالمانه‌تر به نظر می‌رسد، اما به نظر حقیر نظریه‌ی اول گزینه‌ی درست‌تر است، چه آنکه به هر حال در مورد ذرات ناپایدار نظریه‌ی دوم هم هنوز به لحاظ نظری می‌توان پرسید هر کدام از چه تشکیل شده‌اند؟ البته این بار دیگر نمی‌شود زنجیره‌ای مشابه زنجیره‌ی مطرح شده در بالا را تشکیل داد چون خود این ذرات بنیادی بزرگتر به تنهایی نمی‌توانند وجود داشته باشند و در نتیجه باید انتظار داشت که ذرات تشکیل دهنده‌ی آنها نیز هیچ‌کدام به تنهایی پایدار نباشند. در واقع اگر کوچکترین ذرات پایدار طبیعت که در انتهای زنجیره‌ی مذکور قرار دارند را ذرات X بنامیم و ذرات ناپایدار تشکیل دهنده‌ی آن‌را SX بنامیم (البته لزومی ندارد همه از یک جنس باشند و قاعدتاً هم نیستند) ذرات تشکیل دهنده‌ی این ذرات ناپایدار SX را می‌توان SSX نامید. اگر این ذرات SSX همه پایدار باشند که مجموعه‌ی آنها (SX) هم پایدار خواهد بود که خلاف فرض است ولی حتی اگر این‌طور نباشد (مجموعه‌ی ذرات پایدار هم بتوانند در شرایطی ناپایدار باشد، مثل دو قطب هم‌نام آهن‌ربا در کنار هم) باز اینکه این ذرات کوچکتر SSX پایدار باشند خلاف این فرض است که ذرات X کوچکترین ذرات مستقل طبیعت هستند. پس لاجرم نه تنها همه‌ی ذرات SSX نمی‌توانند پایدار باشند که در واقع هیچ‌یک از آنها پایدار نیستند و چاره‌ای نمی‌ماند جز اینکه همگی پایدار باشند. بدیهی هست که نباید وجود داشته باشد ذرات دیگری که با این ذرات SSX بتوانند به یک ساختار پایدار کوچکتر از ذرات SX برسند تا چه برسد به ساختاری پایدار ولی کوچکتر از ذرات X. به این ترتیب نه تنها ذرات SX که تمامی ذرات تشکیل دهنده‌ی SX ناپایدار بوده و به هیچ ساختار پایداری کوچکتر از X هم دست نخواهند یافت. در اینجا این سؤال مطرح می‌شود که وقتی ذرات SSX همگی ناپایدار هستند اصلاً چرا باید در ساختارهایی ناپایدار دیگر مانند SX قرار بگیرند؟ تشکیل چنین ساختارهایی چه مزیتی برای ایشان خواهد داشت؟ جواب این سؤال البته چندان بدیهی نیست ولی دیگر دور از ذهن هم به نظر نمی‌رسد که کوچکترین تجمع واقعی و مؤثر ذرات SSX را به صورت خود X تصور نماییم و نه ساختارهای ناپایدار واسطه‌ای مثل SX. در این صورت ذراتی که در اینجا از نام SSX مد نظر می‌باشند همان ذرات نقطه‌ای و بدون حجم نظریه‌ی اول خواهند بود. با توجه به این نکات تفاوت اصلی بین دو نظریه‌ی بیان شده این خواهد بود که در نظریه‌ی نخست اجازه می‌دهد که این ذرات نقطه‌ای به صورت پایدار هم وجود داشته باشند در حالیکه نظریه‌ی دوم ذرات به صورت نقطه‌ای را فقط ناپایدار ممکن می‌داند. اما این نتیجه با نظریه‌ی اول در تضاد نیست چنانکه آن نظریه بیان می‌کند که کوچکترین ذرات پایدار باید صفر بعدی باشند ولی بیان نمی‌کند که ذرات صفربعدی ناپایداری وجود ندارد. بنابراین نظریه‌ی دوم جزء کوچکی از نظریه‌ی اول می‌باشد و ما هم نظریه‌ی عام‌تر که نظریه‌ی نخست است را می‌پذیریم. نتیجه‌ی این نظریه این است:

کوچکترین ذرات مادی که تشکیل دهنده‌ی هر ماده‌ی دیگری هستند نقطه‌ای (صفر بعدی) می‌باشند.

این نتیجه سریعاً تعریف مدرسه‌ای ما از ماده را بر هم می‌زند چون اینک ما ماده‌ای داریم که هیچ حجمی ندارد و فضایی را اشغال نمی‌کند! این بیان بر این اساس است که ماده از ماده درست شده باشد و نه چیز دیگر. بر این اساس ما با یک تعریف ماده همان تعریف از ماده را نقض کردیم و این نشان می‌دهد که آن تعریف اولیه از ابتدا اشتباه بوده است، بلکه تنها تعریفی بوده است شهودی که برای کاربردهای معمول شاید تعریف بدی نباشد، آن هم وقتی نام «ماده» نامی عام است که شناسایی دقیق آن در مقدار محاسبات تأثیر خاصی ندارد، البته در کاربردهای معمول. 

حال که تعریفی از ماده نداریم نمی‌شود گفت که آن ذرات صفر بعدی اصلاً ماده هستند یا خیر، پس وجودشان به عنوان ماده را هم نیازی نیست بپذیریم یا رد کنیم. اما الآن می‌توان این سؤال را پرسید که آیا یک شیء صفر بعدی می‌تواند وجود داشته باشد یا اصولاً شیء صفر بعدی آنطور که در هندسه به ما یاد داده‌اند یک مفهوم انتزاعی و لاشیء است که صورت خارجی ندارد؟ در بیان فلسفی اگر اشتباه نکنم گاهی جهان طبیعت سه بعدی را تشکیل شده از المان‌های سه بعدی می‌دانند و نه مجموعه‌ی بی‌نهایتی از نقاط صفر بعدی تا بعداً با ساخته شدن سه بعد از صفر بعد دچار مشکل نشوند. البته این مشکل در ریاضی محض حل شده است آنجا که نظریه اندازه مطرح می‌گردد (The Measure Theory)، اینکه اندازه‌گیر حجم باید از جنس حجم باشد تا اندازه‌ی اندازه‌گیری شده عددی با معنی باشد، یعنی مثلاً اگر حجم را به کمک معیاری صفر یا یک یا دو بعدی اندازه بگیریم مقدار حجم بی‌نهایت به دست خواهد آمد و اگر معیار استفاده شده چهار بعدی باشد اندازه‌ی حجم صفر به دست خواهد آمد. (مثال: طول یک سطح هر چند کوچک بی‌نهایت است، سطحش یک مقدار بامعنا است و حجمش صفر میباشد) حال برسیم به جهان طبیعت. جهان چند بعدی باشد را ما نمی‌دانیم ولی چشم ما یک ساختار سه بعدی را برای آن به مغزمان می‌فهماند (قبلاً در پست دیگر بحث شده است که چشایی حداقل چهار بعد به بعدهایی که ما درک می‌کنیم اضافه می‌کند، بویایی و شنوایی و ... هم همینطور و در واقع بعدی که ما برای جهان درک می‌کنیم وابسته به حسگرهایی است که واسطه‌های درک ما از جهان هستند، اگرچه در نهایت فقط آنچه با چشم می‌بینیم را به عنوان بعد جهان توصیف می‌کنیم) و بعید هم نیست که ساختار ذهنی بشر ۳ بعدی باشد و این مطلب جای بحث بسیار دارد. در هر صورت در این جهان چند بعدی اجسام پیرامون ما (که غالباً سه بعدی توصیف می‌شوند) چند بعدی هستند؟ همه می‌دانند که توزیع جرم در ابعاد معمول ماکروسکوپی توسط چگالی توصیف می‌شود و افزایش چگالی در اثر فشار و کاهش حجم را می‌توان فشرده شده ذرات تشکیل دهنده‌ی ماده به هم دانست. اگر جسمی سه بعدی باشد، یعنی آنطور که از هندسه تعریف یک جسم سه بعدی را می‌شناسیم، تمامی نقاط درونی ماده باید توسط جسم اشغال شده باشد که این یعنی چگالی بی‌نهایت (مجموعه‌ی چگال) و در عالم طبیعت هم می‌دانیم که این‌طور نیست. در واقع هر نمونه‌ی ماده را که در نظر بگیریم پر است از خلل و فرج حتی در ابعاد ماکروسکوپی. حتی وقتی تمامی این خلل و فرجها پر می‌شود هم هنوز در ابعاد میکروسکوپی میدانیم که داخل یک اتم اکثر فضای بین هسته و الکترونهای اطراف آن خالی و خلأ (به معنای اصطلاحی آن و نه معنای دقیقش) می‌باشد. با این نگاه اجسام اطراف ما هیچ کدام واقعاً سه بعدی نیستند. اگر داخل هسته‌ی اتم هم باز بر همین منوال باشد که فضای خالی بیش از فضای اشغال شده توسط ماده باشد چه؟ که میداند شاید هم باشد! در این صورت اصلاً چه لزومی دارد که برای توصیف اجسامی که سه بعدی نیستند ما کوچکترین ماده را سه بعدی در نظر بگیریم؟ خوب این مباحث مباحثی هستند که برای فلاسفه‌ی سابق معلوم نبوده است چون دسترسی به میکروسکوپ و ابزار دقیق دیگر نداشته‌اند ولی برای این زمان باید تعریف از ماده تغییر کند، حداقل دیگر می‌دانیم که ماده می‌تواند چندان هم فضا را اشغال نکند، لااقل به خودی خود فضای خاصی را اشغال نکند بلکه در شرایط محیطی خاص حجم خاصی به خود بگیرد. البته با این بیان که شرایط محیطی (مثل فشار که خود ناشی از حضور ماده‌ی دیگری مثل هوا در اطراف نمونه‌ی ماده می‌باشد) ممکن است سبب شود که حجم اشغال شده توسط ماده مقدار خاصی شود بعید نیست کسی ایراد بگیرد که اگر این‌طور باشد باید حجم اشغال شده توسط ماده در نبود هر ماده‌ی دیگر (یعنی حجم ذاتی ماده بدون توجه به محیط پیرامون) بی‌نهایت باشد و نه صفر. این حرف برای نمونه‌های به نسبت بزرگتر ماده از جهاتی می‌تواند درست باشد ولی برای کوچکترین ساختار مادی لزوماً درست نیست، خصوصاً که بشود پذیرفت که کوچکترین ساختار مادی اصلاً حجم نداشته و صفر بعدی است! نظریه‌ی دوم از این نظر می‌توانست جالب باشد که مطابق آیات قرآن خداوند همه‌چیز را زوج آفرید (اگرچه زوج در قرآن لزوماَ به معنای جفت بودن ۲تایی نیست، مثل «وَکُنتُمْ أَزْوَاجًا ثَلَاثَةً» در سوره‌ی واقعه، اما در سوره‌ی الذاریات خداوند زوج ۲تایی را برای خلقت همه چیز بیان کرده است: «وَ مِن کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَیْنِ»)، اما اولاً این مسأله نافی نظریه‌ی اول هم نیست و آنجا هم می‌شود چند یا چندین ذره‌ی بنیادی صفر بعدی متفاوت در نظر گرفت، ثانیاً همچنان که پیشتر هم بیان گردید این زوج بودن قاعدتاً برای پایداری اصل وجود ذرات نیست، یعنی این‌طور نیست که خداوند ذرات را خلقشان کند و جفت هم خلق کند ولی بعد اگر یک لحظه کنار هم نبودند آن ذرات نابود شده و به عدم بازگردند. بنابراین بررسی نظریه‌ی اول موضوع ادامه‌ی بحث است.

می‌خواهیم بدانیم آیا ممکن است ماده در کوچکترین ساختار ممکن برای وجود داشتنش صفر بعدی باشد؟ آیا اصلاً شیء صفر بعدی می‌تواند وجود داشته باشد و لاشیء نباشد؟ در جواب باید گفت بله! ممکن است یک چیزی حجم نداشته باشد ولی در عین حال «هیچ چیز» هم نباشد و مثلاً اثر وجودی آن در سرعت و حرکتش باشد، یا هر خاصیت دیگری که میشود مثل سرعت به یک نقطه نسبت داد. در واقع صفر بودن حجم فقط ویژگی‌های هندسی مثل خود حجم و شکل و رنگ را از ذره می‌گیرد و نه هر صفت وجودی ممکن دیگر را. ممکن هم هست که هر ذره به جای آنکه با حرکتش وجود داشته باشد با اثر نیرویی‌ای که می‌تواند روی پیرامون خود داشته باشد وجود داشته باشد. اگر حرکت را اثر وجودی ذرات صفر بعدی بدانیم در واقع به نوعی انرژی حرکتی را منشأ تعریف ماده دانسته‌ایم! در این حالت میشود انرژی و ماده را در اصل یکی گرفت و در این صورت دیگر تبدیل شدن جرم به انرژی و برعکس عجیب نخواهد بود، انرژی مهار شده در یک حجم مشخص به زبان عرف میشود ماده و ماده‌ای که از مهار خود آزاد میشود را هم عرفا انرژی میگویند. آیا این حرفها بحث مولکول و اتم را انکار میکند؟ نه لزوماً! تمامی این بحثها را میتوان مکانیزم‌هایی (قابل کشف) برای مهار انرژی ذرات صفر بعدی در ساختارهای پیچیده‌تر از ماده دانست، در غالب انرژی شیمیایی (انرژی حرکتی مهار شده داخل ساختار مولکول) وانرژی هسته‌ای (انرژی حرکتی مهار شده در ساختار هسته)، اگرچه شاید با این نگاه لازم باشد تغییراتی هم در تئوریهای مطرح شده داد تا مناسب‌تر جواب دهند. این شعر عرفا که «دل هر ذره که بشکافی آفتابیش در میان بینی» به نوعی شاید به همین معنا اشاره کند: اینکه انرژی متراکم شده (مهار شده) در ساختارهای بزرگتر همان تعریف اصطلاحی و معمول ماده باشد و نور (آفتاب) خالص‌ترین حالت ماده باشد که خودش همزمان هم ماده است و هم انرژی حرکتی که این بار در ساختاری پیچیده‌تر مهار شده است، اگرچه نور و کلاً امواج الکترومغناطیس علاوه بر حرکت مشخصات وجودی دیگری هم دارند که مثلا اصطلاحاً فرکانس گفته میشود و اگرچه از نظر انرژی حرکتی در فیزیک امروز تمامی نورها سرعت یکسان دارند (ذاتاً، یعنی در خلأ و نه بعد از تأثیر گرفتن از محیط) ولی از نظر زوایای دیگر وجودی مثل فرکانس می‌توانند فرق کنند، همان ویژگی که نور آبی را از نور زرد و نور مرئی را از امواج ماکرو-ویو و ... متمایز میکند. اینکه زوج بودن خلقت خداوند در اینجا مرتبط با فرکانس نور است یا خیر را فعلاً نمی‌شود برایش اظهار نظری قاطعی کرد و احتمال دارد فرکانس معیاری برای اندازه‌گیری خاصیت وجودی دیگری از ماده باشد که معیار ناشناخته‌ی دیگری بهتر قادر به اندازه‌گیری آن باشد. به هر حال مهم این است که این ماده اولیه (نور) حجمش صفر در نظر گرفته شود و این همان است که فیزیکدانها را بر آن داشته است که به زحمت مجبور باشند ذرات نور را به عنوان درات (اجرام) مجازی با جرم معادل در نظر بگیرند (همان که بهش میگویند فوتون، یک علامت سؤال کاملا مبهم با یک نام کالا آشنا حتی برای کودکان) تا بتوانند آنها را با معادلات معمول خودشان (که عموماً تجربی است) بررسی کنند. اینکه مکانیزم مهار ماده‌ی بنیادین در ساختارهای بزرگتر چگونه باشد نیاز دارد به اینکه این ذرات به جز داشتن حرکت و فرکانس خواص دیگری هم داشته باشند که اثرپذیری آنها از ذرات دیگر را برساند. در واقع ماده، انرژی (یا حرکت) و نیرو سه واژه‌ی نسبتاً بنیادین هستند که کمتر مورد بررسی قرار می‌گیرند و بیشتر مبنای تعاریف دیگر هستند. به جز انرژی حرکتی بیان شد که اثر نیرویی هم می‌تواند منشأ تعریف ماده باشد، توجه شود که میدان نیرویی در این تعریف یک صفت یا عارضه برای ماده نیست بلکه خود ذات ماده را تشکیل می‌دهد و ماده چیزی بجز آن نیست، یعنی ماده در ساده‌ترین حالت آن از نظر هندسی بعدی نداشته باشد و فقط یک میدان نیرویی در فضا باشد که تا بی‌نهایت هم ممکن است ادامه داشته باشد (تذکر: خود میدان نیرویی یک مفهوم گنگ است). خوبی این تعریف این است که هم حرکت ذرات در اثر کنش آن‌ها بر روی همدیگر را می‌تواند بیان کند (ولی هرگز مفهومی به نام سرعت ذاتی --سرعت در خلأ-- را تولید نخواهد کرد)، هم می‌تواند مانع از نزدیک شدن ذرات دیگر از حدی بیشتر به آن شود انگار که دارای حجم ناصفر باشد (در واقع این همان برداشت شهودی است که از حجم داشتن ماده به طور معمول داریم، اینکه ماده فضا اشغال می‌کند و در یک لحظه یک فضا حداکثر توسط یک ماده اشغال می‌شود)، هم می‌تواند در صورت فراهم شدن شرایط مناسب آن در ساختارهایی نیرویی مانند قفس گیر کرده و ماده‌ی متراکم با ساختارهای بزرگتر را ایجاد کنند. در این تعریف از ساده‌ترین حالت ماده حرکت معلول اثرگذاری ذرات دیگر بر ذره‌ی مورد نظر است و انرژی حرکتی و انرژی پتانسیل به تبع این وضعیت قابل تعریف است و در نتیجه ساختارهای بزرگتر ماده که در اثر مهار حرکات ذرات در یک فضای محدود شکل می‌گیرند همچنان برایشان انرژی اتمی و شیمیمایی قابل تعریف است، همچنان بر اساس همان انرژی حرکتی ذرات. از آنجا که در عالم خلقت که مخلوق خداوندی حکیم است هیچ پیچیدگی‌ای بی‌حکمت نیست هر چیزی تنها آنقدری پیچیده خواهد بود که به آن پیچیدگی نیاز داشته باشد، به قول انیشتین همه چیز در طبیعت تا حد ممکن ساده است، نه لزوماً خیلی ساده. بنا بر این خط مشی شاید باید تلاش کرد تا تعریف ماده را با کمترین اثرات لازم برای وجود ماده انجام داد، یا داشتن حرکت و یا داشتن اثر نیرویی، ولی اگر این مهم میسر نشد چاره‌ای نخواهد بود از اینکه در تعریف ماده هم نقش حرکت و هم اثر نیرویی برای آن لحاظ گردد. اینکه جرم اینرسی در رابطه‌ی F=ma و جرم گرانشی در رابطه‌ی W=mg در حدّ فیزیک کلاسیک با هم برابر هستند این ایده را که بشود حرکت را به اثر نیرویی ذرات ربط داد تقویت می‌کند (اگرچه اثرات نیرویی باید بخشی به صورت جاذبه و بخشی هم به صورت دافعه تعریف گردد و جرم اینرسی فقط مرتبط به بخش جاذبه‌ای آن است). اینکه نور (که البته خودش انواع و اقسام دارد و در حدیث معراج هم به آن اشاره‌ی عجیبی شده است) را می‌توان بنیادی‌ترین فرم وجود ماده دانست یا خیر جوابش مثبت است و حتی فراتر از آن اینکه باید نور را نیادی‌ترین فرم وجود ماده دانست! دلیل این مسأله البته قرآنی است:

اللَّـهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ ۖالْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ ۖ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لَّا شَرْقِیَّةٍ وَلَا غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ ۚ نُّورٌ عَلَىٰ نُورٍ ۗ یَهْدِی اللَّـهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ ۚ وَیَضْرِبُ اللَّـهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ ۗ وَاللَّـهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ -- النور، ۳۵

خدا نور آسمانها و زمین است. مثَل نور او چون چراغدانى است که در آن چراغى باشد، آن چراغ درون آبگینه‌اى و آن آبگینه چون ستاره‌اى درخشنده. از روغن درخت پربرکت زیتون که نه خاورى است و نه باخترى افروخته باشد. روغنش روشنى بخشد هر چند آتش بدان نرسیده باشد. نورى افزون بر نور دیگر. خدا هر کس را که بخواهد بدان نور راه مى‌نماید و براى مردم مثَلها مى‌آورد، زیرا بر هر چیزى آگاه است.

در این آیه (آیه‌ی نور) اگرچه بحث هدایت به نور الهی اولین و اصلی‌ترین موضوع مطرح شده است، آن هم به واسطه‌ی حجاب‌های نوری که یکی در پس دیگری هستند (چراغدان و ...) که این حجاب‌های نور نیز همان اهل بیت علیهم السلام هستند، اما با توجه به قسمت اول آیه که خداوند نور آسمان‌ها و زمین است و می‌دانیم خداوند خالق آسمان‌ها و زمین است می‌توان خلقت خداوند را هم به نور خداوند که اولین تجلی اوست نسبت داد. البته بحث زیاد است که آن نوری که خلقت آسمان‌ها و ... به آن صورت گرفته است بعد از عبور از حجب نور بوده است و اولین تجلی خداوند در جهان خلقت خود اهل بیت علیهم السلام هستند که آن‌ها مخلوق خداوند و جهان ریزه‌خوار وجود ایشان است، اما آنچه در اینجا مورد استفاده قرار می‌گیرد به هر حال خلقت جهان ماده بر نور است، این شامل بدن‌های دنیایی اهل بیت علیهم السلام هم می‌شود و حجب نور بودن آنها مربوط به باطن و حقیقتشان می‌شود. اگرچه این مفهوم شاید سنگین به نظر برسد یا لغزنده باشد و درک آن نیاز به دقت زیادی بخواهد، اما با این تعریف از ماده نه تنها ماده و انرژی که هر چیز دیگری را هم می‌شود در ذات یکی گرفت، وحدت وجود از شروع خلقت به صورت مادی و آن از نور. اینکه بگوییم فرشتگان یا روح ماده نیستند و ... صحبت‌های چندان دقیقی نیست و حداقل وابسته به زمان بودنشان بدیهی است (مثل اینکه حضرت آدم علیه السلام با همین بدن مادی به ایشان علم‌الأسماء را آموزش دادند و آنها یاد گرفتند، یاد گرفتن هم یعنی تحول در میزان علم و این در بستر زمان رخ داده است و موجودی که تحول در بستر زمان داشته باشد ممکن نیست مستقل از زمان باشد و فقط خالق است که وابسته به زمان --که مخلوق اوست-- نمی‌باشد). به عبارت دیگر همه چیز ماده است و دنیا و برزخ و قیامت و آخرت و همه‌ی موجودات آن‌ها مادی هستند. [شاید بتوان بعد از نور برای شناخت سایر موجوداتی که اصطلاحاً مادی گفته می‌شوند در مراحل بعدی به سراغ مفهوم حقیقی دود و آب رفت که «کان عرشه علی الماء»، همچنین بعید نیست بشود از هیدروژن (اولین عنصر جدول تناوبی با ساده‌ترین ساختار) و اکسیژن (ساده‌ترین اکسنده) به تمامی عناصر دیگر جدول تناوبی دست یافت (علم کیمیا هم که در اسلام کاملاً صحه گذاشته می‌شود و افسانه نیست).]

اینها را بگذارید کنار اینکه میگن انسان یک انرژی دارد یا هاله نور دارد یا انرژی مثبت و منفی ساطع میکند و ... . اگر این بیانی که در بالا گفته شد درست باشد انسان چیزی جز انرژی نیست، همانطور که سنگ و گیاه و ... چیزی جز انرژی نیستند، انرژی که اگر تراکمش را بتوان تحت تسلط خود درآورد طی الآرض و رد شدن از در و دیوار و سیر در آسمانها و ... همه را میتواند توضیح دهد (اگرچه توضیح طی الأرض در کلام معصومین علیهم السلام هم چیز دیگریست)، اگرچه این علم (و نه جادوگری) را همه هم ندارند.

در اصل چیزی به نام رنگ و دما در دنیای واقعی وجود ندارد، اینها در واقع تعاریفی هستند که وابسته به دستگاه‌های سنجش مثل چشم و پوست است، اگر ساختار چشم و پوست طور دیگری باشد این مفاهیم هم عوض میشود، مثلاً انسان و مار اصلا درک یکسانی از رنگ ندارند و هر دو هم اشتباه میکنند چون رنگ وابسته به انعکاس نور و جذب و تابش نور است که به فرکانس نور ربط دارد و جسمی که نور به آن خورده یا از آن ساطع میشود، حاصل آن انعکاس نور و ... در چشم به صورت رنگ آشکارسازی میشود. دما هم برای یک موجود میکروسکوپی مثل سلولهای بسیار بسیار ابتدایی اصلا مفهوم ندارد چون دما یک کمیت آماری است که در واقع متوسط انرژی حرکتی اتمها است آنطور که در مقیاس های بزرگتر دیده میشود (شاید انرژی جنبشی متوسط ذرات اساسی مهار شده داخل اتمها همان باشد که انرژی اتمی نام گرفته). دنیای واقعی با دنیایی که ما تجربه میکنیم خیلی فرق دارد، دنیایی پر از ذرات صفر بعدی، ما همه جسم‌های توخالی و مجموعه‌ای از ذزات صفر بعدی هستیم که نه جسم سه بعدی داریم و نه صورتی داریم و نه رنگی و نه دمایی و ... اگر بخواهیم درک بدون واسطه از حقیقت داشته باشیم، نور از یک منبع نور به سمت مجموعه ذرات ما که در یک حجم خاص مهار شده است می‌آید قسمتی از آن رد میشود، قسمتی جذب آن میشود (آن هم مهار میشود و بر تراکم انرژی در آن حجم افزوده می‌گردد) و قسمتی از آن بازتاب میشود، آن قسمت که جذب شد در مقیاس اندازه‌گیری‌های سنسورهای بدن ما دمای بدن ما را بالا میبرد (البته واکنشهای شیمیایی و ... هم ممکن است رخ دهد و ...) و آن قسمت که بازتاب شد بخشی از آن که توسط چشم قابل آشکارسازی شده است بخاطر خطاهای چشمی به صورت یک جسم سه بعدی (در واقع سطح دو بعدی یک جسم سه بعدی) و یک صورت با یک رنگ خاص دیده میشود و ...

همه اینها که گفتم شاید هم غلط باشد، به اندازه فهم ناقص خودم نوشته‌ام. بذری برای فکرهای بیشتر و عمیق‌تر. این مسأله آن‌قدر ساده نیست که در چند خط حتی بشود کلیتش را بیان کرد و نیاز هم به حوصله‌ی بیشتر و هم دقت بیشتر دارد.

 

پس‌نامه:

اخیراً متوجه شدم در رساله‌ی «بیانیه» --که به نام انیشتین نسبت داده شده و به صورت وبلاگی منتشر شده است-- نظری مشابه نظرات آمده در بالا نوشته شده است. البته انتشار این رساله --که توسط منتشر کننده‌ی آن آقای «اسکندر جهانگیری» به عنوان آخرین دفاعیه‌ی انیشتین (در کل حدود یک جزوه‌ی ۱۰۰ صفحه‌ای) معرفی شده است و ادعا شده که به صورت نامه‌ای خطاب به آیت الله بروجردی نوشته شده است-- بسیار بحث‌برانگیز بوده است. در واقع ادعاهایی در این رساله آمده است که پذیرش بدون سند آنها بسیار سنگین است، اگرچه بسیاری از آن ادعاها را نه می‌توان راحت رد کرد و نه راحت پذیرفت ولی حقیر کاری به این مسائل نداشتم و متن رساله را خواندم. کاری ندارم که انیشتین این رساله را نوشته است یا خیر، کاری ندارم که انیشتین شیعه شده بود یا نه، ولی به هر حال هر کسی آن مطالب را نوشته نمی‌توانسته یک شیاد معمولی باشد، کسی که آن جزوه را نوشته هم به بسیاری از احادیث شیعه تسلط داشته است و هم به بسیاری از مطالب فیزیکی و هم تاریخ معاصر فیزیک، لااقل تا جایی که حقیر هم می‌دانستم، آن هم اگر اشتباه نکنم. حتی مطالب زیادی در این رساله را باید ناشی از نبوغ نویسنده‌ی آن دانست. اگرچه به نظر می‌رسد بخش‌هایی از آن رساله به لحاظ علمی ضعیف باشد (البته به نظر حقیر) ولی در عین حال در حین خواندن بخش‌هایی دیگری از رساله --برای کسی که ذهنش با برخی از مسائل مطرح شده درگیر بوده باشد-- چنین به نظر می‌رسد که نویسنده اگر حتی انیشتین هم نبوده ولی برای خودش یکی در حد انیشتین بوده است! جالب است که برخی از احادیث یا منابعی که در این جزوه از آن‌ها یاد می‌شود منابعی است که بسیاری از شیعیان عرفی خبری ازشان ندارند، مثل تفسیر البرهان که به نظر حقیر هم یکی از غنی‌ترین تفاسیر موجود برای فهم قرآن است ولی کمتر دیده‌ام کسی از آن صحبتی به میان آورد، با وجود این در این کتاب مورد توجه است. با این وجود در انتها باید تأکید هم کرد که توهین‌هایی که در این جزوه به شخص ملاصدرا و ساحت شریف فلسفه‌ی اسلامی شده است پذیرفتنی نیست. انگار که گاهی نویسنده دچار افراط و تفریط شده باشد. امیدوارم اگر کسی به این رساله رجوع می‌نماید وقت و انرژی خود را صرف بخش‌های مشکل‌دار آن نکند و نبوغی را که رد پای آن در نقاط مختلفی از این رساله جریان دارد دنبال کند تا ایده‌های جالبی برای فکر کردن شیعی و اسلامی در اختیار داشته باشد.


 
إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ ۖ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

جانم فدای هادی این قوم از نسل هادی این قوم که صاحب جامعه‌ی کبیره است و به حق هدایت کرد و خود در این راه از پیشگامان بوده و هست ...

به مناسبت شعری که از شیطانی از جنس انسان تراوش کرد و دل عالمی را سوزاند. جواب پلید را پیش‌تر خالقش، مالکش، رازقش که بازگشت او و ما همه به سوی اوست داده است، در سوره‌ی شعرا، آنگاه که فرمود:

 

إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ

چنین است و جز این نیست که او شنواى داناست.

هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلَىٰ مَنْ تَنَزَّلُ الشَّیَاطِینُ

آیا شما را خبر بدهم که شیاطین بر چه کسى فرود مى‌آیند؟

تَنَزَّلُ عَلَىٰ کُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ

بر هر دروغزن گناهکارى فرود مى‌آیند،

یُلْقُونَ السَّمْعَ وَأَکْثَرُهُمْ کَاذِبُونَ

که [دزدانه‌] گوش فرا مى‌دارند و بیشترشان دروغگویند،

وَالشُّعَرَاءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ

و شاعران را گمراهان پیروى مى‌کنند.

أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِی کُلِّ وَادٍ یَهِیمُونَ

آیا ندیده‌اى که آنان در هر وادیى سرگردانند؟ [از جوابیه‌ای که این شیطان در دفاع از شعرش داده است این سرگردانی فریاد میزند!]

وَأَنَّهُمْ یَقُولُونَ مَا لَا یَفْعَلُونَ

و آنانند که می‌گویند آنچه را که انجام نمى‌دهند.

الَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ ذَکَرُوا اللَّهَ کَثِیرًا وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ مَا ظُلِمُوا ۗ وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ

مگر کسانى که ایمان آورده و کارهاى شایسته کرده و خدا را بسیار به یاد آورده و پس از آنکه مورد ستم قرار گرفته‌اند یارى خواسته‌اند. و کسانى که ستم کرده‌اند به زودى خواهند دانست به کدام بازگشتگاه برخواهند گشت.

 

باشد که عبرت گیرند آنها که تنها راه را گم کرده‌اند ...

 


 
امّ ابیها
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دعای آقای سجده‌کنندگان است علیه السلام که:

اَللّهُمَّ اجعَلنی اَهابُهُما هَیبَهَ السُلطانِ العُسوفِ وَ اَبَرُّهُما بِرَّ الاُمِّ الرَّؤُفِ

بارخدایا! چنانم قرار ده که پروا کنم از پدر و مادرم آنچنانکه پروای کنند از هیبت سلطان ستمگر، و نیکی کنم به ایشان آنچنانکه مادری مهربان به فرزندش نیکی میکند

 

سالروز هبوط روح ملکوتی ام ابیها به خانه‌ای که خداوند دوست دارد که در آنجا بسیار یادش کنند بر کسانی که به این خاندان ارادتی و با ایشان اهلیتی و یا به کرم ایشان آرزویی دارند پر خیر و برکت باشد ان شاء الله ...


 
← صفحه بعد